۹ پاسخ

بیسکویت ویفر زود لِه میشه من به بچم میدم میخوره
اما در اینجور مواقع اصلا هول نکنی بچه را دست به دست نکنی
بزاق دهان بچه لیزه ، اجازه بدی بچه سرفه کنه تا اون لقمه ک‌ گیر کرده بپره بیرون
یا میتونی دو طرف سر بچه را بگیره و آروم بکشی رو به بالا تا لقمه از گلوش بیاد داخل دهانش
یا بچه را روی یه دست قرار بدی بطوری که سرش رو به زمین و پایین تر از بدنش باشه و باکف دست بین دوشانه نزدیک به گردن بچه میزنی لقمه یا شیٕ که گیر کرده میپره بیرون
فقط خونسرد باشی وبدونی که کسی مقصر نیست ، سرِ کسی داد نزنی ، اتفاقه پیش میاد
یه نفر گفته بود پسرتو با خودت میبردی
چرا بچه هارو از هم دور کنیم ؟؟؟
باید به بچه های بزرگتر مسئولیت بدین تا درنبود شما از خواهر و برادرکوچیکتر مراقبت کنن
مثلا به همین پسر ۴ ساله بگی مامان من میرم بیرون ، میدونی ک باید مراقب خواهرت باشی؟ نباید چیزی بهش بدی بخوره . نباید چیزی به سمتش پرت کنی .
تا نینی گریه کرد یا برعکس شد زود مادرجونا صدا بزن تا بیاد پیشش

هر جا میری اگ بچه رو پیش کسی میذاری پسرتو با خودت ببر خیلی خطرناکه

خداروشکر به خیر گذشت

ای داد عزیزم مواظب باش
اطرافیان منم همش میگن حساس نباش دهنش نرم میکنه قورت میده ولی من خیلییی میترسم البته پسرم 6سالشه اونم شکرخدا میترسه چیزی بزاره دهن خواهرش یاچیزی برداره زودی دادمیزنه مامان بیابچه فلان چیزبرداشت
شماهم خیلی مواظب باش پیش کسی هم بزاری بسپرکه حواسشون باشه
پسرت هم بترسون بگوابجیت اذیت بشه ازبیمارستان میان پسش میگیرن

صدقه بده فقیری
خداروشکر به خیر گذشته

خدا رحم کرد گلم
برای همیناس که من بچه هامو اصلا نمیزارم جایی حتی خونه مامانم

صدقه بده
بنده خدا مقصر مادرت هم نبوده
اتفاق ک میفته بیشتر مواظبش باش
خدا بخیر گذرونده..

عزیزم حواست بهش باشه همیشه پسرتم هنوز بچس نمیفهمه خب

خدا رحم کرد صدقه بده

سوال های مرتبط

مامان تپل مامان تپل ۱ سالگی
یکماه با همین موضوع گذشت هروز منتظر مرگ کوچولوت باشی اخرین شب وضعش وخیم شد پدرم عصبی شد امضا کرد که انتقالش بدن بیمارستان خصوصی اهواز که باما دوساعت و نیم فاصله داشت با کلی بدوبدو امبولانس اجاره گرفت انتقالش دادن اهواز مامان و بابام همراهش رفتم منم کارم شده بود گریه که چه ادمی بودم ناشکری کردم داداشم تشنج مغزی میکرد طوری که فقط تو نوار مشخص بود خیلی عادی و طبیعی داشت رشد میکرد بیمارستان خصوصی یکم بهتر شد البته مامانم نمیتونست شیر بده گفتن شیرت باعث میشه بچه خفه بشه داداشم شیر خشکی شد خلاصه بیست روز دیگه با سختی و استرس گذشت و داداشم مرخص شد مامانم خوب بهش میرسید منم کمکش میکردم چند روز گذشت از مرخص شدنش که مامانم پاهاش شکست دیگه اون موقع مسئولیت بچه افتاد گردن من کنارش میخوابیدم و براش شیر درست میکردم و...یعکم بعد ترخیص از بیمارستان داداشم شده بود زندگیش از شب تا صبح گریه گریه های بد طوری بود که رو پاهام میخوابید تا صبح روی زمین میگذاشتم دوباره گریه میکرد گریش وحشتناک با درد بود دیگه کم کم قلقش دستم اومده بود و فقط بغل من اروم میشد حتی جرئت رفتن به دستشویی رو نداشتم یکروز ظهر نشسته بودیم بابام دستش رو جلوی چشم ها‌ش کشید به مامانم گفت چرا چشماش چیزی رو دنبال نمیکنه مامانم با بابام دعوا کرد گفت چرا عیب میزاری روی بچم چیزی‌ش نیست این حرف بابام باعث شد بره تو مخم هر وقت میخوابید میرفتم توی اینترنت چیزای خوبی نمینوشت توی اینترنت گفته بود نور گوشی رو چشم ها‌ش بگیر اگر بست یعنی مشکل نداره اما دادشم انگار نه انگار حتی پلک نمیزد خیلی عصابم خورد شد مامانم حرفام قبول نمیکرد میگفت مگه بچم چشه اونم نگران بود اما نمیخواست قبول کنه ادامه دارد...