پارت ۲ زایمان...
ماما همراه اومد حالا کی بود مامایی که شب قبل شیفت شب بود😐😬 اصلا ازش خوشم نمیومد رگم پاره کرده بود
اون اومد نشست رو صندلی هی می‌گفت ماشالا ماشالا خیلی خوبه
من خودم بلد بودم ورزش میکردم و تنفس می‌گرفتم دیگه خیلی شدید شده بود گفت بذار معاینه کنم
رفتم تو تخت حالت سجده هم چند دقیقه بودم
ساعت ۱۲ دیگه فول بودم زنگ زدن دکتر اومد
من کل فاز تا فول بشم درد نداشتم ولی وای از درد اون لحظه...
حس میکردم دارم جون میدم
ماما هی میگفت زور بزن من میزدم خون از دندونام میزد بیرون😐 می‌گفت تو چرا بلد نیستی زور بدی دعوام میکرد داد میزد
منم رد داده بودم هی باهاش دعوا میکردم وسط اون درد😬
دکترم اومد معاینه کرد گفت سر بچه هنوز فیکس نشده درست زور بزن
دیگه نیم ساعت هی من زور میزدم اونا میگفتن نه نمیتونی😐
آخر ضربان قلب بچه رفت بالا گفت سریع ببریدش سزارین
سوند وصل کردن درد نداشت فقط یه حس بدی گرفتم
آوردن ویلچر رو که بریم اتاق عمل اورژانس
نمی‌دونم اون روز چرا انقد زایشگاه شلووووووووغ بود اتاق عمل سه چهار تا مریض همزمان داشت...

تصویر
۱۵ پاسخ

منم بیمارستان امام حسین بودم
ماما همراه کی بود
برای من خانم ایوبی بود خداخیرش بده عالی بود اگر نبود سزارین میشدم
چرا بیحسی نگرفتی؟

خییییلی بده درد طبیعی رو بکشی و آخرش سزارین شی، خودم همش از این موضوع میترسیدم
من 40 هفته و دو روزم بود زایمان کردم، با اینکه از 24. 25 هفتگی ورزش میکردم ولی بازم هفته ی آخر پیش هر دکتر و مامایی رفتم گفتن حتی یه سانت هم باز نشده، بچمم هنوز بالا بود
میتونستم برم سزارین ولی گفتم شاید طبیعی بشم، فعلا سزارین اختیاری نرم
هیچی دیگه روز آخر کیسه آبم پاره شد و فهمیدیم بچه مدفوع کرده، سریع بردن سز اورژانسی
هزار بار خداروشکر کردم که درد طبیعی رو نکشیدم

چ بد این همه درد و کشیدی اخر سزارین 🥲🥲

اخی عزیزم سخته

منم امام حسین بودم ماما اونشب محمدی بود🫠

منم ۱۸ساعت درد طبیعی کشیدم به ۶سانت رسیدم ولی اخرشم سزارین شدم

وای منم ۱۶ ساعت درد طبیعی آخر گفتن لگن تنگه سر کلاژ باز کردن بردن سزارین

خیلی مسخره است که هیج اموزشی نمیدن انتظار دارن مادر زارت بزاد

منم بیمارستان امام حسین زایمان کردم . از همچییشششش راضی بودم خداروشکر .
از خدمات گرفته تا دکترا . ن ماما همراه داشتم ن دکتر . هرچی میگفتن انجام میدادم .ولی از رفتارشون خیلی راضی بودم .
چن روز قبل تر رفتم برا ان اس تی . خیلی بد حرف میزد . انگار مفتی برام انجام میداد . ولی برا زایمانم همشون خوش اخلاق بودن .

دکترت کی بود؟؟؟

واب بعد اون همه درد اخر سزارین..چقد سختی کشیدی عزیزم🥺🥺🥺

منم هر دو درد رو کشیدم میفهمم چقدر سخته واقعا
من به فول نرسیدم چون ضربان بچه خراب شد و خطری شد اوضاع 💔

کلا طبیعی مزخرفه منم ده سانت فول باز شدم کلی درد سه روز بستری اخرشم سزارین شدم فقط دو درد کردن منو خیلی اذب اور بود

چقدر بد ادم فول بشه ولی نشه که بچه بیاد بیرون

یاد خودم افتادم 🫠

سوال های مرتبط

مامان آریو مامان آریو ۶ ماهگی
کمکم کردن روی تخت زایمان بخوابم بعد سرم وصل کردن و کلی پارچه انداختنروی پاهام و شکم منم خیلی بی‌حال بودم گفتن هر موقع انقباض داشتی زور بزن ولی من انقباض ها رو حس نمی‌کردم خیلی بی‌حال بودم یه زور دادم درصورتی که اصلا انقباض نداشتم .بعد دکتری که پایین پام وایستاده بود تا ول کردم زور رو آمپول بی حسی زد و یه برش داد و میدیدم که کلی خون میومد بخاطر برش که با گاز پاک میکردن .یه انقباض حس کردم و زور دادم و چند ثانیه بعد خسته شدم ول کردم گفتن استراحت کن .انقباض بعدی که حس کردم زور دادم و این سومین زورم بود که پزشک داد زد ول نکن سر بچه رو دااارم میبینم آفرین زور بزن منم آنقدر میترسیدم بچه گیر کنه تو کانال زایمان که تمام قدرتمو جمع کردم و زور دادم نفس کم میوردم ولی میترسیدم ول کنم دکتر هم می‌گفت ول نکن شاید دو دقیقه زور زدم که بچه مثل ماهی پرید بیرون .موقع زور زدن و بدنیا اومدن بچه اصلا درد نداشتم بچه رو گذاشتن روی شکمم ساعت ۷ بود تمیزش کردن و بند ناف رو بریدن .بی‌حال بودم دلم میخواست بخوابم از ولی یه ذوق خاصی داشتم هی به بچه نگاه میکردم که گریه میکرد و کثیف بود واقعا حس خوبی بود ولی دردا و انقباضا تموم شده بودن انگار نه انگار تا نیم ساعت پیش داشتم از درد میمردم بچه رو بردن زیر دستگاه گرمکن که اون طرف تر بود و پزشک به من گفت سرفه کن تا جفت بیاد بیرون بعد پنج شیش تا سرفه جفت هم اومد بیرون که اصلا دردی نداشت و بخیه زدن که بخیه های آخر واقعا درد داشت حس میکردم و بعد لباسامو عوض کردن پد گذاشتن و با ویلچر بردنم تو بخش
مامان نورا مامان نورا ۶ ماهگی
پارت سوم زایمان...

انقددددد زور میزدم که حس میکردم تو مسیر اتاق عمل بچه میاد بیرون الان
دیگه رسیدم به بی حسی کمر حتی نمی‌تونستم خودمو شل کنم انقد زور میومد
بی حسی رو زدن حس رهایی گرفتم پاهام گرم شد
دکترم خانوم فهمیده زبردست بود سریع برش زد و نورای من ساعت ۱:۱۰ دقیقه ظهر به دنیا اومد بهم نشونش دادن و بردنش سریع🥲
منم کل مدت بخیه و ریکاوری خوابیدم انقد خسته شده بودم
تو ریکاوری بدجور لرز کردم بهم پتو دادن دوتا
بعدش رفتم تو بخش که منتظرم بودن دقیقا ساعت ملاقاتم بود خیلی شلوغ شده بود...
من از سزارین برا دوتا چیزش خیلی میترسیدم یکی ماساژ رحمی یکی هم اولین راه رفتن
ماساژ رو از پرستارا خواهش کردم تو بیحسی انجام بدن
حس اولین راه رفتن هم مثل این بود که یه چاقو قسمت بخیه ها باشه و هی فشار بیاره ولی هرچی بیشتر راه میرفتم کمتر میشد منم از خدا خواسته هی از تخت میومدم پایین و از این طرف بخش میرفتم اونور...
نورا رو برده بودن NICU بخاطر اینکه مدت زیادی تو کانال زایمان بود و کیسه ابم خیلی از زمان پاره شدنش گذشته بود 🙃🙃🙃
مامان ماهلین مامان ماهلین ۶ ماهگی
پارت دو
داستان زایمان فاطمه
بعدش ک ۱۹ تیر ماه شد منو صبح زود بردن تو اتاق بهم سرم فشار وصل کردن
منم زنگ زدم به مامان بزرگم اینا ک بیان
من زایمانم طبیعی بوده ولی خیلی سخت خیلی درد داشتم مامان بزرگم اینا رسیدن مامان بزرگم اومد پیشم از درد میمردم من اصلا دهانه رحمم باز نمیشد اومدن آمپول زدن به زور شدم ۳ سانت باز بهم فشار اومد ورزش کردم یعنی داشتم میمردم همش میگفتم من این سری میمیرم
درسته وزن دخترمم کم بود ولی خیلی سخت بود برام همش میومدن معاینه میکردن میمردم ۱۹ ک ختم بارداری زده بودن نشد موند فرداش ۲۰ تیر ماه صبح اومدن گفتم نه کیسه آبت پاره شده ن دهان رحمت بازه وای خدااااا من چیکار کنم اومدن باز آمپول فشار زدن بهم و بعد نمیدونم چی بود ریختن تو دستشون بردن داخل رحمم ریختن وای اون لحظه من مردم هعی شوهرم زنگ میزد میگفت بچه نشد میگفتم ن من میمیرم میگفت بگو ببرن عمل مگ میبردن میگفتن تو باید طبیعی زایمان کنی بعد چند دقیقه بعد شدم ۵ و نیم سانت و چند دقیقه بعد دکتر خودش اومد کیسه آبم رو پاره کرد و چند دقیقه بعدش مامان بزرگم گفت فاطمه میتونی صبر کنی من برم یه چایی بگیرم بیچاره از دیروز هیچی نخورده بود رفت ماما اومد بهم گفت برو از کمر خودتو تو حموم بشور بیا بخواب رد تخت ممکنه حالتون خراب بشه
مامان آریو مامان آریو ۶ ماهگی
ساعت ۶خوابم گرفته بود ضعف کرده بودم وقتی دردا ول میکرد چشام می‌رفت که خوابم ببره دوباره درد میومد و می‌پریدم دردا خیلی زیاد بود و غیر قابل تحمل بهشون گفتم من بیحسی میخوام که رفتن گاز بیحسی بیارن ولی تا اینا آروم آروم وصلش کنن و اینا دوباره پزشک معاینه کردم که ۸ سانت بودم و می‌گفت سر بچه کاملا پایینه گفت اتاق زایمان رو آماده کنن نیاز به بی حسی نیست . ده دقیقه بعد دوباره معاینه کرد و ۹ سانت بودم دردا زیاد بود واقعا وقتی می‌گرفت حفاظ کنار تخت و محکم فشار میدادم و نیم خیز میشدم و میگفتم اییییی واقعا نمی‌تونستم خودمو کنترل کنم داد نزنم احساس میکردم دستشویی دارم ولی نزاشتن برم گفتن خطرناکه ادرار رو با سوند خالی کردن ۶:۳۰ بود که دیگه وقتی انقباض ها می‌گرفت درد نداشتم فشار بود و ناخودآگاه زور میزدم بهشون داد زدم گفتم احساس میکنم بچه داره بدنیا میاد که یکی از ماما ها ان اس تی رو باز کرد و دستم و گرفت تا اتاق زایمان با پای خودم رفتم البته خیلی فاصله هم نبود
مامان دخترم👧🏻🩷 مامان دخترم👧🏻🩷 ۵ ماهگی
تجربه زایمان۲


ماما اومد بیدارم کرد گفت بیدار شو دکتر اومده معاینت کنه دکتر اومد معاینم کرد گفت نه دهانه رحمش خوب پیشرفت کنه سرم وصل کنین واااای یه حال بدی شدم دوباره اومدن وصل کردن سرمم دردام دوباره شروع شد ماما اومد گفت بلند شو به یکی از همراهات زنگ بزن بیاد کمک کنه ورزش کنی زنگ زدم آبجیم اومد ورزش کردم تو وان آب گرم رفتم دهانه رحمم شد ده سانت دیگه اوج دردام بود انقد معاینم کرده بودن دوس داشتم فرار کنم از اونجا میگفتم خدایا یعنی میتونم دوباره بیرون از اینجا رو ببینم شیفت یه مامای دیگه شد خییییلی مهربون بود اومد معاینم کرد یکم شکممو فشار داد دیدم سریع رفت پیش دکتر گفت دکتر باید ببریمش اتاق عمل بچه تو کانال زایمان گیر کرده ساعت۱:۳۰ظهر بود که سوار ویلچرم کردن سریع بردنم اتاق عمل سون وصل کردن بهم بی حسی از کمرم زدن و شروع کردن ساعت۱:۴۵دقیقه بود که دخترم بدنیا اومد ولی سیاه سیاه بود اصلا صداش درنمیومد انقد زدن پشتش که نفسش برگشت تو اتاق عمل انقد گریه کرده بودم بعد اینکه حال دخترم خوب شد آوردنش چسبوندن به صورتم اونجا فهمیدم که اینهمه اذیت شدن داشت
ولی چون کانال زایمان گیر کرده بود چهار روز ان آی سی یو بستری شد بعد اونم دادنش بخش نورادان یه هفتم اونجا بود از روزی که زایمان کردم اصلا استراحت نکردم ۲۴ساعته بیمارستان بودم خودمم اصلا حالم خوب نبود سرد درد و گردن درد شدید داشتم حالت تهوع داشتم هیچیییییی نمیتونستم بخورم همش میرفتم اورژانس بهم سرم میزدن

ولی ارزششو داشت انشاالله خدا دامن همه اونایی که بچه میخوان سبز کنه😍😍😍


من چون خودم تنبلی تخمدان داشتم بکم دیر باردار شدم


حالام دختر گلیم صحیح و سالم بغلمه🥹👧🏻🩷
مامان آریو مامان آریو ۶ ماهگی
دوباره اومدم پیاده روی خیلی تشنه بودم ولی تا آب میخوردم استفراغ میکردم دردا هر پنج دقیقه میومد و چهل ثانیه ای طول می‌کشید و من وقتی می‌گرفت می‌شستم و نفس عمیق می‌کشیدم بعد باز پیاده روی میکردم تا ساعت شد ۲ که خودشون زنگ زدن که بیا چکت کنیم .رفتم اورژانس معاینه کردن سه سانت بودم وکه بستری کردن.ساعت ۳ بستری شدم لباس مو عوض کردم و تو بخش زایمان بستری شدم بهم ان اس تی وصل کردن مادرشوهرم اومد برام آبمیوه و دستمال و کلی وسیله آورد گفتم یکم بهم آبمیوه بده ضعف دارم ولی تا آبمیوه خوردم دوباره استفراغ کردم .یه لرز عجیبی کرده بودم که مادرشوهرم به ماماها گفت چرا میلرزه اونا هم سرم وصل کردن و مادر شوهرم و بیرون کردن تا ساعت شد ۴ دوباره معاینه کردن که ۵ سانت بودم رفتم دستشویی یکم روی شکمم اب داغ گرفتم تا دردام کمتر بشه .دوباره گفتن بخواب ان اس تی وصل کنیم منم همش میگفتم نمیشه وصل نکنید راه برم و ورزش کنم چون میخوابم سخت تره دردام بیشتر اینجوری پیشرفت نمیکنم ولی قبول نکردن .ساعت شد پنج و دردام زیاد شده بود میگفتم بزارید بلند شم و موقعی که انقباض ها می‌گرفت واقعا نمی‌تونستم نفس بکشم نیم خیز میشدم ترسیدن از روی تخت بیوفتم حفاظ ها رو بستم.بین پاهام احساس خیسی میکردم یه دستمال کاغذی کشیدم که یکم خونی شد ماما ها رو صدا زدم گفتم من خونریزی دارم گفتن بخاطر معاینس نترس .ساعت ۵:۴۰ دقیقه بود به اسرار خودم دکتر اومد معاینه کرد ( کاملا دور از تصورم این بیمارستان دولتی با اسپکولوم معاینه میکردن که اصلا درد نداشت مثل معاینه با دست فقط وقتی فول شدم با دست معاینه کردن)که تعجب کرد چون ۷ سانت بودم و کیسه آب گفت پاره شده ولی اصلا آبی نریخته بود خیلی کم بود که خودم حدس زدم بخاطر اون آبریزش ها باشه
مامان نورا مامان نورا ۶ ماهگی
مامان دنیز کوچولو🥺💋 مامان دنیز کوچولو🥺💋 ۶ ماهگی
پارت دوم

فرداش که عاشورا بود من با مادر شوهرم و خواهر شوهرم رفتیم بیرون تا خود شب پیاده کل شهر و گشتیم شب برگشتیم
فردا صبح من بیدارشدم کارام و کردم اینا دراز کشیدم خواب بودم حس کردم چیزی ریخت دیدم اب شک کردم کیسه ابه پد گذاشتم سرفه کردم دیدم بلههه کیسه ابه زنگ زدم شوهرم رفتم بیمارستان ان اس تی گرف معاینه کرد اینا گف کیسه ابه اینجا نمیشه زایمان کنی برو علوی رفتم بازم ان اس تی معاینه کرد از دو سانت شده بودم ۴سانت تو یک ساعت درد هم نداشتم😂😂بستری شدم اینا ساعت نه شب بود من کم کم دردام شروع شد خیلی کم ولی اون جیغ و داد ها که میکردن خدایی خیای ترسناک بود😂😂من چشمام پر شده بود ار ترس😂🥺خلاصه رو تخت درازم کردن ان اس تی وصل شکمم منم داشتم میخوردم فقط🥺😂تا ساعت شیش صبح هیچ پیشرفتی نکرد دردام اومدن با یه چیز دراز کیسه اب و پاره کردن درد شروع شد وواااییی دردش وحشتناکه حدود چهل دقیقه درد کشیدم یهو فول شدم بچه نمیومد پایین به زور زایمان کردم دوبار برشم زدن بچه اومد یادمه کبود شده بود یکمم میموند بچه میمرد🥺عوضی ها نبردن سزارین بخیه زد قسمت اصلی بعد اینه پارت بعدی
مامان دنیز کوچولو🥺💋 مامان دنیز کوچولو🥺💋 ۶ ماهگی
بعدش بچرو بردن ان ای سیو مامانم اومد🥺مامانم طلاق گرفته ماربزرگم پیشم میموند مامانم اومد منو دید گریه کرد منم گریه کردم بخیه هامو دید گفت باد کرده بخیه هام درد میکرد حس میکردم پوستم داره باز میشه رفته رفته بیشتر شده بود ناله هام شده بود جیغ یعنی درد طبیعی پیش اون درد شوخی بود:) مردم شده بود اندازه هندونه بخیه هام باز شده بود گوشم که باز شده بود داشت خونریزی میکرد اونم هی باد میکرد اینه باد کنک پرسنارا ریختن اتاقم دو نفر با اون زخم باز و اون همه ورم منو معاینه کردن هیچ وقت حلاشون نمیکنم دیدن نمیشه جمعش کردن بردن اتاق عمل بیحسی زدن پاهام گرم شد انقدر اذیت شده بودم خوابم برد هین عمل ساعت۹رفتم عمل ۱۲در اومدم رفتم ریکاوری یه خانم زایمان کرده بود بچش پیشش بود من گریه کردم بچم پیشم نبود حتی نزاشتن دست بزنم بهش🥺🥲
اومدم بخش بچمو اوردن نموند ان ای سیو دادن خودمون وزنش هم۲۵۰۰بود خیلی کوچولو بود💔🙂
من دو روز دراز افتادم رو تخت سزارینی ها پاشدن من نتونستم یه گاز گذاشته بودن داخلم تو رحمم خیلی اذیت شدم نمیتونستم درست بشینم تا یک ماه ولی از روز. هفتم پاشدم رفتم بیمارستان دنیز زردی داشت بعدشم خونه و بچه گردنم افتاد هیچکسم کمک نکرد بم کلی سرکوفت زدن بهم که بچه کوچیکه من دوران بارداری خیلی عذاب کشیدم اونایی که از بارداری با من دوستن میدونن
خلاصه اون روزا تموم شد الان دنیز خانوم ما بزرگ شده خانوم شده
مامان 𝑫𝒆𝒍𝒗𝒊𝒏 مامان 𝑫𝒆𝒍𝒗𝒊𝒏 ۶ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۳
دکترم اومد گفت ان اس تیش نشونم بدید گفت بهش سوند بزنید بفرستید اتاق عمل خلاصه اومدن سوند زدن انق درد داشتم حس نمیکردم فق یکم سوزش داشت بردنم اتاق عمل اونجا حتی مامانمم نبود ته دلم خالی بود که بچم زنده نمیمونه اره خلاصه تو اتاق عمل گفتم ک دکترم دکتریه ک مامانم سزارین‌کرده همه برگاشون ریخت بعد دکتره بیهوشی اومد چن تا سئوال پرسید بعد ی دست رو سرم کشیدد من دیگ هوش نبودم اره دو ساعت بعد ت ریکاوری بهوش اومدم نیمه هوش بودم بچم نمیدیدم ب اون خانومی ک ت اتاق بود گفتم حال بچم خوبهههه؟😭 بیارین نشونم بدید ترو خدا گف اره خوبه رف زیر اکسیژن گفتم خیلی لاغرهه گف ن وزنش دو کیلو نیم اینا بود خوبه نگران نباش اره خلاصه بردنم ا اتاقم شوخرم بود با مامانبزرگم اتاق خصوصی بود اونا تا صبح گرفتن تو اتاق خوابیدن من اشک میریختم درد نداشتمااا پمپ دردم گرفتم نگران دخترم بودم هیچکسم ب تخمش نبود هرچی میگفتم بچمو بیارین ببینم میگفتن فردا باید خودت بری ببینیش اره خلاصه اصلا حس درد نمیکردم من ساعت ۱۲ از اتاق عمل اومدم بیرون ساعت ۶ بیدار شدم گریه میکردم بیاین این سوند منو بکشید برم بچم ببینم گفتن تا ۹ صبر کن صبر کردم اومدن سوندم کشیدن درد نداش نوار گذاشتن لباس تنم کردن بریم پارت بعدی