۷ پاسخ

منم فرار بود به هوش باشم سزارین اورژانسی شدم
اسپاینال هم بی اثر بود
بیهوشی کامل گرفتم
و اینقدر با استرس منو بردن اتاق عمل
و تمام بدنم بخاطر تزریق میلرزید که هیچ. دعایی نکردم😭خیلی خوشحالم حاجت روا شدین🤗

من انقد استرس داشتم ک یادم رفت دعا کنم.

من بیهوش بودم و یادم رفت دعا کنم🤣🤣🤣

من یه پرستار موقع زایمان اومد کنارم سنش زیاد بود گفت دعا کن ماشین دخترم پیدا بشه دزدیدن دخترم اون پول اون ماشین رو به زحمت جمع کرده ماشینش رو از تهران دزدیده بودن برده بودن قم منم موقع زایمانم دعاکردم ماشینش پیدا بشه روز دیگه که منو میخاستن مرخص کنن تویه همه اتاق های بخش دنبالم میگشت تاوقتی منو پیدا کرد اومد پیشم زنه به گریه شد میگفت بزار پاهات رو ببوسم ماشین دخترم پیدا شده من میدونم بخاطر دعاهایی هست که تو کردی براش

برای بارداری یکی از دوستام و عمو و داییم و چندتا از فامیلا

برا دختر عمهتم دعا کرد که بارادر بشن ولی هنوز نشد 🥲

شکر الحمدلله تبریک میگم
من برا خواهر زادم دعا کردم بچه دار نمیشد ک حمدالله به ۳ ماه نکشید باردار شد

سوال های مرتبط

مامان مهدا مامان مهدا ۶ ماهگی
خب من اومدم که تجربمو از سفر مشهد بگم
قبل از اومدن به مشهد شروع کردم به جمع کردن وسایل و تمیز کردن خونه که سیفون آب آشپزخونه خراب شد و کابینتمو آب برداشت و کار ما دو برابر شد .
همون موقع بچه های برادر شوهرم اومدن خونمون که یکیشون مشکوک بود به سرما خوردگی و شروع کردم با مهدا بازی کردن و من یکم استرس گرفتم.
بعدش باز هم شروع کردم کار هامو کنم یکم استرس داشتم کی بیشتر شد زمانی که شبونه بردمش حموم و حس کردم خونه سرد بود و من ترسیدم که سرما بخوره باز هم رد کردم این موارد رو نیم ساعت قبل رفتن شوهرم اومد خونه گفت دامادمون مریض شده و بیمارستان سرم زده ده دقیقه بعدش بچش اومد خونمون که مهدا رو ببینه و من این دفعه اعصابم هم خورد شد علاوه بر استرس هنوز هم وسایلمو کامل جمع نکرده بود هول هولی همه رو جمع کردم مهدا رو بغل کردم که دختر خواهر شوهرم گفت میخواد مهدا رو بغل کنه من گفتم میترسم ناقل باشه و ندادم و اونم خوشش نیومد بعد اعصابم بیشتر خورد شد و عذاب وجدان گرفتم .
خلاصه با این اتفاقات حرکت کردیم کوهی از استرس بودم همه بخاطر اینکه ممکن بود مهدا از اونا گرفته باشه و اینکه شوهرمو می‌گفت ممکنه تو قطار گوش درد بگیره .
حرکت کردیم و قبل اینکه بریم یسری خرید هم برای یک برادر شوهر دیگر انجام دادیم و رفتیم خونه ی یکی دیگه از برادر شوهرام و بعد حرکت کردیم .
رسیدیم ایستگاه که شوهرم متوجه شد گوشیو خونشون جا گذاشته دیگه به برادر شوهرم گفت و لحظه به آخرین رسوند به دست شوهرم .
مامان کوآلا کوچولو🐨 مامان کوآلا کوچولو🐨 ۸ ماهگی
مامانا شما چه جوری بچه داری و خونه داری و کارهای خودتون رو باهم هندل میکنید؟
بچه هاتون آرومن؟ چه جوری رفرش میشید؟
من انصافا شوهرم خیلی کمک میکنه هم توی بچه داری هم کارهای خونه ولی با این جود هم من هیچ تایمی برای خودم ندارم
چون حتی وقتایی که بچم پیش باباشه باز دیگر کارهای خونه و آشپزی و کارهای مربوط به بچم
هفته ای دوبار هم میرم خونمون که یخورده استراحت کنم ولی بچم بغل هیچکس جز من و باباش آروم نمیشه
یعنی دقیقا همون مسئولیت ها رو باید اونجا هم به عهده بگیرم
چند هفته هم هست که خواب شبش کلا بهم ریخته و هر دوساعت یکبار بیدار میشه و اصلا خواب باکیفیتی هم ندارم
به جز هفته ای یک شب که باباش نگهش میدارم
جونم به جونش وصله ، امید زندگیمه ولی واقعا نیاز دارم در طول روز ی تایم هرچند کوتاهی فقط و فقط مال خودم باشم فارغ از تمام مسئولیت ها
شما چطور این تایم رو برای خودتون فراهم میکنید ؟ فقط نگید که از کارهای خونه بزن چون اصلا نمیتونم توی محیط شلوغ باشم ذهنم بهم میریزه
برای خواب شبش چیکار کنم که مثل قبل بشه؟
اصلا از چند سنی مستقل تر میشن ؟ گریه هاشون کمتر میشه؟

کولیک رفلاکس