داستان حقیقی یکی از شما
یاسمین
پارت ۳۹

وقتی خواهرم فرار کرد و رفت بچه‌اش ۱۰ ماهش بود و من ۱۵ سالم.
تمام مسئولیت این بچه رو به عهده گرفتم.
پسرش شیر مادر می‌خورد با رفتن نیارا خیلی بی‌قراری کرد اما چاره‌ای نبود.
یادمه چند شب تا صبح بیدار موندم تا بچه به شیر خشک عادت کرد.
تمام مسئولیت‌هاش از حموم بردنش تا خوابش و نگهداری و آروم کردنش همه چیزش با من بود پسر نیارا شده بود پسر من...
از شانس من دقیقاً همون زمان کرونا اومد ،
مدرسه‌ها آنلاین شد من که اون موقع اصلاً هیچ گوشی نداشتم و اجازه هم نداشتم گوشی داشته باشم مجبور بودم با گوشی مدل پایین مامانم که حافظه نداشت و اینترنتش ضعیف بود و همیشه هنگ میکرد، سر کلاس باشم.
وای از اون روزی که مامانم خونه نبود و کلاس‌های من شروع می‌شد ، دقیقاً اونجا بود که احساس کردم نمی‌تونم درسمو ادامه بدم چون این وضعیت واقعاً برام غیر قابل تحمل بود.
کلاس‌های آنلاین وقتی گوشی ندارم،
بچه‌ای که افتاده گردنم، خستم کرده بود...
یه روز خونه خالم بودیم که یکی تماس گرفت با مامانم گفت خواستگاره...
مامانم معمولا جواب همه خواستگارا رو یکی می‌داد، به همشون می‌گفت بچه ست ، داره درس می‌خونه.
اما اون شب بهشون گفت خبرتو می‌کنم

۰ پاسخ

سوال های مرتبط

مامان شازده کوچولو مامان شازده کوچولو ۱۷ ماهگی
داستان حقیقی یکی از شما
یاسمین
پارت ۴۱

من یه دلیل بزرگ داشتم برای اینکه سهراب رو انتخاب بکنم حامد بعد از جدایی از نیارا خواهر سهراب رو گرفته بود که یعنی نسبتشون می‌شد پسرخاله و دختر خاله.
از بعد اینکه حامد ،نیارا رو طلاق داد،خاله‌هام یه جور دیگه به مامانم نگاه می‌کردم یه جوری باهاش حرف می‌زدن که انگار یعنی تربیت تو مشکل داشت.
منم با خودم گفتم هم سهراب پسر خوبیه هم می‌تونم اینجوری این لکه رو از دامن مامانم پاک بکنم.
از یه طرف دیگه ته دلم خیلی خوشحال بودم احساس آزادی می‌کردم...
احساس نجات...
قرار بود گوشی برام بگیره،
هرجوری دلم می‌خواد لباس بپوشم.
هر وقت دلم می‌خواد اجازه داشته باشم از خونه برم بیرون.
همه آنچه که خونه پدرم نداشتم...
اما ازدواج با سهراب بدی خودشم داشت دیگه اجازه نداشتم درس بخونم،
اجازه نداشتم سر کار برم .
فقط باید خانه دار می‌شدم .
اما قبول کردم...
فاصله بین خواستگاری تا عروسی ما فقط دو ماه طول کشید و من رفتم طبقه بالای خونه مادر شوهرم یعنی خالم زندگی کردم.
مامان شازده کوچولو مامان شازده کوچولو ۱۷ ماهگی
داستان حقیقی یکی از شما
پارت ۱۵
زینب

از حق نگذریم چون بچه پسر بود براش سنگ تموم گذاشتن یه روستا رو غذا دادن دو بار گوسفند کشتن براش.
حتی به لطف پسرم از من هم نگهداری کردن.
این بین تنها چیزی که اذیتم می‌کرد این بود که هر وقت معصومه اجازه می‌داد پسرم از تو بغلش بیرون میومد و من می‌تونستم بهش شیر بدم.
راستشو بگم،به خاطر شغل نظامی پدرم ما بچه‌هاش یه چیزیو خیلی خوب یاد گرفته بودیم،مدارا کنیم و بسازیم...
حتی به قیمت سوختن جوانی و عمرمون باز بسازیم. مخصوصاً حالا که یه پسر داشتم.
اما باز با این حال بعد از دوران نقاهتم با بابام تماس گرفتم بهش گفتم: خوشبخت نیستم, آرامش ندارم, خستم...
گفت حالا یه بچه داری قبلش می‌شد بهش فکر کرد ولی الان چی؟؟؟
خواستم بهش بگم من که تو دوران عقدم بهت گفتم .
اما کی جرات داشت بهش حرف بزنه!
راستم می‌گفت ، باید به خاطر پسرم تحمل می‌کردم...
و من ۴ سال اون زندگی رو تحمل کردم...
چهار سال کذایی که پسرم بیشتر از من تو بغل معصومه بود،۴ سال دخالت. ۴ سال تحمل...
یه شب وقتی می‌خواستم عرفان رو بخوابونم،طبق معمول هر شب که بهونه ی عمه اش رو می‌گرفت اون شب وسط گریه‌هاش گفت : من مامان معصومه رو می‌خوام!
تنم یخ زد! با وحشت گفتم عرفان چی گفتی؟ اون همچنان داشت گریه می‌کرد با ناله می‌گفت من مامان معصومه رو می‌خوام...
برگشتم به علی گفتم می‌شنوی چی داره میگه!!!!
علی خیلی بی‌خیال گفت چیزی نیست که! حالا معصومه هم بچه نداره این بچه صداش کنه مامان. چیه مگه!
گفتم مگه مادر مرده است که به عمش بگه مامان؟!
علی بهم گفت تو خیلی عقده‌ای هستی،چی میشه دل یه بنده خدا رو شاد بکنی؟
به هر بدبختی بود اون شب عرفان رو خوابوندم.
مامان تپل مامان تپل ۱ سالگی
یکماه با همین موضوع گذشت هروز منتظر مرگ کوچولوت باشی اخرین شب وضعش وخیم شد پدرم عصبی شد امضا کرد که انتقالش بدن بیمارستان خصوصی اهواز که باما دوساعت و نیم فاصله داشت با کلی بدوبدو امبولانس اجاره گرفت انتقالش دادن اهواز مامان و بابام همراهش رفتم منم کارم شده بود گریه که چه ادمی بودم ناشکری کردم داداشم تشنج مغزی میکرد طوری که فقط تو نوار مشخص بود خیلی عادی و طبیعی داشت رشد میکرد بیمارستان خصوصی یکم بهتر شد البته مامانم نمیتونست شیر بده گفتن شیرت باعث میشه بچه خفه بشه داداشم شیر خشکی شد خلاصه بیست روز دیگه با سختی و استرس گذشت و داداشم مرخص شد مامانم خوب بهش میرسید منم کمکش میکردم چند روز گذشت از مرخص شدنش که مامانم پاهاش شکست دیگه اون موقع مسئولیت بچه افتاد گردن من کنارش میخوابیدم و براش شیر درست میکردم و...یعکم بعد ترخیص از بیمارستان داداشم شده بود زندگیش از شب تا صبح گریه گریه های بد طوری بود که رو پاهام میخوابید تا صبح روی زمین میگذاشتم دوباره گریه میکرد گریش وحشتناک با درد بود دیگه کم کم قلقش دستم اومده بود و فقط بغل من اروم میشد حتی جرئت رفتن به دستشویی رو نداشتم یکروز ظهر نشسته بودیم بابام دستش رو جلوی چشم ها‌ش کشید به مامانم گفت چرا چشماش چیزی رو دنبال نمیکنه مامانم با بابام دعوا کرد گفت چرا عیب میزاری روی بچم چیزی‌ش نیست این حرف بابام باعث شد بره تو مخم هر وقت میخوابید میرفتم توی اینترنت چیزای خوبی نمینوشت توی اینترنت گفته بود نور گوشی رو چشم ها‌ش بگیر اگر بست یعنی مشکل نداره اما دادشم انگار نه انگار حتی پلک نمیزد خیلی عصابم خورد شد مامانم حرفام قبول نمیکرد میگفت مگه بچم چشه اونم نگران بود اما نمیخواست قبول کنه ادامه دارد...
مامان دونه کوچولو مامان دونه کوچولو ۹ ماهگی
سلام از یه مامان خسته که دیشب ساعت دوازده با بدبختی و کلی ترفند بچه رو خوابوند و با عطسه باباش ساعت دوازده و نیم سرحال بیدار شد و تا ساعت سه شب بیدار موند و بازی کرد
روزش هم دوتا امتحان داشتم درس خوندم شام رو هم گذاشتم خونه هم کمک مامانم کردم مهمان هم اومد پذیرایی هم کردم تازه شب قبلش یه مهمان ناخوانده اومد و تا ساعت سه شب نشست و نرفت و تا من بخوابم و یکم درس بخونم ساعت چهار صبح شده بود و ساعت شیش صبح دخترم بیدارم کرد و من دیگه نخوابیدم چون امتحان داشتم و باید درس می‌خواندم فقط یک ساعت صبح خوابیدم تقریبا
دیشب از فرط خستگی تا تونستم گریه کرد
هیچیم که برا خودم نیست وقت که نمیکنم به خودم برسم یا مقداری برا خودم باشم تازه همسرم بچه رو بیدار کرده اما گردن نمیگیره و همش شیشه شیر بدست چشمش به دره که ببینه من کی چایی رو درست میکنم که بعدش بیام بچه رو بخوابونم
خیلی گریه کردم خیلیی
خیلی دلم به حال خودم میسوزه چقد من مظلومم
تازه تو همه چیز هم مامانم منو مقصر می‌دونه
دیشب مهمون داشتیم منم قبلش امتحان داشتم بچه پیش مامانم بود پذیرایی و تمیز کاری خونه که کلا با خودم بود دخترم ناهار و میان وعده میوه و این چیزا هم چند بار خورد مامانم باهام دعوا میکرد که بردی اونجا بچه رو بیدار می‌کنی شام بخوره بهش میگم بچه رو ساعت دوازده شب بیدارش کنم که شام بخوره؟تازه تا ببینم میخوره یا نمیخوره ؟که بعدش تا چهار صبح منو بیدار نگه داره؟
خیلی خسته ام خیلی
هنوزم از همسرم دلگیرم بابت رفتار دیشبش بهشم میگم می‌تونستی یکم آروم تر عطسه کنی ناراحت میشه😔
مامان ملکا👸🏻 مامان ملکا👸🏻 ۱۲ ماهگی
من دیروز حالم خیلی بد بود تا آخر شب بی حال بودم سر شب رفتم خونه مادرشوهرم همسرم رفت خرید دخترمم خوب بود ساعت های نزدیک ۹ دیدم دخترم گیج حال نداره فکر کردم خوابش میاد روی پای مادر شوهرم نزدیک من نبود منم بی حال اصلا حال نداشتم بچه رو نگهدارم شوهرم اومد بچه رو بغل کرد باهاش بازی کرد گفت خانم فکر کنم ملکا تب داره منم باور نکردم از بس شوهرم رو همه چی حساسه مادرشوهرش دست زد بهش گفت آره پاشویه اش کنین هیچی اومدیم بالا تب سنج زدم براش بگین چند بود تبش نزدیک ۳۹ بود خیلی تعجب کردم اصلا چرا بچه باید یهویی تب کنه سریع استامینوفن دادم بهش آنقدر بی حال بود نمیتونست شیر بخوره
تا کی پاشویه اش میکرد دستمال گذاشتم براش تا تبش پایین نیومد نخوابیدیم دیروز روز خیلی سختی بود 🤕 اینجا گفتم که خیلی حواستون باشه دختر من بی دلیل تب کرد من آنقدر حال خودم خراب بود که اصلا به ذهنم نرسید 😑🤦🏻‍♀️

به نظرتون از دندون بوده یهویی تب کرد واسه واکسن هاش آنقدر تب نکرده بود 🥲
مامان کیان🧸 مامان کیان🧸 ۷ ماهگی
پارت ۲
الان که فک میکنم میبینم همچینم مختصر نبوده😂😂شاید چون سزارین بودم
بعد که اومدم بیرون از اتاق عمل جا عوض کردن بچه شروع شد شیر دادن منم شروع شد من شیر نداشتم نوک سینه هام زخم شد مادرشوهرمم همش با شیردوش میخاستم شیر منو بیاره شیر من بعد پنج روز اومد روز های اول آقوز بود ولی بازم مقدار شیرم کم بود مادرشوهرم همون بیمارستان فرستاد برام شیر خشک گرفت همسرم بماند که کادرش اجازه نمیدن
پرستارا خیلی خوب رسیدگی میکردن من اون شب تا صب همراهم که زنداداشم بود برام اب پرتقال میگرفت تو خونه با خودم اب ماهیچه برده بودم اونو خوردم چون غذای بیمارستان پسندم نیست
کم کم همه اومدن عیادتم شیرینی و گل و کیک وسایل پذیرایی مادرشوهرم برداشته بود میوه اینا توصیه میکنم پک پذیرایی بگیرین که خیلی عالی میشه😍 من نمیدونستم اون موقع اتاق کناریم دیدم
درد چندانی نداشتم فقط حالم خوب نبود یکمیش به خاطر نداشتن شیر بود و حرفایی که مادرشوهر میگفت بهم🥲والا دست خودم که نبود شیر به چیز خدادادیه
اتاقم کوچیک بود همه سریع دیدن رفتن بعد اینکه رفتن ساعت ۴ رفتن اومدن سوندمو باز کردن پد هارو عوض کردن لباسامو عوض کردن گفتم همه برن بیرون نمیخاستم کسی ببینه خیلی چندشم میشد از این حجم خونریزی مادرم دستش درد نکنه همش شکممو ماساژ میداد قبلش حس میکردم خون ها تخلیه میشن
مادرشوهرم دلش نمیومد از اتاق بره بابا من دوست ندارم ببینه کسی منو اه🤦🏻‍♀️
خلاصه اعصابم خرد شد این حجم از کثیف کاری رو نمیتونستم ببینم
خداروشکر بلند شدم از تخت اومدم پایین چیزی نفهمیدم
چارپایه گذاشته بودن یهو رفتم بالا اون نبود بهتر بود
مامان هاکان 👼💙 مامان هاکان 👼💙 ۱ سالگی
😔نمیدونم چرا ولی هیشوقت خاطرات بد زایمانم از یادم نمیره کل حاملگی خونه مامانم استراحت مطلق بودم یه نفر از خانواده همسرم نیومدن بگن خوبی بدی .. به کنار بعد زایمان که از بیمارستان مرخص شدیم رفتم خونه مامانم خانوادش گوششو پر کردن و دعوا راه انداختن اومدن بچه رو ببرن بمنم گفتن میایی بیا نمیایی خود دانی منم کسیو که ۹ ماه تو وجودم بودو نمیتونستم ول کنم منم باهاشون اومدممم .. خلاصه با مامانم اینا دعوا کردن و منو اوردن خونه خودم که تازه خونه رو چیده بودم و هیچی نبود مامانمم نزاشتن بیاد پیشم بمونه . خلاصه من اومدم شیر نداشتم اصلا بچمم تا صبح گریه میکرد یزیدا براش شیر خشک نمیدادن که بچه شیر خشکی میشه بچم سه روز گرسنه موند فقط با اب .😭 انقد بی حال بود دیگه گریه هم نمیکرد بردیم دکتر . البته یه دکتر بی سواد . استامیفون داد هر دو ساعت پنج قطره . مادر شوهرمم قطره چکونو پر میکرد میریخت دهن بچم میگفت بزا زود تبش بیاد پایین 😭😭😭😭 بیچاره بچم دیگه یه ذره هم گریه نمیکرد خدا به دادش برسه خاله شوهرم اومد تب سنج اورد دیدیم تب بچه ۳۸.۵ درجا گفت ببریم بیمارستان بردیمش ازمایش گرفتن به زور رگش پیدا میشد بچمو سوراخ کردن دستشو زردیش ۱۵ بود پسرم بستری شد دکتر اومد داد زد گفت به بچه انقد شیر ندادین و استا دادین بدنش کم اب شده خونش لخته زده 😔😔😭😭😭😭خدایا میگفتن اگه دیر میاوردین بچه تلف میشد خدایااا به بزرگیت قسم هیچ مادریو با بچش امتحان نکنه . من با سانسور نوشتم .. من عاشق شوهرم بودم . هستم ولی رفتارایی که با من کرد هیشوقت یادم نمیره تا اخر عمرم بخاطر اون دردایی که کشیدم اون استرسایی که چن روز کشیدم یادم نمیره خدایا مرسی که پسرمو بهم برگردوندی