۱۰ پاسخ

ما هم ک طبیعی هستیم دردامون از قبل مشخصه ب محضی ک حس کنیم زایمان نزدیکه میریم تمیز کاری
اگرم کیسه آب پاره بشه باز چند ساعت وقت داریم
کسی هم ک تمیز نباشه بیمارستان براش انجام میده

من صب رفتم حموم تمیز کردم بعدش رفتم زایشگاه نوار قلب بکیرم گفت نوار قلبت خوب نمیشه سریع برو اتاق عمل خیالم راحت بود که تمیزنم

من طبیعی قرار بود بزام ولی درد نداشتم یه روز قبل موعد زایمانم دکتر زنگ زد گفت بیا معاینت کنم منم شیو کردم رفتم گفت اب دور جنین کمه باید زایمان کنی که من با امپول زور دهانه رحمم باز نشد بچم‌مدفوع کرد سزارین شدم ولی تمیز تمیز بودم😁زن بابام اومده بود اتاقم که معاینم میکردن میگفت چه خوب که برق میزنه اونجات
منم همیشه میترسیدم پشمکی باشم موقع زایمان😂😂

من طبیعی بودم..ماه آخر یک روز درمیان انجام می‌دادم همش میترسدیم دردم بگیره تمیزنباشم..البته خب لیزر کردم چیز خاصی هم نبود😁

من از ۸ صبح دردام‌ شروع شد ولی کم بود ساعت ۳ رفتم حموم ۱۲ شب زایمان کردم
دیگ قبلش میفهمی اول ک‌درد کمه باید سریع بری حموم

من شنبه زدم چون شنبه بهم گفتن یک سانتی بعد یکشنبه بستری شدم تا اخر شب سشنبه دیدن نه این بچه بیزون نمیاد اومدن ببر سزارین کنن گفتن اع مو دراوردی زد😂😂😂بماند تو این چند روز چقدر دست کردن چقدر تا من ده سانت باز شدم مارو دید زدن بعد گفتن سز شو😒🤣

من از یک هفته قیل زایمان هر روز میرفتم حموم کل بدنمو شیو میکردم😂صبح عمل هم ساعت 5رفتم حموم 7.30رقتم اتاق عمل
پرستاره میگفت چقدر تو تمیزی دختر😂

😂😂😂

من از اینم شانس نیوردم
اورژانسی سزارین شدم یکی از خدمه ها برام شیو کرد
آب شدم

حس شیشم ما خانوما اا

سوال های مرتبط

مامان دلوین کوچولو مامان دلوین کوچولو ۹ ماهگی
خب بریم تجربه یه مامان اولی رو بخونیم☺️
درست آخرای فروردین بود که کم کم درد اومد سراغم تقریباً یک هفته مونده بود که 35هفته تموم بشه یه شب که خوابیده بودم یهو توی خواب دردم گرفت همسرم رو بیدار کردم گفتم درد دارم همسرم بهم گفت صبح میریم زایشگاه 😐😅اون شب من تا صبح نتونستم بخواب تاصبح زود من و همسرم و دوتا خواهراش رفتیم زایشگاه بهم گفتن ماه درده دورباره برگشتیم خونه ولی بازم خیلی درد داشتم شب منو مامانم و مادر شوهرم و بابام رفتیم پیش یه دایه محلی شکمم رو با روغن مالید گفت پای بچت گیر کرده داخل لگنت اومدیم خونه چند روزی دیگه درد نداشتم تا اینکه 3اردیبهشت بود رفتم خونه مامانم اونجا بمونم چند روزی تمام وسایل دخترم رو هم بردم اونجا تا اینکه نصف شب بود دردام دوباره شروع شد مامانم زنگ به همسرم اومد دوباره با خواهر شوهرم و مادرم و همسرم رفتیم زایشگاه اونجا معاینه کردن گفتن 1سانت باز شدی برو داخل حیاط بیمارستان دور بزن و کیک آبمیوه بخور تقریباً بعد یک ساعت صدام زدن رفتم داخل منو بستری کردن یک روز کامل داخل زایشگاه بودم همه زایمان میکردن فقط من مونده بودم اونجا بهم سرم زدن و سوزن ریه منو بردن بخش
این داستان ادامه دارد.....😅
مامان آیین کوچولوم مامان آیین کوچولوم ۴ ماهگی
بالاخره میخوام تجربه زایمانمو باهاتون به اشتراک بزارم
آنقدر بی نتی حوصله ارو سر میبره که رو آوردم به گهواره 🥲😅

پارت اول 👼🏻🍭


پنجشنبه بود خونه مامانم بودم (عکسم برای همون روزه) بعد ازظهر با مامانم میخواستیم بریم بیرون آخرین کارای قبل زایمانم انجام بدم یکم خرید داشتم خلاصه ما رفتیم تو خیابون بودم دردام شروع شد خیلی شدید نبود ولی با همه ی دردایی که داشتم فرق داشت آمدیم خونه من هی گفتم خوب میشه نشد شب بودبعد از شام ترشحاتم شدید شد به مامانم گفتم گفت برو بیمارستان معاینه شو منم گفتم نه حالا خوبم اگه بد تر شدم میرم هی مامانم گفت من گفتم نه خلاصه آمدیم خونه رفتم دوش گرفتم چای نبات خوردم یکم همسرم کمرمو ماساژ دادم دردم کم شد خوابیدم ساعت ۶ صبح با درد خیلی شدید بیدار شدم داشتم از کمر درد و دلدرد میمردم پنج دیقه یکبار احساس ادرار داشتم هی تو خونه راه میرفتم چای نبات میخوردم آنقدر خودمو سرگرم کردم که ساعت شد ۱۲
ولی برای رفتن به بیمارستان مقاومت داشتم چون همسرم خرید نکرده بود قرار بود بریم خرید هم برای خونه هم همسرم دیگ غذا اینا خوردیم و رفتیم خرید با درد شدید آنقدر حالم بد بود که تو فروشگاه کلا نشسته بودم نمیتونستم تکون بخورم ولی بازم قصد رفتن به بیمارستان نداشتم خالا بگو چرا! چون فرداش وقت داشتم برم پیش دکترم معاینه کنه اگه دهانه رحمم باز بود برم بیمارستان
خلاصه درد و درد و من هی مقاومت آنقدر دردام زیاد بود مدام هم با همسرم دعوا میکردم از بی حوصلگی ..

ادامه اشو تو پارت بعد میزارم 🫶🏻
مرسی که خوندید
شماهم دوست داشتید تجربه هاتون و بگید ما بخونیم 🩵
مامان رادین مامان رادین ۱۱ ماهگی
بچها باردار که بودم ۳۰هفتگی رفتم سنو گفت جنین بریچه و من انگار دنیا رو بهم دادن چون پول نداشتم زیر میزی بدم برم سزارین زایمان قبلیم ۴سال پیش بود با اینکه بچم ۲کیلو بود ولی خیلی در وحشتناکی داشتم و خیلی از زایمان دومم میترسیدم یعنی وقتی بیبی چکم مثبت شد تا اخرش ترس زایمان داشتم خدا خدا میکردم بریچ بمونه دکتر نیگفت بعید میدونم و من هر روز دعا تا روزی که۳۷هفته بودم گفت فکنم چرخیده برو سنو گفتم خانم دکتر من سر بچمو میفهمم بالاس نچرخید بچم تا رقتم سنو و اومدم بریچ بود و انگار دنیا رو بهم دادن خلاصه رفتم بیمارستان امین یه بیمارستان معمولی دولتی سزارین شدم خیلی ازم مراقبت کردن همه چیز عالی خیلی بهم سر میزدن انگار خصوصی بود خیلی خدارو شکر میکنم که اذیت نشدم چون ماها که دستمون خالیه نمیتونیم هزینه و زیر میزی و بیمارستان خصوصی بریم واقعا دردناکه و خیلی خوشحالم هنوز از بابتش خداروشکر میکنم همش به پسرم میگم افرین مامان که نچرخیدی تا لحظه اخر🤣🤣اینجا ۶ماهه حامله بودم
مامان دلارا مامان دلارا ۹ ماهگی
#تجربه زایمان 👧🏻❤️
پارت ۱

بعد از سه ماه میخواستم تجربه زایمانم رو باهاتون به اشتراک بزارم خودم همیشه تو بارداری تجربه زایمان دوستان ر‌و میخوندم و استفاده میکردم.اما چون خودم زایمان بدی داشتم هیچ وقت دیگه دلم نمیخواست بهش فکر کنم

پنجشنبه ۴ اردیبهشت ماه ۳۸ هفته و ۱ روزم بود که تب و بدن درد شدید گرفتم. همون شب میخواستیم بریم باغ جوجه مواد زده بودم، برنج درست کرده بودم و تمام وسایلم اماده بود تا راه بیفتیم اما از بدن درد شدید به شوهرم گفتم حالم خوب نیست بریم بیمارستان یه امپول بزنم بعد میریم. ساعت ۵ بیمارستان بودم.شهادت امام جعفر صادق بود روز تعطیل و بیمارستان خلوت بود وارد بخش زایمان شدم.با دکترم تماس گرفتن و شروع کردن به چکاپ و ان اس تی گرفتن. پرستارا هی میرفتن و‌میومدن میگفتن چرا بچه تکون نمیخوره، چرا بیدار نمیشه هی شکممو تکون میدادن به شوهرم گفتن برو کیک و اب میوه بخر خلاصه بعد از گذشت یک ساعت منتظر بودم سرمم تموم شه و برم باغ که یکی از پرستا اومد و گفت خانوم به شوهرت بگو بره کارای بستریت رو انجام بده باید اماده شی برای زایمان…. همون لحظه انگار سقف بیمارستان رو سرم خراب شد بغض گلمو‌گرفت و گفتم من امادگی زایمان ندارم من میخوام برم نمیخوام زایمان کنم خانومه با تعجب گفتم شما ۳۸ هفته ای و امادگی زایمان نداری؟؟؟ گفتم من اومدم امپول بزنمو برم توروخدا بزارید برم گفت برو اما رضایت بده هر بلایی سر بچت اومد مقصر خودتی دکترت گفته باید امشب زایمان کنی… زنگ زدم به شوهرم و همینطور که اشک میریختم لباس های بیمارستان رو میپوشیدم
مامان خِش و پِش🫀🖇️ مامان خِش و پِش🫀🖇️ ۱۴ ماهگی