۱ پاسخ

بله چه قشنگ وای من بخاطر بیحسی که نشدم بیهوشم کردم و این خاطره قشنگ رو اصلا ندیدم که همیشه آرزوشو داشتم یهو چشم باز کردم فقط میگفتم بچم کو کسی جواب نمی‌داد بخاطر فشارم آی سی یو بودم و بچمو بعد دو روز دیدم 😢

سوال های مرتبط

مامان معجزه مامان معجزه ۱۲ ماهگی
پارت ۲
یادم رف بگم وقتی ازم سوال پرسیدن قبل اینکه سوند وصل کنن لباسامو عوض کردع بودم
بعد از اینکه کارشون تموم شد ویلچر اوردن و منو گذاشتن ویلچر بردن اتاق عمل دم در اتاق عمل وایسادن تا همسرم و عمم و خواهرشوهرم بیاد ببینمشون بعد اینکه دیدمشون بردن داخل منو وقتی رفتم داخل دیدم دکترمم اماده وایساده اونجا بعد منو بردن داخل اتاق و از ویلچر بلند شدم رو تخت نشستم دکتر بیهوشی اومد امپول بی حسی زد بهم خیلی راحت بود اصلا نفهمیدم بعد گفتن دراز بکش دراز کشیدم دیدم پاهام گز گز میکنه بعد چند دقیقه دیگ کلا بی حس شدم و دستامو به تخت بستن و جلوم پرده کشیدن دکترمم از رولباساش یه لباس دیگ هم پوشید دوتا دکتر عملم میکردن و ۳ نفر بالا سرم وایساده بودن یکیش باهام حرف میزد اون دوتاهم سروم اینارو چک میکردن وسطای عمل حس کردم نفس نمیتونم بکشم و اب دهنمم نمیتونستم قورت بدم بااینکه ماسک اکسیژن داشتم بهشون گفتم و یه دارو زدن به سرمم و یکم نفسم بالا اومد بعد چند دقیقه دیدم دکتر میگه ماشالاه چه پرموعه قدشم بلنده بعد چند دقیقه اوردن نشونم دادن وصورتشو چسبوندن به صورتم وای خیلی حس خوبی بود اولین بوش وای نگم خیلی خوب بود بعد پرستارا کمک کردن دخترم سینمو گرفت و از آغوز سینم خورد دخترمو بعد چند دقیقه بردن وقتی عمل تموم شد یه تخت اوردن منو گذاشتن رو اون تخت بردن ریکاوری از ۹ صبح رفتم ریکاوری ۲ونیم ظهر اومدم بخش تا ۵ عصر هم بی حسی پاهام از بین نرفته بود کامل خلاصه وقتی از ریکاوری اومدم بیرون عمم و خواهر شوهرمو دیدم جلو در
خلاصه وقتی رفتم بخش یکم بعد دخترمم اوردن و چون وقت ملاقات بود مادرشوهرم و همسرمم اومدن
مامان حلما مامان حلما ۸ ماهگی
من تو دوران حاملگی دریچه قلبم گشاد شده بود
اما خداروشکر خیلی اذیت نشدم
َموقع زایمان همه چیز داشت خوب پیش می‌رفت با اینکه خیلی بهم رسیدگی کردن
اما ناگهان قلب من دوتا یکی زد و یه خورده حالم بد شد
حلما که به دنیا اومد منو سریع بیهوش کامل کردن و من لحظه ی بهشتی بغل کردن حلما رو توی اون لحظه از دست دادم ‌‌"هنوزم وقتی یادم میاد بغضم میگیره چرا نتونستم بغلش کنم"💔
بعد از سه ساعت تو اتاق ریکاوری چشام رو باز کردم
تا برم توی بخش و حموم کنم و لباس بپوشم هم یه ساعتی شد
یادمه روی ویلچر نشسته بودم وقتی داشتن منو میبردن تو اتاق ،حلما تو بغل پرستار دم در اتاق منتظر من بود 🥺
دلم نیومد همونطوری نشسته بغلش کنم
تموم توانم رو جمع کردم و وایسادم، وقتی بغلش کردم دیگه نتوستم جلوی گریه هامو بگیرم 🥲
و خب اون اولین شیر دادنه
اولین کنار هم خوابیدنه
اولین تماس تصویری با همسرم و بابا و مامانم
هیچوقت یادم نمیره
یادمه براش این آهنگو میخوندم
🎶دلیل حال خوب من سایبون من لحظه هام باهات عاشقونه تر........

شما هم از خاطره اولین دیدار بگید ❤️
مامان دنیز کوچولو🥺💋 مامان دنیز کوچولو🥺💋 ۱۲ ماهگی
بعدش بچرو بردن ان ای سیو مامانم اومد🥺مامانم طلاق گرفته ماربزرگم پیشم میموند مامانم اومد منو دید گریه کرد منم گریه کردم بخیه هامو دید گفت باد کرده بخیه هام درد میکرد حس میکردم پوستم داره باز میشه رفته رفته بیشتر شده بود ناله هام شده بود جیغ یعنی درد طبیعی پیش اون درد شوخی بود:) مردم شده بود اندازه هندونه بخیه هام باز شده بود گوشم که باز شده بود داشت خونریزی میکرد اونم هی باد میکرد اینه باد کنک پرسنارا ریختن اتاقم دو نفر با اون زخم باز و اون همه ورم منو معاینه کردن هیچ وقت حلاشون نمیکنم دیدن نمیشه جمعش کردن بردن اتاق عمل بیحسی زدن پاهام گرم شد انقدر اذیت شده بودم خوابم برد هین عمل ساعت۹رفتم عمل ۱۲در اومدم رفتم ریکاوری یه خانم زایمان کرده بود بچش پیشش بود من گریه کردم بچم پیشم نبود حتی نزاشتن دست بزنم بهش🥺🥲
اومدم بخش بچمو اوردن نموند ان ای سیو دادن خودمون وزنش هم۲۵۰۰بود خیلی کوچولو بود💔🙂
من دو روز دراز افتادم رو تخت سزارینی ها پاشدن من نتونستم یه گاز گذاشته بودن داخلم تو رحمم خیلی اذیت شدم نمیتونستم درست بشینم تا یک ماه ولی از روز. هفتم پاشدم رفتم بیمارستان دنیز زردی داشت بعدشم خونه و بچه گردنم افتاد هیچکسم کمک نکرد بم کلی سرکوفت زدن بهم که بچه کوچیکه من دوران بارداری خیلی عذاب کشیدم اونایی که از بارداری با من دوستن میدونن
خلاصه اون روزا تموم شد الان دنیز خانوم ما بزرگ شده خانوم شده