خلاصه خبردادم منم رفتم اتاق عمل ساعت یازده همه فکرام توهمون چنددقیقه کردم لباسام عوض کردم دادم شوهرمم.. شوهرمم رفت دنبال خواهرش از اتاق عمل بگمم اول اینکه استرس داشتممم. زوق یادم رفت بجهاا باورتون میشه دکترمم اونجاا بود خبز دادنش از شانس همون صبح اومد امپول زدن پرده زدن من از کمر بی حس شدممم حالمم هی پرسیدن اقاا یهو چشاام رفتن دیدم دکتر بیهوشی زد رو شونه هام که نباید بخوابییی بلندشوو با نفس نفس کفتمم نمیتونمم نمیتونم من دارم میمیرمم نفسم رفت نبضم اومد پایین.. قفسه سینه ام. گرفت چشام تار شد شاید بخاطر این بود که معده ام پر بود.. دکتر بیهوشی به دکترم گفت سریع انجام بده بچه رو در بیار گفت چیشده گفت یواش بگو خودش نفهمه بترسه ضربانش اومده پایین اینو شنیدم ازشون سریع بجه رو دراوردن نشونم دادن من اصلااا جون بهم نبودد و اینکه اکسیژن گذاشتن برااام هوام هم. خیلی داشتن دکترمم هی میگفت نترس اصلاا هیچی نیست ولی بجه ام اصلا گریه نکرد😅این بیشتر اذیتم کرد خلاصه دیگه جونم براتون بگه اومدم ریکاوری ماساژ رحمییی وای وای و اینکه بعد عمل هم حالم بپ همش گرمم بود دونفری باد میزدن بهمم شبشم بارون بود ولی من گرمم شد حسابی روز بعدشم مرخص شدمم... 😊💕

تصویر
۲ پاسخ

عزیزم سزارین اختیاری بودی هزینش چقدر شد

خداروشکر عزیزم❤️❤️❤️

سوال های مرتبط

مامان هیراد❤🥺 مامان هیراد❤🥺 ۴ ماهگی
من رفتم بیمارستان اول ماما چک کرد قد وزن فشار رو ساعتم ده بود یازده هم قرار بود دکتر بیاد نمیدونستمم دکترم هست اخه دکترم گفت هفدهم میاد اهواز اون روزم شانزدهم بود منم ۳۸هفته ۱ روز بودم به ماما گفتم خو دیت بزار رو شکمم ببین چقد سغت چرا باور نمیکنی رنگمم زرد شده بود خودشم گفت دستشو گذاشت گفت خانممم این چه وضعیه چرا سفت گغتم پس چی یساعت دارم چی میگممم فرستادم زایشگاه من کلنیک بیمارستان بودم سریع معاینه شدم بهم گفتن اصلاا باز نشدیه ولی فوری باید عمل کنی شامم خورده بودم صبحانه هم خورده بودمم گفتم منکه شکمم پر بستری نشدم گفت ده دقیقه وقت داری جون بچه ات نجات بدی اومدم دم در به شوهرم گفتم اونم باورش نشد خواهرا شوهرمم همه مسافرت بودن اخه دیگه همون روز .. روز بعد تعطیلی عید بود که همجاا باز شد شنبه بود مامانمم که شهرستان زنگ زدم مامانممم... مامانم نذاشت حرف بزنم گفت مامان بیرونم دارم خرید میکنمم خدافظ😂گفتم مامانییی وایس قطع کرد دوباره زنگ زدم من دارم میرم اتاق عمل خودتو برسون چهارساعتم راه بود.. پارت بعدی
مامان آریاس مامان آریاس ۴ ماهگی
و بعد از اون رفتیم طبقه بالا مادرشوهرم و مامانمم رو صندلی انتظار هی چُرت میزدن😂😂هی ب شوهرم گفتم دیدی اینا الکی اومدن خواب ب خودشون حروم کردن😂
با اسانسور رفتیم بالا با شوهرم همراه چن تا خانوم دیگ برا زایمان اومده بودن ب همسرم گفتن برو براش اتاق بگیر و لباس تا اون بره و بیاد من از استرس لرزیدم بعد کفشامو دراوردم و گفتن برو تو یه بخش دیگ ک ورود همراه ممنوع بود خدافظی کردمو رفتم تو فکر میکردم اول اتاقو میدن بهم برم استراحت کنم و بیانو این داستانا ن اینکه یهو برم عمل کنن لباسامو عوض کردم ولی چ لباسی دادن اول شورتمو درنیاوردم دیدم زن قبلی کونش معلومه مجبوری دراوردم😂😂😂لباسامو تحویل دادم و چن تا سوال پرسیدن از اینک بچه چندمه و اینا گفتن برو تو اون اتاق رفتم چند تا تخت بود اونجا با چند تا خانوم ک بهشون سرم و سوند وصل بود و تقریبا لخت بودیم اومدن یکم با اونا حرف زدم اومدن سوند وصل کنن از خجالت مردم بعد سرم زدن یکم سوزش داشت ولی بعدش دیگ عادت کردم چن تا از دوسام رفتن وصدای نی نی هاشون ک ب دنیا میومدن و میشنیدیم و میگفتم بچش اومد ولی از استرس فشارم بالا اومده بود فک کنم ۱۳ یا ۱۴ بود سردر داشتم شدید قلبم محکم میزد و اریاس همش تکون میخورد☺😄بعد صدام زدن سوندو گرفتم و رفتم ی پرستار اومد دنبالم و با هم رفتیم تو ی بخش دیگ ی پرستار اقا گفت چرا انقدر اخموعه خانومه گفت میترسه یکم رفتیم چند تا اتاق عمل بودن زمین خیس استریل کرده بودن باهام حرف میزد پرستار خانومه و اینک اسم بچت چیه و اینا
خلاصه دکتر بیهوشی اومد و گفت خم شو رو تخت خم شدم استریل کرد پشتمو گفت تکون نخور ولی وقتی سوزن بی حسی وارد بدنم شد ناخوداگاه اومدم جلو
بازم گفت تکون نخور و باز فرو کرد یهو بدنم سنگین شد
مامان هیراد❤🥺 مامان هیراد❤🥺 ۴ ماهگی
مامان دو قلو ها مامان دو قلو ها ۵ ماهگی
#تجربه ختنه کردن پسرم و سوراخ کردن گوش دخترم
شوهرم خیلی حساس بود که ن زوده نباید اینکارو کنیم ولی من سرسختانه موافق انجامش بودم چون هرچی بزرگتر میشن بیشتر اذیت میشن خلاصه اینکه پسرمو بردم پیش دکتر خودش و بهمون برای چند روز بعد نوبت داد و گفت قبل اوردن بهش شیر نده منم صبح بچه رو حموم دادم و چون تازه واکسن ۴ ماهگی رو زده بود بهش قطره استامینیفون دادم و بردم بعد یه ربع نوبت پسرم شد از ما گرفتن بردنش و گفتن شما باید بیرون بمونی حدود نیم ساعت پسرم یسره گریه می کرد پرستار هرکاری کرد اهنگ گذاشت اهنگ خوند رقصید خلاصه این تا اتمام کار یسره گریه کرد و من بیرون در فقط راه رفتم بعد تموم شدن دکتر صدامون کرد یه پماد زد و بی بی گرفتم گفت تا وقتی حلقه بی افته هر روز موقعه عوض کردن بی بی پماد بزن و بهتادین بریز و اینکه ۵ روز حموم نده دو ساعت اول خیلی اذیت کرد ولی د بعد کم کم اروم شد و امام گوش دخترم من روش پرسینگ رو انتخاب کردم چون روش تفنگی دردش بیشتره اول بی حسی زدن بعد نیم ساعت با سوزن پرسینگ سوراخ کردن و گوشواره رو انداختن از اونجا که دختر من خیلی نازک نارنجیه کل اونجارو گذاشت رو سرش و گفتن تا ۳ روز حموم نده و پماد دادن گفتن بزن و بچرخون گوشواره رو تا یه هفته و اینکه بچه با بچه فرق داره ولی در کل اونقدرام که ادم فکرشو می کنه سخت نیست
مامان امیررضا 👶🏻💙 مامان امیررضا 👶🏻💙 ۵ ماهگی
مامان امیرحسین مامان امیرحسین ۸ ماهگی
پارت سوم در مورد هیدرونفروز یا ورم کلیه بچه
تنگی لوله حالب یعنی لوله ای که از کلیه به مثانه وصله و ادرار از طریق اون از کلیه خارج و به مثانه وارد میشه .هرجایی از این لوله که تنگ تر باشه و حالت چسبندگی داشته باشه باعث میشه ادرار خارج نشه و یا اینکه کمتر خارج بشه و باعث ورم کلیه میشه
بعد اینکه دکتر عکس هارو دید نوبت عمل داد برای پسرم
۱۶ اسفند ماه از ساعت ۶ صبح دیگه به بچم شیر ندادم برای اینکه معدش خالی باشه برای عمل.ساعت ۱۱ و نیم بردنش اتاق عمل و ساعت ۱ و نیم اوردنش پیشم
عمل جراحیش باز بود سوند بهش وصل بود. یه لوله هم به پهلوش وصل بود که اب خونایی که داخل بافت کلیه بود خارج بشه و سرم هم که همیشه داشت تا مسکن و انتی بیوتیک بهش تزریق بشه
تو این مدت بغل کردنش اروم کردنش خیلییییییی سخت بود یعنی بگم موهام سفید شد تا این سه روز بستری بودنش تموم شد ولی تمام امیدم این بود که خدا همراهمه و با وجود این سختیا کلیه بچمو نجات دادم و در اینده شرمندش نمیشم
تو این سه روز روز اول بعد عمل خیلی سخت بود چون وقتی به هوش اومد بدنش لرز گرفته بود بخاطر بیهوشی و اینکه باید یکی دوساعت بعد عمل اونم کم کم بهش شیر میدادم
بخاطر لوله هایی که بهش وصل بود نمیتونستم بغلش کنم با این حال من رو تختش میخوابیدم و بغلش میکردم تا حس امنیت داشته باشه و این واقعا تاثیر داشت
روز دوم خیلی بهتر بود چون راحت میتونست شیر بخوره ولی باز همون لوله ها اذیت میکردن و من تا جای بخیه های پسرمو میدیدم دلم اتیش میگرفت و سختیش برای من همین بود و اینکه نمیتونستم بچمو راحت بغل کنم واقعا عذاب اور بود
مامان آریاس مامان آریاس ۴ ماهگی
و پرستار کمکم کرد یکم برم جلو دراز بکشم ولی چشمت روز بد نبینه یهو مفدم داغ شد و بی حس شدم و انگار ک تو دستگاه پرس هستم بحدی حالم بد شد ک دلم میخواست بگم شوهرمو بگید بیاد برم بدنیا نمیارمش و یهو بالا اوردم کنار دهنم پارچه گذاشتن فوری ی امپول زدن تو سرمم از فضای اتاق عمل ی اتاق خالی وست اتاق تخت مریض و ی میز ک روش وسایل عملو چیدن با ی ستل و ی دستگاه برای شنیدن قلب و چراغ بزرگ اتاق انتظاری ک سوندو وصل کردن بیشتر ترس میداد بهم کاشی های سبزش بدترم میکرد 🥲خلاصه بگم ک لباسمو بالا دادن تا گردن و مثل پرده جلوم قرار داد و شروع کردن بدنم بی حس بی حس بود اها اینم بگم قبل از زدن امپول ی چیزی وصل کردن ب ساق پام مث وقتی ک فشار میگیری ی چی میزنن دور بازوت و ... همش از عیدو اینا حرف میزدن یکی دکترم بود یکیم کمک دکترم بود انگار مهمونی اومدن بیخیاااال تا اینک دکترم گفت واااای این مژه هاش ب کی رفته چه بلنده داداش داری بی حس و گیج و منگ توصیفی از حالم بود فقط تونستم بگم باباش رفته و بگم از اون لحظه ک بیرونش اوردم یادم نیس گریه کرد یا ن فک کنم خواب بود بعد اوردن گذاشتن کنار صورتم داغ بود و نفسش داغ😍🥲 ی نی نی کوچولوی داغ و کبود ک رو صورتش دوتا انگار پی زرد رنگ بود ک با دست پاکش کرد دکتره (ی لحظه ترسیدم ک نکنه زائده خودشه)🤣 بعدش بردنش و ی پسر اومده بود اونجا و دکترم رفتم کمکیش شروع کرد ب بخیه زدن و اموزش دادن اون پسر
مامان آراز و دنیز
👧🏼👶🏻 مامان آراز و دنیز 👧🏼👶🏻 ۸ ماهگی