دوباره اومدم پیاده روی خیلی تشنه بودم ولی تا آب میخوردم استفراغ میکردم دردا هر پنج دقیقه میومد و چهل ثانیه ای طول می‌کشید و من وقتی می‌گرفت می‌شستم و نفس عمیق می‌کشیدم بعد باز پیاده روی میکردم تا ساعت شد ۲ که خودشون زنگ زدن که بیا چکت کنیم .رفتم اورژانس معاینه کردن سه سانت بودم وکه بستری کردن.ساعت ۳ بستری شدم لباس مو عوض کردم و تو بخش زایمان بستری شدم بهم ان اس تی وصل کردن مادرشوهرم اومد برام آبمیوه و دستمال و کلی وسیله آورد گفتم یکم بهم آبمیوه بده ضعف دارم ولی تا آبمیوه خوردم دوباره استفراغ کردم .یه لرز عجیبی کرده بودم که مادرشوهرم به ماماها گفت چرا میلرزه اونا هم سرم وصل کردن و مادر شوهرم و بیرون کردن تا ساعت شد ۴ دوباره معاینه کردن که ۵ سانت بودم رفتم دستشویی یکم روی شکمم اب داغ گرفتم تا دردام کمتر بشه .دوباره گفتن بخواب ان اس تی وصل کنیم منم همش میگفتم نمیشه وصل نکنید راه برم و ورزش کنم چون میخوابم سخت تره دردام بیشتر اینجوری پیشرفت نمیکنم ولی قبول نکردن .ساعت شد پنج و دردام زیاد شده بود میگفتم بزارید بلند شم و موقعی که انقباض ها می‌گرفت واقعا نمی‌تونستم نفس بکشم نیم خیز میشدم ترسیدن از روی تخت بیوفتم حفاظ ها رو بستم.بین پاهام احساس خیسی میکردم یه دستمال کاغذی کشیدم که یکم خونی شد ماما ها رو صدا زدم گفتم من خونریزی دارم گفتن بخاطر معاینس نترس .ساعت ۵:۴۰ دقیقه بود به اسرار خودم دکتر اومد معاینه کرد ( کاملا دور از تصورم این بیمارستان دولتی با اسپکولوم معاینه میکردن که اصلا درد نداشت مثل معاینه با دست فقط وقتی فول شدم با دست معاینه کردن)که تعجب کرد چون ۷ سانت بودم و کیسه آب گفت پاره شده ولی اصلا آبی نریخته بود خیلی کم بود که خودم حدس زدم بخاطر اون آبریزش ها باشه

۰ پاسخ

سوال های مرتبط

مامان آریو مامان آریو ۶ ماهگی
ساعت ۶خوابم گرفته بود ضعف کرده بودم وقتی دردا ول میکرد چشام می‌رفت که خوابم ببره دوباره درد میومد و می‌پریدم دردا خیلی زیاد بود و غیر قابل تحمل بهشون گفتم من بیحسی میخوام که رفتن گاز بیحسی بیارن ولی تا اینا آروم آروم وصلش کنن و اینا دوباره پزشک معاینه کردم که ۸ سانت بودم و می‌گفت سر بچه کاملا پایینه گفت اتاق زایمان رو آماده کنن نیاز به بی حسی نیست . ده دقیقه بعد دوباره معاینه کرد و ۹ سانت بودم دردا زیاد بود واقعا وقتی می‌گرفت حفاظ کنار تخت و محکم فشار میدادم و نیم خیز میشدم و میگفتم اییییی واقعا نمی‌تونستم خودمو کنترل کنم داد نزنم احساس میکردم دستشویی دارم ولی نزاشتن برم گفتن خطرناکه ادرار رو با سوند خالی کردن ۶:۳۰ بود که دیگه وقتی انقباض ها می‌گرفت درد نداشتم فشار بود و ناخودآگاه زور میزدم بهشون داد زدم گفتم احساس میکنم بچه داره بدنیا میاد که یکی از ماما ها ان اس تی رو باز کرد و دستم و گرفت تا اتاق زایمان با پای خودم رفتم البته خیلی فاصله هم نبود
مامان دنیز کوچولو🥺💋 مامان دنیز کوچولو🥺💋 ۶ ماهگی
پارت دوم

فرداش که عاشورا بود من با مادر شوهرم و خواهر شوهرم رفتیم بیرون تا خود شب پیاده کل شهر و گشتیم شب برگشتیم
فردا صبح من بیدارشدم کارام و کردم اینا دراز کشیدم خواب بودم حس کردم چیزی ریخت دیدم اب شک کردم کیسه ابه پد گذاشتم سرفه کردم دیدم بلههه کیسه ابه زنگ زدم شوهرم رفتم بیمارستان ان اس تی گرف معاینه کرد اینا گف کیسه ابه اینجا نمیشه زایمان کنی برو علوی رفتم بازم ان اس تی معاینه کرد از دو سانت شده بودم ۴سانت تو یک ساعت درد هم نداشتم😂😂بستری شدم اینا ساعت نه شب بود من کم کم دردام شروع شد خیلی کم ولی اون جیغ و داد ها که میکردن خدایی خیای ترسناک بود😂😂من چشمام پر شده بود ار ترس😂🥺خلاصه رو تخت درازم کردن ان اس تی وصل شکمم منم داشتم میخوردم فقط🥺😂تا ساعت شیش صبح هیچ پیشرفتی نکرد دردام اومدن با یه چیز دراز کیسه اب و پاره کردن درد شروع شد وواااییی دردش وحشتناکه حدود چهل دقیقه درد کشیدم یهو فول شدم بچه نمیومد پایین به زور زایمان کردم دوبار برشم زدن بچه اومد یادمه کبود شده بود یکمم میموند بچه میمرد🥺عوضی ها نبردن سزارین بخیه زد قسمت اصلی بعد اینه پارت بعدی
مامان آریو مامان آریو ۶ ماهگی
کمکم کردن روی تخت زایمان بخوابم بعد سرم وصل کردن و کلی پارچه انداختنروی پاهام و شکم منم خیلی بی‌حال بودم گفتن هر موقع انقباض داشتی زور بزن ولی من انقباض ها رو حس نمی‌کردم خیلی بی‌حال بودم یه زور دادم درصورتی که اصلا انقباض نداشتم .بعد دکتری که پایین پام وایستاده بود تا ول کردم زور رو آمپول بی حسی زد و یه برش داد و میدیدم که کلی خون میومد بخاطر برش که با گاز پاک میکردن .یه انقباض حس کردم و زور دادم و چند ثانیه بعد خسته شدم ول کردم گفتن استراحت کن .انقباض بعدی که حس کردم زور دادم و این سومین زورم بود که پزشک داد زد ول نکن سر بچه رو دااارم میبینم آفرین زور بزن منم آنقدر میترسیدم بچه گیر کنه تو کانال زایمان که تمام قدرتمو جمع کردم و زور دادم نفس کم میوردم ولی میترسیدم ول کنم دکتر هم می‌گفت ول نکن شاید دو دقیقه زور زدم که بچه مثل ماهی پرید بیرون .موقع زور زدن و بدنیا اومدن بچه اصلا درد نداشتم بچه رو گذاشتن روی شکمم ساعت ۷ بود تمیزش کردن و بند ناف رو بریدن .بی‌حال بودم دلم میخواست بخوابم از ولی یه ذوق خاصی داشتم هی به بچه نگاه میکردم که گریه میکرد و کثیف بود واقعا حس خوبی بود ولی دردا و انقباضا تموم شده بودن انگار نه انگار تا نیم ساعت پیش داشتم از درد میمردم بچه رو بردن زیر دستگاه گرمکن که اون طرف تر بود و پزشک به من گفت سرفه کن تا جفت بیاد بیرون بعد پنج شیش تا سرفه جفت هم اومد بیرون که اصلا دردی نداشت و بخیه زدن که بخیه های آخر واقعا درد داشت حس میکردم و بعد لباسامو عوض کردن پد گذاشتن و با ویلچر بردنم تو بخش
مامان دخترم👧🏻🩷 مامان دخترم👧🏻🩷 ۵ ماهگی
سلام بعد پنج ماه میخوام تجربه زایمانمو بزارم


۴۰هفته بودم که اصلاااااا درد نداشتم رفتم پیش دکترم گفت لگنت کوچیکه بنظرم برو سزارین انجام بده چون زایمان طبیعی واست سخت میشه

چون اطرافیان خیلی از زایمان طبیعی تعریف کرده بودن گفتم میتونم دیگه دکتر کفت پس برو بیمارستان بستری شو با آمپول فشار زایمان کنی

۱۴مرداد بود رفتم بیمارستان امام حسین بستری شدم دهانه رحمم کاا یک فینگر باز شده بود روز اول سرم وصل نکردن آزمایش و سونوگرافینا بردنم ۱۵مرداد ساعت۵عصر بود سرمم وصل کردن بعد یک ساعت کم کم دردام شروع شد حالا چیزی نشده بود نمیتونستم تحمل کنم😁😁
تا ساعت۱۱اینا تونستم تحمل کنم ولی بعد اون دردام وحشتناک شده بودن انقد داد میزدم سرم میکوبیدم دیوار میگفتم الان دیگه میمیرم دیدن نمیتونم تحمل کنم واسم گاز آوردن که بکشم نفسم دردام کم بشه که هیچ تأثیزی نداشت فقط آدم منگ میکرد انقد چرت و پرت میگفتم که بعدا بهم میگفتن یادم نمیومد ساعت۴صب بود که گازم تموم شد گفتن بقیه رو خانوما دارن استفاده میکنن باید تا۸تحمل کنی تا بدیم پرش کنن گریه کردم گفتم بخدا نمیتونم حالم خیلی بد بود وحشتناک دیدن نمیتونم تحمل کنم زنگ زدن دکتر
دکتر گفت دو ساعت قطع کنین بعدش دوباره وصل کنین سرم ماما اومد سرم قطع کرد گفت گوشواره هاتم دربیار شاید صب ببرنت عمل فک نکنم بتونی طبیعی زایمان کنی خیلی خوشحال شدم سرم قطع شد دردامم کمتر شد تونستم بخوابم
مامان دخترم👧🏻🩷 مامان دخترم👧🏻🩷 ۵ ماهگی
تجربه زایمان۲


ماما اومد بیدارم کرد گفت بیدار شو دکتر اومده معاینت کنه دکتر اومد معاینم کرد گفت نه دهانه رحمش خوب پیشرفت کنه سرم وصل کنین واااای یه حال بدی شدم دوباره اومدن وصل کردن سرمم دردام دوباره شروع شد ماما اومد گفت بلند شو به یکی از همراهات زنگ بزن بیاد کمک کنه ورزش کنی زنگ زدم آبجیم اومد ورزش کردم تو وان آب گرم رفتم دهانه رحمم شد ده سانت دیگه اوج دردام بود انقد معاینم کرده بودن دوس داشتم فرار کنم از اونجا میگفتم خدایا یعنی میتونم دوباره بیرون از اینجا رو ببینم شیفت یه مامای دیگه شد خییییلی مهربون بود اومد معاینم کرد یکم شکممو فشار داد دیدم سریع رفت پیش دکتر گفت دکتر باید ببریمش اتاق عمل بچه تو کانال زایمان گیر کرده ساعت۱:۳۰ظهر بود که سوار ویلچرم کردن سریع بردنم اتاق عمل سون وصل کردن بهم بی حسی از کمرم زدن و شروع کردن ساعت۱:۴۵دقیقه بود که دخترم بدنیا اومد ولی سیاه سیاه بود اصلا صداش درنمیومد انقد زدن پشتش که نفسش برگشت تو اتاق عمل انقد گریه کرده بودم بعد اینکه حال دخترم خوب شد آوردنش چسبوندن به صورتم اونجا فهمیدم که اینهمه اذیت شدن داشت
ولی چون کانال زایمان گیر کرده بود چهار روز ان آی سی یو بستری شد بعد اونم دادنش بخش نورادان یه هفتم اونجا بود از روزی که زایمان کردم اصلا استراحت نکردم ۲۴ساعته بیمارستان بودم خودمم اصلا حالم خوب نبود سرد درد و گردن درد شدید داشتم حالت تهوع داشتم هیچیییییی نمیتونستم بخورم همش میرفتم اورژانس بهم سرم میزدن

ولی ارزششو داشت انشاالله خدا دامن همه اونایی که بچه میخوان سبز کنه😍😍😍


من چون خودم تنبلی تخمدان داشتم بکم دیر باردار شدم


حالام دختر گلیم صحیح و سالم بغلمه🥹👧🏻🩷
مامان نورا مامان نورا ۶ ماهگی
پارت ۲ زایمان...
ماما همراه اومد حالا کی بود مامایی که شب قبل شیفت شب بود😐😬 اصلا ازش خوشم نمیومد رگم پاره کرده بود
اون اومد نشست رو صندلی هی می‌گفت ماشالا ماشالا خیلی خوبه
من خودم بلد بودم ورزش میکردم و تنفس می‌گرفتم دیگه خیلی شدید شده بود گفت بذار معاینه کنم
رفتم تو تخت حالت سجده هم چند دقیقه بودم
ساعت ۱۲ دیگه فول بودم زنگ زدن دکتر اومد
من کل فاز تا فول بشم درد نداشتم ولی وای از درد اون لحظه...
حس میکردم دارم جون میدم
ماما هی میگفت زور بزن من میزدم خون از دندونام میزد بیرون😐 می‌گفت تو چرا بلد نیستی زور بدی دعوام میکرد داد میزد
منم رد داده بودم هی باهاش دعوا میکردم وسط اون درد😬
دکترم اومد معاینه کرد گفت سر بچه هنوز فیکس نشده درست زور بزن
دیگه نیم ساعت هی من زور میزدم اونا میگفتن نه نمیتونی😐
آخر ضربان قلب بچه رفت بالا گفت سریع ببریدش سزارین
سوند وصل کردن درد نداشت فقط یه حس بدی گرفتم
آوردن ویلچر رو که بریم اتاق عمل اورژانس
نمی‌دونم اون روز چرا انقد زایشگاه شلووووووووغ بود اتاق عمل سه چهار تا مریض همزمان داشت...
مامان نورا مامان نورا ۶ ماهگی
بعد ۶ ماه خاطره زایمانمو می‌خوام بنویسم🥲😬
اگه شرایط مشابه من براتون پیش اومد شما دچار مشکل نشید❤️‍🩹🫶🏻
من ۳۹ هفته کامل بودم ورزش های آمادگی زایمان انجام میدادم
هر روز دوش و اسکات زیر آب گرم
خونه رو جارو دستی می‌کشیدم
خرما می‌خوردم خیلی آناناس
رفتم پیش دکتر گفت هنوز یه هفته وقت داری ولی انقد سنگین شده بودم اصلا نمیتونستم راه برم شکمم کامل بین پاهام بود...
عصری همه لباسهای دختری رو اتو زدم کمدشو چیدم بعد رفتم آرایشگاه از اونجا هم خونه مادرشوهر که شام خوراک درست کرده بود😬 با پسر خواهر شوهرم انقد خندیده بودم فکر میکردم الان شکمم پاره میشه حتی بهش گفتم سینا اگه من امشب زایمان کنم تقصیر توعه😅😁
اومدیم خونه خوابیدیم همسرم مریض داشت ساعت ۱ باید می‌رفت
یهو حس کردم مثل پریود یه چیز گرم ازم خارج شد همسرمو بیدار کردم متوجه شدم کیسه ابم سوراخ شده
حتی ساک هم آماده نکرده بودم😮‍💨🥲😅 نمی‌دونم چرا انقد سرخوش بودم
دیگه ساک بستیم و رفتیم بیمارستان امام حسین مشهد
ساعت ۲ و نیم بستری شدم هیچی باز نبودم ولی کیسه آب سوراخ بود
دیگه سرم زدن و ان اس تی گرفتن گفتن بذار خودش پیشرفت کنه
ولی اصلا نمیذاشتن بلند بشم ورزش کنم
منم به بهانه سرویس هی از تخت میومدم پایین لبه تخت اسکات میزدم انقباضام شروع شده بود ولی زیاد درد شدیدی نداشتم
بین انقباض ها خرما می‌خوردم و آبمیوه
تا صبح ساعت ۸ دیگه دوباره اومد معاینه کرد گفت داری باز میشی هنوز ۲ سانتی...
از ماما پرسیدم که به نظرتون بی حسی بگیرم یا نه
گفت الان که تحملت خوبه اگه به نظرت میتونی نگیر زایمانت سخت میشه
دیگه ساعت ۱۰ و نیم بود گفت ۴ سانت شدی زنگ زد ماما همراه....
چشمتون روز بد نبینه😐
مامان بارانا مامان بارانا ۱۶ ماهگی
بعد از ۶ ماه اومدم تجربه سزارین براتون بزارم دیر نیست که😂
من ۳۸ هفته و ۴ روز بودم که بستری شدم رفتم تشکیل پرونده دادم انژوکت زدن و نوار قلب گرفتن و سرم وصل کردن و منتظر موندم دکترم بیادمن حتی یه ذره هم استرس نداشتم فقط میخپاستم زودتر دخترمو ببینم دکترم که اومد پرستارا اومدن برای سوند وصل کردن که نگم چه دردی داشت افتضاح اصلا خیلی بد بود یعدم تا بهش عادت کنم طول کشید .منو رو تخت جابجا کردن و بردن اتاق عمل اونجا گفتن خودت از روی این تخت جابجا شو که خودم جابجا شدم و دکتر بیهوشی اومد چون من بی حسی از کمر بودم امپولو زد که من اصلا حس نکردم چیزی پاهام داشت بی حس میشد سرم و دستگاهها رو وصل کردن دکترا اومدن و پارچه سبز رو انداختن جلو صورتم مشغول شده بودن که من لرز شدید کردم تخت داشت تکون میخورد از شدت لرز یهو شکممو فشار دادن و صدای دخترم اومد اینقد لرز داشتم نمیتونستم چشامو باز نگه دارم دکتر دخترمو نشونم داد یه دختر سفید با یه عالمه موهای مشکی دقیقا همونجور که تو خوابم میدیدمش دگ لرزم خیلی زیاد شد دوتا قرص زیر زبونی دادن و دوتا دوز امپول زدن ولی فایده نداشت داشتن بخیه میزدن و یه پرستار هم بالای سرم مواظب لرر و فشار من بود بخیه که تموم شد پتو انداختن رو من رفتم ریکاوری که اونجا حالم بدتر شد اونجا ۴ دوز دارو گرفتم دکترم مدام میومد چک میکرد.بچمو اوردن برای شیر خوردن که من شیر نداشتم همینجوری چندتا مک زد و بردنش. بعد از نزدیک دو ساعت که حس پاهام برگشت منو از ریکاوری بردن سمت اتاق اونجا بود که دیدم بچم تو اتاق نیست از شوهرم پرسیدم گفت بردن لباس تنش کنن. فکر میکردن من هوش و حواسم سر جاش نیست لابلای حرفاشون فهمیدن دخترم موقع تولد کیسه اب که پاره میشه یه مقدار اب میره تو ریش.تاپیک بعدی
مامان پارمیس مامان پارمیس ۱۴ ماهگی
سلام مامانا خوبید من بعد از ۴ ماه امروز وقت کردم از تجربیات زایمان طبیعی بگم من تو ۳۸ هسته و۳ روز بودم که مامای همراهم زنگ زد گفت برو بیمارستان برای نوار قلب رفتم خلاصه دیدن که ضربان بچم منظم نیست و ماینم کردن خیلی درد آور بود وبستریم کردن و آمپول فشار روز ساعت ۱۸ شب شروع کردن نم نم داشت درام شروع میشد عین پریودی خیلی حس بدی بود واقعا منی که تجربه نداشتم اصلا نمی‌دونستم باید چیکار کنم تو سن ۱۶ سالگیم بچه دار شدم از طبیعی هم می ترسیدم ولی به زور شوهرم رفتم طبیعی نزاشت سزارین کنم🤧خلاصه هر چی می‌رفتیم جلو دردهای من بیشتر و بیشتر میشد نگم از اخلاق های بد پرستاران آنقدر به آدم بی احترامی میکردن من از ترسم نمی‌تونستم حتی صدام و در بیارم خدا ازشون نگذره گذشت و گذشت ساعت شد ۷ صبح به آنقدر گریه کردم به مامای همراهم زنگ زدم یجوری صدای منو شنید پاشد اومد ولی دید هنوز ۲ سانت رحمم باز شده کلا همه تعجب میکردن درام آنقدر وحشت ناک بود ولی کلا پیشرفتی نداشتم و تو ۲ سانت مونده بودم بعدش یکم که گذشت شدم ۴ سانت دیدن که بازم جلو نمیره کیسه آب منو زدن من دیگه طاقت نداشتم به مامای همراه میگفتم یکم بخوابم ولی اون نمیزاشت می‌گفت باید ورزش کنی اومدم که پاشم یهو بی اختیار شدم و زیش کردم یه خانومی نظافت چی اونجا بود بالای ۴۰ سال سن داشت هرچی از دهنش بیرون می اومد بهم گفت مگه آخه دست خودم بود به خدا قسم خوردم نبخشمش واگزارش میکنم به امام زمان
مامان معجزه مامان معجزه ۶ ماهگی
پارت۳
خلاصه وقت ملاقات تموم شد و همه رفتن فقط عمم پیشم موند ساعت ۶ عصر اومدن گفتن کمپوت میتونی بخوری ساعت ۶ونیم عصر اومدن سوند رو دراوردن و برام نوار گذاشتن لباسامم عوض کردن و بلندم کردن راه برم راه رفتن برا بار اول یکم سخت بود ن زیاد یکم که راه رفتم اومدم دراز کشیدم بار دوم که میخواستم راه برم خودم بلند شدم راه رفتم و رفتم سرویس نوارمم عوض کردم اومدم دراز کشیدم روتخت و خلاصه فرداش ساعت ۷ اوردن صبحانه دادن و ۱۲ ظهرهم ناهار دادن و خوردم مرخص شدم رفتیم خونه از وقتی اومدم خونه هیچ مسکنی استفاده نکردم خداروشکر راحت بود و درد زیادی نداشتم ولی سرم و گردنم درد میکرد اونم چون تکون داده بودم سرمو بخاطر اون از دکترم پرسیدم سروم نوشت گرفتیم رفتیم درمانگاه سرمو زدم دو روز و خوب شدم اگه هزاربارم برگردم عقب دوباره و دوباره سزارینو انتخاب میکنم با همون دکتر و همون بیمارستان پرسنل بیمارستان خیلی خوش اخلاق بودن و برخوردشون با مریض ها عالی بود
مامان علیسان و آیلا مامان علیسان و آیلا ۱۱ ماهگی
میگم مامانا شما ماما یا پرستاری که موقع زایمان باهاتون بد رفتاری کرده رو می‌بخشین ؟
من نمیبخشمش چون سزارین قبلی بودم و هشت روز زودتر از تاریخ عملم درد زایمان طبیعی گرفتم رفتم زایشگاه بیمارستان ظهر ساعت دو بود
یه ماما جوون و به شدت بد اخلاق اونجا بود
اول که به دکتر خودم زنگ زد جواب نداد شروع کرد به زنگ زدن دکترای دیگه آنکال و ...هیچ کدوم گفتن نمیان من یا درد زایمان طبیعی گریه میکردم و داد میزدم با التماس به دکتر خودم زنگ بزن
بعدش کجا دیدین برا سزارین معاینه کنن اومد به زور با ناخن کاشت معاینه ام کرد
زمستون بود من میلرزیدم از سرما هرچقدر میگفتم برام یه شلوار بیار گوش نمی‌کرد رو تخت یه بالشت نازک میگفت به پشت دراز بکش دستگاه ضربان قلب بهم وصل کرده بود و من هر دو دقیقه درد و انقباض می‌گرفتم میدونید آدم نمیتونه به پشت دراز بکشه اونم زیر سرم پایین بود چقدر اذیت بودم همش می‌گفت سرتو بالا نیار آخرش دختر عمه ام خدا خیرش بده اومد رفت برام پتو و بالشت آورد خیلی حالم بهتر شد تا وقتی دکترم اومد و منو بردن اتاق عمل
من تو موقعیت خیلی بد و وحشتناکی بودم اون این رفتارو باهام میکرد😞
مامان نازنین رقیه مامان نازنین رقیه ۵ ماهگی
مامان مهیار مامان مهیار ۱۱ ماهگی
زایمان طبیعی - پارت 2

معاینه برام انجام داد و گفت تیپ فینگری. نوار قلب رو هم گفت خوبه. با دکتر شیفت هم تماس گرفت و اونم همه چیز رو تایید کرد. یه سونو برام نوشت، گفت اینو انجام بده و دوباره بیا تا دوباره ازت نوار قلب بگیرم.
فرداش با همسرم رفتیم سونو گرفتیم. همه چیز عالی بود. وزن بچه یک هفته، نسبت به سنش کمتر بود، اما گفت اشکالی نداره. بند ناف یه دور پیچیده بود و گفت اینم اشکالی نداره. برگشتنی دیگه نرفتم بیمارستان. گفتم فردا مستقیم میرم پیش دکتر خودم.
فرداش رفتم دکتر و سونو رو دید و ماجرا رو براش گفتم. وقتی شنید تیپ فینگر بودم، تعجب کرد و گفت امکان نداره تو 39 هفته تیپ باشی. خودش دوباره معاینه انجام داد و با تأسف گفت آره تیپی😅🫤
گفت لگنت عالیه و یه زایمان خیلی راحت خواهی داشت، به شرطی که خودت دردت بگیره و باز بشی و آمپول فشار نخوای. نامه نوشت برام، برم پیش ماما زایشگاه، اون باهام ورزش کار کنه.
برگشتم پیش شوهرم و ماجرا رو با آب و تاب و پیاز داغ و ناز فراوون براش تعریف کردم🤪
فرداش با نامه رفتم زایشگاه و رفتم پیش ماما که گفته بود. تو نگاه اول عاشقش شدم 🥹 اونم دوباره معاینه کرد. گفت اینجا شلوغه و نمیتونم اونطور که باید روت وقت بذارم. اینجا شیفتم و باید به باقی مادرا برسم. شمارش و گرفتم و آدرس کلینیک خودش رو داد، تا برم اونجا باهاش کار کنم. گفت چون وقتت کمه، هر روز بیا تا زودتر نتیجه بگیری. چند تا حرکت بهم یاد داد، گفت فعلا اینا رو تو خونه بزن، تا بیای پیش خودم.
چند روز بعدش رفتم پیشش. یه ساعتی ورزش انجام دادیم. ازم نوار قلب گرفت و معاینه انجام داد. یه سانت بودم 😐 گفت دوباره بیا تا نتیجه بگیری.
من رفتم و تو خونه روزی یه ساعت ورزی و پیاده روی میکردم.
مامان ریحانه جونم 😘 مامان ریحانه جونم 😘 ۸ ماهگی
دیشب خیلی شب بدی بود خدا قسمت هیچ مادری نکنه که بچه اش مریض باشه و کاری از دستش برنیاد..دیشب بعد اینکه ۴ نفر نتونستن رگ گیری کنن یکی صدا زدن اومد با یکم تلاش پیدا کرد و سرم زد تا آخر سرم پای دخترم دستم بود چون تکون میداد و سرم قطع میشد ..سرم تموم شد و تب دخترم اومد رو ۳۷ خوشحال شدم کمی بعد دوبار یهویی بی‌قراری کرد تب شو گرفتم دیدم ۳۸.۵ هست پرستار صدا زدم اومد یک سرم دیگه هم زد و گفت باید آزمایش کشت ادرار بدی ..کیسه رو آوردن منم که دفعه اولم بود بلد نبودم وصل کردم در رفت و نتونستم ادرار شو بگیرم .‌این حرف به تخت بغلم گفتم اونم گفت من بلد برای دخترم وصل میکردم ..خدا خیر شیده وصل کرد ولی دوباره دخترم زیاد تکون خورد . چسب اونم باز شد ..با یه خانم دیگه که تخت بغلم بود گفتم گفت صبر کن الان من کیسه رو بلدم بزنم اونم زد و آخر نتونستم ادرار بگیرم به دکترش گفتم قبول نکرد گفت باید آزمایش بده ببینم خدای نکرده عفونت نداره بعد مرخصش کنیم ..بعد برای چهارمین بار کیسه خریدم و خودم با دقت وصل کردم و دیدم درست چسبوندمش ..
باید گذشت و دکتر اومد گفت هنوز نتونستی بگیری گفتم نه ادرار نکرده و دوباره اومد دیدم همسرم صدا زد بعد ۲ ساعت از شب منتظر ادرارش بودن که آزمایش بگیرن ...وقتی دیدن نشد همسرم صدا زدن و گفتن برو سونت بخر .. وقتی دیدم همسرم یا سونت اومد خیلی ناراحت شدم گفتم بچه به این کوچکی سونت میخواد چیکار ..بعد خیلی دعا و التماس از خدا خواستم تا پرستار نیاد سونت بزار من پوشکش باز کنم ببینم ادرار شو کرده ...
و قربون خدا برم که حرف مو شنیدم .‌‌..یعنی نمی‌دونید که چه حالی داشتم وقتی سونت دیدم خودم تو زایمان کشیدم درد داره چه برسه به بچه ۵ ماهه