بعدش بچرو بردن ان ای سیو مامانم اومد🥺مامانم طلاق گرفته ماربزرگم پیشم میموند مامانم اومد منو دید گریه کرد منم گریه کردم بخیه هامو دید گفت باد کرده بخیه هام درد میکرد حس میکردم پوستم داره باز میشه رفته رفته بیشتر شده بود ناله هام شده بود جیغ یعنی درد طبیعی پیش اون درد شوخی بود:) مردم شده بود اندازه هندونه بخیه هام باز شده بود گوشم که باز شده بود داشت خونریزی میکرد اونم هی باد میکرد اینه باد کنک پرسنارا ریختن اتاقم دو نفر با اون زخم باز و اون همه ورم منو معاینه کردن هیچ وقت حلاشون نمیکنم دیدن نمیشه جمعش کردن بردن اتاق عمل بیحسی زدن پاهام گرم شد انقدر اذیت شده بودم خوابم برد هین عمل ساعت۹رفتم عمل ۱۲در اومدم رفتم ریکاوری یه خانم زایمان کرده بود بچش پیشش بود من گریه کردم بچم پیشم نبود حتی نزاشتن دست بزنم بهش🥺🥲
اومدم بخش بچمو اوردن نموند ان ای سیو دادن خودمون وزنش هم۲۵۰۰بود خیلی کوچولو بود💔🙂
من دو روز دراز افتادم رو تخت سزارینی ها پاشدن من نتونستم یه گاز گذاشته بودن داخلم تو رحمم خیلی اذیت شدم نمیتونستم درست بشینم تا یک ماه ولی از روز. هفتم پاشدم رفتم بیمارستان دنیز زردی داشت بعدشم خونه و بچه گردنم افتاد هیچکسم کمک نکرد بم کلی سرکوفت زدن بهم که بچه کوچیکه من دوران بارداری خیلی عذاب کشیدم اونایی که از بارداری با من دوستن میدونن
خلاصه اون روزا تموم شد الان دنیز خانوم ما بزرگ شده خانوم شده

تصویر
۱۱ پاسخ

منم دوران بارداریم بخاطر کوچولو بودن بچم خیلی حرف شنیدم بخاطر همون هم زایمان زود رس گرفتم

دختر منم دو کیلو نیم بود کلی همه میگفتن ریزه فلانه بسانه

چقد اذیت شدین🥲امیدوارم کنار هم شاد باشین همیشه

وااای چقدر اذیت شدیییی
ان‌شاالله خدا برای هم حفظتون کنه عزیزم 😘

عزیزم چقد درکت میکنم 🥺
منم بچه طلاقم پیش بابام موندم مامانم نتونست بیاد کمکم تنهایی بچمو تا اینجا رسوندم مث من سنت کمه
ما خودمون با بچهامون داریم بزرگ میشیم

عزیزم اشکال نداره مهم اینه که گل دخترت صحیح و سالم بغلته منم خیلی سختی کشیدم و زایمان و بارداری افتضاحی داشتم ولی خداروشکر به هرسختی بود ارزششو داشت بچم کنارمه دیگه

بگردم برات چقدر اذیت شدی

گریم گرفتتتت💔🫠

عزیز دلم چقدر سختی کشیدی امیدوارم از این به بعد فقط خوشی باشه براتون

الهی عزیزم . خیلی اذیت شدی .
درخواست داد میشه قبول کنی 🥰

الهیییی چقد اذیت شدی 🥺🥺🥺🥲 عکس الان دنیزجون رو بذار

سوال های مرتبط

مامان دنیز کوچولو🥺💋 مامان دنیز کوچولو🥺💋 ۱۲ ماهگی
پارت دوم

فرداش که عاشورا بود من با مادر شوهرم و خواهر شوهرم رفتیم بیرون تا خود شب پیاده کل شهر و گشتیم شب برگشتیم
فردا صبح من بیدارشدم کارام و کردم اینا دراز کشیدم خواب بودم حس کردم چیزی ریخت دیدم اب شک کردم کیسه ابه پد گذاشتم سرفه کردم دیدم بلههه کیسه ابه زنگ زدم شوهرم رفتم بیمارستان ان اس تی گرف معاینه کرد اینا گف کیسه ابه اینجا نمیشه زایمان کنی برو علوی رفتم بازم ان اس تی معاینه کرد از دو سانت شده بودم ۴سانت تو یک ساعت درد هم نداشتم😂😂بستری شدم اینا ساعت نه شب بود من کم کم دردام شروع شد خیلی کم ولی اون جیغ و داد ها که میکردن خدایی خیای ترسناک بود😂😂من چشمام پر شده بود ار ترس😂🥺خلاصه رو تخت درازم کردن ان اس تی وصل شکمم منم داشتم میخوردم فقط🥺😂تا ساعت شیش صبح هیچ پیشرفتی نکرد دردام اومدن با یه چیز دراز کیسه اب و پاره کردن درد شروع شد وواااییی دردش وحشتناکه حدود چهل دقیقه درد کشیدم یهو فول شدم بچه نمیومد پایین به زور زایمان کردم دوبار برشم زدن بچه اومد یادمه کبود شده بود یکمم میموند بچه میمرد🥺عوضی ها نبردن سزارین بخیه زد قسمت اصلی بعد اینه پارت بعدی
مامان زردآلو مامان زردآلو ۱۲ ماهگی
مامان زردآلو مامان زردآلو ۱۲ ماهگی
تجربه بارداری و زایمان من پارت نه:
راستی سوند منو بعد بی حسی زدن و من اصلا اصلا هیچی متوجه نشدم خیلی خوب بود بعد از اینکه بخیه زدن دکترم اومد ماساژ رحمی داد من خیلی قبلا بهش گفته بودم از ماساژ رحمی میترسم واسه همین دکتر حسابی ماساژ رحمی رو انجام داد که بعدا لازم نشه انجام بدم باز
منو بردن ریکاوری اونجا اولش خیلی خوب بودم ولی به شدت تشنه بودم یکی دوباری پرستار یه قلوپ کوچولو اب بهم داد و دفعه اخری زد تو گلوم داشتم خفه میشدم نمیتونستم نفس بکشم بعد چند دقیقه ای فاطمه کوچولوی مامانو اوردن و شروع کردن به شیر دادن بهش وای خیلی عجیب بود از وجود خودم داشت غذا میخورد🥹فاطمه رو که بردن لرزای منم شروع شد وای تموم بدنم میلرزید خیلی بد بود جونم به لب رسید من نمیدونستم بعد زایمان اینجور لرزی به جون ادم می افته شاید یکساعتی همینجوری لرزیدم و دو بار دیگه واسه ماساژ رحمی اومدن دفعه اخر خیلی دردم گرفت و تا یک هفته بعدش هر کی میومد سمتم میترسیدم ماساژ رحمی بده واقعا برام کابوس بود بهتر که شدم منو بردن بخش تو راه بخش که تو اسانسور بودم خواهرمو دیدم که داشت میرفت بخش دخترمو ببینه کلی حس خوبی بود دیدنش یادمه همون لحظه یه عکس ازم گرفت الان که نگاه میکنم عین زردچوبه شده بود رنگم و لبام سفید سفید شده بود😅تو بخش اومدن همانا شروع دردام همانا یه سه چهار ساعتی درد داشتم و حالم خوب نبود هرچی هم مسکن میزدن تاثیری نداشت🥲
مامان مامان فراز مامان مامان فراز ۹ ماهگی
مامانا ببینید من بدبختم یا همه اینطوری ان؟

من ویار سخت بارداری داشتم روزی ده بار کم کمش استفراغ میکردم که سر این استفراغ ها هشت کیلو لاغر شده بودم بعدشم که تو پنج ماهگی اینا تموم شد اوضاع خوب بود که رسیدیم به تنگی نفس و درد زایمان و زردی بچه اینا تموم نشده بودن مادرشوهرم که خونه ی ما اومده بود ولی جز دعوا کاری واسم نکرد و یه دعوای بزرگ راه انداخت و شیر من نصف شد کلا بعدش تو یک ماهگی بردیم ختنه بچه خونریزی کرد شدید تا چهار روز هموگلبین خونش شده بود هشت ونیم
بچه ی یک ماهه ی منو بردن اتاق عمل تا بخیه بزنن خونریزی قطع بشه
ماجرای سه ماهگی بچه شب خوابید صبح بیدار شد صورتش ورم و کبود شد بردیم تهران ازمایش هموفیلی مثبت شد و هفته ای دو بار فاکتور میزنیم
بعدش هم از پنج ماهگی ماجرای شیر نخوردن و رفلاکس پنهان شروع شد
تو شش ماهگی برادرشوهرم از اون ویروسا گرفته بود اورد داد بچه سرفه خلطی و گرفتگی سینه گرفت اون حل نشده بود اسهال استفراغ گرفت پنج روز بستذی شدیم تو بیمارستان اسهال شدید آبکی داشت به منو مادرشوهرم و بابام و داداشمم سرایت داد بماند…
الانم سرما خورده عطسه سرفه ابریزش بینی داره
بخدا خسته شدم از دستش ،خیلی ناشکری میکنم بابت وجودش خیلی خسته شدم سر اسهال این پنج روز تو بیمارستان موندم چهار کیلو لاغر شدم خیلی غصه میخورم …
نسبت به زندگیم شوهرم خونمون خیلی بی حس شدم فقط دوس دارم این زندگیو ول کنم برم😰😰😰
مامان بارانا مامان بارانا ۱ سالگی
بعد از ۶ ماه اومدم تجربه سزارین براتون بزارم دیر نیست که😂
من ۳۸ هفته و ۴ روز بودم که بستری شدم رفتم تشکیل پرونده دادم انژوکت زدن و نوار قلب گرفتن و سرم وصل کردن و منتظر موندم دکترم بیادمن حتی یه ذره هم استرس نداشتم فقط میخپاستم زودتر دخترمو ببینم دکترم که اومد پرستارا اومدن برای سوند وصل کردن که نگم چه دردی داشت افتضاح اصلا خیلی بد بود یعدم تا بهش عادت کنم طول کشید .منو رو تخت جابجا کردن و بردن اتاق عمل اونجا گفتن خودت از روی این تخت جابجا شو که خودم جابجا شدم و دکتر بیهوشی اومد چون من بی حسی از کمر بودم امپولو زد که من اصلا حس نکردم چیزی پاهام داشت بی حس میشد سرم و دستگاهها رو وصل کردن دکترا اومدن و پارچه سبز رو انداختن جلو صورتم مشغول شده بودن که من لرز شدید کردم تخت داشت تکون میخورد از شدت لرز یهو شکممو فشار دادن و صدای دخترم اومد اینقد لرز داشتم نمیتونستم چشامو باز نگه دارم دکتر دخترمو نشونم داد یه دختر سفید با یه عالمه موهای مشکی دقیقا همونجور که تو خوابم میدیدمش دگ لرزم خیلی زیاد شد دوتا قرص زیر زبونی دادن و دوتا دوز امپول زدن ولی فایده نداشت داشتن بخیه میزدن و یه پرستار هم بالای سرم مواظب لرر و فشار من بود بخیه که تموم شد پتو انداختن رو من رفتم ریکاوری که اونجا حالم بدتر شد اونجا ۴ دوز دارو گرفتم دکترم مدام میومد چک میکرد.بچمو اوردن برای شیر خوردن که من شیر نداشتم همینجوری چندتا مک زد و بردنش. بعد از نزدیک دو ساعت که حس پاهام برگشت منو از ریکاوری بردن سمت اتاق اونجا بود که دیدم بچم تو اتاق نیست از شوهرم پرسیدم گفت بردن لباس تنش کنن. فکر میکردن من هوش و حواسم سر جاش نیست لابلای حرفاشون فهمیدن دخترم موقع تولد کیسه اب که پاره میشه یه مقدار اب میره تو ریش.تاپیک بعدی