خانما من با مادرشوهرم چیکار کنم آخر از دستش روانی میشم نرفتن هم نمیتونم نرم هم اونها میان هم همسرم ناراحت میشه آقا بهش بر میخوره ن ک خانوادش خیلی فهمیده ان
من چند وقت پیش پدر شوهرم سرما داشت مثل اینکه بعد مادرشوهرم گرفت بهشون گفتیم مریض نیستید گفتند ن ما رفتیم دیدم مادر شوهرم ماسک زده دیگه نمیگه من مریضم میگه سرم درد می‌کنه حالم یجوریه ماسک زدم بچه مریض نشه یوقت بعد میاد بچه رو بغل می‌کنه می‌زاره روی دوشش دورش میده خب تویی ک مریضی چرا اینطوری میکنی بعد یکی از فامیلای همسرم هم همون شب اومد خونه مادرشوهرم اونها تقریبا سه هفته قبل سرما داشتند بعد سه هفته اومدند بعد مادرشوهرم می‌ره بچه رو ازشون میگیره میگه مریض میشه بچه می‌بره بچه رو پیش گاز نمیگه بچه بسوزه هر چی بهش میگم نمی‌فهمه هی دود اسپند میاره هی میگم بده واسه بچه دقیقا هم میاره روی سر بچه حالا بچم سر ما خورده شدید گریه می‌کنه چیکار کنم واقعا دیگه از دستشون خسته شدم شما جای من بودید چیکار میکردید بعد الان بگم بچه سرما خورده میندازه تقصیر اون فامیلشون ک دو سه هفته پیش سرما داشته دیگه خودش رو نمیگه

۱۲ پاسخ

سلام عزیزم‌وقتی می‌بینید اینجوره خیلی با خانواده شوهر صمیمی نشید خیلی رفت و آمد نکنید که روشون باز بشه تو همه چیزتون دخالت کنن .من اصلا با خانواده شوهرم رفت و آمد نمیکنم که بخان برام نظر بدن چیکار کن چیکار نکن

وایی نگو من که هر روز از حرص چشم گچ میشه یه روز میاد میگه دخترم جاریت میگه نوه ی داییم تازه بدنیا اونده ۵ کیلوعه چرا بچه ی تو ۳و نیمه یه روز میاد میگه چرا این بچه رشد نداره ببر دکتر یروز گیاه دارویی میاره میگه اینو بمال روشکمش بریز تو گوشش بچه آروم بخوابه
من شوهرم یه روز شیفت میشه یه روز خونس اون یکروزی که شیفته پسرمم شبا زیاد گریه میکنه منم هیچ جوره نمیتونم آرومش کنم
صبح که شوهرم از سر کارمیاد خونه زود خودشو میرسونه پایین شوهرم میپرسه شاهان امشبو گریه نکرد من دهنمو باز میکنم بگم این زود جواب میده نه خداروشکر امشب زنت خوب خوابیده صداشون نمی اومد بالا
منم چی بگم آخه اون روزم
مثل سگ تا خود صبح چشامو نبستم بچه تو بغلم بود تا صبح توی حال قدم میزدم که آروم بشه دیونه شدم بخدا شوهرمم حرف اونو باور میکنه میگه مامانم راست میگه

باور کن منم مشکل داشتم شاید بدتر از تو
باز خوبه همسرت فهمیده هستش ازت طرف داری می‌کنه ولی من تنها هستم بودم
۱۰۰سال اول سخته میگزره بقیش درست میشه ناراحت نشو

به هیچ عنوان بچت رو از خودت دور نکن
حتی اگه بحث و دعوا بشه چون روح و روان بچت خیلی مهم تره. درسته که اوناهم حقشونه نوه شون رو دوست داشته باشن ولی این بی فرهنگ بازیا چیه اخه. من جای تو بودم رابطه رو خیلی خیلی کم میکردم و هر سری ی بهونه میاوردم که کمتر ببینمشون. با همسرتم حرف بزن با ارامش و مخش رو بزن که ازشون دورتر باشه فعلا. امیدوارم یکمی سر عقل بیان

وا بدونه اجازه مگه چندسالشون هست که این کارا رو انجام میدن

توی خونه اگه داری دستگاه بخور روشن کن
نداری یه کتری یاقبلمه آب کن بزار بجوشه بعد بزار بالای بخاری که خونه نم دار باشه دماغش اگه کیپ هست بازبشه
کاریش نمیشه کرد اونایم حق دارم دوستش دارن ولی دوستیه خاله خیریه میشه
انشاالله هرچه زودتر خوب بشه نی نی قشنگت

باید بهشون بگی گ‌و. ه نخرید که حساب کار دستشون بیاد بگو خودت بچه بزرگ کردی حالا نوبت منه میخواد پیش مادرش باشه

یا مثلاً خونه ک ما توش هستیم از مامانم ب اسم من شده و ی حقوق از منه یعنی پول و خونه از منه شوهرم دوران مجردی همش ی اینا پول می‌داده الان عادت کردن چپ و راست توقع دارن بهشون پول بدی آخر شوهرم عصبانی میشه میگه اگ‌پول من بود اینا چیکار میکردن جرات نداریم چیزی بخریم توقع دارن فقط ب اینا بدیم پسرم ب دنیا اومدم مادر شوهرم هیچی نخریده حقوقش ۳۰تومنه اومده ب من میگه پسرت دنیا اومد شیرینی ندادی حالا چون دلش کشیده میگه بعد دقیقا زمانی ک پسرم اوج گریه های کولیکیش هست میگم چه دل شادی دارین در ضمن توقع داره بعدها ارث اگ رسید بهم ی دوطبقه بگیرم بیاد طبقه اول خونه بشینه مجانی من میگم اگه بگیرم اجاره میدم پول لازمم اون توقع داره همچی ب پاش بریزی

کاملا درکت میکنم
بچه ی منم همینطوری سرما خورد و بعد ده روز هنوز خوب نشده و سرفه داره
خودم هزار جور رعایت میکنم اما اطرافیان متاسفانه رعایت نمیکنن، اخرشم میگن تو حساسی و مگه ما بچه بزرگ نکردیم!

اینقدر ک‌بیشعورن من پسرم کولیک داره و رفلاکس وقتی گریه هاش کولیک شروع میشه چند تا قطره باید بدم ک‌اروم شع میگه دارو ندیدبچه نباید دارو خور بشه آخه یکی نیست بگه تو ک نمی‌فهمی حرف نزن مگه میشه بدون دارو به درک دارو خور شه حداقل تا چند ماه میخوره بعد خوب ک‌شد دارو نمی‌دیم دیگه ب جاهای جاها آبرومو برده ک دارو می‌ریزه تو حلق بچه تا بچه گربه می‌کنه میگه داروهای تو بد افتاده روش!!!! میگه بچه تا دل‌درد نبود دارو نده بعد گفتم اگر بچه ک‌دل درد نباشه مرض دارم دارو بدم!!!!؟یبار میگه نه میگم پس حرف نزن

از دست این مادر شوهرا همیشه قیافه حق ب جانب گرفتن

بچه ات بزار بیشتر بغل خودت باشه

سوال های مرتبط

مامان آیهان🌙🧸 مامان آیهان🌙🧸 ۱۲ ماهگی
یکم درد و دل
بچه ها کسی هست مثل من با مادرشوهرش تو یه ساختمون باشه؟؟
منه بیچاره طبقه اول خواهر شوهرمه طبقه دوم مادرشوهرم طبقه سوم هم ما میشینیم از وقتی آیهان به دنیا اومده مادرشوهرم میاد بالا میشینه پیش بچه هر دفعه هم من بهش میگم هم شوهرم که بچه رو بوس نکن نباید نوزاد رو بوس کرد اما تا چشم منو دور میبینه بوسش میکنه کلا بلده با من لج کنه بچه رو میگیره بغلش انگار عروسکه انقد بچه رو سر و ته میکنه آخر بالا میاره 😑🤦‍♀️بچه گریه میکنه نمیده بچه رو بهم میگه الان آروم میشه 🫤در حالی که وقتی باردار بودم و حالم بد بود یه سر بهم نمیزد ببینه مردم زندم با وضع بارداریم هی دعوا های مختلفی مینداختن من فقط میشستم گریه میکردم فشارم میرفت بالا حالا با اینکه فامیلیم (شوهرم پسر داییمه) آخر کاری کردن که ۳۰ هقته به خونریزی افتادم دیگه بچه رشد نکرد ۳۶ هفته به دنیا اومد اینا هیچ وقت یادم نمیره اونوقت الان میاد میشینه بالا قربون صدقه بچم میره الان عزیز شده😑با همه اینا دلم گرمه که شوهرم همیشه پشتمه همیشه درک میکنه خودشم میدونه خانوادش با من لجن🥺ای کاش از دست اینا من راحت میشدم 😫
مامان فندق مامان فندق ۲ ماهگی
خانما یچیزی میگم ببینم فقط من اینطوری ام یا شما ام هستید یا بنظرتون من عجیب شدم من وقتی زایمان کردم همسرم ک رفته بود بیرون و مامانم رفته بود گل بگیره چون بچم خیلی دیگه سفید بود مادرشوهر دستمال گذاشته بود کنار صورتش ک تخت کناریم زیاد نبینتش یا وقتی بچه واکسن زد توی بیمارستان بچه شدید جیغ میزد همسرم میخواست بگیرتش نمیداد ب همسرم ک همسرم بزور ازش گرفت بچه رو اومدیم خونه بازم بخاطر همین سفیدی بچه میخواستند پنبه بزارن زیر کلاه بچه ک چشمش نکنند بچه رو مامانم برد حموم مادرشوهرم بچه رو گرفت لباس پوشوند بعد اتاق گرم بود روی بچه ام شدید پوشوند هرچی من گفتم بچه گرمش شده بچم از گرمی بی جون شده پتو رو از روش بردار اصلا اهمیت نمیداد تا صبح کار خودشو کرد حتی بچه سکسکه گرفته بود بچه رو نمیداد من شیر بدم ک سکسکش شاید بهتر بشه بچم بالا می آورد بهش میگفتم برش گردون یا کج کن اصلا اهمیت نمیداد چی میگم کار خودشو میکرد بچه رو بزور ازش می‌گرفتند میدادند بغل من اونقدر من حرص خوردم ک فردا سر درد شدید گرفتم ی سرم و هفت تا مسکن زدم تا خوب شدم اونقدر بچه رو پوشوند ک بچم زردیش رفت بالا و رفت توی دستگاه من بچمو اونطوری دیدم کلی گریه کردم هربار می اومد خونه مامانم همش با همین کاراش لج منو در میآورد حالا چون من بچمو زیر اون دستگاه دیدم از اون روز دیگه بشدت از مادرشوهرش متنفر شدم شدید بدیم خیلی روش افتاده اصلا دوست ندارم ب بچم دست بزنه یا نزدیکش بشه بزور تحمل میکنم بنظرتون من عجیب شدم یا حق دارم ؟ هربار هم هرکاری بهش میگم انجام بده باهام لج می‌کنه میگم پوشک بچه رو تازه عوض کردم باز می‌ره پوشکشو عوض می‌کنه شما بگید حق با منه یا ن