پارت ۲
الان که فک میکنم میبینم همچینم مختصر نبوده😂😂شاید چون سزارین بودم
بعد که اومدم بیرون از اتاق عمل جا عوض کردن بچه شروع شد شیر دادن منم شروع شد من شیر نداشتم نوک سینه هام زخم شد مادرشوهرمم همش با شیردوش میخاستم شیر منو بیاره شیر من بعد پنج روز اومد روز های اول آقوز بود ولی بازم مقدار شیرم کم بود مادرشوهرم همون بیمارستان فرستاد برام شیر خشک گرفت همسرم بماند که کادرش اجازه نمیدن
پرستارا خیلی خوب رسیدگی میکردن من اون شب تا صب همراهم که زنداداشم بود برام اب پرتقال میگرفت تو خونه با خودم اب ماهیچه برده بودم اونو خوردم چون غذای بیمارستان پسندم نیست
کم کم همه اومدن عیادتم شیرینی و گل و کیک وسایل پذیرایی مادرشوهرم برداشته بود میوه اینا توصیه میکنم پک پذیرایی بگیرین که خیلی عالی میشه😍 من نمیدونستم اون موقع اتاق کناریم دیدم
درد چندانی نداشتم فقط حالم خوب نبود یکمیش به خاطر نداشتن شیر بود و حرفایی که مادرشوهر میگفت بهم🥲والا دست خودم که نبود شیر به چیز خدادادیه
اتاقم کوچیک بود همه سریع دیدن رفتن بعد اینکه رفتن ساعت ۴ رفتن اومدن سوندمو باز کردن پد هارو عوض کردن لباسامو عوض کردن گفتم همه برن بیرون نمیخاستم کسی ببینه خیلی چندشم میشد از این حجم خونریزی مادرم دستش درد نکنه همش شکممو ماساژ میداد قبلش حس میکردم خون ها تخلیه میشن
مادرشوهرم دلش نمیومد از اتاق بره بابا من دوست ندارم ببینه کسی منو اه🤦🏻‍♀️
خلاصه اعصابم خرد شد این حجم از کثیف کاری رو نمیتونستم ببینم
خداروشکر بلند شدم از تخت اومدم پایین چیزی نفهمیدم
چارپایه گذاشته بودن یهو رفتم بالا اون نبود بهتر بود

۰ پاسخ

سوال های مرتبط

مامان معجزه مامان معجزه ۱۱ ماهگی
پارت۳
خلاصه وقت ملاقات تموم شد و همه رفتن فقط عمم پیشم موند ساعت ۶ عصر اومدن گفتن کمپوت میتونی بخوری ساعت ۶ونیم عصر اومدن سوند رو دراوردن و برام نوار گذاشتن لباسامم عوض کردن و بلندم کردن راه برم راه رفتن برا بار اول یکم سخت بود ن زیاد یکم که راه رفتم اومدم دراز کشیدم بار دوم که میخواستم راه برم خودم بلند شدم راه رفتم و رفتم سرویس نوارمم عوض کردم اومدم دراز کشیدم روتخت و خلاصه فرداش ساعت ۷ اوردن صبحانه دادن و ۱۲ ظهرهم ناهار دادن و خوردم مرخص شدم رفتیم خونه از وقتی اومدم خونه هیچ مسکنی استفاده نکردم خداروشکر راحت بود و درد زیادی نداشتم ولی سرم و گردنم درد میکرد اونم چون تکون داده بودم سرمو بخاطر اون از دکترم پرسیدم سروم نوشت گرفتیم رفتیم درمانگاه سرمو زدم دو روز و خوب شدم اگه هزاربارم برگردم عقب دوباره و دوباره سزارینو انتخاب میکنم با همون دکتر و همون بیمارستان پرسنل بیمارستان خیلی خوش اخلاق بودن و برخوردشون با مریض ها عالی بود
مامان بارانا مامان بارانا ۱ سالگی
بعد از ۶ ماه اومدم تجربه سزارین براتون بزارم دیر نیست که😂
من ۳۸ هفته و ۴ روز بودم که بستری شدم رفتم تشکیل پرونده دادم انژوکت زدن و نوار قلب گرفتن و سرم وصل کردن و منتظر موندم دکترم بیادمن حتی یه ذره هم استرس نداشتم فقط میخپاستم زودتر دخترمو ببینم دکترم که اومد پرستارا اومدن برای سوند وصل کردن که نگم چه دردی داشت افتضاح اصلا خیلی بد بود یعدم تا بهش عادت کنم طول کشید .منو رو تخت جابجا کردن و بردن اتاق عمل اونجا گفتن خودت از روی این تخت جابجا شو که خودم جابجا شدم و دکتر بیهوشی اومد چون من بی حسی از کمر بودم امپولو زد که من اصلا حس نکردم چیزی پاهام داشت بی حس میشد سرم و دستگاهها رو وصل کردن دکترا اومدن و پارچه سبز رو انداختن جلو صورتم مشغول شده بودن که من لرز شدید کردم تخت داشت تکون میخورد از شدت لرز یهو شکممو فشار دادن و صدای دخترم اومد اینقد لرز داشتم نمیتونستم چشامو باز نگه دارم دکتر دخترمو نشونم داد یه دختر سفید با یه عالمه موهای مشکی دقیقا همونجور که تو خوابم میدیدمش دگ لرزم خیلی زیاد شد دوتا قرص زیر زبونی دادن و دوتا دوز امپول زدن ولی فایده نداشت داشتن بخیه میزدن و یه پرستار هم بالای سرم مواظب لرر و فشار من بود بخیه که تموم شد پتو انداختن رو من رفتم ریکاوری که اونجا حالم بدتر شد اونجا ۴ دوز دارو گرفتم دکترم مدام میومد چک میکرد.بچمو اوردن برای شیر خوردن که من شیر نداشتم همینجوری چندتا مک زد و بردنش. بعد از نزدیک دو ساعت که حس پاهام برگشت منو از ریکاوری بردن سمت اتاق اونجا بود که دیدم بچم تو اتاق نیست از شوهرم پرسیدم گفت بردن لباس تنش کنن. فکر میکردن من هوش و حواسم سر جاش نیست لابلای حرفاشون فهمیدن دخترم موقع تولد کیسه اب که پاره میشه یه مقدار اب میره تو ریش.تاپیک بعدی
مامان کیان🧸 مامان کیان🧸 ۷ ماهگی
پارت ۱

خانما همه اینجا از خاطره زایمان میگم من همش فک میکنم خاطره خاصی ندارم😂❤️
بخام مختصر بگم ساعت ۳ صبح پاشدم 🥹بیمارستانم نور نجات بود تا ۴ رسیدیم قرار بود تا ۶ که دکتر میاد کارهامو انجام بدن از تشکیل پرونده تا چک ضربان قلب جنین
مادرشوهرو مادرمم بودن اومدن همراهم
من یه ارایش مختصری کرده بودم که وقتی نشستم رو ویلچر و رفتم اتاق عمل به پهنای صورت اشک ریختم و ریملام پخش شد زیر چشم و من متوجه نشده بودم و هیچ کسم نمیگفت اینقدر درگیر بچه بودن🥴🥲
تو اتاق عمل یه تیم کاملا خوش اخلاق دکترم خیلی خوش اخلاق بود 😍فداش بشم
من از سردی و ترس و استرس میلرزیدم مخصوصا پاهام و اقاهه سعی میکرد امپول بی حسی رو بزنه
این امپولو که زد تا استخون کمرم حس کردم 🤦🏻‍♀️😂
بعدش خابیدم پاهام گرم شد کم کم فک کنم هیتر گذاشتن زیر پاهام که گرم شد
کادر بیهوشی همش ازم سوال میپرسیدن یه پسر جذابم اونجا بود 😂خلاصه پرده رو کشیدن و خانوم دکتر بچه رو دراورد و گریه اشو شنیدم تکون خودم بدنمو حس میکردم فقط درد نداشتم اب دهنم خشک شده بود از پشت سریم که داشت با گوشی ور میرفت اب خاستم که اب مقطر چند قطره داد (همش میخاستم بگم یه فیلم بگیره ازم🥹) وقتی بچه رو گذاشتن رو صورتم از شدن احساس کم مونده بود سر به بیابون بزارم اخه من خیلی بی احساسم 🥴 کذاشتن زیر تاپم بچه رو😂تختو عوض کردن و فرستادن بالا وقتی بیرون اومدم همسرم جلو اتاق عمل وایستاده بود
اینم بگم من اجازه ندادم سوند بزارن گفتم بعد بی حسی بزارن دکترم یادش رفت منم یادش ننداختم وسط کار فک کنم گذاشت و بهم تذکرشو داد🥲
مامان کیان🧸 مامان کیان🧸 ۷ ماهگی
پارت ۳
به خاطر حرف زدن و خوش امدگویی به بقیه بود یا چی از فرداش سرم به شدت درد میکردم من سابقه ی سردردم دارم میترسیدم بمونه روم نسکافه خورده بودم ولی خب کاش یک کلمه حرف نمیزدم 😕 وقتی از جام بلند میشدم تو خونه مثل پتک تو سرم کوبیده میشد خداروشکر نه شکم نه کمرم درد میکرد فقط سرم عذابم میداد 😭
مادر و مادرشوهرم اونجا چند باز جای بچه رو عوض کردن سرم اب قند دادن تا با اون مکیدن رو یاد بگیره بچه از سینه ام بدترین اشتباهم گرفتن شیشه شیر دکتربراونز بود چون بدون مک زدن میومد و در کنارش نمیتونستم سینه خودمو بدم چون سینه خودم بدون مک نمیومد
من باید اونت میگرفتم تا بتونم هر دو رو مدتی با هم بدم هیچ کس بهم این مورد رو نگفت من هر چی با قطره چمان دادم هر کاری کردم پسرم سینه امو نمیخورد شیرم کم بود ولی میخاستم همونو بخوره تا رفته رفته بیشتر شه
ده روز اول که سرم گرم زردی کیان و شیرم شد
ده روز دوم رفتم خونه مامانم یه اخیش گفتم مامانم اینقدر رسید شیرم زیاد شد و میدادم قشنگ ولی کمکی هم میدادم در کنارش دروغ چیه تحمل گریه بچه رو نداشتم
باز که برگشتم خونمون وقت نمیشد چیزی بخورم اش درست کنم رفته رفته شیرم کم میشد و کیان همش سینه امو پس میزد مادرشوهرم که با اینکه شیر خشک داده بود ولی سر این جریان میگفت چرا سینه هات شیر ندارن و کلی حرف دیگه بارم میکردم
مامان شازده کوچولو مامان شازده کوچولو ۱۷ ماهگی
داستان حقیقی یکی از شما
یاسمین
پارت ۳۹

وقتی خواهرم فرار کرد و رفت بچه‌اش ۱۰ ماهش بود و من ۱۵ سالم.
تمام مسئولیت این بچه رو به عهده گرفتم.
پسرش شیر مادر می‌خورد با رفتن نیارا خیلی بی‌قراری کرد اما چاره‌ای نبود.
یادمه چند شب تا صبح بیدار موندم تا بچه به شیر خشک عادت کرد.
تمام مسئولیت‌هاش از حموم بردنش تا خوابش و نگهداری و آروم کردنش همه چیزش با من بود پسر نیارا شده بود پسر من...
از شانس من دقیقاً همون زمان کرونا اومد ،
مدرسه‌ها آنلاین شد من که اون موقع اصلاً هیچ گوشی نداشتم و اجازه هم نداشتم گوشی داشته باشم مجبور بودم با گوشی مدل پایین مامانم که حافظه نداشت و اینترنتش ضعیف بود و همیشه هنگ میکرد، سر کلاس باشم.
وای از اون روزی که مامانم خونه نبود و کلاس‌های من شروع می‌شد ، دقیقاً اونجا بود که احساس کردم نمی‌تونم درسمو ادامه بدم چون این وضعیت واقعاً برام غیر قابل تحمل بود.
کلاس‌های آنلاین وقتی گوشی ندارم،
بچه‌ای که افتاده گردنم، خستم کرده بود...
یه روز خونه خالم بودیم که یکی تماس گرفت با مامانم گفت خواستگاره...
مامانم معمولا جواب همه خواستگارا رو یکی می‌داد، به همشون می‌گفت بچه ست ، داره درس می‌خونه.
اما اون شب بهشون گفت خبرتو می‌کنم
مامان مامان فراز مامان مامان فراز ۸ ماهگی
مامانا ببینید من بدبختم یا همه اینطوری ان؟

من ویار سخت بارداری داشتم روزی ده بار کم کمش استفراغ میکردم که سر این استفراغ ها هشت کیلو لاغر شده بودم بعدشم که تو پنج ماهگی اینا تموم شد اوضاع خوب بود که رسیدیم به تنگی نفس و درد زایمان و زردی بچه اینا تموم نشده بودن مادرشوهرم که خونه ی ما اومده بود ولی جز دعوا کاری واسم نکرد و یه دعوای بزرگ راه انداخت و شیر من نصف شد کلا بعدش تو یک ماهگی بردیم ختنه بچه خونریزی کرد شدید تا چهار روز هموگلبین خونش شده بود هشت ونیم
بچه ی یک ماهه ی منو بردن اتاق عمل تا بخیه بزنن خونریزی قطع بشه
ماجرای سه ماهگی بچه شب خوابید صبح بیدار شد صورتش ورم و کبود شد بردیم تهران ازمایش هموفیلی مثبت شد و هفته ای دو بار فاکتور میزنیم
بعدش هم از پنج ماهگی ماجرای شیر نخوردن و رفلاکس پنهان شروع شد
تو شش ماهگی برادرشوهرم از اون ویروسا گرفته بود اورد داد بچه سرفه خلطی و گرفتگی سینه گرفت اون حل نشده بود اسهال استفراغ گرفت پنج روز بستذی شدیم تو بیمارستان اسهال شدید آبکی داشت به منو مادرشوهرم و بابام و داداشمم سرایت داد بماند…
الانم سرما خورده عطسه سرفه ابریزش بینی داره
بخدا خسته شدم از دستش ،خیلی ناشکری میکنم بابت وجودش خیلی خسته شدم سر اسهال این پنج روز تو بیمارستان موندم چهار کیلو لاغر شدم خیلی غصه میخورم …
نسبت به زندگیم شوهرم خونمون خیلی بی حس شدم فقط دوس دارم این زندگیو ول کنم برم😰😰😰
مامان جانان و ژوان مامان جانان و ژوان ۱۱ ماهگی
مامان دنیز کوچولو🥺💋 مامان دنیز کوچولو🥺💋 ۱۲ ماهگی
بعدش بچرو بردن ان ای سیو مامانم اومد🥺مامانم طلاق گرفته ماربزرگم پیشم میموند مامانم اومد منو دید گریه کرد منم گریه کردم بخیه هامو دید گفت باد کرده بخیه هام درد میکرد حس میکردم پوستم داره باز میشه رفته رفته بیشتر شده بود ناله هام شده بود جیغ یعنی درد طبیعی پیش اون درد شوخی بود:) مردم شده بود اندازه هندونه بخیه هام باز شده بود گوشم که باز شده بود داشت خونریزی میکرد اونم هی باد میکرد اینه باد کنک پرسنارا ریختن اتاقم دو نفر با اون زخم باز و اون همه ورم منو معاینه کردن هیچ وقت حلاشون نمیکنم دیدن نمیشه جمعش کردن بردن اتاق عمل بیحسی زدن پاهام گرم شد انقدر اذیت شده بودم خوابم برد هین عمل ساعت۹رفتم عمل ۱۲در اومدم رفتم ریکاوری یه خانم زایمان کرده بود بچش پیشش بود من گریه کردم بچم پیشم نبود حتی نزاشتن دست بزنم بهش🥺🥲
اومدم بخش بچمو اوردن نموند ان ای سیو دادن خودمون وزنش هم۲۵۰۰بود خیلی کوچولو بود💔🙂
من دو روز دراز افتادم رو تخت سزارینی ها پاشدن من نتونستم یه گاز گذاشته بودن داخلم تو رحمم خیلی اذیت شدم نمیتونستم درست بشینم تا یک ماه ولی از روز. هفتم پاشدم رفتم بیمارستان دنیز زردی داشت بعدشم خونه و بچه گردنم افتاد هیچکسم کمک نکرد بم کلی سرکوفت زدن بهم که بچه کوچیکه من دوران بارداری خیلی عذاب کشیدم اونایی که از بارداری با من دوستن میدونن
خلاصه اون روزا تموم شد الان دنیز خانوم ما بزرگ شده خانوم شده
مامان آیهان مامان آیهان ۱۲ ماهگی
ایهانم به دنیا اومد وقتی دیدمش هنوز باورم نمیشد نیمه جونم و دارم با چشمام میبینم سر عمل هم یه چیز مهم و فهمیدن که من رحمم تک شاخ بوده احتمال حاملگیم خیلی کم بود و اینکه احتمال زایمان زودرس هم داشتم ولی من کل بارداریم همه جا میگشتم و یه جا بند نبودم کلا که خدا رحم کرد چیزی نشد دست دکترمم درد نکنه انقدر کوچولو برش داده بود که باورم نمیشد بچه از اون یه تیکه چجوری دراومده و بخیه تمیز دیگه منو بردن ریکاوری ولی من بی حسیم خیلی زود رفت ب ایهانو اوردن شیر دادم سه بار چون پسرم تنها بچه ای بود که تو بیمارستان از شکمویی فروان گریه میکرد و شیر میخواست بیمارستان و گذاشته بود رو سرش نیم وجبی مامان بعد بردنم بخش البته من اتاق خصوصی گرفته بودم که خیلی توصیه میکنم چون ادم واقعا راحت تره من خیلی افتضاح درد داشتم با وجود پمپ درد داشتم میمردم از درد پرستار اومد ماساژ رحمی داد که اشک همسرم و مادرم در اومد من انقدر درد داشتم سه بار این کار اومدن انجام دادن بعد دیگه شب اودن گفتن میتونی مایعات بخوری من نسکافه کاپوچینو خوردم که اثر بی حسی سریع تر بره و اینکه بالش زیر سرتون نذارید حرف نزنید سرتون و خیلی نچرخونید بعد پرستار اومد گفت باید سعی کنی یکم راه بری یکم پمپ درد و فشار میدادم بعد اروم اروم راه رفتم یکم فقط سعی کنید صاف بایستید چون سریعتر خوب میشین و راحت تر میشه من فشارم افتاد پرستار چند بار اومد کمک کرد تا بالاخره تونستم راه برم دیگه شب خوابیدم فرداش اومدن اموزش های لازم و دادن من کپوت (گلابی و انجیر حتما )و اب میوه اینا خوردم تا شکمم کار کنه که نهایت شد و غروب مرخص شدیم با پسته پسرم اومدیم خونه من راضی بودم مخصوصا از بیمارستان و
مامان 🎀پارلا🎀 مامان 🎀پارلا🎀 ۱۶ ماهگی
سلاااااام دوستای قشنگم😍
خوبین؟؟؟ 🥹
یه مدت گهواره رو پاک کرده بودم چون احساس کردم خیلی وابسته شدم و باعث میشد از کار و زندگی بیفتم 😅
امروز اومدم از تجربه ام بگم،دوستانی که منو میشناسن میدونن که دخترم مشکل وزن گیری داشت همه ی شیرخشک هارو امتحان کردم حتی خارجی و کلی هزینه کردم فایده نداشت .دکترش از ۴ ماهگی میگفت غذای کمکی شروع کن ولی من چون تو گهواره همه میگفتن وزن گیری تا یک سالگی با شیر هست غذا نمیدادم، از ۵ ماه و نیم کم کم بهش فرنی دادم تا اینکه ۶ ماهش تموم شد و من رسماً غذاهاشو شروع کردم 😋دختر من از اول شیر زیاد نمیخورد همیشه به غذا ولع بیشتری داشت
برای واکسن ۶ ماهگی که برده بودمش وزنش ۶۷۰۰ شد
امروز بعد از ۱۸ روز برده بودم دکتر شده ۷۲۰۰ 🥹 همه اطرافیان هم میبینن میگن که خوب شده
خواستم بگم اگر نی نی هاتون با شیر وزن نمیگیرن زودتر غذا رو شروع کنید دکتر به من گفته بود بعضی بچه ها با غذا وزن میگیرن اما من باور نمی‌کردم
اینم بگم که موز و خرما و کره زیاد میریزم تو فرنیش