بعد یک ساعت دیدمش اخ فداش بشم دختر قشنگم کلی ازش ازمایش گرفتن چهاروز بستری شد منم کنارش بودم ولی من اون چهار روز مردم زنده شدم دنیا وحشتناکی رو میدیم پنج بچه بیگناه با مشکلات قلبی تو ای سی یو بودن تو اون چهارشب هرشب یکی فوت کرد من چشام دیدم گریه ها اشک ها شب اخر به یکی از مامانا گفتن بچه ات حالش بد تا صبح نمیمونه اون داشت جلو چشام زجه میزد و من فقط گریه ترس تنهای دلهره همه چی داشت خفم میکرد. فردا اون بچه فوت نکرد و من مرخص شدم با بچه خودم اونجا تشخیص دادن مشکل قلبیش تترالوژی فالوت است مشکل قلبی چهارگانه اولا جدی نگرفتمش نمیدونستم اومدیم خونه شب روزم مراقبت از اون بود کل خانواده بمیرم براش تو‌همون سن کم انقدر میخندید🖤🥀😭 تا 15 روزش شد دکتر هیچ داروی نداده بود که دوباره حالش بد شد بردیمش بیمارستان شش روز بستری شد. اخ قلبم میسوزه تعریف میکنم. اخ دخترم چه زجری کشید همش زیر سرم امپول سوزن هر روز خون میکرفتن چقدر گریه میکرد اونجا هم خیلی چیزای بدتری رو دیدم بازم گفتم خداروشکر بچم فقط قلبش مشکل داره. خوب میش❤️‍🔥🖤

۴ پاسخ

انشالله به حق امام حسین هیچ بچه ای مریض نشه

حالم بدشد خواهر اشکام اشکام😭😭

وای قلبم درد گرفت

عزیزم الان حالش خوبه

سوال های مرتبط

مامان آریا مامان آریا ۱۷ ماهگی
سلام مامانا اومدم از تجربیاتم بگم من بچم تب داشت و اسهال همه گفتن از دندانه و بد 3روز بردم پیش یه دکتر بی سواد درمانگاه دارو داد ژل برای دندان گفت از دندانه دیدم بد چند روز بی قرار تر و آبش بیشتر دوباره کنه احمق بردم پیش همون باز گفت از دندانه استامینفون و ازیترو مایسین داد گفت یه کوچولو سرما خورده اشکال ندارد تو ایام اربعین بود متخصص ها نبودن دوباره بردم بیمارستان گفتن بچه مشکلی ندارم اینقدر که دکتر بی سواد تو بیمارستان بود شب دیگه بچم خیلی بی قرار شد به حدی جیغ میزد که صداش گرفته بود و ته گلوش زخم شده بود دیگه خودمون رو رسوندیم بیمارستان یه شهر دیگه هم دکتر بچه رو تو اورژانس دید گفت از من گرفتن سرم و آمپول تو سرم بدش خون گرفتن و بردنش ای سیو من که داشت نفسم بند میومد نفهمیدم چی به چی شد که دیدم دکتره داره با داداشم دعوا می‌کنه چرا بچه رو زودتر از اینها می‌آوردین دکتر کلی دعوا که داداشم جریان رو برای دکتر توضیح داد به دندان این علائم ربطی نداره بچه ویروس گرفته یک هفته ای سیو به خاطر نادونی بقیه و خودم بدش دوروزه هم بخش بدش مرخص شد الان هنوز اون استرس و ترس تو وجودمه تورو خدا مواظب باشین بچه ها خیلی گناه دارن منکه آب شدم به معنای واقعی همیشه دعام اینه خدایا هیچ بچه ای رو بی مادر هیچ مادری رو بی بچه هیچ پدری رو شرمنده زن و بچه نکن
مامان تپل مامان تپل ۱ سالگی
یکماه با همین موضوع گذشت هروز منتظر مرگ کوچولوت باشی اخرین شب وضعش وخیم شد پدرم عصبی شد امضا کرد که انتقالش بدن بیمارستان خصوصی اهواز که باما دوساعت و نیم فاصله داشت با کلی بدوبدو امبولانس اجاره گرفت انتقالش دادن اهواز مامان و بابام همراهش رفتم منم کارم شده بود گریه که چه ادمی بودم ناشکری کردم داداشم تشنج مغزی میکرد طوری که فقط تو نوار مشخص بود خیلی عادی و طبیعی داشت رشد میکرد بیمارستان خصوصی یکم بهتر شد البته مامانم نمیتونست شیر بده گفتن شیرت باعث میشه بچه خفه بشه داداشم شیر خشکی شد خلاصه بیست روز دیگه با سختی و استرس گذشت و داداشم مرخص شد مامانم خوب بهش میرسید منم کمکش میکردم چند روز گذشت از مرخص شدنش که مامانم پاهاش شکست دیگه اون موقع مسئولیت بچه افتاد گردن من کنارش میخوابیدم و براش شیر درست میکردم و...یعکم بعد ترخیص از بیمارستان داداشم شده بود زندگیش از شب تا صبح گریه گریه های بد طوری بود که رو پاهام میخوابید تا صبح روی زمین میگذاشتم دوباره گریه میکرد گریش وحشتناک با درد بود دیگه کم کم قلقش دستم اومده بود و فقط بغل من اروم میشد حتی جرئت رفتن به دستشویی رو نداشتم یکروز ظهر نشسته بودیم بابام دستش رو جلوی چشم ها‌ش کشید به مامانم گفت چرا چشماش چیزی رو دنبال نمیکنه مامانم با بابام دعوا کرد گفت چرا عیب میزاری روی بچم چیزی‌ش نیست این حرف بابام باعث شد بره تو مخم هر وقت میخوابید میرفتم توی اینترنت چیزای خوبی نمینوشت توی اینترنت گفته بود نور گوشی رو چشم ها‌ش بگیر اگر بست یعنی مشکل نداره اما دادشم انگار نه انگار حتی پلک نمیزد خیلی عصابم خورد شد مامانم حرفام قبول نمیکرد میگفت مگه بچم چشه اونم نگران بود اما نمیخواست قبول کنه ادامه دارد...
مامان امیررضا مامان امیررضا ۱۱ ماهگی
این چند روزه بدترین روزای عمرم بود🥲 بچم یهو مریض شد گلو درد گرفت کلا صداش گرفت نه می‌تونست بخوابه نه می‌تونست شیر بخوره ن نفس بکشه
تروخدا مراقبت بچه ها باشین مریضی بدی اومده اسمش دکترا میگفتن خروسک. بچه نفسش تند میشه تنفسش ضعیف. تب. اسهال.
ی شب تا صبح گریه کرد حالش بد بود بردمش شهر خودمون دکتر فورا بستریش کردن یکم بهش بخور اینا دادن ولی تنفسش خیلی ضعیف بود ریه هایش درگیر شده بودن با آمبولانس اعضامش کردن همدان بیمارستان اکباتان 😭😭😭منو بچم سوار اون لعنتی شدیم خدا می‌دونه چیا گذشت بهم . تا رسیدیم فرستادن ای سی یو 🫠💔 باورم نمیشد چ بلاهایی داره سر بچم میاد میگفتم خدایا کجا گناه کردم اینارو دارم میبینم . 😭😭😭 بچم و سوراخ سوراخ میکردن پا ب پای بچم گریه میکردم ۴ شب تا صبح نخوابید مدام گریه کرد طوری گریه میکرد کل بیمارستان به زبون اومدن
🥲چه چیزایی تو اون ای سیو لعنتی ندیدم
گفتم یا امام رضا تو خودت رضام و دادی خودتم پناه. رضای من باش 😭😭😭😭یکم بهتر شد فرستادنش تو بخش
اونجام آروم و قرار نمی‌گرفت
الان میگم خدایا نه ازت پول میخام نه مال دنیا میخام فقط روزی هزار دفعه شکرت بچه سالم دادی بهم
بچه‌هایی اونجا می‌دیدم که افسرده شدم حتی یه پسر بچه ۱۲ ساله کنارم تموم کرد