۱۳ پاسخ

ولی همیشه هم حرف به منظور نباید بگیری از دوست داشتن زیاد میگن

خیلی توجه نکن عزیزم ناشنوا باش در مقابل حرفاشون. هیچی نکو بحثم نکن

من ماددشوهرم اینطوری نیست یعنی اگه دخالتم کنه تقصیر شوهرم جون تا یه طوری میشع سریع زنگ میزنه مامانش
بچه منم تازگیا برا خواب زجه میزنه انگار زدمش مامانمم سریع میگه بجما گشنگی میدی اخه مادر من این گشنش بشع همه را با گریه نابود میکنه منم بدم میاد دخالت میکنن خوب خود ادم قلق بچشا بلده🫠😮‍💨

به من میگن گشنشههههه گشنشهههه
هرچی میگم بابا تازه شیرخورد بزارین با گلو بزنه اگ بازم خواست میدمش. ثانیه ب ثانیه میگن گشنشه. خودتوبهش شیر ندادی یاخودش نخورد؟؟ بچت همیشه گشنه نگه میداری🫤درصورتی ک من مدام نشستم دارم شیر میدم

بچه منم دقیقا همین بود
تا یه شیوه قنداق کردن یاد گرفتم بچم‌ الان سریع خوابش میبره
یه روسری نازک مربعی بردار
از بالا یه تیکشو تا کن
بچه‌ رو وسط اون قسمت که تا کردی
بعد دستشو صاف کن کنار بدنش روسری رو از سرشانش ببر از سمت دیگه باسنش رد کن
برا اون یکی دستشم همین کارو کن
بع پارچه‌ ها که زیر کمر و مای بی بی ش جمع شده رو بکش به سمت شکمش
بعد دوباره ضبدری از زیر دستاش رد کن
پستونک بذار دهنش سریع خوابش میبره

ناراحت نشو گلی ، احتمالا اگر چیزی هم میگن بی منظوره...

همه همینن میخوان کمک کنن منم اون لحظه که کلافه م بیشتر ناراحت میشم چون بچه بدتر میشه ولی بعدا میبینم اونام فقط میخوان بچه آروم شه🤦🏻‍♀️خانواده همسر منم پریروز اینجا بودن پسر من هم گرسنه ش بود هم هر دفعه میخواستم شیر بدم جلوی سینم داد میزد، ولی خیلی دیگه نمیان از دستم بگیرن چون زیاد نمیدم میگم الان شیر بخوره درست میشه ، الان اینکارو کنم بهتر میشه دکشون میکنم😅

مادرشوهرم من تا صدا گریشو میشنوه میاد میگه چش شده گوشش درد میکنه یا دلش درد میکنه بعد سریع میخواد از بغلم بگیره خو لامصب بچه با بو مادر که آروم میشه تازه من بچه دوم قبلی همینطور بود بعد شما فکر کن این شوهر منو بیشتر از شوهر خودش دوست داره زمان بچه اولم سه یا چهارماهش بود بهم میگفت اینو بده ما شما برو یکی دیگه بیار اینو که می‌گفت دلم میخواست بزنم نصفش کنم تو تربیت بچه هاش ریده ها باز بچه منم میخواست بگیره 🤦

من دقیقا همین وضع و با خواهر شوهرم دارم ینی دیوونم کرده بچه خوابش میاد میگه شیرش نده تا بیدار بمونه😐
یه وسیله اسباب بازی داری مثل شیشه اس بعد جای دسته ها و سرش خوبه برای لثه هاش،تازگی هم گریه می‌کنه تلپی میندازه دهن بچه میگم مگه اون چیزی داره که دم به ساعت می‌ندازی دهنش میگه شیشه و پستونک که نمیگیره اینو بخوره من ذوق کنم😐
یا دو سه شب یه بار میرم خونه مادر شوهرم شب نشینی اونا نمیان میگم برم لااقل نوه شون ببینن بچه رو زمین داره بازی می‌کنه یا خودش بر میدارش یا میده مادر شوهرم یا پدر شوهرم با اینکه اونا اصلا قصد برداشتنش و ندارن حرص میخورم حرررررص

شل کنید ازین چیزا هس
ی گوش در یگوش دروازع

😕😂مادرشوهر منم هروقت بچما میبینه یکم نق میزنه یا حتی ارومه میگه دلش اذیته صدا میده فلان
عنترررررررررررررررررررر

خواهر دعا میکنم خداوند متعال بهت صبر ایوب بده😬 به خدا اطرافیان نظر ندن خودمون میدونیم چطور بچه بزرگ کنیم بچه ی خودمونه میدونیم قلقش چطوره😑

منم این داستان رو دارم

سوال های مرتبط

مامان نی نی👶🏻 مامان نی نی👶🏻 ۳ ماهگی
امشب رفتیم مهمونی . بعد حدودای ساعتای ۱۱ من خونه رو تاریک میکنم و حاضر میشم که بچه رو شیر بدم بخوابه. بعد امشب مهمونی بودیم این تایم بچه کژ خلقی میکرد و گریه میکرد ساعتای ده و نیم. بعد همه شروع که چشه چشه 😐😤 منم میگم خوابش میاد باید بخوابه. بعد مادرشوهرم همیشه تا بچه گریه میکنه میگن این دلش درد میکنه در صورتی که بچه من دلش درد نمیکنه و من خودم میدونم خوابش میاد شیر حسابی و محیط آروم میخواد. بخدا لجم گرفته هر وقت این بچه گریه میکنه هی میگن دلشه بابا بچه نیاز های دیگم داره اجازه بدید خود مادر ببینه بچش چ مشکلی داره بعدم بچه رو میگیرن یکم میزارنش رو شکم بعد کلا بچه من دوس داره رو شکم بخوابه کاری به دلش نداره میگن دیدی دلش بود این دل دردیه. در صورتی که من هر شب روتین بچه مو میدونم اگه یکم بهم بخوره گریه میکنه.
خانواده های شوهر عزیز لطفا اجازه بدید مادر خودش برای بچه ش تصمیم بگیره و تا کمک نخواسته الکی نظر ندیم😤😤😤
تازه نگم که چقدر منو سرزنش میکنن که چرا پستونک میدی😩 تورو خدا ولم کنید خودم همینطور سر کوچیک ترین مسئله بچم عذاب وجدان میگیرم شماها هی بهش دامن نزنید 🥸
گفتم یکم حرف دلمو بزنم بلکه آروم بشم😅
بعد راستییی بچه رو که یکم راهش بردم و خوابش برد گفتم دیدین خوابش میاد😩😤🥸
مامان فندق مامان فندق ۲ ماهگی
خانما من با مادرشوهرم چیکار کنم آخر از دستش روانی میشم نرفتن هم نمیتونم نرم هم اونها میان هم همسرم ناراحت میشه آقا بهش بر میخوره ن ک خانوادش خیلی فهمیده ان
من چند وقت پیش پدر شوهرم سرما داشت مثل اینکه بعد مادرشوهرم گرفت بهشون گفتیم مریض نیستید گفتند ن ما رفتیم دیدم مادر شوهرم ماسک زده دیگه نمیگه من مریضم میگه سرم درد می‌کنه حالم یجوریه ماسک زدم بچه مریض نشه یوقت بعد میاد بچه رو بغل می‌کنه می‌زاره روی دوشش دورش میده خب تویی ک مریضی چرا اینطوری میکنی بعد یکی از فامیلای همسرم هم همون شب اومد خونه مادرشوهرم اونها تقریبا سه هفته قبل سرما داشتند بعد سه هفته اومدند بعد مادرشوهرم می‌ره بچه رو ازشون میگیره میگه مریض میشه بچه می‌بره بچه رو پیش گاز نمیگه بچه بسوزه هر چی بهش میگم نمی‌فهمه هی دود اسپند میاره هی میگم بده واسه بچه دقیقا هم میاره روی سر بچه حالا بچم سر ما خورده شدید گریه می‌کنه چیکار کنم واقعا دیگه از دستشون خسته شدم شما جای من بودید چیکار میکردید بعد الان بگم بچه سرما خورده میندازه تقصیر اون فامیلشون ک دو سه هفته پیش سرما داشته دیگه خودش رو نمیگه
مامان نی‌نی مامان نی‌نی ۱۴ ماهگی
سلام مامانا
بیاید یه مشورت بدید
پسرم امروز دل درد بدی داشته، انقدر که تب کرده. از دل درد داشت جیغ میشد منم مثل همیشه وقتی شروع میکنم آروم کردن یذره طول میکشه تا راه های مختلفو امتحان کنم و بالاخره به یه روشی آروم بشه. معمولا هم خودمو تو استرس نمیندازم وقتی داره گریه میکنه یا جیغ میزنه، با آرامش سعی میکنم بفهمم مشکلش چیه و چجوری آروم میشه. از نگاه کسی که بیرون از اتاقه ممکنه به خاطر گریه های ممتد پسرم به نظر بیاد من هیچ کاری برای آروم کردنش نمیکنم در حالی که این طور نیست.
امروز پسرم داشت جیغ میکشید و من داشتم سعی میکردم بفهمم مشکل چیه و چطور آرومش کنم، مادر شوهرم اومد تو گفت چشه؟ گفتم دلش درد میکنه، گفت بدش من، گفتم میخوام بخوابونمش. نشست کنار من، من به کارم ادامه دادم، همزمان داشتم تبشو میگرفتم، گفتن بدش من بخوابونمش، گفتم مامان جان خودم دارم میخوابونمش. پسرم یکم آروم میشد دوباره زور میزد جیغ میکشید. من هم زمان که پسرم رو پام بود داشتم تکونش میدادم داشتم دنبال شماره دکتر میگشتم که مادرشوهرم دوباره گفت بدش من بخوابونمش. من برام سوال پیش اومد که مگه من دارم نمیخوابونمش؟ (دارم نمیخوابونمش/ ندارم میخوابونمش 😂) به هر حال جامو دادم بهشون و نشستن بچه رو بخوابونن. از نگاه من ایشون فکر میکنن من از پس بچه م بر نمیام. به همسرم گفتم که حس میکنم جایی که به کمک احتیاج داریم کمکمون نمیکنن، جایی که خودشون بچه رو میخوان میان میگیرنش، همسرم میگه تو بحران ها سعی کنیم یه مقدار صبور تر باشیم و معتقده که بنده خدا داره کمک میده و حس میکنه یه مقدار خسته هستم.
شما باشید چیکار میکنید در برابر کسی که این احساسو بهتون القا میکنه که از پس بچه تون بر نمیاید؟