پارت ۲
یادم رف بگم وقتی ازم سوال پرسیدن قبل اینکه سوند وصل کنن لباسامو عوض کردع بودم
بعد از اینکه کارشون تموم شد ویلچر اوردن و منو گذاشتن ویلچر بردن اتاق عمل دم در اتاق عمل وایسادن تا همسرم و عمم و خواهرشوهرم بیاد ببینمشون بعد اینکه دیدمشون بردن داخل منو وقتی رفتم داخل دیدم دکترمم اماده وایساده اونجا بعد منو بردن داخل اتاق و از ویلچر بلند شدم رو تخت نشستم دکتر بیهوشی اومد امپول بی حسی زد بهم خیلی راحت بود اصلا نفهمیدم بعد گفتن دراز بکش دراز کشیدم دیدم پاهام گز گز میکنه بعد چند دقیقه دیگ کلا بی حس شدم و دستامو به تخت بستن و جلوم پرده کشیدن دکترمم از رولباساش یه لباس دیگ هم پوشید دوتا دکتر عملم میکردن و ۳ نفر بالا سرم وایساده بودن یکیش باهام حرف میزد اون دوتاهم سروم اینارو چک میکردن وسطای عمل حس کردم نفس نمیتونم بکشم و اب دهنمم نمیتونستم قورت بدم بااینکه ماسک اکسیژن داشتم بهشون گفتم و یه دارو زدن به سرمم و یکم نفسم بالا اومد بعد چند دقیقه دیدم دکتر میگه ماشالاه چه پرموعه قدشم بلنده بعد چند دقیقه اوردن نشونم دادن وصورتشو چسبوندن به صورتم وای خیلی حس خوبی بود اولین بوش وای نگم خیلی خوب بود بعد پرستارا کمک کردن دخترم سینمو گرفت و از آغوز سینم خورد دخترمو بعد چند دقیقه بردن وقتی عمل تموم شد یه تخت اوردن منو گذاشتن رو اون تخت بردن ریکاوری از ۹ صبح رفتم ریکاوری ۲ونیم ظهر اومدم بخش تا ۵ عصر هم بی حسی پاهام از بین نرفته بود کامل خلاصه وقتی از ریکاوری اومدم بیرون عمم و خواهر شوهرمو دیدم جلو در
خلاصه وقتی رفتم بخش یکم بعد دخترمم اوردن و چون وقت ملاقات بود مادرشوهرم و همسرمم اومدن

۵ پاسخ

من به دکترم گفتم سوند رو تو اتاق عمل وصل کنن برام بعد سری همونجا وصل کردن

دقیقا زایمان منو تعریف کردی حالا من کله زایمانم تو اتاق عمل با دکتر بیهوشی غش غش میخندیدم 😂یه دفعه دیدم بچم آوردن بالا سرم گفتم عععع دختره منه چقد شبیه باباشه 😂😂
میگم چرا انقد ریکاوریت طول کشید برا من یک ساعت و نیم بود

وای ک‌اون سوند بی صاحابو وصل کردن من چقدر درد کشیدم از شدت درد همه بدنم میلرزید از عصبانیت دیگه مونده بود با همه دعوا کنم واسه همین بدترین لحظه ی زندگیم شد…باید موقعه ای ک سر میکنن وصل کنن اخه…

من سر زایمان بی حس که شدم ترسیدم گفتم نمیخوام میخوام برم میترسم بی هوشم کردن 😵‍💫

یه سوال چرا دستارو میبندن؟

سوال های مرتبط

مامان بارانا مامان بارانا ۱ سالگی
بعد از ۶ ماه اومدم تجربه سزارین براتون بزارم دیر نیست که😂
من ۳۸ هفته و ۴ روز بودم که بستری شدم رفتم تشکیل پرونده دادم انژوکت زدن و نوار قلب گرفتن و سرم وصل کردن و منتظر موندم دکترم بیادمن حتی یه ذره هم استرس نداشتم فقط میخپاستم زودتر دخترمو ببینم دکترم که اومد پرستارا اومدن برای سوند وصل کردن که نگم چه دردی داشت افتضاح اصلا خیلی بد بود یعدم تا بهش عادت کنم طول کشید .منو رو تخت جابجا کردن و بردن اتاق عمل اونجا گفتن خودت از روی این تخت جابجا شو که خودم جابجا شدم و دکتر بیهوشی اومد چون من بی حسی از کمر بودم امپولو زد که من اصلا حس نکردم چیزی پاهام داشت بی حس میشد سرم و دستگاهها رو وصل کردن دکترا اومدن و پارچه سبز رو انداختن جلو صورتم مشغول شده بودن که من لرز شدید کردم تخت داشت تکون میخورد از شدت لرز یهو شکممو فشار دادن و صدای دخترم اومد اینقد لرز داشتم نمیتونستم چشامو باز نگه دارم دکتر دخترمو نشونم داد یه دختر سفید با یه عالمه موهای مشکی دقیقا همونجور که تو خوابم میدیدمش دگ لرزم خیلی زیاد شد دوتا قرص زیر زبونی دادن و دوتا دوز امپول زدن ولی فایده نداشت داشتن بخیه میزدن و یه پرستار هم بالای سرم مواظب لرر و فشار من بود بخیه که تموم شد پتو انداختن رو من رفتم ریکاوری که اونجا حالم بدتر شد اونجا ۴ دوز دارو گرفتم دکترم مدام میومد چک میکرد.بچمو اوردن برای شیر خوردن که من شیر نداشتم همینجوری چندتا مک زد و بردنش. بعد از نزدیک دو ساعت که حس پاهام برگشت منو از ریکاوری بردن سمت اتاق اونجا بود که دیدم بچم تو اتاق نیست از شوهرم پرسیدم گفت بردن لباس تنش کنن. فکر میکردن من هوش و حواسم سر جاش نیست لابلای حرفاشون فهمیدن دخترم موقع تولد کیسه اب که پاره میشه یه مقدار اب میره تو ریش.تاپیک بعدی
مامان فندقم👶🏻💙 مامان فندقم👶🏻💙 ۱۰ ماهگی
شروع تجربه سزارین با دکتر سروگل شهریور بیمارستان پیوند:
من یک هفته قبل از سزارین رفتم آخرین چکاب و پرداخت دستمزد دکتر برا عمل تاریخو بهم داد برا ۱۴۰۴/۶/۳ یک هفته گذشت و گفتن که ساعت شش صبح بیمارستان باش ما هم دوشنبه ساعت شش صبح با یه استرس وحشدناک رفتیم بیمارستان فرستادن بخش زنان برا کارهای پرونده اینا رفتیم اونجا تا تماهنگی ها انجام شده و سنو ها و پرونده رو تشکیل دادن و گفتم برید داروخونه پک زایمانو بگیرین بعد لباسش رو پوشیدم و فرستادن تو یه اتاق ک اونجا نوار قلب گرفتن و سرم وصل کردن و میخواستن سوند ادرار رو وصل کنن ک اونجا اجازه ندادم چون از قبل به دکتر گفتم بعد بیحسی بزنین برام بعد یه حدود نیم شاعت اینا با ویلچر بردن بخش اتاق عمل وای که نگم از استرس وحشدناکی که داشتم اونجا تو اتاق انتظار گفتن باید بمونی نوبتی برید عمل دو نفر بودیم عمل اول تموم شد و منو صدا زدن بردن اتاق عمل نگم از ویوی قشنگ اتاق عمل و فضای بیرونش حس خوبی داشت بعد نشستم رو تخت میخواستن سوزن بیحسی رو بزنن یه مرد بود تو اتاق عمل و بقیه همه خانم بودن داشتن با بتادین کمرم رو ضد عفونی میکردن یه لحظه حس کردم که کمرم گرم شد گفتم کمرم داغ شد که گفتن مال بیحسیه گفتم مگه زدین سوزنه رو گفتن اره مگه نفهمیدی و گفتن سریع دراز بکش یه دو دقیقه موندن و سوند ادرار رو گذاشتن برام که دیگه بیحس شدم و حالیم نبود
دوستان من اکانتم مسدود شد و برا یادگاری دوباره تو اکانت جدیدم خاطراتمو نوشتم
مامان زردآلو مامان زردآلو ۱۲ ماهگی
تجربه بارداری و زایمان من پارت نه:
راستی سوند منو بعد بی حسی زدن و من اصلا اصلا هیچی متوجه نشدم خیلی خوب بود بعد از اینکه بخیه زدن دکترم اومد ماساژ رحمی داد من خیلی قبلا بهش گفته بودم از ماساژ رحمی میترسم واسه همین دکتر حسابی ماساژ رحمی رو انجام داد که بعدا لازم نشه انجام بدم باز
منو بردن ریکاوری اونجا اولش خیلی خوب بودم ولی به شدت تشنه بودم یکی دوباری پرستار یه قلوپ کوچولو اب بهم داد و دفعه اخری زد تو گلوم داشتم خفه میشدم نمیتونستم نفس بکشم بعد چند دقیقه ای فاطمه کوچولوی مامانو اوردن و شروع کردن به شیر دادن بهش وای خیلی عجیب بود از وجود خودم داشت غذا میخورد🥹فاطمه رو که بردن لرزای منم شروع شد وای تموم بدنم میلرزید خیلی بد بود جونم به لب رسید من نمیدونستم بعد زایمان اینجور لرزی به جون ادم می افته شاید یکساعتی همینجوری لرزیدم و دو بار دیگه واسه ماساژ رحمی اومدن دفعه اخر خیلی دردم گرفت و تا یک هفته بعدش هر کی میومد سمتم میترسیدم ماساژ رحمی بده واقعا برام کابوس بود بهتر که شدم منو بردن بخش تو راه بخش که تو اسانسور بودم خواهرمو دیدم که داشت میرفت بخش دخترمو ببینه کلی حس خوبی بود دیدنش یادمه همون لحظه یه عکس ازم گرفت الان که نگاه میکنم عین زردچوبه شده بود رنگم و لبام سفید سفید شده بود😅تو بخش اومدن همانا شروع دردام همانا یه سه چهار ساعتی درد داشتم و حالم خوب نبود هرچی هم مسکن میزدن تاثیری نداشت🥲
مامان کیان🧸 مامان کیان🧸 ۸ ماهگی
پارت ۱

خانما همه اینجا از خاطره زایمان میگم من همش فک میکنم خاطره خاصی ندارم😂❤️
بخام مختصر بگم ساعت ۳ صبح پاشدم 🥹بیمارستانم نور نجات بود تا ۴ رسیدیم قرار بود تا ۶ که دکتر میاد کارهامو انجام بدن از تشکیل پرونده تا چک ضربان قلب جنین
مادرشوهرو مادرمم بودن اومدن همراهم
من یه ارایش مختصری کرده بودم که وقتی نشستم رو ویلچر و رفتم اتاق عمل به پهنای صورت اشک ریختم و ریملام پخش شد زیر چشم و من متوجه نشده بودم و هیچ کسم نمیگفت اینقدر درگیر بچه بودن🥴🥲
تو اتاق عمل یه تیم کاملا خوش اخلاق دکترم خیلی خوش اخلاق بود 😍فداش بشم
من از سردی و ترس و استرس میلرزیدم مخصوصا پاهام و اقاهه سعی میکرد امپول بی حسی رو بزنه
این امپولو که زد تا استخون کمرم حس کردم 🤦🏻‍♀️😂
بعدش خابیدم پاهام گرم شد کم کم فک کنم هیتر گذاشتن زیر پاهام که گرم شد
کادر بیهوشی همش ازم سوال میپرسیدن یه پسر جذابم اونجا بود 😂خلاصه پرده رو کشیدن و خانوم دکتر بچه رو دراورد و گریه اشو شنیدم تکون خودم بدنمو حس میکردم فقط درد نداشتم اب دهنم خشک شده بود از پشت سریم که داشت با گوشی ور میرفت اب خاستم که اب مقطر چند قطره داد (همش میخاستم بگم یه فیلم بگیره ازم🥹) وقتی بچه رو گذاشتن رو صورتم از شدن احساس کم مونده بود سر به بیابون بزارم اخه من خیلی بی احساسم 🥴 کذاشتن زیر تاپم بچه رو😂تختو عوض کردن و فرستادن بالا وقتی بیرون اومدم همسرم جلو اتاق عمل وایستاده بود
اینم بگم من اجازه ندادم سوند بزارن گفتم بعد بی حسی بزارن دکترم یادش رفت منم یادش ننداختم وسط کار فک کنم گذاشت و بهم تذکرشو داد🥲
مامان ماهلین مامان ماهلین ۱۲ ماهگی
پارت دو
داستان زایمان فاطمه
بعدش ک ۱۹ تیر ماه شد منو صبح زود بردن تو اتاق بهم سرم فشار وصل کردن
منم زنگ زدم به مامان بزرگم اینا ک بیان
من زایمانم طبیعی بوده ولی خیلی سخت خیلی درد داشتم مامان بزرگم اینا رسیدن مامان بزرگم اومد پیشم از درد میمردم من اصلا دهانه رحمم باز نمیشد اومدن آمپول زدن به زور شدم ۳ سانت باز بهم فشار اومد ورزش کردم یعنی داشتم میمردم همش میگفتم من این سری میمیرم
درسته وزن دخترمم کم بود ولی خیلی سخت بود برام همش میومدن معاینه میکردن میمردم ۱۹ ک ختم بارداری زده بودن نشد موند فرداش ۲۰ تیر ماه صبح اومدن گفتم نه کیسه آبت پاره شده ن دهان رحمت بازه وای خدااااا من چیکار کنم اومدن باز آمپول فشار زدن بهم و بعد نمیدونم چی بود ریختن تو دستشون بردن داخل رحمم ریختن وای اون لحظه من مردم هعی شوهرم زنگ میزد میگفت بچه نشد میگفتم ن من میمیرم میگفت بگو ببرن عمل مگ میبردن میگفتن تو باید طبیعی زایمان کنی بعد چند دقیقه بعد شدم ۵ و نیم سانت و چند دقیقه بعد دکتر خودش اومد کیسه آبم رو پاره کرد و چند دقیقه بعدش مامان بزرگم گفت فاطمه میتونی صبر کنی من برم یه چایی بگیرم بیچاره از دیروز هیچی نخورده بود رفت ماما اومد بهم گفت برو از کمر خودتو تو حموم بشور بیا بخواب رد تخت ممکنه حالتون خراب بشه
مامان کایرا مامان کایرا ۹ ماهگی
تجربه سزارین
پارت5️⃣

اولش پرستار یه ظرف داد گفت برای نمونه ادراره برو پرش کن بیا دراز بکش رو تخت رفتم و دراز کشیدم
اومد فشارمو گرفت و یه سرم وصل کرد بهم و رفت من موندم کلی حس جورواجور استرس ترس خوشحالی ناراحتی همشونو یه جا داشتم تجربه میکردم بعدش یه خانوم دیگه هم اومد و یکم باهاش حرف زدیم سرم گرم شدم
تا ساعت ۷ همینطور موندم تا اومدن برای صدای قلب نینی دستگاه وصل کردن و یک ساعت دیگه اونطوری منتظر شدم همه رو صدا میکردن جز من دیگه صبرم تموم شده بود هی میگفتم دکترم کی میاد میگفتن عجله نکن
ساعت ۹/۳۰ شد گفتن مریض دکتر تهرانی رو بیارین دو تا پرستار اومدن و برام سوند وصل کردن و من کلی کولی بازی درآوردم کع نمیشه وصل نکنیم من اصلا جیش نمیکنم😂😂😂
قبول نکردن و انصافا هم اصلا هیچی نفهمیدم فقط هی میگفتم دسشویی دارم میگفتن راحت باش و میخندیدن😂😂

بعدش یه آقایی اومد و منو سوار ویلچر کرد برد دم اتاق عمل یه دکتری بود پروندم جلوش بود یه عالمه ازم سوال پرسید و یدونه آمپول هپارین زد برام و رفتم اتاق عمل

#سزارین
#زایمان
مامان معجزه مامان معجزه ۱۲ ماهگی
پارت 1
من دوس داشتم تو بیمارستان نجمیه زایمان کنم اونجا هم سزارین اختیاری قبول نمیکرد یه روز مانده به زایمانم دکترم زنگ زد گف میتونی بری نجمیه فقط بگو که فشارم رف بالا اومدم خلاصه ما ساعت ۴ صبح پاشدیم اماده شدیم رفتیم بیمارستان با عمم و خواهرشوهرم و شوهرم و خودم تو بیمارستان نجمیه منو همسرم رفتیم بالا صدامون زدن سونو های منو دیدن گفتن طبیعی هستی گفتم ن سز فشارم رفته بالا اومدم گفتن اصلا نمیش فشارمو گرفتن دیدن نرماله سونوهامم چک کردن نرمال بود بعد اومدن نوار قلب جنینو گرفتن سونو کردن دیدن جنین هم وضعیتش خوبه هرکاری کردیم نشد اونجا زایمان کنم دکترم زنگ زد که خانم فلانی اونجا اذیتت میکنن نمیزارن وسایلاتو بگیر بیا بیمارستان اقبال منم دارم میام اونجا بعد ما شناسنامه ها و سونوهامونو گرفتیم رفتیم اقبال ساعت ۷ رسیدیم اونجا پذیزش شدیم و دوتا کیف دادن بهم که وسایل نی نی و خودم توش بود گفتن برید بخش زایمان منو همسرم رفتیم بالا طبقه اول بخش زایمان بود بعد اونحا چند تا سوال ازم پرسیدن و نوار قلب گرفتن و سروم هم وصل کردن بهم بعد وقتی نوار قلب تموم شد یکی سوند وصل میکرد بهم یکی هم بالا سرم ازم سوال میپرسید چون دیر شده بود همه چیو عجله ای انجام میدادن ولی رفتارشون خیلی خوب بود واقعا
مامان کایرا مامان کایرا ۹ ماهگی
تجربه سزارین
پارت 7️⃣

تموم شد و دو تا آقا اومدن و یک دو سه گفتن و با زیر انداز منو گذاشتن رو ی تخت دیگه و بردن ریکاوری دخترم رو به روم بود ولی نمیدیدمش داشتم میلرزیدم انگار داخل وان پر یخ بودم دندونام میخورد به همدیگه پرستارم اومد بهش گفتم حالت تهوع دارم گفت سرتو خم کن بالا بیار
ولی هیچی نبود فقط حسشو داشتم
دو بار اومد ماساژ رحمی داد بهم گفت یه بارشو هم تو بخش میدم گفتم نه توروخدا اونجا دردم میگیره گفت نترس قبل اینکه بیحسیت باز شده انجام میدم
موقع عوض کردن لباسام یه تاپ کش مانند تنم کرده بودن دخترمو آوردن و گذاشتنش زیر اون وای نگم از اون حس تنش که به تنم خورد کل استرسم کل حال بدیم همش رفت انگار رو ابرا بودم بهترین حس زندگیمو داشتم تجربه میکردم فقط میگفتم خدایا شکرت خدایا شکرت
یه پرستار اومد گفت احمدی آمادست ؟ بابا همسرش و مامانش دارن میمیرن از نگرانی زود باشین ببرمش
بالاخره منو با دخترم که بغلم بود سوار اسانسورمون کردن و رفتیم بخش در آسانسور که باز شد همسرم دویید سمتون اول حالمو پرسید پیشونیمو بوسید و بعد تازه دخترمونو دید که زیر لباسمه😂
بعدش باز پرستارا با یک دو سه منو گذاشتن رو تختم و بچه رو برداشتن از روم یکیش لباسای بچه رو تنش کرد و یکیش به مامانم گفت یه شورت و پوشک بدم من شورت یکبار مصرف برده بودم گفتن نه شورت نخی بده دادیم با نوار بهداشتی بزرگ که گفت نمیشه همسرمو فرستاد پوشک گرفت کارامو کردن و رفتن بعدش همسرم گلمو اورد و وقت ملاقات شد همه اومدن دیدنم اخرای تایم ملاقات دیگه بی حسیم باز شده بود و دردام شروع شد رسما داشتم گریع میکردم اومدن و برام شیاف زدن شب شد و شد وقت اولین راه رفتن

#سزارین
#زایمان طبیعی
#شیرخشک
مامان دنیز کوچولو🥺💋 مامان دنیز کوچولو🥺💋 ۱۲ ماهگی
بعدش بچرو بردن ان ای سیو مامانم اومد🥺مامانم طلاق گرفته ماربزرگم پیشم میموند مامانم اومد منو دید گریه کرد منم گریه کردم بخیه هامو دید گفت باد کرده بخیه هام درد میکرد حس میکردم پوستم داره باز میشه رفته رفته بیشتر شده بود ناله هام شده بود جیغ یعنی درد طبیعی پیش اون درد شوخی بود:) مردم شده بود اندازه هندونه بخیه هام باز شده بود گوشم که باز شده بود داشت خونریزی میکرد اونم هی باد میکرد اینه باد کنک پرسنارا ریختن اتاقم دو نفر با اون زخم باز و اون همه ورم منو معاینه کردن هیچ وقت حلاشون نمیکنم دیدن نمیشه جمعش کردن بردن اتاق عمل بیحسی زدن پاهام گرم شد انقدر اذیت شده بودم خوابم برد هین عمل ساعت۹رفتم عمل ۱۲در اومدم رفتم ریکاوری یه خانم زایمان کرده بود بچش پیشش بود من گریه کردم بچم پیشم نبود حتی نزاشتن دست بزنم بهش🥺🥲
اومدم بخش بچمو اوردن نموند ان ای سیو دادن خودمون وزنش هم۲۵۰۰بود خیلی کوچولو بود💔🙂
من دو روز دراز افتادم رو تخت سزارینی ها پاشدن من نتونستم یه گاز گذاشته بودن داخلم تو رحمم خیلی اذیت شدم نمیتونستم درست بشینم تا یک ماه ولی از روز. هفتم پاشدم رفتم بیمارستان دنیز زردی داشت بعدشم خونه و بچه گردنم افتاد هیچکسم کمک نکرد بم کلی سرکوفت زدن بهم که بچه کوچیکه من دوران بارداری خیلی عذاب کشیدم اونایی که از بارداری با من دوستن میدونن
خلاصه اون روزا تموم شد الان دنیز خانوم ما بزرگ شده خانوم شده