امشب رفتیم مهمونی . بعد حدودای ساعتای ۱۱ من خونه رو تاریک میکنم و حاضر میشم که بچه رو شیر بدم بخوابه. بعد امشب مهمونی بودیم این تایم بچه کژ خلقی میکرد و گریه میکرد ساعتای ده و نیم. بعد همه شروع که چشه چشه 😐😤 منم میگم خوابش میاد باید بخوابه. بعد مادرشوهرم همیشه تا بچه گریه میکنه میگن این دلش درد میکنه در صورتی که بچه من دلش درد نمیکنه و من خودم میدونم خوابش میاد شیر حسابی و محیط آروم میخواد. بخدا لجم گرفته هر وقت این بچه گریه میکنه هی میگن دلشه بابا بچه نیاز های دیگم داره اجازه بدید خود مادر ببینه بچش چ مشکلی داره بعدم بچه رو میگیرن یکم میزارنش رو شکم بعد کلا بچه من دوس داره رو شکم بخوابه کاری به دلش نداره میگن دیدی دلش بود این دل دردیه. در صورتی که من هر شب روتین بچه مو میدونم اگه یکم بهم بخوره گریه میکنه.
خانواده های شوهر عزیز لطفا اجازه بدید مادر خودش برای بچه ش تصمیم بگیره و تا کمک نخواسته الکی نظر ندیم😤😤😤
تازه نگم که چقدر منو سرزنش میکنن که چرا پستونک میدی😩 تورو خدا ولم کنید خودم همینطور سر کوچیک ترین مسئله بچم عذاب وجدان میگیرم شماها هی بهش دامن نزنید 🥸
گفتم یکم حرف دلمو بزنم بلکه آروم بشم😅
بعد راستییی بچه رو که یکم راهش بردم و خوابش برد گفتم دیدین خوابش میاد😩😤🥸

۲۱ پاسخ

خدا لعنت که این خانواده شوهرو کی باشه نسلش منقرض بشه

کاش یاد میگرفتن نظر بیجا ندن. هرموقع گفتیم اقا بیاین نظراتتون روبگین اونوقت هرچی میخوان بگن. والا مادرشدهر من مدام میگه بچه گشنشه تو گشنه نگهش میداری. میبینه یکساعت نشستم شیر دادم و بچه سیر شده خوابش برده بعد میگه تو دیگه ندادی یاخودش نخورد 🫤😑

نگران نباش تنها نیستی من حالا بچم شکموعه مشکل شیر داره گریه میکنه برای شیر مادرشوهرم سریع میگه دلش درد میکنه هعی میگم نه اون شیر میخواد باز کوتاه نمیاد میگه نه دلش درد میکنه😂

چقدر مادرشوهر منه😅اونم تا بچم گریه میکنه میگه دلش درد میکنه نفخ کرده شکمش سفته و...در صورتی که هیچی نیست رو شکم هم میذارتش پسرم گریه میکنه خداروشکر بدش میاد😆

من بچه اولم تا۴ماه شیر خودمو خورد و دیگه نخورد شیرخشکی شد. الان ۶سالشه هنوز که هتوزه میگن چطور برا راحتی خودت بچه را شیر ندادی و شیر خشکی کردی😑یادشون نیست من سراین قضیه چ افسردگی شدیدی گرفتم

دقیقا منم از جمله دیدی دلشه متنفرم
پسرمنم ۱۲ میخوابه یا طول روزم میخواد بخوابه ولی انقدر سروصدا دارن که ادم عادی نمیتونه بخوابه جه برسه نوزاد همشم میگن به شلوغی عادتش بده
ولی من اصلا دوست ندارم بچمو تو عذاب فشار بزارم تو خونه محیط اروم با سروصدای معمولی مبخوابه بدون گریه

وااای داستانای من ک خیلیه بچه ک گریع میکنع راهش میبرن بچه من عاشق اینع یکی راش ببره باهاش حرف بزنع بخابه
تابچه گریع میکنع خاهرشوهرام میان میبرنش راش میبرن میگن دیدی تورودوس نداره عمه هاشو دوس داره
من ک میرم خونع مادرشوهرم خاهرشوهرم شبامیاد کمکم بعضی اوقات تا من استراحت کنم
مادرشوهرم چندروزپیش میگف بچت بزرگ بشه عمشو مامان صدامیزنع
منم گفتم نیازی ب کمک هیچکس ندارم
بخدا شوهرم بیچاره تاصبح بیداره ی سره کمکم میکنع
گفتم یا اصلا کمک نکنین یا اگ میکنین متلک نگین
انقد حرفای بی ربط میزنن ک حد نداااااره
واس همی میام خونع مامانم فقط پنجشنبه٠جمعه ها میرم واقعا دیگ صبرمو دارن تموم میکنن٠با حرفاشون وکاراشون

مال منکه هرچی میشه میگه گوششه🤣گوشش دردمیکنه

عزیزم با این روتین خواب خواب نی نی تون بهتر شده شبا چجوری میخوابه ؟؟ چند وقته این روتین و‌دارید ؟

مادرشوهرمن حالا هی میگ این فکر کنم سرما خورده، گوشش درد میکنه، زودمیاره پشت گوشش وازلین میزنه، سر دختر اولم انقد عذاب کشیدم این دومی و اصلا پیششون نمیبرم با این ک طبقه بالایی شونم، این وبهتر و باحوصله دارم یزرگ میکنم سراولی کلی عذاب بود، شیر میخوردا هی میگفت چرا قشنگ نمیخوره، گریه میکرد این گوشش درد میکنه، میرفتم بیرون میومدمشب گریه میکرد توبردی بیرون مریضش کردی😤😤😤

دقیقا حرف دل من زدی انگار خود منم
خیلی تو مخ میرن

اجازه نمیدن گلم

وای خدا چرا اینا اینطورین من حالا مادرشوهرم خیلی خوب بود ارتباطم باهاش خ خوب بود ولی سر بچه همش میخواد دخالت کنه و حس میکنه اطلاعاتش بالاست منم مجبورم تو‌ روش وایسم ولی دلم نمیخواد خو زن حسابی چرا ول نمیکنی من بچه نیستم ک مادرشم صلاح شو بهتر میدونم
ینی یه داستانیه پستونک ندیم میگه ندادین اروم شه بدیم میگه پستونکی کردین خل شدم ینی

من اینجورم امروز مادرشوهرم میگه پستونکیش کردی فردا دوباره هم مریض میشه چرا پستونک بهش میدی و همزمان هم بهش شیر خشک میدی

آخ من چهار پنج روزی رفتم خونشون ک کمکم باشه
حرفی نبود ک نزنه
خودش ب کنار دختراش و شوهرشم هر‌کدوم ی نظر میدادن
شب ک بچه گریه میکرد مادرشوهر میگفت فلان جاشه
پدرشوهره از اتاق میومد بیرون آرهههه این ی جاش درد میکنه

بعد من میگفتم ن یا شیر میخواد یا جاش کثیف
بغد دو ساعت میچرخوندش بچه از نفس میافتاد میخوابید
میگفت فقط من میتونم بخوابونمش 😁😆😂🤣
اینقدر اون چند روز عصبی شدم ک حد نداره
بعد من بی زبونم یعنی حوصله بحث ندارم
دیگ اسنقدر رو تکرار بودن جواب همشون و میدادم
برگشتن گفتم سپیده حساس شده فلان شده
رفتن رو مخ شوهرم
حالا ی جنگم از اینور دارم🥲😅🤣
الانم شوهرم میکه بیا بریم خونه میگم ن

منی ک از خونم جدا نمیشدم الان ب هوای اینک اونارو نبینم حوصلم نمیکشه برم
توی ی ساختمونیم

چرا همه جا خانواده شوهر انقدر حرص میدن
بخدا دارم روانی میشم من😭

بخدا حرف دل منو زدی 😂
کاش میشد برای مادرشوهرم بفرستی این پیامو😂

والا منم دقیقا مشکل تو رو دارم پسرم من اگه یه کوچولو خوابش به هم بریزه قیامت میکنه بعد هرسری اینا میگن نگاه دلش درد میکنه برعکس میکنیم خوب میشه تازه بچه من اصلا تا خوابش نگیره گریه او نیست .مادرشوهرم پیش همه میگه بچه همش گریه میکنه نمیدونم معده اش ورم داره .بد خوابوند سرش کج شد نمیدونم هزارتا ایراد دیگه

اتفاقا پستونک خیلی خوبه.مخصوصا اگر کولیکی یا رفلاکسی باشن.یا بی دلیل هی طلب شیر کنن.پستونک عالیه.حیف هنوز بچه من پستونک نمیخوره

نمیدونم چرا کلا خانواده شوهر اینطوری ان. نظرای بی جا. کارای بی جا. من خودم لپ بچمو بوس نمیکنم خواهرشوهرم ی سره تند تند لپشو بوس میکنه حرص میخورم من. دخترم سیر بود میخواست بهش شیر بده انقد بچم عوق زد و شیشه رو پس زد آخرش هرچی خورده بود بالا اورد . آدمو دق مرگ میکنن

حرف دل منو زدی😂😂

سوال های مرتبط

مامان محمد مصطفی🐣 مامان محمد مصطفی🐣 ۷ ماهگی
سلام صبح بخیر
یه سوال میخواستم ببینم همسرای شماهم به بچتون خیلی حساسه؟؟؟
این موضوع داره اذیتم میکنه .
شوهرم خیلی به بچه حساسه
من ناخن پسرم همیشه میگیرم ولی خب پیش میاد با همون یکم ناخن تو خواب صورتش چنگ میگیره یعنی شوهرم خودش میکشه که چرا حواست نیست، وقت نمیزاری ،چرا این بچه صورتش اینجوری، حالا بخدا اندازه نخود یه خط کوچیک رو اینجوری میکنه .
با بغلش میکنم همش تذکر میده که بد بغل کردی اینجوری باید بغل کنی .
اصلااااا اجازه نمیده تنها با خودم خونه کسی ببرم .
یکی بغلش میکنه سریع تو‌جمع میگه خانوم بچه خوابش میاد بیا لطفا بخوابونش دیگه طرف خودش متوجه میشه
چون اون زمان پسر اندازه نعلبکی چشاش بازه
فکر کن طرف ۵ شکم زاییده بعد میگه اون بلد نیست بچه بغل کنه .
اصلا کلافم بخدا من اینجوری نیستم مادر شوهرم از راه دور برا زایمانم اومده بود من میگفتم این بنده خدا دیر به دیر بچه رو میبینه اجازه بدم یه دل سیر نوش بغلش باشه
بهم میگفت اجازه میدی حموم کنم گفتم بله چرا که بعد شوهرم‌میگه نه خطرنامه نمیتونی
من بهش گفتم مادرت ۲ تا بچه داشته ها میگه یادش رفته الان بلد نیست
میرفت حموم میگفت آب داغ نباشه ،
بچه نیوفته ،تو گوشش آب نره....
یا مادرشوهرم بغلش میکرد بهش شیر بده شوهرم غررررر افتضااااااح که خودت بچه رو بگیر شیر بده
چیکار کنم این حساسیت کم بشه
خیلی اذیت میشم اصلا برا بچه کاری میخوام بکنم استرس میگیرم
اجازه نمیده هیشکی بیاد خونمون جز مادر ،پدرا