۴ پاسخ

یروزاینقدی‌ میشن‌ دلت‌ برای‌ این‌ روزاتنگ میشه

تصویر

بعدفکرکن‌ من‌ توسن‌ کم‌ بدون‌ کمک ۳تابچه‌ پشت سرهم. بزرگ کردم‌ بازم‌‌ خوبه مادرت‌ میتونست کنارت‌ باشه نه‌ مثل من🥺

آخ آخ واقعا اویل سخت میگذره با دوتا بچه کوچک

خوشبحالت که مادر داری ...

سوال های مرتبط

مامان قندون و فنجون مامان قندون و فنجون ۴ ماهگی
نزدیک های طلوع خورشید بود که نوزاد من شروع کرد گریه کردن. دختر کوچیکم گریه میکرد. خیلی خیلی گریه میکرد. به هیچ وجه آروم نمیشد. دیگه قاطی کرده بودم. هم افسردگی زایمان بود، هم درد بقیه بود. هم حس میکردم خونهمون خیلی خیلی دلگیره. از اون طرف هم خونهمون ترکیده بود، بد به هم ریخته بود. از اون طرف هم معصومیت دختر اولم واسه اون چیزی که ازش دیدم و این کاری که میکرد منو نامزده بود. از اون طرف هم خونهمون ترکیده بود. بعد به هم ریخته بود. از اون طرف هم معصومیت دختر اولم نابود داشت میکرد از درو. اینم گریه میکرد. من به حدی عصبی بودم به حدی عصبی بودم که هیچ رحمی بهش نکردم. بردم گذاشتم توی اتاق درو بستم تا صدای گریهشو نشنوم برم پوشک بیارم نه اینکه رها کنم بچه رو تا برم پوشک بیارم صدای گریهشو نشنوم توی اتاق تنهاش گذاشتم. بعد وقتی اومدم بالا سرش پوشکش عوض کنم با تمام ناراحتی به خودش گفتم من تو رو نمیخواستم تو برای چی اومدی؟ من از خدا چیزای دیگه خواسته بودم، من از خدا خونه خواسته بودم، من از خدا پول خواسته بودم، خدا اشتباه تو رو به من داده، من تو رو هیچ وقت نمی خواستم. تو اومدی مزاحم زندگی ما باشی، حالا از این به بعد گریه های تو شروع شد، ازت متنفرم، بدبخت شدم با تو، بدبختی من از این به بعد شروع شده. این حرفا رو اصلا نمیدونم چرا میگفتم، واقعا شیطانی انگار بود، واقعا شیطان اومده بود کنارم؟
مامان توت فرنگیس🦄🩷 مامان توت فرنگیس🦄🩷 ۱ سالگی
براتون بنویسم از اولین روز از گهواره گرفتن دخمل🍓❤️

خیلی بد بود خیلی بد گذشت😢😢
میزاشتمش روی پا بخوابه ولی اصلا خواب نمی‌رفت از صبح که پاشد تا ظهر نخوابید من یهو گفتم ببرم حمومش کنم بلکه بخوابه اما اصلا فایده نداشت تلاش های من تا ساعت شیش عصر ادامه داشت که فقط ده دقیقه خوابید بعد بیدار شد بعد گفتیم با ماشین بریم بیرون دور بزنیم حداقل تو ماشین بخوابه ( تو این لحظه ها خیلی وسوسه میشدم برارمش توی گهواره ولی خداروشکر جلو خودمو گرفتم) تو ماشین هم نخوابید بدتر شروع کرد به غر زدن و نق نق کردن دیگه بردیمش پارک کلی خوشحال شد اینقدر چرخوندیمش تا خسته بشه و برگشتیم خونه بعد یه راند گریه زاری داخل خونه نهایتا خوابش برد روی پا😍😍
اما امروز که از خواب پا شده خیلی راحت تر از روز قبل روی پا می‌خوابه من یکم تکونش میدم یکم چشماش گرم شد دیگه تکون نمیدم خودش یواش یواش خوابش می‌بره انشاالله خدا کمکم کنه بتونم خیلی زود روش خوابشو عوض کنم😢❤️
مامان پسرم ودخترم💞 مامان پسرم ودخترم💞 ۵ ماهگی
زندگینامه
قسمت هشتم
ما تو خونه نشسته بودیم که یهو دیدیم بابام وزن بابام با بچشون اومدن
زن بابام اخم کرده بود لباس آویزون بود ومثل برج زهرمار بود
یادم نیست مامانم باهاشون رفته بود یا نه ولی یادمه با بابام بحثشون شد
سراینکه چرا زن بابام را نبرده خونه ی خودش وآوردش خونه ما
خلاصه جا پهن شد وزن بابام با بچه ش خوابید من یادمه همش گریه میکرد و به نوزاد یک روزه ش مشت میکوبید
بچه ش را میزد مشت خیزد به همه جاش وگریه میکرد
البته گریه ازسرلجبازی هیچ معصومیتی توی گریه هلش نبود وما همش دلمون به حال برادرمون می‌سوخت
خلاصه موندگارشد وما از اینکه لباسای نوزادیش رامیشستیم لذت می‌بردیم
با اینکه ناتنی بود خیلی دوستش داشتیم
اما بهش شیرخشک میدادن
اون یواش یواش بزرگ میشد وقتی هنوز یمسالش نشده بود من عاشق این بودم ب قنداقش لباس پوشیدنش حموم بردناش وشیرخوردناش نگاه کنم
مامانم از زن بابام پرستاری کرد
اون هم همش ناز و غمزه کرد
همه به هم عادت کردیم ما بچه بودیم درک زیادی نداشتیم
ولی هر اتفاقی برای بچه وقتی راه افتاده بود نیفتاد زن بابام لزحلش تکون نمی‌خورد وبابام همش ب ما می‌گفت بچه را مراقبت کنیم ازش
انگار ما شده بودیم نوکر وکلفت
اون بچه تا بزرگسالیش هم از خونه ما نمی‌رفت و مادرش هم ازخداش بود میخوردومبخوابیدو میگشت
بابام خیلی دوسش داشت همیشه همراه خودش میاوردش
اونم خیلی لوس بود وتا چیزی میشد تو بازی باب میلش نبود یا تو غذا
مامان مهبد مامان مهبد ۱ سالگی
سلام مجدد
مهبد تا دو ماهگی روز و شب رو نمیشناخت ،با اینکه هر صبح بهش میگفتم خورشید در اومد الان روزه ،ولی هر موقع دوست داشت میخوابید و یهو شبها بیدار می موند ، ولی از ۲ ماهگی کم کم معرفی روز و شب کار کرد و دیگه شبها خواب بیشتر و عمیق تری داره ولی روزها به شدت خواب کوتاه و سبک داره، بخاطر کولیک نوزادی ش هم خانواده خودم گهواره رو بهش معرفی کردن، یعنی توسط پذیرایی خونه شون از این ستون به اون ستون یه گهواره سنتی بستن و آقا راحت اونجا میخوابید،مکافات از زمانی شروع شد که بعد از ۲۰ روز من برگشتم خونه خودمون و آقا به همون گهواره عادت کرده بود ،همسر گرام هم دید نمیشه اینجوری پسر اصلا نمیخوابه، اناق خواب خودمون رو تغییر کاربری داد، تخت خواب جمع شد و گهواره آقا از این سر اناق به اون سر اتاق بسته شد، اوایل خوشحال بودم که آخیش ، راحت شدم.... اما اول مکافات من بود ،وقتی مهمونی میرفتیم دیگه پسرم خواب نداشت و این شد که تو مهمونی ها ما پتو به دست بودیم که آقا بخوابه، دیدم نمیشه باید پتو و گهواره رو جمع کنم و کم کم شروع کردم به کمرنگ کردن شدن، اول پتو رو حذف کردم که خوشبختانه موفق بودم ولی امان از گهواره، اول با سرعت آهسته خواستم حذف ش کنم ولی مگه پسری می خوابید، و گریه ها سر داد یه چند روز تحمل کردم و صبر پیشه کردم ولی خورد به pms و پریودی و تنهایی، عنان از کف به در دادم و به عصبانیت پروژه حذف گهواره با شکست روبرو شد، در حال حاضر هم گهواره برای آقا حکم سرگرمی رو داره یک ساعت باید داخل گهواره باشه تا دیده بر هم نهد ...... بگید ببینم شما چکار میکنید با خواب کوجولوتون؟
مامان امیر حسین مامان امیر حسین ۱ سالگی
خیلی حالم بده دوست دارم بمیرم اصلا نه خوشی بهم اومده نه هیچ اون از بارداریم اون از زایمانم سه بار شکمم وا شد این از اینکه همش خونم میرم تا خونه مادرم که بینمون یک ساعت راهه هر دفعه به چیزی میشه اون دفعه ماشین خراب شد ۷۰ ملیون خرجشه الآنم رفتم همش پیش بچم بودم بی‌قراری میکرد ۴۸ ساعت نخوابیدم رفتم تا مبل نشستم بچه رو شکم بود خسته شده بود به خواهرم گفتم برعکس کن به کمر این اومد برعکسش کنه یهو از دستش افتاد خورد محکم زمین فاصله اینقدر بود که تو عکس گذاشتم بعد شروع کرد گریه دو قطره هم بالا اورد( بچم رفکلاس شدید داره ) بعد یهو خوابید هر چقدر بیدارش کردم آب زدم بهش بیدار نشد با گریه بردمش دکتر
خواست بستری کنه چکش کنن بعد گفت دکتر نه بچه خوابه برو اگه بالا اورد غیر طبیعی بیارش منم اوردمش بیدار شد خندید بازی کرد ولی بالا اورد مثل همیشه خیلی خودش بالا میاره دیگه به شوهرم گفتم آوردم خونه کلیم حرف بارم کرد ولی هنوز نگرانم تروخدا بگین چه کنم؟😔