پارت دوم

فرداش که عاشورا بود من با مادر شوهرم و خواهر شوهرم رفتیم بیرون تا خود شب پیاده کل شهر و گشتیم شب برگشتیم
فردا صبح من بیدارشدم کارام و کردم اینا دراز کشیدم خواب بودم حس کردم چیزی ریخت دیدم اب شک کردم کیسه ابه پد گذاشتم سرفه کردم دیدم بلههه کیسه ابه زنگ زدم شوهرم رفتم بیمارستان ان اس تی گرف معاینه کرد اینا گف کیسه ابه اینجا نمیشه زایمان کنی برو علوی رفتم بازم ان اس تی معاینه کرد از دو سانت شده بودم ۴سانت تو یک ساعت درد هم نداشتم😂😂بستری شدم اینا ساعت نه شب بود من کم کم دردام شروع شد خیلی کم ولی اون جیغ و داد ها که میکردن خدایی خیای ترسناک بود😂😂من چشمام پر شده بود ار ترس😂🥺خلاصه رو تخت درازم کردن ان اس تی وصل شکمم منم داشتم میخوردم فقط🥺😂تا ساعت شیش صبح هیچ پیشرفتی نکرد دردام اومدن با یه چیز دراز کیسه اب و پاره کردن درد شروع شد وواااییی دردش وحشتناکه حدود چهل دقیقه درد کشیدم یهو فول شدم بچه نمیومد پایین به زور زایمان کردم دوبار برشم زدن بچه اومد یادمه کبود شده بود یکمم میموند بچه میمرد🥺عوضی ها نبردن سزارین بخیه زد قسمت اصلی بعد اینه پارت بعدی

۸ پاسخ

برا من خیلی سخت و تلخ بود بچه سومم بود دومی رو طبیعی سقط کردم
ولی انقد سومی سخت و دردناک بود ک حتی نیومدم اینجا نگفتم زایمان کردم سخت تر تحقیر و دعواهای پرستار و ماماهاش بود 😔 بعد زایمان همش گریه میکردم اشکم بند نمیومد بچمم بردن ان آی سیو

وای منم طبیعی زایمان کردم تموم خاطراتم اومد جلو چشم🥲🫠

یاد خاطرات تلخ افتادم 🥴

وای واقعا شجاعت می‌خواد طبیعی

من زایمانم خیلی خوب بود ولی تا اسم زایمان میاد رد بخیه هام درد میگیره😅😅

مو تنم سیخ شد گفتی دختر

درخواست قبول بنُمای😁

وای اصلا اسم طبیعی میاد تمام بدن من یخ میکنه

سوال های مرتبط

مامان نیلا مامان نیلا ۱ سالگی
تجربه زایمانم بعد ۶ ماه🤣🤣
اولش بگم من اصلا ورزش نکردم فقط ۴ بار رابطه با دخول عنیق بدون جلوگیری داشتم
صبح ساعت ۷ پاشدم دیدم ی چیزی ازم ریخته عین ادرار اول فک کردم بی اختیاری ادرار گرفتم جیش کردم تو خودم😂بعد بلند شدم دیدم نه ازم میریزه هی با خودم گفتم کیسه ابه فورا همسرمو بیدار کردم رفتم حموم هی ازم میریخت سریع رفتیم بیمارستان ساعت ۸ نیم رسیدیم بیمارستان ۹ بستریم کردن بدون درد بودم یک نیم سانت باز بودم بهم امپول فشار زدن دردام شروع بشه تا نیم ساعت چهل دیقه درد داشتم دیگ اومدن معاینه کردن سه نیم سانت شده بودم ب زور التماس و گریه امپول بی دردی گرفتم چون میگفتن باید ۴ سامت بشی بعد بزنیم امپول خلاصه اومدن از کمرم امپول رو زدن نباید تکون بخوری دردام قطع شد و دراز بودم سه بار معاینه کردن هر بار دو سه سانتی پیشرفت داشتم در نهایت ساعت ۲ عصر دخترم بدنیا اومد اون نیم ساعت درد رو با ب داغ ک میگرفتم روی شکمم و اینکه همسرمو بو میکردم دستشو میگرفتم اروم میشدم کنترل کردم
مامان عشق کوچولو مامان عشق کوچولو ۱۰ ماهگی
سلام بچه ها
من بعد ۵ ماه و ۱۳ روز میخوام تجربه زایمانم رو بگم و بمونه به یادگار اینجا🥹
من توی بارداری اصلا حالت تهوع نداشتم ماشالله بارداری خوبی داشتم خداروشکر💙🩵💙🩵
من هنوز آماده زایمان نشده بودم خیلی از وسایلا مونده بود آماده کنم معاینه لگنی نشده بودم آخه قرار بود ۱۴ مهر برم پیش دکترم معاینه بشم. یه شب با همسرم داشتیم تلویزیون نگاه میکردیم من گفتم حالم یه جوریه انگار میخام زایمان کنم ، همسرم هرچی برام حرف میزد اصلا تو خودم بودم. حالم مثل قبل نبود. بعد دوباره یه دل درد کمی گرفتم دوباره گفتم دلم انگار کمی درد میکنه بعد زنگ زد مامانش و مامانم گفت خانمم و ببریم بیمارستان انگار وقتشه. منم سریع رفتم حمام کردم لباساموآماده کردم قرآن آماده کردم گذاشتم تو ساک. همسرم انقد ترسیده بود همش میگفت زود باش بریم من ریلکس🤭
بعدش رفتیم بیمارستان معتضدی ان اس تی گرفتن گفت وقتت مونده. معاینه هم کردن چند نفر نوبت نوبت😐انقد بدم می اومد که نگو ترسم داشتم. بعدش دکتر گفت وقتت مونده. اگه الان رفتی خونه کیسه آبت پاره شد یا چیزی بیابستری شو... ماهم اومدیم خونه من خوشحال برگشتم رفتیم خونه مامانم‌ .فردا صبحش رفتم آرایشگاه موهام خیلی سفیدشده بود رنگ کردم.اینجا بگم که من انقباضام از صح شروع شده بود بخاطرمعاینه ای که کرده بودن دکترا...هر چند دقیقه انقباض داشتم شکمم سفت میشد.از بعدظهرفاصله انقباضام نزدیکتر و نزدیکترمیشدمنم از زایمان طبیعی خیلی ترس داشتم.
دیگه دردام غیرقابل تحمل بودآماده شدیم که بریم بیمارستان همسرم دستموگرفت که پاشم یهوتوخونه کیسه آبم پاره شدانقدرمیترسیدم گفتم الان که بچه بیاددنیا😭😭😓سریع آماده شدیم رفتیم من دیگه توماشین داداشم که مارو برد بیمارستان تا اونجا داد کشیدم🥺🥺
مامان ماهلین مامان ماهلین ۱۳ ماهگی
پارت دو
داستان زایمان فاطمه
بعدش ک ۱۹ تیر ماه شد منو صبح زود بردن تو اتاق بهم سرم فشار وصل کردن
منم زنگ زدم به مامان بزرگم اینا ک بیان
من زایمانم طبیعی بوده ولی خیلی سخت خیلی درد داشتم مامان بزرگم اینا رسیدن مامان بزرگم اومد پیشم از درد میمردم من اصلا دهانه رحمم باز نمیشد اومدن آمپول زدن به زور شدم ۳ سانت باز بهم فشار اومد ورزش کردم یعنی داشتم میمردم همش میگفتم من این سری میمیرم
درسته وزن دخترمم کم بود ولی خیلی سخت بود برام همش میومدن معاینه میکردن میمردم ۱۹ ک ختم بارداری زده بودن نشد موند فرداش ۲۰ تیر ماه صبح اومدن گفتم نه کیسه آبت پاره شده ن دهان رحمت بازه وای خدااااا من چیکار کنم اومدن باز آمپول فشار زدن بهم و بعد نمیدونم چی بود ریختن تو دستشون بردن داخل رحمم ریختن وای اون لحظه من مردم هعی شوهرم زنگ میزد میگفت بچه نشد میگفتم ن من میمیرم میگفت بگو ببرن عمل مگ میبردن میگفتن تو باید طبیعی زایمان کنی بعد چند دقیقه بعد شدم ۵ و نیم سانت و چند دقیقه بعد دکتر خودش اومد کیسه آبم رو پاره کرد و چند دقیقه بعدش مامان بزرگم گفت فاطمه میتونی صبر کنی من برم یه چایی بگیرم بیچاره از دیروز هیچی نخورده بود رفت ماما اومد بهم گفت برو از کمر خودتو تو حموم بشور بیا بخواب رد تخت ممکنه حالتون خراب بشه
مامان دنیز کوچولو🥺💋 مامان دنیز کوچولو🥺💋 ۱۳ ماهگی
بعدش بچرو بردن ان ای سیو مامانم اومد🥺مامانم طلاق گرفته ماربزرگم پیشم میموند مامانم اومد منو دید گریه کرد منم گریه کردم بخیه هامو دید گفت باد کرده بخیه هام درد میکرد حس میکردم پوستم داره باز میشه رفته رفته بیشتر شده بود ناله هام شده بود جیغ یعنی درد طبیعی پیش اون درد شوخی بود:) مردم شده بود اندازه هندونه بخیه هام باز شده بود گوشم که باز شده بود داشت خونریزی میکرد اونم هی باد میکرد اینه باد کنک پرسنارا ریختن اتاقم دو نفر با اون زخم باز و اون همه ورم منو معاینه کردن هیچ وقت حلاشون نمیکنم دیدن نمیشه جمعش کردن بردن اتاق عمل بیحسی زدن پاهام گرم شد انقدر اذیت شده بودم خوابم برد هین عمل ساعت۹رفتم عمل ۱۲در اومدم رفتم ریکاوری یه خانم زایمان کرده بود بچش پیشش بود من گریه کردم بچم پیشم نبود حتی نزاشتن دست بزنم بهش🥺🥲
اومدم بخش بچمو اوردن نموند ان ای سیو دادن خودمون وزنش هم۲۵۰۰بود خیلی کوچولو بود💔🙂
من دو روز دراز افتادم رو تخت سزارینی ها پاشدن من نتونستم یه گاز گذاشته بودن داخلم تو رحمم خیلی اذیت شدم نمیتونستم درست بشینم تا یک ماه ولی از روز. هفتم پاشدم رفتم بیمارستان دنیز زردی داشت بعدشم خونه و بچه گردنم افتاد هیچکسم کمک نکرد بم کلی سرکوفت زدن بهم که بچه کوچیکه من دوران بارداری خیلی عذاب کشیدم اونایی که از بارداری با من دوستن میدونن
خلاصه اون روزا تموم شد الان دنیز خانوم ما بزرگ شده خانوم شده
مامان پریماه مامان پریماه ۹ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت سوم:
دیگ از درد اونروز هچی نخوردم شوهرم به مادرشوهرم گف برای من سوپ درست کرد.من سوپ و خوردم رفتم خونه مادرم باشم که فرداش همونوری برم برای زایمان.اونروز که رفتم خونه مادرم دگ ساک و همه چی و جمع کردم .دگ اینقددد دردام افتضاح و غیر قابل تحمل شده بود من غروبش رفتم دکتر.میخاستم به دکتر بگم تورو خدا همین امشب منو سزارین کن من نمیتونم دگ تحمل کنم تا فردا .باز نمیتونم امشبم بیخابی بکشم و تا صب درد بکشم.ساعت ۴ .۷ آبان من رفتم دکتر به منشی گفتم منو اول بفرس داخل من دارم میمیرمم.منشی قبول نمیکرد میگف جلوتر از تو هستن نوبت دارن.گفتم من شرایطم اضطراریه از درد دارم میمیرم.میگف نه تو اگه درد زایمان داشته باشی اصن اینجا نمیتونی وایسی.(حالا فک کن من چجوری این درد و تحمل کردم که باورشون نمیشد ۸ سانت باز بودم و خبر نداشتم) بعد اخر راضیش کردم منشی و رفتم تو .دکتر گف دراز بکش معاینت کنم اینقد درد داری احتمال زیاد بازی.تا معاینه کرد گف اوووه تو ۸ سانت بازی چطوری این درد و از دیروز تو خونه تحمل کردی چرا زنگ نزدی به من.دکتر خودش تعجب کرد من دو روز این درد و تو خونه کشیدم🤣
حالا تا معتینه کرد همین لحظه کیسه آبمم پاره شد.گف همین الااان برو بیمارستان واس زایمان طبیعی من الان میام.من از ترس سکته🤣خیلیی از زایمان طبیعی میترسیدم گفتم نههه طبیعیه چیه.دکتر گف تو درد اصلیو تو خونه دو دور تحمل کردی یک ساعت زور بزنی بچه امدههه.حیفه درد طبیعی کشیدی اینهمه تحمل کردی من سزارینت کنم .هم درد طبیعی بکشی هم درد سز.من با ترس و لرز رفتم بیمارستان .تا رفتم اونجا معاینم کردن گفتن سر بچه مشخصه یکم زور بزنی بچه میاد.
مامان 💖ماهان،فرهان💖 مامان 💖ماهان،فرهان💖 ۱ سالگی
#پارت_دوم_زایمان
#تجربه_زایمان
#زایمان_طبیعی
بالاخره ۳۹هفته ک شدم صب ساعت ۱۱ وقتی پسرمون می‌بردم سرویس بهداشتی ی آب گرمی ازم ریخت اول گفتم شاید مثانه پر بوده و نتونستم تحمل کنم ولی وقتی دیدم بدون بو بدون رنگ و مداوم هست فهمیدم ک کیسه آبم پاره شده تا ب همسری خبر بدم بیاد و بریم بیمارستان ساعت نزدیکای یک ظهر بود رفتم اورژانس و معاینه شدم۳سانت بودم ولی گفت خیلی سریع فول میشی سر بچه قشنگ تو لگن بود طوری ک با همون ۳سانت دستشون ب موی بچه می‌خورد و اینم گفتن ک رحمت فوق العاده نرمه خلاصه پرونده تشکیل دارم و بستری شدم ساعت۲و۳۰ رفتم بلوک زایمان بعد نوار قلب و ان اس تی و سرم دردهام کم کم داشت شدت می‌گرفت ساعت۳معاینه شدم تو بلوک و گفتن۴سانتی زنگ زدن ماماهمراهم اومد و من رفتم اتاق خصوصی و با همراهی و کمک های ماما همراهم ساعت۵و۱۵غروب زایمان کردم.خداروشکر زایمان خوب و فیزیولوژیکی داشتم.
اگ سوال دیگه ای هست زیر تایپیک بپرسید جواب میدم❤️❤️❤️
مامان تاراز🧸 مامان تاراز🧸 ۷ ماهگی
تصمیم گرفتم تجربه‌ی زایمانم رو بنویسم‌. چون هم درد طبیعی رو کشیدم هم سزارین کردم، تجربه‌ی هردوش رو باهاتون به اشتراک بذارم🫠
من قصد داشتم سزارین اختیاری بکنم، پزشکم نوبت زایمانم و زد برای چهارم دی یعنی ۳۹ هفته و چهار روز! چون فقط یک روز در هفته سزارین میکرد و هفته‌ی قبلش سمینار داشت و بیمارستان نبود. من از همون اول میدونستم دردم میگیره چون از همه میشنیدم قبل از چهل هفته زایمان کردن اما نتونستم دکترمو راضی کنم.
۲۸ اذر من لکه‌ی قهوه ای دیدم و خب مطمئن شدم دردام داره شروع میشه زنگ زدم‌ مطبش گفت نه طبیعیه رحمت داره اماده زایمان میشه ، فرداش یکی دوتا انقباض حس کردم ولی گفتم خب حتما دیگه هفته‌ های اخره اینطوریه، ۳۰ اسفند دقیقا شب یلدا بود که من از عصرش چندتا انقباض حس کردم و بعد کمی خون تیره دیدم رفتم مطبش معاینه کرد گفت نه اوکیه برو همون چهارم بیا بیمارستان ، اصرار کردم گفتم من دارم زیرمیزی میدم که درد نکشم گفت قوو‌ل میدم دردت نمیگیره من بهتر میدونم!
فرداش انقباضا رسید به دوساعت یکبار و لکه ها بیشتر شد زنگ زدم مطبش گفت طبیعیه! از نیمه شب ۲ دی دیگه انقباضا یک ساعت یکبار شد و هربار طولانی تر درد میگرفت، رفتم بیمارستان پرستار تماس گرفت با دکترم گفت بگین بره خونه چهارم بیاد و من اصرار کردم معاینم کنن سرپرستار گفت دکترت گفته معاینه کرده و نمیخواد.

پارت بعدی ادامش رو میگم
مامان پناه 🥺 مامان پناه 🥺 ۱۰ ماهگی
پارت+۶
داستان سزارین من 😥

دیگه خلاصه جاریم که اومد حس پاهام کم کم برگشت دکترا گفتن باید کم کم سعی کنی به پاشدن و راه رفتن منم سعی کردم بلند شم ولی هر کاری کردم خیلی سخت بود بلند بشم ولی بخیه زده بودن واقعا برای بار اول خیلی سخت بود دیگه منم بلاخره موفق شدم خودم.و به لبه‌ی تخت رسوندم بعدش قرار بود بلند. شم و واستم اینی که تا لبه ی تخت بیام یه بدی داشت اینی که کامل واستم دیگه بدتر پاشدن اصن خیلی بد بود کل دردام انگار فشارش روی بخیه ی شکممم بود ارو ارو شروع کردم به راه رفتن البته نمی‌تونستم کامل صاف باشم خمیده راه رفتم دکتر گف تا موقعی ببخشید مدفوع نکنی نمیتونی بری خونه من هم تا عصر بلاخره تونستم دستشویی برم و گفتن امشب میتونی بری خونه جاریم زنگ زد به همسرم که بیاد دنبالمون همسرم اومد ساعت های ۱۰ ۹ این جوریا بود منم راحت تو ماشین نشستم و رفتیم خونه یکم سخت بود ولی اونقدر نه خلاصه که بگم خیلی از زایمان سزارین خودم راضی بودم واقعا موقع بلند شد اولش سخت بود چون واقعا آسون نیست که هفت لایه ی شکم برش زدن و بخیه کردن ولی خیلی راحت بود اگه صد بازم برگردم عقب میگم سزارین تو خونه هم که رفتم فقط موقعی که میخواستم بلند شم برم دستشویی تا دو روز یکم تو اذیت بودم اونم نه شدید ولی در کل کلی راضی بودم ایشالله مامان هاییم که استرس زایمان دارن میترسن خدا کمکشون کنه و هر چه سریع تر فارق شون کنه 😍

پایان .....
مامان گیلاس خانم 🍒 مامان گیلاس خانم 🍒 ۶ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی
بعدش ساعت 4 بود دردام شدید شدن مامام گفت 4 سانت شدی از زایشگاه زنگ میزنن من میام ولی وقتی معاینه ام کردن 3 سانت بودم دردام شدید بودن (البته هم مثل هم نیستن من دوستم 8 سانت بود هیچ دردی نداشت) خلاصه زنگ زدن به مامام نیم ساعت بعدش خودشو روسوند تا وارد اتاق لیبر شد دستاشو باز کرد با مهربونی میگفت گفت مامان من کو مامان من کو تا منو دید اومد سمتم میگفت دختر من کو دختر من کو تا دیدمش زدم زیر گریه بوسم کرد بمیرم گریه چرا ؟گفتم درد دارم میترسم گفت ترس چرا؟؟همکاری کنی 2 ساعت دیگه بچت تو بغلته دیگه منو برد توی یه اتاق خصوصی ماساژ نقطه های دردمو فشار میداد برای باز شدن رحمم بردم روی توالت فرنگی منو نشوند آب گرم گرفت روم کیسه آب گرم برام گذاشت میونش هی باهام حرف میزد شوخی میکرد با روغن سیاهدانه ماساژ میداد میگفت هر وقت دردت گرفت دراز نشست کن کمتر میشن حالت سجده برو زور بزن میگفت هر وقت درد اومد سراغت زور بزن دیگه منم حسابی همکاری داشتم خلاصه خیلی تکنیک های خوبی میگفت دوساعت بعدش معاینه ام کرد گفت 10 سانتی سر بچتو میبینم میخوای دست بزنی حسش میکنی گفتم نه میترسم اون موقع ساعت 6 بود
دستم گرفت گفت فول شدی الان پاشو بریم اتاق زایمان بازم همکاری کنی بچت 3 دقیقه دیگه بغلته دوون دوون رفتیم سمت اتاق زایمان دو نفر بودیم اون یکی جلو تر از من بود نمیزایید من رفتم خوابوندنم روی تخت
مامان بارانا مامان بارانا ۱ سالگی
پارت دو زایمان سزارین
بخاطر ناله که داشته بردن زیر دستگاه اکسیژن گفته بودن اگر تا دوساعت اوکی نشه باید بره ان آی سی یو بستری بشه تا نالش قطع بشه من اینو بین حرفاشون فهمیدن شروع کردن جیغ و‌گریه که بچمو بیارین بچم سالم بود من دیدمش اصلا حس خیلی بدیه وقتی میای تو اتاق و بچت نیست داشتم دیوونه میشدم خلاصه پرستارا ریختن تو اتاق که منو اروم کنن ارام بخش و اینا دگ شوهرم التماسشون کرد که این حالش بده بچشو بیارین نشونش بدین خیالش راحت بشه دخترمو اوردن تو شیشه بود الهی دورش بگردم بهش سرم زده بودن در حد یک دقیقه دیدمش و بردنش . از درد داشتم میپیچیدم به خودم ولی همه توانمو جمع کردم که زودتر از تخت بیام پایین برم پیش دخترم . دوبار اومدن شکممو فشار دادن یه بار توی ریکاوری یه بارم تو بخش اینم درد داشت من نمیذاشتم زیاد فشار بدن ولی دستشونو میکنن تو ناف و فشار میدن من خونریزیمم زیاد بود. خلاصه ساعت ۱۱ شب کمپوت گلابی خوردم و یه چایی خرما و دگ گفتن باید بیای پایین به مصیبتی بلند شدم ولی از من به شما نصیحت خانما اول بچرخین به پهلو و بعد با کمک نرده های بغل تخت اروم اروم خودتونو بکشین بالا به هیچ عنوان روی کمر نخواسته باشین بلند بشین چون اینحوری فشار زیادی به بخیه میاد .اومدم پایین و با کمک شوهرم و مامانم و خدمه تو سالن راه میرفتم ساعت ۱۲ با شوهرم رفتم پیش بچم دلم اتیش کرفت وقتی دستمو گرفت تو دستاش. فیلمشو دارم وقتی نکاه میکنم گریم میگیره. من فردای زایمان مرخص شدم ولی دخترمو نگه داشتن منم که دیدم بچم تو بیمارستانه فقط مرخص شدم رفتم خونه حموم کردم لباس عوض کردم دوباره برگشتم ان آی سی یو پیش بچم فکرشپ بکنین دیروز زایمان کردین روز بعدش باید تو بخش مراقبت ویژه با شکم پاره راه بری .پارت بعدی