پارت چهارم
بعد اون همه حرف جواب آزمایش بردم پیش دکترم .
تعجب کرد گفت ما کوچیک ترین ریسک ها رفتیم تا آخرش از نظر سلغری و آزمایش سنو چرا الان .
گفتم منم اومدم ازت بپرسم چرا الان .گفت نمی‌دونم برو پیش فلان خانم دکتر مشهد
ب شوهرم زنگ زدم راه دور بود نتونستم چیزی بگم گفتم اگر میتونی بیا باز گفتن یه اکو قلب دیگ بریم مشهد.
شوهرم اومد بهش گفتم چقد اون داغون شد بماند چقد من جون دادم تا بگمم بماند.
رفتیم مشهد همش امیدوار بودم ایندفعه هم مثل دفعه های قبل بهم بگن چیزی نیست اون ته که های دلم امیدوار بودم
و دوباره دکتر اونجا گفت سنو نمی‌دونم چی چی که همه چیو نشون میده برم رفتم و درکنار تأسف دکتر سنو مشهدم گفت چرا الان 🥲🥲🥲
جواب بردم پیش دکتر اونم همون حرفا رو زد .گفت امکان داره ۵۰.۵۰بچه زنده بمونه .ولی دعا کن نمونه .چون موندنش بدتر از نبودنش.گفت بمونه بچه نیست یه تیکه گوشت.گفت به دکترا بگو نامه بزنه بده بیمارستان ک وقتی دنیا اومد احیاش نکنن
گفتم یعنی چی گفت بزارن بمیره
گفتم پس سزارینم کنن نامه بده.گفتن نمیشه برا خودت بده و از این حرفا گفتم من طاقت نمیارم زایمان طبیعی کنم بعد تو همین حین دعا کنم بمیره وببینمشو بعد واسه زنده بودنش بقیه هیچ کاری نکنمن
گفت مجبوری کار دیگه ای نمیشه.
دوباره دستیار دکتر ک دلش برام سوخته بود اومد بهم داره بده گفت بشین خودم ستون کنم اون سنو نمی‌دونم سنو چندمی بود .گفت بخاطر خودت مجبوری طبیعی زایمان کنی و حرفه‌ای اونایی دیگ ولی یکمی دلسوز تر

۱۰ پاسخ

عزیزم غصه دیروز رو نخور همه چی قسمت الهی بوده بسپرش دست خدا و دخترت رو بزرگ کن مراقبت کن..یکی‌از فامیلای ما هم بود بچش رو ستدرم داون تشخیص داده بودن دکترا میگفتن عقب افتاده میشه و فلان بدنیا هم‌اومده بود اندازه کف دست بود ولی خ اروشکر الان ۶ سالشه یه پسر شیطونه ...بپسر دست خدا هر جور صلاح باشه برات رقم میخوره

عزیزم میشه بگی بچه الان حالش چطوره
خدایی نکرده مشکلی داره
یا مثل بچه های طبیعی رشد کرده؟

من جاي شما مردم وزنده شدم خداروشكر بخير گذشته،الان لوبيا كوچولو خوبه

الان دیگه دخترت خوبه؟مشکلی نداره؟
سندروم اینا هم کلا الکی میگفتن دکترااا

الهی چقدر دلم خون شد بقیه شو بگو الان دخترت در چ حاله🥺🤦‍♀️

خيلي ناراحت شدم عزيزم ، الان حال دخترت چطور؟

با خودن کلمه به کلمه ش حالم بد شد خدا لعنت کنه هرچی دکتر بی سواده

الان دخترت درچه حاله😔

چقدر سخت

عزیزم چرا همون موقعه نفهمیدن موقعه اخرفهمیدن بچه مشکل داره اینقد برو بیا توهم واقعا کم نزاشتی

سوال های مرتبط

مامان لوبیا کوچولو مامان لوبیا کوچولو ۱ سالگی
جواب دکتر و با نامه احیانکردن بچه رو بردم پیش دکتر خودم .
اونم گفت خودم میام سر زایمانت
من از قبل ماماهمراع میخاستم بگیرم .
زنگ زدم به یه شماره که یه دکتر دیگ بهم داده بود قبلن برا اینک ماما همراه بیاد
من زنگ زدم به یه خانوم ک ندیده بودنش ن میشناختم.گفتم یکی بیاد سرم دادن نرنه اگر من هرچی گفتم و کاری کردم ناراحت نشه.چون اصلا وضعیت روحی خوبی ندارم .گفت چرا و من سر بسته توضیح دادم
و اون خانم کلی بهم امید داد ‌.برعکس دکترای دیگ ک دعا کن بمیره و ...از این حرفا.ته دلم ی کوچولو امیدوار شذم.گفت خودم مشهدم نمیتونم ولی خانم فیض آبادی میگم بیاد.گفتم نمی‌دونم دیگ خودت هماهنگ کن من حالم خوب نیست.گفت با کوچیک ترین درد برو بیمارستان.
من چندروز بعد دردام شروع شد رفتم بیمارستان زنگ زدم به دکترم و ماما
تا رفتم بالا دکترم اومد دیدم به همه مامانا اونجا دستگاه ضربان قلب و اکسیژن بچه وصل ولی دکتر من ک اومد گفت مریض من نیاز ندارع
چون فکر میکرد بچم مرده یا بچه ای ک مرده حساب میشه لازم ب این ندارع ک کی اکسیژن از دست میده با ن
اومد به بقیه دکتراگفت به مریض من کاری نداشته باشید تا صب زایمان کنه که از آزمایشگاه بیان از بچه آزمایش بگیرن
)قرار شد از آزمایشگاه بیان خون بگیرن ببرن آزمایش کنند ک چرا تو هفته آخر این همه بچه مشکل داره.چون فکر میکردم بچه دنیا بیاد احتمال۸۰درصد همونجا بمیره قرار شد من صب زایمان کنم ک بتونن خون بگیرن.میگفن۳۰مل پول آزمایش چون ما کلی خرج دکترا کرده بودیم عملا نه پول داشتیم نه حال و حوصله اینک جواب آزمایش بیاد ببینیم چرا بچمون اونجوریه)
خلاصه من۳سانت ک بودم زنگ زدن ماماهمراه اومد.
مامان فندقم مامان فندقم ۸ ماهگی
پارت سوم هیدرونفروز جنین
البته ناگفته نمونه همون موقع رفتم پیش دکتر یوسف مجتهدی متخصص ارولورژی کودکان هستن بهم گفتن تا بچه شما بدنیا نیاد ما نمیتونیم هیچ نظری بدیم ، بهم گفتن الان هم هیچ دکتری نمیتونه برات هیچ کاری بکنه کمتر این دکتر اون دکتر برو . ولی من دلم طاقت نیاورد رفتم پیش دکتر خودم که تو بارداری تحت نظرش بودم اون گفت یه دکتر خوب من میشناسم برو پیشش هرچی اون بگه درسته . ای کاش پام میشکست اون روز من نمیرفتم پیش این دکتره . دکتر حنطوش زاده تو بیمارستان امام خمینی رو بهم معرفی کرد منم به امید اینکه برم یه حرف خوبی بهم بزنه یکم استرسم کم بشه رفتم پیش این دکتره . نوبتم شد رفتم پیشش سنو هامو دید همشونو خوند گفت خب این که خیلی کلیه هاش آسیب دیدن ، گفتم خانم دکتر باید چیکار کنم ؟ گفت هیچ کاری از دستت برنمیاد میزاری به دنیا میاد همون موقع کلیه هاش از کار میفتن کوچولوعه نمیتونید پیوند کلیه براش بزنید میمیره همینقدررر رُک 😭😭😭😭فقط میتونم بگم خدا ازش نگذره چطور راحت میتونن دل یه مادر رو اینجوری بشکنن 😭😭😭 دیگه نتونستم هیچ حرفی بزنم اومدم بیرون همسرم اومد جلوم گفت چی شد یه شُکی بهم وارد شده بود تا یه ربع زبونم نمیچرخید حرف بزنم هرکااااری میکردم نمیتونستم زبونم قفل شده بود ، یعنی الانم که دارم مینویسم یاد اون روز میفتم فقط دارم گریه میکنم که چی کشیدم😭😭
ادامه 👇
مامان لوبیا کوچولو مامان لوبیا کوچولو ۱ سالگی
مامان پناه مامان پناه ۷ ماهگی
پارت اول 🤗 سزارین

هشت ماهم بود رفتم پیش دکترم برای اینکه بدونم سزارینم یا طبیعی
کلی استرس داشتم که یه وقت نگه باید طبیعی زایمان کنم چون به شدت میترسیدم و از 7 ماهگی همش ترس زایمانمو داشتم
بعد دیدن سنو قبلی ها گفت یه سنو اخر مونده انجام بده بیار بعد میخای زایمان طبیعی بکنی یا سزارین گفتم نمیدونم خانم دکتر شما میدونین گفت والا من فقط دارم ترس تو صورتت میبینم
گفتم سزارین بهتره
شروع کرد حرف زدن که طبیعی بهتره و عوارض نداره و....
گفت میخای تا معاینت کنم قبول نکردم
گفت پس برو سنو اخرتو بیار و تااون روز با همسرت مشورت کن ببین میخای سزارین شی یاطبیعی
منم خوشحال شدم که میتونم خودم برای بدنم تصمیم بگیرم همسرمم گفت هرکدوم خودت میدونی راحتی
و خلاصه سنو اخرو انجام دادم رفتم پیش دکترم و نوبت زایمان مو داد شماره تماسشم داد که یه وقت چیزی شد تماس بگیرم باهاش تاریخ زایمانم شد 1404/11/27 ومن کلی هیجان داشتم و تهران بودم شهر غریب جز خواهرشوهرم اینا کسی اینجا ندارم مامانم گفت بیااینجا گفتم نمیام چون دکترم اینجاس بعد گفت باشه خودم میام یه روز قبل زایمانم که باهمسرم کل کارهامونو کرده بودیم و حمام اینا رفتم مامانم با دوتا داداش کوچیکام و بابام اومدن داداش بزرگم باخودم زندگی میکنه اخرشب بابام برگشت شهرمون بخاطر کارش اون شب مامانم مرغ درست کرد شام و میوه خوردم از ساعت 10شب دیگه چیزی نخوردم تا صبح ساعت 5نتونستم بخابم شوق دیدن دخترمو داشتم ساعت 5منو همسرمو مامانم بیدارشدیم ... بارداری اقدام بچه شیرخشک
مامان فندقم مامان فندقم ۸ ماهگی
پارت اول هیدرونفروز جنین
خانما من ۱۸ هفته بودم رفتم سنو برای آنومالی دکتر سنو گفت که بچت ورم کلیه داره راستش منم یه دلهره عجیبی به جونم افتاد ‌ ، ازش پرسیدم باید چیکار کنم؟ خطرناکه ؟ گفتش کار خاصی نمیتونی انجام بدی باید صبر کنی به دنیا بیاد ولی اکثر پسرا هم جدیدا این هیدرونفروز رو دارن بعضی ها یه طرفه بعضی ها هم دو طرفه ولی مال شما دو طرفه است و فعلا خفیفه عددش هم اگه اشتباه نکنم یکی 4.5 بود یکی هم 4.7 بود منم با کلی استرس رفتم پیش دکترم ولی ناگفته نماند که طول سرویسم هم لب مرز بود دکترم سنو رو دید گفت نه بابا این ورم کلیه چیزی نیست نگران نباش ولی برای طول سرویست دو هفته دیگه برو یه چک بکن . منم سر دو هفته که یعنی ۲۰ هفته بودم رفتم سنو طول سرویس رو چک کرد خودم بهش گفتم خانم دکتر میشه ورم کلیه بچم هم ببینید آخه دفعه قبلی ورم داشته ببینم الان چطوره از بین رفته یا نه ؟ اونم نگاه کرد گفت وای نه از بین نرفته بیشتر هم شده ۶.۵ و ۶.۷ بود فکر کنم . بهم گفت برو پیش یه ارولوژیست منم با گریه رفتم پیش دکترم ایشون هم منو ارجاع دادن به دکتر محبوبه شیرازی رفتم پیش ایشون گفتن که باید سلفری انجام بدید با اکو قلب ببینیم جنین مشکل دیگه ای هم داره یا نه بهم گفت برو دو هفته دیگه بیا اگه آب دورجنینت کم نشده باشه خوبه یعنی ادرار میکنه. تنها کاری که ما میتونیم انجام بدیم اینه که آب دور جنین رو چک کنیم که کم نشه . منم رفتم آزمایش سلفری رو انجام دادم دیگه موندم تا دو هفته بشه و جواب آزمایش هم بیاد برم پیش دکتر .
ادامه پارت بعد
مامان لوبیا کوچولو مامان لوبیا کوچولو ۱ سالگی
پارت ۵
این همه بچه مشکل داره.چون فکر میکردم بچه دنیا بیاد احتمال۸۰درصد همونجا بمیره قرار شد من صب زایمان کنم ک بتونن خون بگیرن.میگفن۳۰مل پول آزمایش چون ما کلی خرج دکترا کرده بودیم عملا نه پول داشتیم نه حال و حوصله اینک جواب آزمایش بیاد ببینیم چرا بچمون اونجوریه)
خلاصه من۳سانت ک بودم زنگ زدن ماماهمراه اومد.
دکترم قبل رفتن گفت مریض من هرچی خاست بهش بزنید اپیدروال وبی حسی .آرام بخش.و....به اندازی کافی درد کشیده دیگ درد زایمان نکشه
دکتر رفت من ۱سانت بودم تا۳سانت یه۴ساعتی تو یه اتاق تاریک و تنها نشسته بودم.تا ماما همراه اومد .گفت بزار کمکت کنم زود زایمان کنی گفتم نه گفتن صب زایمان کنم ک از آزمایشگاه بیان.فقط بهم یه چی بزن بخوابم خستم بخدا خستم مغزم خستس .برام گاز آورد.کیسه آب گرم پاهمو ماساژ میداد با کمرم .نمی‌دونم چقد گذشت فقط اون گاز میگم کرده بود خاب نبودم همه چیو حالیم میشد فقط کیج بودم .
بهش گفتم فقط شماره شوهرمو بزن اون خیلی نگران گناه داره بهش بگو حالم خوب تو پیشمی .
چون قبل ماما همراه شوهرم هر۱۰دقیقه زنگم میزد نترسیا من اینجام
تو همین حین که کیج بودم همه چیو براش توضیح دادم.اون بنده خدا هی دلداری میداد.تا دیدم میگ پاشو ۹سانت شدی زنگ زدم دکتر بیاد
وقتی دکتر اومد هنوز کیج بود دیدم ماما میگ خیلی زجر کشیده خیلی گناه داره گفت آره می‌دونم .من تو یه ساعتاز۳شدم ۹سانت به لطف خانم فیض آبادی .خدا خیرش بده هرجایی که هست