دیشب خیلی شب بدی بود خدا قسمت هیچ مادری نکنه که بچه اش مریض باشه و کاری از دستش برنیاد..دیشب بعد اینکه ۴ نفر نتونستن رگ گیری کنن یکی صدا زدن اومد با یکم تلاش پیدا کرد و سرم زد تا آخر سرم پای دخترم دستم بود چون تکون میداد و سرم قطع میشد ..سرم تموم شد و تب دخترم اومد رو ۳۷ خوشحال شدم کمی بعد دوبار یهویی بی‌قراری کرد تب شو گرفتم دیدم ۳۸.۵ هست پرستار صدا زدم اومد یک سرم دیگه هم زد و گفت باید آزمایش کشت ادرار بدی ..کیسه رو آوردن منم که دفعه اولم بود بلد نبودم وصل کردم در رفت و نتونستم ادرار شو بگیرم .‌این حرف به تخت بغلم گفتم اونم گفت من بلد برای دخترم وصل میکردم ..خدا خیر شیده وصل کرد ولی دوباره دخترم زیاد تکون خورد . چسب اونم باز شد ..با یه خانم دیگه که تخت بغلم بود گفتم گفت صبر کن الان من کیسه رو بلدم بزنم اونم زد و آخر نتونستم ادرار بگیرم به دکترش گفتم قبول نکرد گفت باید آزمایش بده ببینم خدای نکرده عفونت نداره بعد مرخصش کنیم ..بعد برای چهارمین بار کیسه خریدم و خودم با دقت وصل کردم و دیدم درست چسبوندمش ..
باید گذشت و دکتر اومد گفت هنوز نتونستی بگیری گفتم نه ادرار نکرده و دوباره اومد دیدم همسرم صدا زد بعد ۲ ساعت از شب منتظر ادرارش بودن که آزمایش بگیرن ...وقتی دیدن نشد همسرم صدا زدن و گفتن برو سونت بخر .. وقتی دیدم همسرم یا سونت اومد خیلی ناراحت شدم گفتم بچه به این کوچکی سونت میخواد چیکار ..بعد خیلی دعا و التماس از خدا خواستم تا پرستار نیاد سونت بزار من پوشکش باز کنم ببینم ادرار شو کرده ...
و قربون خدا برم که حرف مو شنیدم .‌‌..یعنی نمی‌دونید که چه حالی داشتم وقتی سونت دیدم خودم تو زایمان کشیدم درد داره چه برسه به بچه ۵ ماهه

تصویر
۲۶ پاسخ

ببخشید عزیز این کامنتت رو دیدم یه سوال برام پیش اومد سوند برای نوزاد دختر وصل می‌کنن پرده بکارتش چیزی نمیشه ؟!🙄

کاملا میفهممت منم میخواستم از دخترم نمونه ادرار بگیرم خیلی سخت بود بعد از دو روز تونستم به دختر منم میخواستن سوند بزنن نزاشتم

الهی بمیرم خاله 🥺🥺🥺

ایخدا من الان دیدم حالش چطوره؟اوردینش؟

ای جانم خدا شفا بده

آخی عزیزم 🥺بلا به دور

بیمارستان کودکان برده بودی؟

چقدر دلم گرفت😭

اخی جوجه 🥹بلا بدور عزیزم

عفونت اداری داشت ؟جوابش اومد؟

ای جان چه بی رحم سونت برای بچه

من دخترم بخاطر کشت ادرارش بهش سوند وصل کردن بچم خیلی اذیت شد اون شب هیچوقت یادم نمیره بمیرم برای گریهاش طفلکم داد میزد 😔😔😔

آره اصلا بلد نیستن دختر منو هم دستهاشو پاهاشو سوراخ کردند یه مرد جوان اومد اون پیدا کرد

اله جاننان،الان چطوره حالش بهترشده؟

الله باشینا دولانیم
بچه منم اونقدررررر سوراخ سوراخ کردن اونجا

خداروشکر خوب شد جواب ازمایش دادن

الهی بمیرم خیلی سخته ولی باید قوی باشیم 😭

خونه ایی

پسر منم دو روزه تبش بالاست ، هم اندازه دختر شما..منم شاغلم از صبح ندیدمش😭خونه مامان بزرگش بود
الان دارم میرم اونجا که امشب با شوهرم ببریمش بیمارستان
دعا کن خوب شه
لعنت به تب و هرچی ک باعث مریضی بچه میشه

جواب ازمایشش چی شد؟

آخی عزیزم واقعا سخته الان بهتره خب دکتر نگفت چرا یهو تب کرده؟

انشالله هرچه زودتر خوب شه🥺🌹

بگردم الهی عزیزم
یاد بچه خودم افتادم
حالا نمیدونم مشکل گل دخترت چی بوده بیمارسنانه، منم بخاطر واکسن ۴ ماهگی پسرم بیمارستانی شدم دو روز بیمارستان بودیم
قبلش هم رفتم بیمارستان باز بخاطر زردی و اینا
خدا نصیب هیچ مادری نکنه بیمارستان بودن بخاطر بچه و درد کشیدنش رو
واقعااا سخته و عذاب آور

پسرم منم اینطوری بود یه ماه پیش خدا هیچ بچه رو نصیب بیمارستان نکنه

انشالا خوب بشه .سوند مخصوص نوزادان نبود مگه؟

خداروشکر 🥹🥹

سوال های مرتبط

مامان دخترم👧🏻🩷 مامان دخترم👧🏻🩷 ۵ ماهگی
سلام بعد پنج ماه میخوام تجربه زایمانمو بزارم


۴۰هفته بودم که اصلاااااا درد نداشتم رفتم پیش دکترم گفت لگنت کوچیکه بنظرم برو سزارین انجام بده چون زایمان طبیعی واست سخت میشه

چون اطرافیان خیلی از زایمان طبیعی تعریف کرده بودن گفتم میتونم دیگه دکتر کفت پس برو بیمارستان بستری شو با آمپول فشار زایمان کنی

۱۴مرداد بود رفتم بیمارستان امام حسین بستری شدم دهانه رحمم کاا یک فینگر باز شده بود روز اول سرم وصل نکردن آزمایش و سونوگرافینا بردنم ۱۵مرداد ساعت۵عصر بود سرمم وصل کردن بعد یک ساعت کم کم دردام شروع شد حالا چیزی نشده بود نمیتونستم تحمل کنم😁😁
تا ساعت۱۱اینا تونستم تحمل کنم ولی بعد اون دردام وحشتناک شده بودن انقد داد میزدم سرم میکوبیدم دیوار میگفتم الان دیگه میمیرم دیدن نمیتونم تحمل کنم واسم گاز آوردن که بکشم نفسم دردام کم بشه که هیچ تأثیزی نداشت فقط آدم منگ میکرد انقد چرت و پرت میگفتم که بعدا بهم میگفتن یادم نمیومد ساعت۴صب بود که گازم تموم شد گفتن بقیه رو خانوما دارن استفاده میکنن باید تا۸تحمل کنی تا بدیم پرش کنن گریه کردم گفتم بخدا نمیتونم حالم خیلی بد بود وحشتناک دیدن نمیتونم تحمل کنم زنگ زدن دکتر
دکتر گفت دو ساعت قطع کنین بعدش دوباره وصل کنین سرم ماما اومد سرم قطع کرد گفت گوشواره هاتم دربیار شاید صب ببرنت عمل فک نکنم بتونی طبیعی زایمان کنی خیلی خوشحال شدم سرم قطع شد دردامم کمتر شد تونستم بخوابم
مامان جوجه قشنگا🐥♥️ مامان جوجه قشنگا🐥♥️ ۵ ماهگی
تجربه واکسن چهار ماهگی دخترم انقدر افتضاح و بدددد بود که دلم نمیخواد به هیچ عنوان پامو بذارم تو بهداشت ... انقدر که اونروز بهم فشار روانی اومد سر عمل قلب پسرم نیومد بعد گذشت تقریبا یکماه هنوز فکر میکنم به اون آدم حالم بد میشه 😤😠
ببین بعد اندازه قد و وزن دور سر که رفتم اتاق واکسیناسیون دیدم یه مرده با دو متر قد و هیکل درشت اونجا نشسته سلام کردم و گفتم شما واکسن میزنید جواب سلامم نداد گفت بشین رو صندلی رو تخت که باید لباس بچه رو در بیارم دیدم همش وسایلش لیوان چای و کاپشنش گذاشته بود جایی نبود برای دخترم بعد که سر پستونک بچه رو آب بزنم آماده باشه لعد واکسن توپید بهم خانم اینجا جای پستونک شستن نیست منم جا خوردم هول شدم گفتم ببخشید
بعد قطره فلج اطفال رو اومد بده یه قطره که ربخت رو لباس دخترم لکه شم موند دومی هم از گوشه لپش ریخت پایین یه ذره خم نشد با اون قد ببینه کجا میریزه گفتم آقا چیزی داخل دهنش نرفت دوباره بدین مثل مسخره ها برگشت گفت اینا جذب میشه گفتم جذب چی میشه وقتی نخورده؟؟؟جواب نداد واکسن خوراکی بعدی رو با سرنگ اومد بده باز دیدم همش دار میریزه گفتم بدید خودم میدم بهش داد بهم اونم با لحن بدی گفت بیا که من از حرصی که میخوردم دستام میلرزید به زور تونستم نصفشو بدم به دخترم .....موقع تزریق واکسن پای چپ با پد ضد عفونی کرد زد آمپول رو دخترم شدید گریه کرد بلا فاصله دومی رو ضد مثل وحشیا گفتم صبر کنید یه دقیقه یکم اروم شه بعد پای راستس رو بزنید گفت نمیشه خانم بقیه منتظرن داشتم منفجر میشدم میخواستم جیغ برنم یکی دیگه بیاد جلوی خودم رو گرفتم باز کار که تموم شد نشست منو مثل روانیا نگاه میکرد که داشتم دخترمو آروم میکردم
مامان دخترم👧🏻🩷 مامان دخترم👧🏻🩷 ۵ ماهگی
تجربه زایمان۲


ماما اومد بیدارم کرد گفت بیدار شو دکتر اومده معاینت کنه دکتر اومد معاینم کرد گفت نه دهانه رحمش خوب پیشرفت کنه سرم وصل کنین واااای یه حال بدی شدم دوباره اومدن وصل کردن سرمم دردام دوباره شروع شد ماما اومد گفت بلند شو به یکی از همراهات زنگ بزن بیاد کمک کنه ورزش کنی زنگ زدم آبجیم اومد ورزش کردم تو وان آب گرم رفتم دهانه رحمم شد ده سانت دیگه اوج دردام بود انقد معاینم کرده بودن دوس داشتم فرار کنم از اونجا میگفتم خدایا یعنی میتونم دوباره بیرون از اینجا رو ببینم شیفت یه مامای دیگه شد خییییلی مهربون بود اومد معاینم کرد یکم شکممو فشار داد دیدم سریع رفت پیش دکتر گفت دکتر باید ببریمش اتاق عمل بچه تو کانال زایمان گیر کرده ساعت۱:۳۰ظهر بود که سوار ویلچرم کردن سریع بردنم اتاق عمل سون وصل کردن بهم بی حسی از کمرم زدن و شروع کردن ساعت۱:۴۵دقیقه بود که دخترم بدنیا اومد ولی سیاه سیاه بود اصلا صداش درنمیومد انقد زدن پشتش که نفسش برگشت تو اتاق عمل انقد گریه کرده بودم بعد اینکه حال دخترم خوب شد آوردنش چسبوندن به صورتم اونجا فهمیدم که اینهمه اذیت شدن داشت
ولی چون کانال زایمان گیر کرده بود چهار روز ان آی سی یو بستری شد بعد اونم دادنش بخش نورادان یه هفتم اونجا بود از روزی که زایمان کردم اصلا استراحت نکردم ۲۴ساعته بیمارستان بودم خودمم اصلا حالم خوب نبود سرد درد و گردن درد شدید داشتم حالت تهوع داشتم هیچیییییی نمیتونستم بخورم همش میرفتم اورژانس بهم سرم میزدن

ولی ارزششو داشت انشاالله خدا دامن همه اونایی که بچه میخوان سبز کنه😍😍😍


من چون خودم تنبلی تخمدان داشتم بکم دیر باردار شدم


حالام دختر گلیم صحیح و سالم بغلمه🥹👧🏻🩷
مامان آریو مامان آریو ۶ ماهگی
دوباره اومدم پیاده روی خیلی تشنه بودم ولی تا آب میخوردم استفراغ میکردم دردا هر پنج دقیقه میومد و چهل ثانیه ای طول می‌کشید و من وقتی می‌گرفت می‌شستم و نفس عمیق می‌کشیدم بعد باز پیاده روی میکردم تا ساعت شد ۲ که خودشون زنگ زدن که بیا چکت کنیم .رفتم اورژانس معاینه کردن سه سانت بودم وکه بستری کردن.ساعت ۳ بستری شدم لباس مو عوض کردم و تو بخش زایمان بستری شدم بهم ان اس تی وصل کردن مادرشوهرم اومد برام آبمیوه و دستمال و کلی وسیله آورد گفتم یکم بهم آبمیوه بده ضعف دارم ولی تا آبمیوه خوردم دوباره استفراغ کردم .یه لرز عجیبی کرده بودم که مادرشوهرم به ماماها گفت چرا میلرزه اونا هم سرم وصل کردن و مادر شوهرم و بیرون کردن تا ساعت شد ۴ دوباره معاینه کردن که ۵ سانت بودم رفتم دستشویی یکم روی شکمم اب داغ گرفتم تا دردام کمتر بشه .دوباره گفتن بخواب ان اس تی وصل کنیم منم همش میگفتم نمیشه وصل نکنید راه برم و ورزش کنم چون میخوابم سخت تره دردام بیشتر اینجوری پیشرفت نمیکنم ولی قبول نکردن .ساعت شد پنج و دردام زیاد شده بود میگفتم بزارید بلند شم و موقعی که انقباض ها می‌گرفت واقعا نمی‌تونستم نفس بکشم نیم خیز میشدم ترسیدن از روی تخت بیوفتم حفاظ ها رو بستم.بین پاهام احساس خیسی میکردم یه دستمال کاغذی کشیدم که یکم خونی شد ماما ها رو صدا زدم گفتم من خونریزی دارم گفتن بخاطر معاینس نترس .ساعت ۵:۴۰ دقیقه بود به اسرار خودم دکتر اومد معاینه کرد ( کاملا دور از تصورم این بیمارستان دولتی با اسپکولوم معاینه میکردن که اصلا درد نداشت مثل معاینه با دست فقط وقتی فول شدم با دست معاینه کردن)که تعجب کرد چون ۷ سانت بودم و کیسه آب گفت پاره شده ولی اصلا آبی نریخته بود خیلی کم بود که خودم حدس زدم بخاطر اون آبریزش ها باشه
مامان آریاس مامان آریاس ۹ ماهگی
و بعد از اون رفتیم طبقه بالا مادرشوهرم و مامانمم رو صندلی انتظار هی چُرت میزدن😂😂هی ب شوهرم گفتم دیدی اینا الکی اومدن خواب ب خودشون حروم کردن😂
با اسانسور رفتیم بالا با شوهرم همراه چن تا خانوم دیگ برا زایمان اومده بودن ب همسرم گفتن برو براش اتاق بگیر و لباس تا اون بره و بیاد من از استرس لرزیدم بعد کفشامو دراوردم و گفتن برو تو یه بخش دیگ ک ورود همراه ممنوع بود خدافظی کردمو رفتم تو فکر میکردم اول اتاقو میدن بهم برم استراحت کنم و بیانو این داستانا ن اینکه یهو برم عمل کنن لباسامو عوض کردم ولی چ لباسی دادن اول شورتمو درنیاوردم دیدم زن قبلی کونش معلومه مجبوری دراوردم😂😂😂لباسامو تحویل دادم و چن تا سوال پرسیدن از اینک بچه چندمه و اینا گفتن برو تو اون اتاق رفتم چند تا تخت بود اونجا با چند تا خانوم ک بهشون سرم و سوند وصل بود و تقریبا لخت بودیم اومدن یکم با اونا حرف زدم اومدن سوند وصل کنن از خجالت مردم بعد سرم زدن یکم سوزش داشت ولی بعدش دیگ عادت کردم چن تا از دوسام رفتن وصدای نی نی هاشون ک ب دنیا میومدن و میشنیدیم و میگفتم بچش اومد ولی از استرس فشارم بالا اومده بود فک کنم ۱۳ یا ۱۴ بود سردر داشتم شدید قلبم محکم میزد و اریاس همش تکون میخورد☺😄بعد صدام زدن سوندو گرفتم و رفتم ی پرستار اومد دنبالم و با هم رفتیم تو ی بخش دیگ ی پرستار اقا گفت چرا انقدر اخموعه خانومه گفت میترسه یکم رفتیم چند تا اتاق عمل بودن زمین خیس استریل کرده بودن باهام حرف میزد پرستار خانومه و اینک اسم بچت چیه و اینا
خلاصه دکتر بیهوشی اومد و گفت خم شو رو تخت خم شدم استریل کرد پشتمو گفت تکون نخور ولی وقتی سوزن بی حسی وارد بدنم شد ناخوداگاه اومدم جلو
بازم گفت تکون نخور و باز فرو کرد یهو بدنم سنگین شد
مامان فینقِلی مامان فینقِلی ۱۲ ماهگی
امروز عصر وقتی همه چی خوب به نظر میومد و همسرم از حمام اومده بود داشت موهاش رو سشوار می‌کشید یهو دخترم که دراز کشیده بود جهشی استفراغ کرد. بلافاصله بلندش کردم. اول همه چی عادی به نظر میومد. چون رفلاکس داره و این بالااوردن طبیعی بود. چند دقیقه بعد همونطور که دخترم بغلم بود و من داشتم جواب پیام دوستم که گفته بود برای شب می‌ریم مراسم یا نه رو می‌دادم که یهو دخترم دوباره استفراغ کرد. اینقدر زیاد استفراغ کرد که از نگرانی نزدیک بود پس بیوفتم. همسرم یکم قبل‌ترش رفت بیرون یه کار کوچیک داشت. تو همون حین که رنگم پریده بود و میون گریه های دخترم، دل منم داشت له و لورده می‌شد، خواهر همسرم اومد. پرستاره و وقتی شرایط دخترم رو گفتم گفت بپوش بریم بیمارستان. همون لحظه همسرم اومد و رفتیم همگی بیمارستان. چقدر غصه خوردم براش، چقدر اشک ریختم، چقدر هر ثانیه صورتش رو می‌بوسیدم. دکتر گفت ویروسه و...
بمیرم برای دلت رباب.... من امشب مُردم، تو چی کشیدید🥲
مامان پارسا مامان پارسا ۵ ماهگی
تجربه زایمان وحشتناک 😁
شب قبل زایمان بدون استرس خوابیدم ‌ صبح ساعت شش بیدار شدم رفتم بیمارستان پرونده تشکیل دادم و رفتم برای سزارین اختیاری. بیمارستانم خصوصی بود با یه دکتر معروف. لباسامو عوض کردم رفتم بلوک زایمان اومدن برلی وصل کردن سوند ، یهو دیدم قیافه ی ماما آشناست فامیلیشو نگاه کردم دیدم هم فامیلی خودمه ، خلاصه کاشف به عمل اومد نوه عموی بابامه‌ . منم قشنگ پاهامو باز کردم سوند وصل کنه 😂 گفتم ببخشیداااا گفت نه ما عادت داریم 😁
حدود یک ساعتی بلوک زایمان بودم بعد اومدن گفتن بریم اتاق عمل ، وارد اتاق شدم یه لحظه استرس تمام وجودمو گرفت. پرستار و ماما و دکتر باهام شوخی میکردن تا استرس نگیرم . اومدن آمپول بی حسی به کمرم زدن که خداییش درد نداشت ولی داستان از اینحا شروع میشههههه....
دیدم دکتر بسم الله گفت شروع کنه ، گفتم من بی حس نشدما! متخخصص بیهوشی گفت پاهاتو ببر بالا ببینم بردم گفت فلانی بیا یه آمپول بزن داخل سرم ، آقا اینا آمپول رو زدن اصلا مهلت ندادن اثر کنه من گفتم من هنوزم حس دارمااا که گفتن نه الان بی حس میشی و شروع کردن.
بقبه کامنت
مامان نازنین رقیه مامان نازنین رقیه ۵ ماهگی
پارت پنجم

دکترم ساعت ی ربع 10 بود که رسید انگار یکی به جونام اضاف شد😂😂😂روحیه گرفتم اومد معاینه کرد گفت کم مونده دوتا فشار بده بریم رو تخت هعی بهم ابمیوه میدادن بخورم ضعف نکنم اقا من فشار دادم ماما گفت عه داره موهاش دیده میشه منم تو دلم گفتم برو بابا😒بچه اندازه نخوده موهاش کجا بود برو سر عمت شیره بمال😂😂😂😂😂اقا من دوتا زور محکم زدم یا علی گفتم😍😍😍گفت پاشو بریم رفتم رو تخت زایشگاه دکترم داش با ماما صحبت میکرد لباساش عوض میکرد منم درد داشتم عصبی شده بودم 😡گفتم بیا دیگه من درد دارم بیا بعدا حرف بزن😂😂😂😂اقا اوم ماما پرستار بودن یکم دیگه ک فشار اوردم بچمو دیدم ک سر خورد افتاد تو دست دکتر😍😍😍😍😍😍😍و من تمام دردام تموم شد راحت شدم
☺️☺️☺️☺️نازنین رقیه گذاشتن رو سینم اون قدر شوکه بودم ک نمیدونستم باید چکار کنم ماما گفت بوسش کن و من محکم بوسش کردم دیگه بردنش منم دکترم شروع کرد به بخیه زدن این جارو یادم رفت بگم که موقع دکترم میخواست بخیه بزنه گفتم وایییی میخوای امپول بزنی اون جامممم درد داره اول با ی چی دیگه بی حسش کن😂😂😂دکترمم همش میگفت وای تو مطب میومدی ساکت بودی چرا الان این قدر حرف میزنی 😂😂اول اورد از این اسپری بی حسی زد بعد امپول زد منم همش سعی میکردم سرم ببرم پایین ببینم چکار میکنه
😫ساعت 11 نیم بود ک اوردنم تو بخش دخترم این قدر خابالو بود ک بلند نمیشد برای شیر همه نگران بودن پرستارا هعی میومدن کمک میکردن ولی تنبل خانم بلند نمیشد😂😂دکتر بخش اومد گفت این دختر شما ناز داره باید نازشو بکشی تا ببدار بشه شیر بخوره😍😍شوهرم تا 1 شب کنارم بود بعدش اومد خونه استراحت روز بعد مرخصی شدم با نی نی خوشگم اومدم خونه😍❤️



فرزند پروری
نفخ
کولیک
مامان شكوفه گيلاس مامان شكوفه گيلاس ۱۱ ماهگی
اعصابم خيلي خورده
واقعا ما ادم ها كِي ميخوايم حرف زدن يادبگيريم؟كي بايد شعور بزرگتريمونو خرج كنيم؟
ما اومديم مسافرت شهر همسرم،ديشب زن عموي همسرم اومدن ديدن بچه و من بچم توي اتاق خواب بود گفتم بيدار بشه ميارم ببينيد
بعد دخترمو با ذوقو شوق دادم بغلش خودمم نشستم كنارشون و با لبخند نگاه ميكردم
همين كه بچرو گرفت برگشت بهم گفت نتونستي خوب بزرگش كني اين بچه خيلي ريزه

(من دخترم٢/٧٠٠به دنيا اومد و الان نزديك٦كيلوإ و بهداشت و دكترش هربار ميگن خيلي خوب داره رشد ميكنه و وزن گرفته)
بهش گفتم زن عمو من دخترم ريز به دنيا اومده و دكترش از وزنش راضيه
گفت دختر منم ٢خورده اي بود الان از همه بچه هام بزرگتره
خب ززززززن حسابي وقتي خودت بچت اينطوري بود چراااااا به يه مادر ميگي نتونستي خوب بزرگش كني؟
بعد من دخترم شير خودمو ميخوره و ديشب كه داشتن حرف ميزدن من متوجه نشدم(عروس تركام)
بعد به همسرم گفتم زن عموت بهم گفت نتونستي بچرو خوب بزرگ كني
گفت چي بگم والا اينجا همه ميگن درسته مامانش شير داره اما شيرش جون نداره😭😭😭
اخه به بقيه چه ربطي داره كه راجعبه شير و سايز بچم حرف ميزنن؟بابا اومدي ديدن بچه تبريكتو بگو نازش بده كادوتم بده و برو كه به خداااا كادوتم نميخوام