۵ پاسخ

من یه چیزی بگم نصیحت خواهرانه،لازم نیست همه چیزو به شوهرت بگی!

جدی ۱۶ سالته ؟؟؟ای جان همسن پسر منی یعنی 🤩

خب چیشد آخرش😂

ای وای

الهی🥺🥺

سوال های مرتبط

مامان دنیز کوچولو🥺💋 مامان دنیز کوچولو🥺💋 ۱۲ ماهگی
پارت دوم

فرداش که عاشورا بود من با مادر شوهرم و خواهر شوهرم رفتیم بیرون تا خود شب پیاده کل شهر و گشتیم شب برگشتیم
فردا صبح من بیدارشدم کارام و کردم اینا دراز کشیدم خواب بودم حس کردم چیزی ریخت دیدم اب شک کردم کیسه ابه پد گذاشتم سرفه کردم دیدم بلههه کیسه ابه زنگ زدم شوهرم رفتم بیمارستان ان اس تی گرف معاینه کرد اینا گف کیسه ابه اینجا نمیشه زایمان کنی برو علوی رفتم بازم ان اس تی معاینه کرد از دو سانت شده بودم ۴سانت تو یک ساعت درد هم نداشتم😂😂بستری شدم اینا ساعت نه شب بود من کم کم دردام شروع شد خیلی کم ولی اون جیغ و داد ها که میکردن خدایی خیای ترسناک بود😂😂من چشمام پر شده بود ار ترس😂🥺خلاصه رو تخت درازم کردن ان اس تی وصل شکمم منم داشتم میخوردم فقط🥺😂تا ساعت شیش صبح هیچ پیشرفتی نکرد دردام اومدن با یه چیز دراز کیسه اب و پاره کردن درد شروع شد وواااییی دردش وحشتناکه حدود چهل دقیقه درد کشیدم یهو فول شدم بچه نمیومد پایین به زور زایمان کردم دوبار برشم زدن بچه اومد یادمه کبود شده بود یکمم میموند بچه میمرد🥺عوضی ها نبردن سزارین بخیه زد قسمت اصلی بعد اینه پارت بعدی
مامان مهــدیار🐣💛 مامان مهــدیار🐣💛 ۱ سالگی
بیاین از خاطره خوب و بد زایمانتون بگین
منکه درسته بهترین لحظه هر زنی لحظه تولد بچشه ولی من خیلی اذیت شدم و خاطره خوبی برام نشد
سه روز من درد داشتم و نمیدونستم درد زایمانه روز سوم شدید شد رفتم بیمارستان و تقریبا شیش سانت شده بودم و انصافا خیلی خوب پیشرفت کردمو یک ساعته فول شدم ولی دکتر شیفت تشخیص داد که نمیتونم طبیعی زایمان کنم و منو بردن سزارین بماند که بیمارستان و رو سرم گذاشتم از درد سزارینم چون خونریزی زیادی کردم و چون سه روز بود درد میکشیدم رحمم کش اومده بود کلی با دارو تونستن خوبم کنم و یه واحد خون گرفتم چون خیلی خونریزی حین عمل داشتم تا دوروزم منو نگه داشتن و خب درد سزارینم از یه طرف دیگه که خودتون بهتر میدونین چقدر بده من تا ده روز از درد گریه میکردم و بعد چهارده روز از زایمانم چون پسرم عفونت ادرار گرفت ده روزم بستری شد من با اون وضعم تو بیمارستان بودم و خدا میدونه چی به من گذششت در کل روزای اول خیلی حالم بد بود بماند که دیگران درک نمیکردن و همش خونمون میومدن و من نیاز به استراحت داشتم ولی نکردم و الان عوارضش و دارم میکشم 😔
شما هم بیان تعریف کنین سرگرم شین هم تجدید خاطره شه❤️
مامان ماهلین مامان ماهلین ۱۲ ماهگی
پارت دو
داستان زایمان فاطمه
بعدش ک ۱۹ تیر ماه شد منو صبح زود بردن تو اتاق بهم سرم فشار وصل کردن
منم زنگ زدم به مامان بزرگم اینا ک بیان
من زایمانم طبیعی بوده ولی خیلی سخت خیلی درد داشتم مامان بزرگم اینا رسیدن مامان بزرگم اومد پیشم از درد میمردم من اصلا دهانه رحمم باز نمیشد اومدن آمپول زدن به زور شدم ۳ سانت باز بهم فشار اومد ورزش کردم یعنی داشتم میمردم همش میگفتم من این سری میمیرم
درسته وزن دخترمم کم بود ولی خیلی سخت بود برام همش میومدن معاینه میکردن میمردم ۱۹ ک ختم بارداری زده بودن نشد موند فرداش ۲۰ تیر ماه صبح اومدن گفتم نه کیسه آبت پاره شده ن دهان رحمت بازه وای خدااااا من چیکار کنم اومدن باز آمپول فشار زدن بهم و بعد نمیدونم چی بود ریختن تو دستشون بردن داخل رحمم ریختن وای اون لحظه من مردم هعی شوهرم زنگ میزد میگفت بچه نشد میگفتم ن من میمیرم میگفت بگو ببرن عمل مگ میبردن میگفتن تو باید طبیعی زایمان کنی بعد چند دقیقه بعد شدم ۵ و نیم سانت و چند دقیقه بعد دکتر خودش اومد کیسه آبم رو پاره کرد و چند دقیقه بعدش مامان بزرگم گفت فاطمه میتونی صبر کنی من برم یه چایی بگیرم بیچاره از دیروز هیچی نخورده بود رفت ماما اومد بهم گفت برو از کمر خودتو تو حموم بشور بیا بخواب رد تخت ممکنه حالتون خراب بشه
مامان ماهان مامان ماهان ۱۵ ماهگی
سلام می‌خوام تجربه زایمانم بگم بعد از ۶ماه پارت ۱
سزارین اختیاری بودم تو شهر خودمان انجام نمیدادن کرمان پیش دکتر سجادی میرفتم قرار بود بیمارستان راضیه فیروز عمل بشم برام ۹اردیبهشت نوبت زد با دکتر شهر خودمونم حرف زدم چون درد داشتم گفتم اگه اورژانسی شدم بیمارستان خصوصی عملم کنه ۳۱فروردین عصری رفتم حمام دوساعت بعد ساعت ۷ یکم خون ریزی داشتم زنگ زدم دکتر شهر خودمان گفت نیستم برو بیمارستان nstبگیر سریع برو کرمان به دکتر کرمانم حرف زدم گفت نیاز به نوار قلب نیست فردا صبح بیا همین جا وای دلم طاقت نیاورد رفتم بیمارستان نوار قلب گرفت گفت خداروشکر همه چی خوبه میخواست معاینه انجام بده که نگذاشتم شب ساعت ۱۲ اومدم خونه ولی تا صبح خواب نرفتم مامانم چند روز قبلش پیش بود دوسه روز رفته بود خونشون که کارهاشو انجام بده بر زایمانم بیاد که همون شب زنگ زد اومد پیشم صبح ساعت ۶ حرکت کردیم بسمت کرمان من با آمادگی کامل ولی آقام و مامانم نه من کل وسایلم برداشتم اونا میگفتن میریم برمیگردیم تا روز زایمانت ۱۰ روزه زوده هنوز وقتی رفتم پیش دکتر گفت بچه کامل اومده پایین دهانه رحمتم نرم شده آماده زایمان هستی اصلا نمیتونی برگردی خطر ناکه
مامان دخملی هام مامان دخملی هام ۸ ماهگی
خسته شدم از اخلاق شوهرم سه روز پیش دندون دخترم که 5سالشع کشیدیم غذا نمی‌خورد میگف درد می‌کنه
خلاصه دندونش خراب شده بود
بردیم کشیدم از اون روز شوهرم همش میگه بخور دیگه دندنت درد نمیکنه
امشب گوشت کباب کردیم با گوجه دخترم یواش یواش غذا میخورد زل زده بود به شوهرم خواستم بود داشت بچم غذا میخورد شوهرم استخون پرت کرد تو صورتش گفت چرا من م نکاه می‌کنی غذاااااا بخووووررر
گفتم . من هواسم بود داشت میخورد اونم میگه دندونم خون شده میسوزه
شوهرم بلند شد گفتم شام بخور گفت سیر شدم
خلاصه منم گوجه همه چی کم کم گذاشتم دهن دخترم وقتی گوجع میخورد اشکاش تو چشاش جمع شده بود بهش گفتم باشه بلند شو دیگه نخور
داشتم سفره جمع میکردم شوهرم به دخترم گفت بیا صورتت بشور اینجوری نرو نخواب صداش زد صورتش بشوره دخترم جیغ کشید نفسش رفت گفت دندونم شوهرم بازم عصبی شد گفت کاری نکردم کههههههه
وقتی نگاه کردم دیدم لپشو همون قسمت کنار دندونش به اندازه لوبیا کنده شده و عفونت کرده یعنی قسمت لپش از داخل
به شوهرم میگم دکتره دندونشو با گوشت لپش کشیده اینجوری شده میگههه نههه هواسم بوده و فلان
مامان نیلا مامان نیلا ۱ سالگی
تجربه زایمانم بعد ۶ ماه🤣🤣
اولش بگم من اصلا ورزش نکردم فقط ۴ بار رابطه با دخول عنیق بدون جلوگیری داشتم
صبح ساعت ۷ پاشدم دیدم ی چیزی ازم ریخته عین ادرار اول فک کردم بی اختیاری ادرار گرفتم جیش کردم تو خودم😂بعد بلند شدم دیدم نه ازم میریزه هی با خودم گفتم کیسه ابه فورا همسرمو بیدار کردم رفتم حموم هی ازم میریخت سریع رفتیم بیمارستان ساعت ۸ نیم رسیدیم بیمارستان ۹ بستریم کردن بدون درد بودم یک نیم سانت باز بودم بهم امپول فشار زدن دردام شروع بشه تا نیم ساعت چهل دیقه درد داشتم دیگ اومدن معاینه کردن سه نیم سانت شده بودم ب زور التماس و گریه امپول بی دردی گرفتم چون میگفتن باید ۴ سامت بشی بعد بزنیم امپول خلاصه اومدن از کمرم امپول رو زدن نباید تکون بخوری دردام قطع شد و دراز بودم سه بار معاینه کردن هر بار دو سه سانتی پیشرفت داشتم در نهایت ساعت ۲ عصر دخترم بدنیا اومد اون نیم ساعت درد رو با ب داغ ک میگرفتم روی شکمم و اینکه همسرمو بو میکردم دستشو میگرفتم اروم میشدم کنترل کردم
مامان عشق کوچولو مامان عشق کوچولو ۹ ماهگی
سلام بچه ها
من بعد ۵ ماه و ۱۳ روز میخوام تجربه زایمانم رو بگم و بمونه به یادگار اینجا🥹
من توی بارداری اصلا حالت تهوع نداشتم ماشالله بارداری خوبی داشتم خداروشکر💙🩵💙🩵
من هنوز آماده زایمان نشده بودم خیلی از وسایلا مونده بود آماده کنم معاینه لگنی نشده بودم آخه قرار بود ۱۴ مهر برم پیش دکترم معاینه بشم. یه شب با همسرم داشتیم تلویزیون نگاه میکردیم من گفتم حالم یه جوریه انگار میخام زایمان کنم ، همسرم هرچی برام حرف میزد اصلا تو خودم بودم. حالم مثل قبل نبود. بعد دوباره یه دل درد کمی گرفتم دوباره گفتم دلم انگار کمی درد میکنه بعد زنگ زد مامانش و مامانم گفت خانمم و ببریم بیمارستان انگار وقتشه. منم سریع رفتم حمام کردم لباساموآماده کردم قرآن آماده کردم گذاشتم تو ساک. همسرم انقد ترسیده بود همش میگفت زود باش بریم من ریلکس🤭
بعدش رفتیم بیمارستان معتضدی ان اس تی گرفتن گفت وقتت مونده. معاینه هم کردن چند نفر نوبت نوبت😐انقد بدم می اومد که نگو ترسم داشتم. بعدش دکتر گفت وقتت مونده. اگه الان رفتی خونه کیسه آبت پاره شد یا چیزی بیابستری شو... ماهم اومدیم خونه من خوشحال برگشتم رفتیم خونه مامانم‌ .فردا صبحش رفتم آرایشگاه موهام خیلی سفیدشده بود رنگ کردم.اینجا بگم که من انقباضام از صح شروع شده بود بخاطرمعاینه ای که کرده بودن دکترا...هر چند دقیقه انقباض داشتم شکمم سفت میشد.از بعدظهرفاصله انقباضام نزدیکتر و نزدیکترمیشدمنم از زایمان طبیعی خیلی ترس داشتم.
دیگه دردام غیرقابل تحمل بودآماده شدیم که بریم بیمارستان همسرم دستموگرفت که پاشم یهوتوخونه کیسه آبم پاره شدانقدرمیترسیدم گفتم الان که بچه بیاددنیا😭😭😓سریع آماده شدیم رفتیم من دیگه توماشین داداشم که مارو برد بیمارستان تا اونجا داد کشیدم🥺🥺