سوال های مرتبط

مامان اسما و آسنا مامان اسما و آسنا ۷ ماهگی
پارت ۹
زد و برادرشوهر کوچیکم ازدواج کرد با یه دختر ۱۰ ساله فعلا نامزد بودن
درگیر مراسم اونا شدیم
تا ۵ ماه
پدرشوهرم تاکسی داره از اونجا با یه خانوم آشنا شده بود و آدرس یه دکتر تو ارومیه رو گرفته بود
یه روز بعد که باهم نهار خوردیم پدرشوهرم گفت که آدرس یه دکار خوب گرفتم تعریفش خیلی شنیدم یکی از دکترای قدیمیه
منم عصبی شدم و باهاش خیلی بد حرف زدم 😔😔
اونم بهم گفت شما کلی راه امتحان کردین اینم روش هزینه اینبار با من شما فقط برین جلو
گفتم من ارومیه نمیرم در ضمن دکتر زنان تو ارومیه یه دکتر مرد هست من دوست ندارم یه مرد منو معاینه کنه 🫣🫣
گفت تو برو دکتر محرمه
نمیخوام اگه جاریت عروسی کرد بچه دار شد تو ناراحت بشی
اون وقت خیلی زیاد و بیشتر از الان حرف اطرافیان اذیتت میکنه
فکرم رفت پیش اون زمان
راست میگفت
گفتم باشه پس بریم
رفتیم پیش اون دکتر چون مشتری پدرشوهرم دوست منشی دکتر بود برامون ۴ روزه وقت گرفت
دستش درد نکنه خیلی زحمت منو کشید خیلی خانوم مهربونی بود تا الان هم باهاش در ارتباطم 🥰🥰🥰
رفتم داخل مطب دکتر بعد که کلی سونو ها و آزمایشات منو همسرم دید گفت ماه بعد روز ۳ پریود بیا تا اون موقع هم این دارو هارو هم خودت بخور هم همسرت
بیشتر دارو های ویتامین بود
ا ون زمان که رفتم تا ۱۵ پریود هی برام آمپول عضانی و دور ناف نوشت کل هفته هم ۴ بار منو سونو کرد
بعدش گفت برم برای تخمک کشی
وقتی که پریود شدم شکمم با روغن زیتون هر روز ماساژ میدادم
هر هفته ۲ بار ماهی قزل آلا میخوردم تا اینکه وقت تخم کشی رسید رفتم ۱۲ عدد تخمک سالم بیرون اومد
از اون ۱۲ تا ۴ عدد جنین تشکیل شد
۳ روز بعدش زنگ زدن که بیا برای انتقال
رفتم انتقال دادم
مامان پناه مامان پناه ۶ ماهگی
بعد یک ساعت دیدمش اخ فداش بشم دختر قشنگم کلی ازش ازمایش گرفتن چهاروز بستری شد منم کنارش بودم ولی من اون چهار روز مردم زنده شدم دنیا وحشتناکی رو میدیم پنج بچه بیگناه با مشکلات قلبی تو ای سی یو بودن تو اون چهارشب هرشب یکی فوت کرد من چشام دیدم گریه ها اشک ها شب اخر به یکی از مامانا گفتن بچه ات حالش بد تا صبح نمیمونه اون داشت جلو چشام زجه میزد و من فقط گریه ترس تنهای دلهره همه چی داشت خفم میکرد. فردا اون بچه فوت نکرد و من مرخص شدم با بچه خودم اونجا تشخیص دادن مشکل قلبیش تترالوژی فالوت است مشکل قلبی چهارگانه اولا جدی نگرفتمش نمیدونستم اومدیم خونه شب روزم مراقبت از اون بود کل خانواده بمیرم براش تو‌همون سن کم انقدر میخندید🖤🥀😭 تا 15 روزش شد دکتر هیچ داروی نداده بود که دوباره حالش بد شد بردیمش بیمارستان شش روز بستری شد. اخ قلبم میسوزه تعریف میکنم. اخ دخترم چه زجری کشید همش زیر سرم امپول سوزن هر روز خون میکرفتن چقدر گریه میکرد اونجا هم خیلی چیزای بدتری رو دیدم بازم گفتم خداروشکر بچم فقط قلبش مشکل داره. خوب میش❤️‍🔥🖤