پارت ۱

خانما همه اینجا از خاطره زایمان میگم من همش فک میکنم خاطره خاصی ندارم😂❤️
بخام مختصر بگم ساعت ۳ صبح پاشدم 🥹بیمارستانم نور نجات بود تا ۴ رسیدیم قرار بود تا ۶ که دکتر میاد کارهامو انجام بدن از تشکیل پرونده تا چک ضربان قلب جنین
مادرشوهرو مادرمم بودن اومدن همراهم
من یه ارایش مختصری کرده بودم که وقتی نشستم رو ویلچر و رفتم اتاق عمل به پهنای صورت اشک ریختم و ریملام پخش شد زیر چشم و من متوجه نشده بودم و هیچ کسم نمیگفت اینقدر درگیر بچه بودن🥴🥲
تو اتاق عمل یه تیم کاملا خوش اخلاق دکترم خیلی خوش اخلاق بود 😍فداش بشم
من از سردی و ترس و استرس میلرزیدم مخصوصا پاهام و اقاهه سعی میکرد امپول بی حسی رو بزنه
این امپولو که زد تا استخون کمرم حس کردم 🤦🏻‍♀️😂
بعدش خابیدم پاهام گرم شد کم کم فک کنم هیتر گذاشتن زیر پاهام که گرم شد
کادر بیهوشی همش ازم سوال میپرسیدن یه پسر جذابم اونجا بود 😂خلاصه پرده رو کشیدن و خانوم دکتر بچه رو دراورد و گریه اشو شنیدم تکون خودم بدنمو حس میکردم فقط درد نداشتم اب دهنم خشک شده بود از پشت سریم که داشت با گوشی ور میرفت اب خاستم که اب مقطر چند قطره داد (همش میخاستم بگم یه فیلم بگیره ازم🥹) وقتی بچه رو گذاشتن رو صورتم از شدن احساس کم مونده بود سر به بیابون بزارم اخه من خیلی بی احساسم 🥴 کذاشتن زیر تاپم بچه رو😂تختو عوض کردن و فرستادن بالا وقتی بیرون اومدم همسرم جلو اتاق عمل وایستاده بود
اینم بگم من اجازه ندادم سوند بزارن گفتم بعد بی حسی بزارن دکترم یادش رفت منم یادش ننداختم وسط کار فک کنم گذاشت و بهم تذکرشو داد🥲

تصویر
۲ پاسخ

مامان جان؟؟ 😃😃

محصولات هوش و سرگرمی دارم روبیکا از نوزادی تا 99 سال
اینم لینکش
@kudakkhalagh20

آیدی بنده روبیکا
@Ocean2812
و این شمارمه 09159336861
ارسال به سراسر کشور

طبیعی بودی

سوال های مرتبط

مامان معجزه مامان معجزه ۱۳ ماهگی
پارت ۲
یادم رف بگم وقتی ازم سوال پرسیدن قبل اینکه سوند وصل کنن لباسامو عوض کردع بودم
بعد از اینکه کارشون تموم شد ویلچر اوردن و منو گذاشتن ویلچر بردن اتاق عمل دم در اتاق عمل وایسادن تا همسرم و عمم و خواهرشوهرم بیاد ببینمشون بعد اینکه دیدمشون بردن داخل منو وقتی رفتم داخل دیدم دکترمم اماده وایساده اونجا بعد منو بردن داخل اتاق و از ویلچر بلند شدم رو تخت نشستم دکتر بیهوشی اومد امپول بی حسی زد بهم خیلی راحت بود اصلا نفهمیدم بعد گفتن دراز بکش دراز کشیدم دیدم پاهام گز گز میکنه بعد چند دقیقه دیگ کلا بی حس شدم و دستامو به تخت بستن و جلوم پرده کشیدن دکترمم از رولباساش یه لباس دیگ هم پوشید دوتا دکتر عملم میکردن و ۳ نفر بالا سرم وایساده بودن یکیش باهام حرف میزد اون دوتاهم سروم اینارو چک میکردن وسطای عمل حس کردم نفس نمیتونم بکشم و اب دهنمم نمیتونستم قورت بدم بااینکه ماسک اکسیژن داشتم بهشون گفتم و یه دارو زدن به سرمم و یکم نفسم بالا اومد بعد چند دقیقه دیدم دکتر میگه ماشالاه چه پرموعه قدشم بلنده بعد چند دقیقه اوردن نشونم دادن وصورتشو چسبوندن به صورتم وای خیلی حس خوبی بود اولین بوش وای نگم خیلی خوب بود بعد پرستارا کمک کردن دخترم سینمو گرفت و از آغوز سینم خورد دخترمو بعد چند دقیقه بردن وقتی عمل تموم شد یه تخت اوردن منو گذاشتن رو اون تخت بردن ریکاوری از ۹ صبح رفتم ریکاوری ۲ونیم ظهر اومدم بخش تا ۵ عصر هم بی حسی پاهام از بین نرفته بود کامل خلاصه وقتی از ریکاوری اومدم بیرون عمم و خواهر شوهرمو دیدم جلو در
خلاصه وقتی رفتم بخش یکم بعد دخترمم اوردن و چون وقت ملاقات بود مادرشوهرم و همسرمم اومدن
مامان بارانا مامان بارانا ۱ سالگی
بعد از ۶ ماه اومدم تجربه سزارین براتون بزارم دیر نیست که😂
من ۳۸ هفته و ۴ روز بودم که بستری شدم رفتم تشکیل پرونده دادم انژوکت زدن و نوار قلب گرفتن و سرم وصل کردن و منتظر موندم دکترم بیادمن حتی یه ذره هم استرس نداشتم فقط میخپاستم زودتر دخترمو ببینم دکترم که اومد پرستارا اومدن برای سوند وصل کردن که نگم چه دردی داشت افتضاح اصلا خیلی بد بود یعدم تا بهش عادت کنم طول کشید .منو رو تخت جابجا کردن و بردن اتاق عمل اونجا گفتن خودت از روی این تخت جابجا شو که خودم جابجا شدم و دکتر بیهوشی اومد چون من بی حسی از کمر بودم امپولو زد که من اصلا حس نکردم چیزی پاهام داشت بی حس میشد سرم و دستگاهها رو وصل کردن دکترا اومدن و پارچه سبز رو انداختن جلو صورتم مشغول شده بودن که من لرز شدید کردم تخت داشت تکون میخورد از شدت لرز یهو شکممو فشار دادن و صدای دخترم اومد اینقد لرز داشتم نمیتونستم چشامو باز نگه دارم دکتر دخترمو نشونم داد یه دختر سفید با یه عالمه موهای مشکی دقیقا همونجور که تو خوابم میدیدمش دگ لرزم خیلی زیاد شد دوتا قرص زیر زبونی دادن و دوتا دوز امپول زدن ولی فایده نداشت داشتن بخیه میزدن و یه پرستار هم بالای سرم مواظب لرر و فشار من بود بخیه که تموم شد پتو انداختن رو من رفتم ریکاوری که اونجا حالم بدتر شد اونجا ۴ دوز دارو گرفتم دکترم مدام میومد چک میکرد.بچمو اوردن برای شیر خوردن که من شیر نداشتم همینجوری چندتا مک زد و بردنش. بعد از نزدیک دو ساعت که حس پاهام برگشت منو از ریکاوری بردن سمت اتاق اونجا بود که دیدم بچم تو اتاق نیست از شوهرم پرسیدم گفت بردن لباس تنش کنن. فکر میکردن من هوش و حواسم سر جاش نیست لابلای حرفاشون فهمیدن دخترم موقع تولد کیسه اب که پاره میشه یه مقدار اب میره تو ریش.تاپیک بعدی
مامان کیان🧸 مامان کیان🧸 ۹ ماهگی
پارت ۲
الان که فک میکنم میبینم همچینم مختصر نبوده😂😂شاید چون سزارین بودم
بعد که اومدم بیرون از اتاق عمل جا عوض کردن بچه شروع شد شیر دادن منم شروع شد من شیر نداشتم نوک سینه هام زخم شد مادرشوهرمم همش با شیردوش میخاستم شیر منو بیاره شیر من بعد پنج روز اومد روز های اول آقوز بود ولی بازم مقدار شیرم کم بود مادرشوهرم همون بیمارستان فرستاد برام شیر خشک گرفت همسرم بماند که کادرش اجازه نمیدن
پرستارا خیلی خوب رسیدگی میکردن من اون شب تا صب همراهم که زنداداشم بود برام اب پرتقال میگرفت تو خونه با خودم اب ماهیچه برده بودم اونو خوردم چون غذای بیمارستان پسندم نیست
کم کم همه اومدن عیادتم شیرینی و گل و کیک وسایل پذیرایی مادرشوهرم برداشته بود میوه اینا توصیه میکنم پک پذیرایی بگیرین که خیلی عالی میشه😍 من نمیدونستم اون موقع اتاق کناریم دیدم
درد چندانی نداشتم فقط حالم خوب نبود یکمیش به خاطر نداشتن شیر بود و حرفایی که مادرشوهر میگفت بهم🥲والا دست خودم که نبود شیر به چیز خدادادیه
اتاقم کوچیک بود همه سریع دیدن رفتن بعد اینکه رفتن ساعت ۴ رفتن اومدن سوندمو باز کردن پد هارو عوض کردن لباسامو عوض کردن گفتم همه برن بیرون نمیخاستم کسی ببینه خیلی چندشم میشد از این حجم خونریزی مادرم دستش درد نکنه همش شکممو ماساژ میداد قبلش حس میکردم خون ها تخلیه میشن
مادرشوهرم دلش نمیومد از اتاق بره بابا من دوست ندارم ببینه کسی منو اه🤦🏻‍♀️
خلاصه اعصابم خرد شد این حجم از کثیف کاری رو نمیتونستم ببینم
خداروشکر بلند شدم از تخت اومدم پایین چیزی نفهمیدم
چارپایه گذاشته بودن یهو رفتم بالا اون نبود بهتر بود
مامان آیان مامان آیان ۱۴ ماهگی
یه خانومی تو اتاق اول بخش داشت زایمان طبیعی می‌کرد شروع کرد به هوار کردن ،یجوری داد میزد کل اون بخش میلرزید ،من انقدر شوکه شدم و ترسیدم یهو پرستار گفت چکار میکنی با خودت فشارت شد ۱۸
دیگه دکتر اومد معاینه کرد ،من تا اونروز هنوز معاینه نشده بودم اولین بارم بود
یک متر پریدم بالا انقدر دردم اومد
بعد گفت اصلا دهانه رحمت باز نیست ،همون موقع دکتر رفت بیرون و من دیدم با پرستاری که تو دستش یه کاغذه دارن آروم حرف میزنن،بعداز چند دقیقه ۱۰تا پرستار ریختن تو اتاق و گفتن خانوم پاشو دکتر گفته باید بریم اتاق عمل سزارین
من تو شک بودم هیچی نمیفهمیدم فقط میگفتم زوده بچم چیزیش نشه
اونام میگفتن نه پاشو توکل کن بخدا
دیگه یکی انژیو میزد یکی لباس میپوشوند یکی سوند میزد خلاصه رفتیم اتاق عمل و من از طرفی خوشحال بودم ک سز میشم و از طرفی خیلی نگران بچم بودم،تو اتاق عمل فقط یه چشم ب دستگاه فشار بود و یه چشم به پرستار بغل دستم و همش بهش میگفتم بچم چیزیش نمیشه،امپول بی حسی که زدن اینو بگم ک اصلا درد نداشت و بعداز یک دقیقه پرسیدن پاهاتو حس میکنی منم گفتم ن و عمل شروع شد
و من چون فیلم زایمان سزارین رو دیده بودم قشنگ متوجه میشدم الان داره شکممو میبره و پین میکنه ب بالا
۴لایه اولو قشنگ متوجه شدم ولی بعدش ن یهو ب خودم اومدم صدای بچم اومد
اول فک کردم باید کلی طول بکشه تا بیاد و این صدای اتاق بغلیه ولی دیدم همه بهم تبریک میگن و بچرو گذاشتن لای پارچه و بردن
گفتم پس من ندیدم پسرمو و گریه میکردم اونا گفتن باید بره تو دستگاه و سریع بردنش و من با شکم خالی از بچه که یکی از بدترین حس ها تو اون زمانه ،بچه ای ک ۹ماه تو دلت نگهش داشتی و باهاش حرف زدی الان دیگه نیست و نمیبینیش رفتم تو ریکاوری
مامان برسام مامان برسام ۱۱ ماهگی
تجربه سزارين
پارت دوم:
همسرم تلفني با خانم دكتر صحبت كرد و شرايطم رو گفت و قرار شد برم مطب.
راهي مطب خانم دكتر شكوفه حسيني شدم و از همون لحظات اول گفتم كه فقط سزارين ميخوام وقرار شد كلاس هاي زايمان طبيعي رو انلاين شركت كنم و مدرك رو بگيرم و يه دكتر روانپزشك معتمد بيمارستان رو هم برم و نامه فوبيا رو بگيرم تا بعد از تشكيل كميسيون خبر اينكه ميتونم عمل بشم رو بدن
كه خداروشكر بعد از چند روز بيمارستان قبول كردن كه من فوبيا زايمان طبيعي دارم و با توجه به شركت تو كلاس هاباز هم توان زايمان طبيعي رو ندارم و بايد سزارين كنم…
همه اين روزها با استرس گذشت، همه روزهايي كه بايد استراحت ميكردمو ماه درد داشتم اما مجبور بودم برم نامه هارو بگيرم ،بعد از ٤ تا دكتر بلاخره موافقت شد،خيلي خوشحال بودم،
حس هاي مختلف رو با هم تجربه كردم
روزهاي اخري بود ك ني ني تو دلم بود ديگه قرار نبود تكون هاشو حس كنم قرار بود براي هميشه از وجودم جدا شه 🥲
خلاصه قرار شد ٦/٦ برم بيمارستان( مادر )براي اوردن ني ني 🤰
نامه بستري رو گرفتم …😍
،
مامان کایرا مامان کایرا ۱۰ ماهگی
تجربه سزارین
پارت5️⃣

اولش پرستار یه ظرف داد گفت برای نمونه ادراره برو پرش کن بیا دراز بکش رو تخت رفتم و دراز کشیدم
اومد فشارمو گرفت و یه سرم وصل کرد بهم و رفت من موندم کلی حس جورواجور استرس ترس خوشحالی ناراحتی همشونو یه جا داشتم تجربه میکردم بعدش یه خانوم دیگه هم اومد و یکم باهاش حرف زدیم سرم گرم شدم
تا ساعت ۷ همینطور موندم تا اومدن برای صدای قلب نینی دستگاه وصل کردن و یک ساعت دیگه اونطوری منتظر شدم همه رو صدا میکردن جز من دیگه صبرم تموم شده بود هی میگفتم دکترم کی میاد میگفتن عجله نکن
ساعت ۹/۳۰ شد گفتن مریض دکتر تهرانی رو بیارین دو تا پرستار اومدن و برام سوند وصل کردن و من کلی کولی بازی درآوردم کع نمیشه وصل نکنیم من اصلا جیش نمیکنم😂😂😂
قبول نکردن و انصافا هم اصلا هیچی نفهمیدم فقط هی میگفتم دسشویی دارم میگفتن راحت باش و میخندیدن😂😂

بعدش یه آقایی اومد و منو سوار ویلچر کرد برد دم اتاق عمل یه دکتری بود پروندم جلوش بود یه عالمه ازم سوال پرسید و یدونه آمپول هپارین زد برام و رفتم اتاق عمل

#سزارین
#زایمان
مامان اراد و جوجه مامان اراد و جوجه ۷ ماهگی
خب بلاخره وقت کردم گوشی بگیرم دستم از اتفاقای این چند وقت بگم یکم سبک شم

جونم براتون بچه من چند هفته پیش شیر اب خونه دهات مادرشوهرمو باز گذاشتم و اب قطع بود 10روزی اب رفته بود و فاضلاب بالا زده بود کل خونه شده بود فاضلاب بلاخره که من خودمو نشون ندادم تا اب از اسیاب بیوفته و روز اخر تمیز کاری رفتم کمکشون که مثلا به دل نگیرن این به خیر گذشت پسرم سرمای خیلی بدی خورده و متاسفانه دکتر گفت احتمال اسم داره باید اسپری بزنه تا ببینیم چی میشه پسر کوچیکم به شدت بی قرار شده و حس میکنم اونم ویروس گرفته امروزم که دوتاشونو بردم دکتر بزرگی یه کاری سرم اورد گفتم شاید اوتیسم باشه (تجربه ای دارین در این مورد) یه عالمه جیغ زد کیفشو پرت کرد داخل اتاق دکتر منو زد دکترو زد و از بس گریه کرد لبش پاره شد و دماغش زخم شده خودشو انداخته زمین‌ صورتش کبود شده و جونم براتون بگه پر از خاز کاکتوس شده بود موقع فرار از من رفته بود توی کاکتوسا جالبه همین که نشستم داخل ماشین ازوم شد انگار نه‌ انگار داخل مهد کودک بچه خیلی ارومیه بعد که‌ رسیدم خونه دیدم بچه‌ رفت دستشویی روم به دیوار مثل اب بود قشنگ اسهالش دیگه به زور کمی او ار اس به خوردش دادم تا الان خواببده
مامان ninim مامان ninim ۱ سالگی
سلام دوستان خوبین . ما دیروز عصر ۵ رفتیم اتاق عمل حدودا ساعت ۶.۲۰ دیقه بود دخترم رو اوردن دادن بغلم 😭😭😭
بین پارچه سبز بود .
از روی شکمش به صورت افقی حدود ۶،۷ سانت برش خورده . روده های بزرگ و کوچیکشو جدا کردن و دوختندکه دیگه بعدا احتمال پیچیدگی نداشنه باشه و اپاندیس رو هم برداشتن که دیگه بزرگ شد اونم دردسر نشه و عمل نخاد . دکتر میگفت وضعیتش روده خوب بود سیاه نشده بود اصلا و برش نداده . در کل راضی بود از عمل . ولی ما مرررردیم و زنده شدیم خدا هیچ مادری رو با بچش امتحان نکنه مخصوصا نوزاد . خیلی سخت بود .
خلاصه خداروشکر دخترم خوبه و شیر هم میدم ولی کم کم تا بالا نیاره .بچم انقدر گشنه و تشنه مونده بود لب و دهنش خشک و سفید شده کلا دو روزه دهنشو باز نگه میداره انقدر که بالا اورده دکتر میگفت دهنش تلخه بخاطر همینه نمیبنده و داره سعی میکنه با هوا دهنشو خنک کنه .
از پشت درهای اتاق عمل همش میشندم اسم دخترمو صدا میزنه دکتر و باهاش حرف میزنه .
نمیدونم که این پیچ خوردگی روده از کجا اومد سراِغ دخترم .دکتر میگفت زیر سه سال خیلی رایجه این عمل.
😭😭
مامان سودا🫀 مامان سودا🫀 ۱۰ ماهگی
تقریبا ساعت ۱۱ شب بود دوباره امپول فشار تزریق کرد گریه کردم گفتم نزن منو بفرست سزارین گفت نگران نباشه اگه دردت نگرفته دیگه نمیگیرع اینو میزنم ک تو پروندت ثبت شه شامم نذاشت بخورم ک اگه خواستم برم اتاق عمل شکمم خالی باشه خلاصه امپول فشار زد و‌من همچنان درد نداشتم امپول تموم شد اشنامون به مامانم اینا گفته بود برید خونه اینجا موندن فایده ای نداره اگه بخواد برع اتاق عمل ساعت ۶یا ۷ صبح میره اوناام رفته بودن منم که هی میخوابیدم هی بیدارمیشدم تا ساعت ۲ اشنامون اومد و امپول فشار چهارم رو تزریق کرد منم انگار خیالم راحت باشه ک دردم نمیگیرع چیزی نگفتم همچنان انقباض داشتم ولی درد اصلا ساعت ۳ صبح بود ک از اتاق عمل گفتن ک مبینارو بیارید برای سزارین انگار دیگع مطمعن شده بودن من طبیعی نمیتونم زایمان کنم دیگه اشنامون سریع اومد شماره مامانمو گرف زنگ زد بهشون ک بیایید امپول فشارو دراومد سریع اومد سوند وصل کرد من‌شنیده بودم درد داره ترسیدم گف یکم‌ درد داره تحمل کن ولی چون خوشحال بودم ک دارم میرم اتاق عمل هیچ دردی رو متوجه نشدم سوند وصل کرد خوشحال و شاد و حندون رفتیم اتاق عمل نیشم انقد باز بود ک تو اتاق عمل میکردن قبل اینم اتاق عمل اومدم چون هیچ ترسی نداشتم خلاصه رفتم داخل روی تخت نشستم برام بی حسی زدن که اصلااااااااا درد نداشت منکه چیزی متوجه نشدم
فرزندپروری شیرخشک شیردهی زایمان پوشک مای بیبی سزارین طبیعی سیسمونی
مامان برسام مامان برسام ۱۱ ماهگی
تجربه سزارين اگر داشتيد بگيد چجوري بود براتون🥹
تجربه خودم:
پارت اول1️⃣
من به شدت ادم ترسويي ام
بخاطر ترس از زايمان دلم نميخواست بچه دار شم…
سومين سالي بود كه خونه خودمون رفته بوديم و كم كم همه ميگفتن چرا بچه نميارين و جواب من هميشه اين بود ميترسم از عمل ،از زايمان ،از امپول،من حتي سرما خورده هم ميشدم امپول نميزدم و يه سرما خوردگي منو روزها درگير ميكرد،خلاصه باردار شدم و از اولين روز سرسختانه ميخواستم حتماا سزارين شم،رفتم مطب دكتر ايدا پناهنده و اصلا راضي نبودم عوض كردم دكترم رو رفتم مطب دكتر مرضيه مهاجري كه چند تا از دوستام خيلي راضي بودن ،تحت نظر بودم تا اينكه رفتن خارج از كشور و مشخص شد تايم عملم نيستن.
دوباره رفتم دكتر ماندانا كلالي تحت نظر و از اول هم گفتم سزارين ميخوام
اما خوب با وجود تلاش ها و امادگي خانم دكتر براي سزارين بخاطر اينكه بيمارستان بنت الهدي نامه فوبيا رو قبول نميكرد و فقط علت ديسك و عمل كمر و اينها رو قبول ميكرد راهي دكتر متخصص ستون فقرات تاييد شده بيمارستان الهدي براي ديسك شدم كه اونجا هم رد شد و گفتن نامه نميدن،پس سزارين با خانم دكتر كلالي هم به بن بست خورد،نااميد از همه جا و حرفهاي اطرافيان كه قسمتت زايمان طبيعيه وقتي اين همه دكتر رفتي سزارين قبول نكردن طبيعي انجام بده منو بيشتر واداشت تا هرجور شده دكتري پيداكنم براي سزارين🥹اونم تو ماه ٨
خيلييييي سخت بود تو ماهي كه بايد استراحت ميكردم ازين دكتر به اون دكتر براي بدني كه خودم هم نميتونستم تصميم بگيرم كه چجوري بچمو به دنيا بيارم…
تا اينكه خيلي شانسى با خانوم دكتر شكوفه حسيني تونستم وقت بگيرم و گفتم اخرين تلاشم رو بكنم براي سزارين
رفتم مطب خانوم دكتر 😍🤰
مامان مسدود شدم مامان مسدود شدم ۱۳ ماهگی
ماماما یه سوال...خیلی صادقانه جواب بدین
من دخترم اروم بود خیلی واسه خوابیدن و هر چی ...با اینکه سوخته بود ولی بازم گریه نداشت فقط واکسن زد دو روز اول بی قرار بود کمی ....بی نهایت خوش اخلاق با خنده بیدار میشد....با آرامش واسه خواب روی تاب میخوابید
بعد برام مهمون اومد...این بچه بی نهایت نق نقو شد
ینی دائم بغل میخواست....ب هیچ عنوان رو تاب نمیخوابید...تا نیداشتم جیغ میزد و خودشو کش و قوس میداد...من فک میکردم رفلاکسش تشدید شده اما امروز ک مهمونم رفت دیگه این حرکتو اصلن نمیزنه...فک کن دیروز فقط یه چرت نیم ساعت زد اونم ب زور توی کالسکه آخر بردمش بیرون....از صبح تا شب فقط گریه...من فک میکردم از شیرش هست ک عوض کردم....ولی امروز ک مهمونام رفتن با ابنکه همون شیرو میدم و هیچی عوض نشده ب شدت اروم و خوش اخلاق شده....الانم با نهایت ارامش خوابید
بچه های شمام وقتی خونتون چند روز مهمون دارید اینجورن؟دخترم روز اول خوب بود بعدش دیگه اینجوری شد تا قوتی ک رفتن
مهمونمم مامانم بود و برادرم ک بی نهایت دوسش دارن فقط بغلش کردن قربون صدقش رفتن باهاش بازی کردن و بهش محبت کردن و یه عالمه هم واسش خرید کردن....عاخه چرا این بچه اینجور کرد...انگار فقط میخواست این چند روز آبروی منو ببره....همه بچه ها اینجورن؟