۳ پاسخ

واااایی منم از الان دوسانت بازشدم،دارم سکته میکنم هرشبم شده گریه که نکنه من اخرش طبیعی بشم نکنه زایمان زودرس بشم😭😭😭

دکترتون کی بود

چقدر خوشگلین😍

سوال های مرتبط

مامان برسام مامان برسام ۱۰ ماهگی
تجربه سزارين اگر داشتيد بگيد چجوري بود براتون🥹
تجربه خودم:
پارت اول1️⃣
من به شدت ادم ترسويي ام
بخاطر ترس از زايمان دلم نميخواست بچه دار شم…
سومين سالي بود كه خونه خودمون رفته بوديم و كم كم همه ميگفتن چرا بچه نميارين و جواب من هميشه اين بود ميترسم از عمل ،از زايمان ،از امپول،من حتي سرما خورده هم ميشدم امپول نميزدم و يه سرما خوردگي منو روزها درگير ميكرد،خلاصه باردار شدم و از اولين روز سرسختانه ميخواستم حتماا سزارين شم،رفتم مطب دكتر ايدا پناهنده و اصلا راضي نبودم عوض كردم دكترم رو رفتم مطب دكتر مرضيه مهاجري كه چند تا از دوستام خيلي راضي بودن ،تحت نظر بودم تا اينكه رفتن خارج از كشور و مشخص شد تايم عملم نيستن.
دوباره رفتم دكتر ماندانا كلالي تحت نظر و از اول هم گفتم سزارين ميخوام
اما خوب با وجود تلاش ها و امادگي خانم دكتر براي سزارين بخاطر اينكه بيمارستان بنت الهدي نامه فوبيا رو قبول نميكرد و فقط علت ديسك و عمل كمر و اينها رو قبول ميكرد راهي دكتر متخصص ستون فقرات تاييد شده بيمارستان الهدي براي ديسك شدم كه اونجا هم رد شد و گفتن نامه نميدن،پس سزارين با خانم دكتر كلالي هم به بن بست خورد،نااميد از همه جا و حرفهاي اطرافيان كه قسمتت زايمان طبيعيه وقتي اين همه دكتر رفتي سزارين قبول نكردن طبيعي انجام بده منو بيشتر واداشت تا هرجور شده دكتري پيداكنم براي سزارين🥹اونم تو ماه ٨
خيلييييي سخت بود تو ماهي كه بايد استراحت ميكردم ازين دكتر به اون دكتر براي بدني كه خودم هم نميتونستم تصميم بگيرم كه چجوري بچمو به دنيا بيارم…
تا اينكه خيلي شانسى با خانوم دكتر شكوفه حسيني تونستم وقت بگيرم و گفتم اخرين تلاشم رو بكنم براي سزارين
رفتم مطب خانوم دكتر 😍🤰
مامان تاراز🧸 مامان تاراز🧸 ۶ ماهگی
تصمیم گرفتم تجربه‌ی زایمانم رو بنویسم‌. چون هم درد طبیعی رو کشیدم هم سزارین کردم، تجربه‌ی هردوش رو باهاتون به اشتراک بذارم🫠
من قصد داشتم سزارین اختیاری بکنم، پزشکم نوبت زایمانم و زد برای چهارم دی یعنی ۳۹ هفته و چهار روز! چون فقط یک روز در هفته سزارین میکرد و هفته‌ی قبلش سمینار داشت و بیمارستان نبود. من از همون اول میدونستم دردم میگیره چون از همه میشنیدم قبل از چهل هفته زایمان کردن اما نتونستم دکترمو راضی کنم.
۲۸ اذر من لکه‌ی قهوه ای دیدم و خب مطمئن شدم دردام داره شروع میشه زنگ زدم‌ مطبش گفت نه طبیعیه رحمت داره اماده زایمان میشه ، فرداش یکی دوتا انقباض حس کردم ولی گفتم خب حتما دیگه هفته‌ های اخره اینطوریه، ۳۰ اسفند دقیقا شب یلدا بود که من از عصرش چندتا انقباض حس کردم و بعد کمی خون تیره دیدم رفتم مطبش معاینه کرد گفت نه اوکیه برو همون چهارم بیا بیمارستان ، اصرار کردم گفتم من دارم زیرمیزی میدم که درد نکشم گفت قوو‌ل میدم دردت نمیگیره من بهتر میدونم!
فرداش انقباضا رسید به دوساعت یکبار و لکه ها بیشتر شد زنگ زدم مطبش گفت طبیعیه! از نیمه شب ۲ دی دیگه انقباضا یک ساعت یکبار شد و هربار طولانی تر درد میگرفت، رفتم بیمارستان پرستار تماس گرفت با دکترم گفت بگین بره خونه چهارم بیاد و من اصرار کردم معاینم کنن سرپرستار گفت دکترت گفته معاینه کرده و نمیخواد.

پارت بعدی ادامش رو میگم
مامان پریماه مامان پریماه ۸ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت اول:
من خیلی از زایمان طبیعی میترسیدم وحشت داشتم گفتم هرجوری هست باید سزارین کنم.دکترم ۸/۸نوبت سزارین داد بهم.۵ آبان بود که دردایی مثه پریودی امد سراغم همراه با لک قهوه ای استرس گرفتم درجا رفتم بیمارستان با دکترم هماهنگ نکردم وقتی رفتم بیمارستان نوار قلب گرفتن گفتم بچه سالمه.این دردا ماه درده طبیعیه.بعد گفتن وایسا باید معاینه بشی.حالا من خیلی تجربه ای نداشتم فک کردم معاینه معمولی میخاد بکنه نگو که معاینه تحریکی بود.یکی امد بالا سرم معاینه تحریکی کرد اینقد درد داشت جیغم رفت هوا.بعدش گف اصلا باز نیستی یک سانتم باز نیستی برو خونه.بعد من غروبش رفتم دکتر خودم.قضیه و تعریف کردم گفت چرا رفتی بیمارستان پیش خودم نیومدی تورو معاینه تحریکی کردن.دوباره دکترم گف منم یه معاینه سطحی میکنمت.دوباره دکترم یه معاینه سطحی کرد.گف اصلا باز نیستی نگران نباش.بعد که رفتم خونه شبش دیدم همش داره ازم خون میاد دگ قشنگ خونش داشت مثل پریودی میشد استرسام دوبرابر شد از یه طرفم بیخیال بودم گفتم خب من الان معاینه شدم گفتن هیچی باز نیستی این دردا طبیعیه بیخیال بودم....
مامان ماهان مامان ماهان ۱۴ ماهگی
سلام می‌خوام تجربه زایمانم بگم بعد از ۶ماه پارت ۱
سزارین اختیاری بودم تو شهر خودمان انجام نمیدادن کرمان پیش دکتر سجادی میرفتم قرار بود بیمارستان راضیه فیروز عمل بشم برام ۹اردیبهشت نوبت زد با دکتر شهر خودمونم حرف زدم چون درد داشتم گفتم اگه اورژانسی شدم بیمارستان خصوصی عملم کنه ۳۱فروردین عصری رفتم حمام دوساعت بعد ساعت ۷ یکم خون ریزی داشتم زنگ زدم دکتر شهر خودمان گفت نیستم برو بیمارستان nstبگیر سریع برو کرمان به دکتر کرمانم حرف زدم گفت نیاز به نوار قلب نیست فردا صبح بیا همین جا وای دلم طاقت نیاورد رفتم بیمارستان نوار قلب گرفت گفت خداروشکر همه چی خوبه میخواست معاینه انجام بده که نگذاشتم شب ساعت ۱۲ اومدم خونه ولی تا صبح خواب نرفتم مامانم چند روز قبلش پیش بود دوسه روز رفته بود خونشون که کارهاشو انجام بده بر زایمانم بیاد که همون شب زنگ زد اومد پیشم صبح ساعت ۶ حرکت کردیم بسمت کرمان من با آمادگی کامل ولی آقام و مامانم نه من کل وسایلم برداشتم اونا میگفتن میریم برمیگردیم تا روز زایمانت ۱۰ روزه زوده هنوز وقتی رفتم پیش دکتر گفت بچه کامل اومده پایین دهانه رحمتم نرم شده آماده زایمان هستی اصلا نمیتونی برگردی خطر ناکه
مامان سودا🫀 مامان سودا🫀 ۹ ماهگی
پارت ۳
خلاصه همینکه کارامو کردم یهو یادم اومد بزار بع اشنامون بگم شب قبل اینجوری ازم ترشح رفته سریع زنگ زدم داستانو گفتم بهش اونم بهم گف فردا برو بیمارستان تست امینیوشور(سوراخ شدن کیسه اب) بده ولی اگه کیسه ابت پاره نشده باشه درد نداشته باشی بستریت نمیکنن باید بری خونه دردات شروع شد بیایی ینی یه جورایی ناامیدم کرد ک زایمان نمیکنی حالا حالاها منم ۳۹هفته ۲روز بودم اون شب انقد گریه کردمممم گفتم من فعلا زایمان نمیکنم دیگه بریده بودم قرار بود شبش برم خونه مادرشوهرم صبحش از اونجا برم بیمارستان مامانمم از اون طرف بیاد بیمارستان پیشم دیگه چون ناامید بودم از بستری هیچی با خودم نبردم فقط پروندمو برداشتم رفتم صبح زود بیدار شدم با همسرم راهی بیمارستان شدیم تا خوده بیمارستان با خدا حرف زدم با کوچولوم تو دلم حرف زدم تا رسیدم جلوی بیمارستان مامانمو دیدم شوهرم گفت منم بیام گفتم نه منکه بستری نمیشم تو از کارت نیفت من با مامانم میرم توام برو سرکار چیزی شد خبر میدم خلاصه ما رفتیم داخل زایشگاه اون‌ روز شیفت اشنامون از ۷ غروب شروع میشد من ساعت ۸ بیمارستان بودم البته باهم درتماس بودیم اونجا سپرده بود به همکاراش ک من رفتم هوای منو داشته باشن خلاصه من رفتم داخل زایشگاه وارد شدم خودمو معرفی کردم رفتم برای معاینه معاینه کرد گفت دهانه رحمت باز نیست ولی ترشح داری احتمالا ترشح کیسه ابه تست بدی بهتره گفتم مطمعنی گف بزار یه بارم دکتر معاینه کنه دکترم معاینه کرد گفت سریع تستو انجام بده مامانم رفت وسیله هاشو گرف دکتر سریع تستو انجام داد تست اصلا درد نداشت گفت بعله کیسه ابت سوراخ شده…..


فرزندپروری شیرخشک‌شیردهی پوشک مای بیبی زایمان سزارین طبیعی سیسمونی
مامان پریماه مامان پریماه ۸ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت سوم:
دیگ از درد اونروز هچی نخوردم شوهرم به مادرشوهرم گف برای من سوپ درست کرد.من سوپ و خوردم رفتم خونه مادرم باشم که فرداش همونوری برم برای زایمان.اونروز که رفتم خونه مادرم دگ ساک و همه چی و جمع کردم .دگ اینقددد دردام افتضاح و غیر قابل تحمل شده بود من غروبش رفتم دکتر.میخاستم به دکتر بگم تورو خدا همین امشب منو سزارین کن من نمیتونم دگ تحمل کنم تا فردا .باز نمیتونم امشبم بیخابی بکشم و تا صب درد بکشم.ساعت ۴ .۷ آبان من رفتم دکتر به منشی گفتم منو اول بفرس داخل من دارم میمیرمم.منشی قبول نمیکرد میگف جلوتر از تو هستن نوبت دارن.گفتم من شرایطم اضطراریه از درد دارم میمیرم.میگف نه تو اگه درد زایمان داشته باشی اصن اینجا نمیتونی وایسی.(حالا فک کن من چجوری این درد و تحمل کردم که باورشون نمیشد ۸ سانت باز بودم و خبر نداشتم) بعد اخر راضیش کردم منشی و رفتم تو .دکتر گف دراز بکش معاینت کنم اینقد درد داری احتمال زیاد بازی.تا معاینه کرد گف اوووه تو ۸ سانت بازی چطوری این درد و از دیروز تو خونه تحمل کردی چرا زنگ نزدی به من.دکتر خودش تعجب کرد من دو روز این درد و تو خونه کشیدم🤣
حالا تا معتینه کرد همین لحظه کیسه آبمم پاره شد.گف همین الااان برو بیمارستان واس زایمان طبیعی من الان میام.من از ترس سکته🤣خیلیی از زایمان طبیعی میترسیدم گفتم نههه طبیعیه چیه.دکتر گف تو درد اصلیو تو خونه دو دور تحمل کردی یک ساعت زور بزنی بچه امدههه.حیفه درد طبیعی کشیدی اینهمه تحمل کردی من سزارینت کنم .هم درد طبیعی بکشی هم درد سز.من با ترس و لرز رفتم بیمارستان .تا رفتم اونجا معاینم کردن گفتن سر بچه مشخصه یکم زور بزنی بچه میاد.
مامان لوبیا کوچولو مامان لوبیا کوچولو ۱۷ ماهگی
پارت چهارم
بعد اون همه حرف جواب آزمایش بردم پیش دکترم .
تعجب کرد گفت ما کوچیک ترین ریسک ها رفتیم تا آخرش از نظر سلغری و آزمایش سنو چرا الان .
گفتم منم اومدم ازت بپرسم چرا الان .گفت نمی‌دونم برو پیش فلان خانم دکتر مشهد
ب شوهرم زنگ زدم راه دور بود نتونستم چیزی بگم گفتم اگر میتونی بیا باز گفتن یه اکو قلب دیگ بریم مشهد.
شوهرم اومد بهش گفتم چقد اون داغون شد بماند چقد من جون دادم تا بگمم بماند.
رفتیم مشهد همش امیدوار بودم ایندفعه هم مثل دفعه های قبل بهم بگن چیزی نیست اون ته که های دلم امیدوار بودم
و دوباره دکتر اونجا گفت سنو نمی‌دونم چی چی که همه چیو نشون میده برم رفتم و درکنار تأسف دکتر سنو مشهدم گفت چرا الان 🥲🥲🥲
جواب بردم پیش دکتر اونم همون حرفا رو زد .گفت امکان داره ۵۰.۵۰بچه زنده بمونه .ولی دعا کن نمونه .چون موندنش بدتر از نبودنش.گفت بمونه بچه نیست یه تیکه گوشت.گفت به دکترا بگو نامه بزنه بده بیمارستان ک وقتی دنیا اومد احیاش نکنن
گفتم یعنی چی گفت بزارن بمیره
گفتم پس سزارینم کنن نامه بده.گفتن نمیشه برا خودت بده و از این حرفا گفتم من طاقت نمیارم زایمان طبیعی کنم بعد تو همین حین دعا کنم بمیره وببینمشو بعد واسه زنده بودنش بقیه هیچ کاری نکنمن
گفت مجبوری کار دیگه ای نمیشه.
دوباره دستیار دکتر ک دلش برام سوخته بود اومد بهم داره بده گفت بشین خودم ستون کنم اون سنو نمی‌دونم سنو چندمی بود .گفت بخاطر خودت مجبوری طبیعی زایمان کنی و حرفه‌ای اونایی دیگ ولی یکمی دلسوز تر