۷ پاسخ

ای جانم 😍😍
انشالله روزی خودم😂

خداروشکر
من هر بار که استرس داشتی و تاپیک میزاشتی میگفتی نمیدونم بچه هام کی دنیا میان و کجا برم بستری بشم بهت میگفتم بسپار به خدا خودش بهترین موقع رو واست ردیف میکنه

عزیزمممم الهی ک خدا جفظشون کنه واست😍😍😍😍
چقد قشنگ و جذاب بود تجربه ت
خدا به منم دوقلو بده😍😍😍
گرچه نه خودم نه شوهرم ژن ش رو نداریم ولی از کرم خدا دور نیس😁😍

ای جانم خداروشکر❤️❤️

الحمدالله 💖💖

شکا میتونستی پاهاتو تکون بدی بعد بی حسی؟؟

عزیزم شما طبیعی دوقلو باردار شدی یا با دارو

سوال های مرتبط

مامان دوقلو👧🏻👦🏻 مامان دوقلو👧🏻👦🏻 ۱۰ ماهگی
اومدم تجربه زایمانو خلاصه کنم براتون حوصله ندارم پارت پارتیش کنم.
۱۴ نوبت عملم بود ۱۳. شب ساعت ۸ رفتم بستری شدم صبح که شد ساعت ۱۲ ظهر منو بردن اتاق عمل اونجا بهم لباس دادن وپوشیدم ورو تخت دراز کشیدم یکی اومد سوند وصل کرد اصلا درد نداشت بعد دکتر بیهوشی اومد شروع کرد صحبت کردن با من که متوجه نشم امپولو زد بازم درد نداشت اصلا وقتی منو زد سریع منو خوابوندن حالت تهوع اومد سراغم بالا اوردم با اینکه هیچی نخورده بودم وشروع کردن به عمل اصلا حس نکردم فکر کردم هنوزن ولی دکترم یهو گفت این قُل اول دختر صدا گریشو شنیدم بعد هم قُل دوم پسرم وقتی صدا گریشون تو اتاق عمل شنیدم اصلا یه حس عجیب بی اخیتار همینجوری اشک میریختم،بعد شروع کردن بخیه زدن ۵ دقیقه طول نکشید ومنو بردن ریکاوری یعنی قشنگ تو ریکاوری مُردم وزنده شدم از لرز یعنی از شدت لرز تختم رو جاش واینمستاد و۳ بار اومدن برام ماساژ رحمی انجام دادن راستشو بخوام بگم ماساژ رحمی خیلی درد داشت تقریبا ۳ ساعت تو ریکاوری موندم بعد منو بردن بخش از منی که هم زایمان طبیعی وسزارین رو تجربه کردم به نظرم طبیعی خیلی بهتر بود با اینکه دو روز درد کشیدم تا زایمان کنم ولی انتخابم طبیعیه بازم بستگی به بدن داره .
😊😊😊😊
مامان نی‌نی🎀🐣 مامان نی‌نی🎀🐣 ۷ ماهگی
تجربه زایمان سزارین من🐣
با وجود اینکه فوق العاده آدم استرسی هستم ولی صبح زایمانم خیلی ریلکس با همسرم و مامانم رفتیم بیمارستان نیکان اقدسیه دکترم هم خانم افراسیاب بودن

ساعت ۶/۵ پذیرش شدم و ۷ با همسرم رفتیم بالا برای فیلمبرداری قبل زایمان و رفتم اتاق انتظار که سرممو وصل کردن و nst گرفتن همه چیز خیلی خوب بود

ساعت ۹ صدام کردن بردنم اتاق عمل اصلا دوست نداشتم ویلچر سوار شم ولی قانونشون بود😬

فضای اتاق عمل خیلی صمیمی و خوب بود دکتر بیهوشیم وقتی میخواست بی حس کنه یه کم استرس گرفتم گفتم تا جایی که میتونی بی حس کن هیچی نفهمم 😂بعد بی حسی هی تند تند پامو تکون میدادم تا بفهمم که کی بی حس میشم گفت نکن اثرش کم میشه🤨

یه کم بعد دکترم اومد و بعد از خوش و بش عمل شروع شد

دائم آیةالکرسی میخوندم و دها میکردم واسه هرکی که تو ذهنم بود به نظرم خیلی طولانی اومد چون مامانا میگفتن تا دکترمون اوند دو قیقه بعد بچه دنیا اومد🧐واسه من اصلا اینجوری نبود

ساعت ۹:۴۰ دقیقه صبح دخترم دنیا اومد و نشونم دادن بردن یه گوشه اتاق مشغول تمیزکاریش شدن دائم میپرسیدم دخترم سالمه؟؟ خوبه؟؟

تازه از اینجا ماجرای من شروع میشه🫠🫠
مامان هیراد مامان هیراد ۳ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت چهارم4️⃣
اصلا نفهمیدم چی شد که دور و برم پر ماما و پرستار شد هی کی یه وری میدوئید عین تو فیلما شده بود ترسیده بودن خیلییی همش داد میزدن اینو بیارین اونو بیارین زنگ بزنین دکتر بیاد سریع خونریزش شدیده هی آمپول میزدن فشار میگرفتن این دستم اون دستم دورم خیلی شلوغ بود از اونورم صدای گریه ی بچم میومد😭 انقد شکمم رو فشار دادن که دردای زایمانم پیشش هیچ بود تا اون لحظه هیچ دادی نزده بودم اونجا کلی داد زدم درد شدید داشتم هی فشار میدادن شکمم رو .
دکتر اومد معاینه کرد گفت پارگی داخلی شدید داده خونریزیش بند نمیاد کم برش زدین که اینجور شده 🤦‍♀️اصلا نمیشه بخیه زد باید بره اتاق عمل سریع آمادش کنید برانکاردو بیارید
همشون به هول ولا افتاده بودن سریع بردنم اتاق عمل و از بچم دور شدم😭 من زایمان طبیعی انتخاب کردم که بعدشم زود بتونم به بچم برسم ولی نشد .ولی با این حال اصلا غمی نداشتم با خودم میگفتم مهم بچست که سالمه و دنیا اومده منم بلاخره خوب میشم.
بردنم اتاق عمل آمپول بی حسی از کمر زدن نزدیک دو ساعت طول کشید بخیه زدن و من دوساعت تمام تو اتاق عمل لرزیدم .لرز شدید داشتم هی التماس میکردم سردمه لرز دارم پتو بیارید اصلا بهم گوش نمیدادن🤦‍♀️
بعدم بردنم ریکاوری اونجا هم فقط لرز داشتم و کم کم لرزم خوابید یه پرستار اونجا خدا خیرش بده پتو آورد کشید روم.بعد اونم گردن و شونه درد شدید داشتم اصلا پاهامو حس نمیکردم ای خداا چقد سخت بود بهشم فکر میکنم بدنم میلرزه باز😪
مامان هانا مامان هانا ۱۵ ماهگی
داستان زایمان
#قسمت_هشتم

سوال:دکتر گفت تا ۵ دقیقه دیگه تصمیمتو بگیر بعدش من دیگه هیچ مسئولیتی در قبال تو ندارم چون شرایطت حاده و چندروز پیش یکی مثل تو بوده و فوت شده. گفتم چند دقیقه پس بهم وقت بدین

با همسرم تماس گرفتم فقط اشک میریختم گفتم بهم ختم بارداری دادن چکار کنم گفت به خدا توکل کن بسپار به خودش، به مامانم گفتم چکار کنم گفت بسپار به خدا. به پرستار گفتم من آماده ام به محض اینکه رضایت دادم به عمل با ویلچر بردنم اتاق عمل حتی صبر نکردن مامانم همراهم تا در اتاق عمل بیاد حتی نذاشتن همسرم برسه گفتن ریسکه بیشتر از این صبر کرد.

بردنم تو اتاق عمل یه حس عجیب داشتم، انگار‌ بین زمین و آسمون بودم خیلی سریع منو واسه عمل آماده کردن شاید دو دقیقه طول نکشید که بی حسی زدن و گفتن سریع دراز بکش.
دکتر گفت دستم سبکه انشاالله خدا واست نگهش داره من دعا میخونم تو امین بگو فقط باید سریع شکمتو برش بدیم. تو همون لحظه که شکمم رو با بتادین ضدعفونی میکردن دکتر شروع کرد به دعا کردن. (قبلش پرسید بچه چیه و میخوای اسمش رو چی بذاری گفتم دختره و هانا)

خدایا هانا رو به پدر و مادرش ببخش و به ناز پدر و مادرش بزرگ کن.
آمین 😭😭
خدایا مامان بابای هانا با ذوق براش اتاق چیدن دلشونو شاد کن و هانا رو صحیح و سالم ببرن خونه.
آمین 😭😭

همون لحظه که شروع کرد عمل رو‌ افت فشار شدید گرفتم و تو هر دو دستم آمپول زدن... استرس داشت منو میکشت استفراغ تا تو گلوم اومد و رفت پایین... و من فقط منتظر صدای گریه ی دخترم بودم و بله صداش اومد 😭
مامان ماهورا🐣 مامان ماهورا🐣 ۶ ماهگی
پارت ۵
ظهر دکتر گفت احتمالا بچت درشته که نمیزایی و تا ۴ یک ساعت دیگه تحمل کن دردات و شاید زاییدی نشد سزارین اورژانسی میبرمت منم از درد زدم تو دست مامانم دورش بگردم،دست دکتر گرفتم هی معاینم‌میکرد گفت دستم شکوندددددی شروع کردم داد زدن نمیتوووووونم دیگه واقعا داشتم میمردم و مرگو به چشم دیدم مامانم از اولش تواتاق پیشم بود گریه میکرد اتاق خصوصی بردنم اهنگ گذاشتن عود روشن کردن گفتم خاموش کنید همه چیز حتی یه جیغ نزدم من فقط گریه میکردم شوهرم و مادرشوهرم و دوستام پشت در گریه میکردن واقعا این چه دردای وحشتناکی بود فلج میشدم انقباض میزدددد تو وجودم از کمر فلج میشدم تا خود ظهر ساعت ۴ که دکتر اریمی دکتر عملم اومد معاینه کرد به من گفت بودن ۷ سانتی ولی گفت این که بزورر ۵ نیم ۶ سانته و سریع ببرینش اتاق عمل تا اورژانسی سریع بردنم گفتن این نمیتونه بزاد تا فردا هم ، بردنم اتاق عمل پایین تنه بی حس کردن درضمن بگم که یکی ماما میگفت چرا سر بچه کامل تولگن ولی سرمعدش هنوز پره باید خالی باشه یکی میگفت بچش ریزه یکی میگفت شاید درشته....
مامان آیه مامان آیه ۹ ماهگی
پارت سوم

بالاخره صبح شد و پرستار اومد اتاقم گفت باید آماده بشی برا عمل سریع زنگ زدم شوهرم اومد و ساک بچرو آورد
به پرستار گفتم میشه قبلش یه دوش سرپایی بگیرم گفت اره میشه تا مامانم رفت از پایین برام شامپو بخره
یهو آنژیوکت آوردن سوند آوردن گفتم میخوام برم دوش بگیرم
گفتن دیگه دیر میشه
از سوند خیلی میترسیدم چون راجبش بد شنیده بودم🥴واقعا هم بد بود هم حس خجالت داشتم از پرستار هم اینکه وقتی وصل کرد همش احساس میکردم دستشووی دارم😂😂
خلاصه حموم هم نزاشتن برم و ویلچر آوردن گفتن بشین تا بریم اتاق عمل
رفتم داخل اتاق عمل چنتا عکس با همسرم گرفتیم و من و بردن داخل پرستاره گفت چرا یه دستت رگ باز داره باید دوتا دست داشته باشه دوباره از من رگ گرفتن😫
نشوندن رو تخت اتاق عمل انقدر استرس داشتم که دست و پاهام یخ کرده بودن
دکتر بیهوشی اومد میخواست بی حس کنه واااقعا هیچ دردی نداشت امپول بی حسیه خیلی خوب بود آمپولو زدن رو تخت دراز کشیدم از انگشتای پام داغ شد تا اومد کمرم
تو اتاق عمل فشارم۱۶ونیم بود😐
جلوم پارچه کشیدن انقدر اسنرس داشتم به دکترم گفتم ترو خدا بزار قشنگ بی حس بشم گفت نترس تا کامل بی حس نشدی بهت دست نمیزنم
ولی برش اول رو که زد کاملا متوجه شدم درد نداشتم ولی متوجه شدم
ولی بقیه برش هارو نفهمیدم تا اینکه یهو صدای دخترم و شنیدم😍
خیلللللی حس قشنگی بود الهی که هر کی آرزوشو داره بهش برسه
مامان 🎀آهو جونم🎀 مامان 🎀آهو جونم🎀 ۸ ماهگی
تجربه زایمان من پارت🩷هفتم🩷

هشت سانت بودم یکدفعه ضربان قلب جنین اومد زیر ۱۰۰ ماماهمراهم سریع به بخش اطلاع داد و اونام به دکتر اطلاع دادن دکتر گفت ۲۰ دقیقه زمان بگیرید و اگر ضربان نیومد بالا سریع بره اتاق عمل خلاصه اومدن سریع ماسک اکسیژن وصل کردن و ماماهمراهم که تا اون لحظه ثانیه به ثانیه ضربان قلب رو چک میکرد روی کارش دقیق تر شد و منم استرس گرفتم منی که تا اون موقع هیچ جیغ نمیزدم و اون دردارو با تنفس میگذروندم هر وقت دردم میگرفت جیغ میزدم جیغی که فقط خودم میدونستم از ترس از دست دادن دخترم بود با جیغای من ضربان قلب پایین تر میومد که ماماهمراهم بهم گفت جیغ نزن بچتو داری اذیت میکنی خودت کمک کن یکی از دانشجو های شیفت هم اومد کمک ماماهمراه که خیلی مهربون و خوب بود من بهش میگفتم لطفا بگو اگر مشکلی هست بهم بگو اونم میگفت نه باور کن همه چی خوبه اما من میدونستم خوب نیست آخه از بیست دقیقه زمانی که دکتر گفته بود پنج دقیقه گذشت که ماماهمراهم منو تنها گذاشت و سریع رفت بیرون الان ساعت ۴ و خورده ای بود ۱۰دقیقه از اون زمان گذشته بود که دوباره اومد بالای سرم

بارداری.فرزندپروری.سونوگرافی
مامان قندم🩷 مامان قندم🩷 ۸ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۲
تقریبا یک ساعت توی اون اتاق بودم که خوابوندنم رو تخت و منو بردن اتاق عمل اونجا دکتر بیهوشی باهام صحبت کرد و بهم گفتش که این بی حسی که از کمر برات انجام میشه دقیقا مثل چیزیه که دندونپزشک دندونت رو بی حس میکنه تو درد رو متوجه نمیشی ولی حس می کنی که دکتر داره چه کاری انجام میده این بی حسی هم دقیقا مثل همونه و بهم گفت وقتی بی حس میشی که پاهات داغ بشه پات سنگین بشه نتونی تکونش بدی که بعد از زدن آمپول دقیقا من همه این حسا رو داشتم که بی حس شدم دیگه و چیزی متوجه نمی شدم ولی اینکه دکتر داشت شکمو برش می داد اون صداهاش رو متوجه می شدم فقط تنها چیزی که خیلی اذیتم کرد تو اتاق عمل لحظه آخری بود که می خواست بچه رو بیاره بیرون چون از زیر سینم محکم فشار داد و من فقط اون قسمت رو متوجه شدم و بقیه قسمت ها اصلا چیزی متوجه نبودم بعدش هم که صدای گریه بچم اومد گذاشتنش کنار صورتم و بهم گفت یادگاری چیزی اگر میخوای بهش بگو که توی فیلم ثبت بشه منم گفتم و بعد از اون دیگه بچه رو بردن منم بردن داخل ریکاوری تقریبا از ساعت ده من تو ریکاوری بودم تا ساعت دو بعد از ظهر توی این تایمم تقریبا چهار پنج بار اومدن ماساژ رحمی دادن
مامان نی نی مامان نی نی ۴ ماهگی
تحربه زایمان دخترم
از شب قبلش استرس شدید داشتم از ساعت ۸ شب هیچی نخوردم تا فرداش
ساعت ۶ صبح پاشدم
ارایش کردم لباسامو پوشیدم ولی استرس داشتم شدید دستام میلرزید به روی خودم نمیاوردم
رسیدم بیمارستان اول رفتم داخل کارامو بکنم
بعد امدم با همه رو بوسی کردم و رفتم برای لباس پوشیدن
لباسامو پوشیدم انژوکت برام وصل کردن نوبت سوند شد
خیلی کم درد داشت
دیگ ۱۰ دقیقه بعدش دکتر امد و نشستم رو ویلچر منو ببرن
امدم تو راهرو شوهرمو دیدم مامانمو دیدم مامان بزرگمو دیدم منو بوس کردن زدم زیر گریه انگار دیگ نمیخوام برگردم😂
همین وارد اتاق عمل شدم صدای عربده چندتا مرد بلند شد منم ترسیده بودم عین چی میگفتم نمیخوام زایمان کنم میخوام برم خونمون😂🤣
دیگ شوهرم امد ارومم کرد رفتم
موقع امپول بی حسی داشتن باهام حرف میزدن من هیچی نفهمیدم فقط پاهام داشت داغ میشد
یه سوتی ام دادم کع وقتی سوزنشو دیدم گفتم وای اینو میخوایین بکنین تو من🤣
دیگ دراز کشیدم
دکتر امد داشت با پنبه میکشید رو شکمم میگفتم وای من هنوز حس دارم در صورتی که فقط حس بود اصلا درد نبود
یکم گذشت تهوع تنگی نفس داشتم برام امپول زدن اکسیژن گذاشتن
۱۰ دقیقه بعدش دخترم به دنیا امد
بعد دیگ تو ریکاوری بودم بعد امدم اتاق
اولش درد نداشتم یکم گذشت درد داشتم ولی قابل تحمل بود
ساعت ۱۰ شبم یه چیزی خوردم بعد باید بلند میشدم که نزاشتم کسی کمک کنه
خودم اروم چرخیدم به پهلو بعد بلند شدم اصلا درد نداشتم خودم تنهایی ام رفتم دستشویی
فقط اصلا نباید تکون بخورید بعدش من کتف درد گرفته بودم شدید
این بود تجربه من🥰