یه خانومی تو اتاق اول بخش داشت زایمان طبیعی می‌کرد شروع کرد به هوار کردن ،یجوری داد میزد کل اون بخش میلرزید ،من انقدر شوکه شدم و ترسیدم یهو پرستار گفت چکار میکنی با خودت فشارت شد ۱۸
دیگه دکتر اومد معاینه کرد ،من تا اونروز هنوز معاینه نشده بودم اولین بارم بود
یک متر پریدم بالا انقدر دردم اومد
بعد گفت اصلا دهانه رحمت باز نیست ،همون موقع دکتر رفت بیرون و من دیدم با پرستاری که تو دستش یه کاغذه دارن آروم حرف میزنن،بعداز چند دقیقه ۱۰تا پرستار ریختن تو اتاق و گفتن خانوم پاشو دکتر گفته باید بریم اتاق عمل سزارین
من تو شک بودم هیچی نمیفهمیدم فقط میگفتم زوده بچم چیزیش نشه
اونام میگفتن نه پاشو توکل کن بخدا
دیگه یکی انژیو میزد یکی لباس میپوشوند یکی سوند میزد خلاصه رفتیم اتاق عمل و من از طرفی خوشحال بودم ک سز میشم و از طرفی خیلی نگران بچم بودم،تو اتاق عمل فقط یه چشم ب دستگاه فشار بود و یه چشم به پرستار بغل دستم و همش بهش میگفتم بچم چیزیش نمیشه،امپول بی حسی که زدن اینو بگم ک اصلا درد نداشت و بعداز یک دقیقه پرسیدن پاهاتو حس میکنی منم گفتم ن و عمل شروع شد
و من چون فیلم زایمان سزارین رو دیده بودم قشنگ متوجه میشدم الان داره شکممو میبره و پین میکنه ب بالا
۴لایه اولو قشنگ متوجه شدم ولی بعدش ن یهو ب خودم اومدم صدای بچم اومد
اول فک کردم باید کلی طول بکشه تا بیاد و این صدای اتاق بغلیه ولی دیدم همه بهم تبریک میگن و بچرو گذاشتن لای پارچه و بردن
گفتم پس من ندیدم پسرمو و گریه میکردم اونا گفتن باید بره تو دستگاه و سریع بردنش و من با شکم خالی از بچه که یکی از بدترین حس ها تو اون زمانه ،بچه ای ک ۹ماه تو دلت نگهش داشتی و باهاش حرف زدی الان دیگه نیست و نمیبینیش رفتم تو ریکاوری

۶ پاسخ

چقدر شبیه من
منم روز اخر بارداری بودم دهانه رحمم بسته بود با سرم فشارم هیچ اتفاقی نیفتاد زدن کیسه ابم رو پاره کردن فهمیدم بچه مدفوع کرده بردنم سزارین کلی هم گریه میکردم یهویی شد همه چی

وحشتناک یادش میافتم

آره شکر خدا منم دکتر بالا سرم نبود موقع اومدن بچم تنهام گذاشتند واسه همین این بلا سرم آوردند تازه بدهکارم بودند باهاشون همکاری نکردم موقعی که رحمم معذرت ۷سانت باز بود سربچمو می دیدند از تخت آوردم پایین نشسته بچم اومدم نو دستم اینقدر جیغ زده بود گلو تا دوماه زخم شده بود

اره خیلی

منم زایمان طبیعی ولی وقتی بچم دنیا اومد از شدت خونریزی وپارگی شدیدکلرم اتاق عمل کشید بچمو نشانم ندادند فقط گریه شو می‌شنیدم ومیگفتم سالم توروخدا می‌فتنه آره داره گریه میکنه وبعد ساعت۵عصر رفتم اتاق عمل تا ۸ونیم نیاوردنم بخش زایمان بخاطر اینکه گشته نمونه‌ شیر خشک‌بهش دادند وتا آخرهای نتونستم بغلش کنم بیهوشی بورم کامل چون 😟😢

نمیدونم ولی یجوری قشنگ نوشتی که دارم میخونم مشتاقم بقیشم سریع بزاری.

سوال های مرتبط

مامان سودا🫀 مامان سودا🫀 ۹ ماهگی
تقریبا ساعت ۱۱ شب بود دوباره امپول فشار تزریق کرد گریه کردم گفتم نزن منو بفرست سزارین گفت نگران نباشه اگه دردت نگرفته دیگه نمیگیرع اینو میزنم ک تو پروندت ثبت شه شامم نذاشت بخورم ک اگه خواستم برم اتاق عمل شکمم خالی باشه خلاصه امپول فشار زد و‌من همچنان درد نداشتم امپول تموم شد اشنامون به مامانم اینا گفته بود برید خونه اینجا موندن فایده ای نداره اگه بخواد برع اتاق عمل ساعت ۶یا ۷ صبح میره اوناام رفته بودن منم که هی میخوابیدم هی بیدارمیشدم تا ساعت ۲ اشنامون اومد و امپول فشار چهارم رو تزریق کرد منم انگار خیالم راحت باشه ک دردم نمیگیرع چیزی نگفتم همچنان انقباض داشتم ولی درد اصلا ساعت ۳ صبح بود ک از اتاق عمل گفتن ک مبینارو بیارید برای سزارین انگار دیگع مطمعن شده بودن من طبیعی نمیتونم زایمان کنم دیگه اشنامون سریع اومد شماره مامانمو گرف زنگ زد بهشون ک بیایید امپول فشارو دراومد سریع اومد سوند وصل کرد من‌شنیده بودم درد داره ترسیدم گف یکم‌ درد داره تحمل کن ولی چون خوشحال بودم ک دارم میرم اتاق عمل هیچ دردی رو متوجه نشدم سوند وصل کرد خوشحال و شاد و حندون رفتیم اتاق عمل نیشم انقد باز بود ک تو اتاق عمل میکردن قبل اینم اتاق عمل اومدم چون هیچ ترسی نداشتم خلاصه رفتم داخل روی تخت نشستم برام بی حسی زدن که اصلااااااااا درد نداشت منکه چیزی متوجه نشدم
فرزندپروری شیرخشک شیردهی زایمان پوشک مای بیبی سزارین طبیعی سیسمونی
مامان برسام مامان برسام ۱۱ ماهگی
تجوبه عمل سزارين :
پارت هفتم7️⃣
پرستار اومد بالا سرم همينجوري ك گريه ميكردم
بهم گفتن مامان (واسه ما هم دعا كن تو اين لحظه )
يه لحظه خيليييي عجيبي بود تو اتاق عمل
من به خانم دكتر گفتم ممنونم شما دست خدا روي زمينين مرسي ازتون كلي خنديد گفت ما هيچي نيستيم
فيلمبردار هم از اول عمل همه اينهارو عكس و فيلم گرفت
پسرمو پيچيدن تو دورپيچ و اوردن گذاشتن كنار صورتم ،تماس پوستي انجام دادم انقدررر اروم بود ،بوي خوب ميداد،تميززز،بكر،پاك،ماه بود فقط پلك ميزد از همون لحظه اول عاشقش شدم🥲❤️😍و بعد بردنش
اون روز بهترين احساس دنيارو من داشتم هميشه فكر ميكردم روز عروسي بهترين روز هست اما ميتونم بگم بهترين اتفاق دنيا مادر شدنه🥹
عمل تموم شده بود و خانم دكتر اومد كنارم گفت مامان جان ناخناتو هم ك برنداشتييي و دعوام كرد 😂و يه كليپ اموزشي با پرسنلش گرفت از دستام ك مامانا حتما يكي از ناخناتونو بردارين و گفت تموم شد عملت و مباركت باشه و …دستيارش هم بخيه منو ميدوخت چيزي ك اين وسط اتفاق افتاد اين بود ك من پرده بالا سرم تو رفت و امدو تكون دادناي پرستار اومده بود پايين و خودمو تو چراغاي بالا ك حالت سيلور داشت و اينه اي بود ميديدم بدنم كامل بازبود و بخيه زده ميشد مثل يه خياط كوك ميخورد و گره و بخيه بعدي🫠 خانم دكتر اومد و خداحافظي و گفتم چه باحاله گفت ب چي نگاه ميكني گفتم خودمو ميبينم اون بالا يهوگفت نگاه نكن و سريع پرده رو فيكس كرد من گفتم خوبه بزارين ببينم و شجاع شده بودم!!!!😂😂😂
٢.٣ تا دستيار اقا رو صدا زدن و ميگفتن( انتقال )
يه تختي رو اوردن كنار تخت عمل و از زير اندااز من با ١.٢.٣ منو بلند كردن و گذاشتن روي تخت ديگه و بردن ريكاوري…
وارد ريكاوري شدم…
😬😵‍💫
عكس از روز تعيين جنسيت اقا برسام""
مامان دوقلو کوچولوها مامان دوقلو کوچولوها ۱۰ ماهگی
پارت سی و سه
شب قبلش با این فکر که شاید دیگه‌نتونم بچه بیارم نابود بودم
یهو یه دکتری رو دیدم اونجا
باهاش حرف زدم چون سری قبل تو اتاق عمل بود
برام توضیح داد که ای وی اف حتی لوله هم نداشته باشی ممکنه‌‌ و نگران‌نباشم
( یه توضیح در مورد عمل بگم، لاپاروسکوپی
چندتا سوراخ رو‌شکم میزنن که دوربین و یه چی دیگه رو رد کنن، سری اول که رفتم یهو یه دکترا اومد گفت یه دستگاه جدیده اگه بذاری روت امتحان کنن هزینه خیلی هم نمیگیریم، اما بجا سوراخ از رو شکم از پایین وارد میشه، منم چون اصلا دلم‌نمیخواست شکمم سوراخ بشه با کله قبول کردم، این بارم همون عمل رو‌ میخواستم)
تو اسانسور بیمار بر بودم که رسید
بهش گفتم تقصیر توئه من اینجام
حالا تقصیری نداشت من تو حال خوبی نبودم یه چیزی گفتم
ولی بنده خدا تا مدت ها این صحنه و حرف من آزارش میداده
( نمیدونم شاید اون شل کننده عضله وقتی نمیدونستم حامله امو زدم باعث این داستان شد یا چیز دیگه ای بود)
خلاصه همه چی دوباره تکرار شد و متاسفانه اون یکی لولمو هم از دست دادم
حامد در مورد اون لوله‌نمیدونست
این‌وسط تازه فهمید خیلی عصبانی شد اما هیچی نگفت‌بهم
بعد ها گفت اگه‌گفته بودی من قبل اقدام خیلی بیشتر دکتر میبردمت
اما من دکتر رفته بودم همه ازمایش هارو انجام داده بودم

بارداری، پوشک، شیر
مامان برسام مامان برسام ۱۱ ماهگی
تجربه سزارين:
پارت ششم6️⃣
عمل شروع شد
حال و هواي عجيبي داشتم
اخرين لحظاتي بود ك ني ني تو وجودم بود🥲براي من لحظه لحظه بارداري شيرين بود،باهاش صحبت ميكردم ،ميخوابيدم، تو بيداري براش اهنگ ميزاشتم و تكون ميخورد، وقتي ناراحت و غمگين بودم خودشو يه طرف جمع ميكرد:( همه اين حسا قرار بود ديگه تموم شه اما خوشحال بودم تو اين سفر ٩ ماهه سلامت بود،،،و قرار بود ببينمش🥲
نميدونم گيج بودم يا نه اما احساس كردم كل زايمانم ٥ دقيقه بيشتر نشد فقط صداي خانوم دكتر و همكاراشو ميشنيدم يه پرستار مهربون ك از اول هم تو اتاق بود اومد گفت خوبي گفتم اره كي تموم ميشه گفت تمومه رسيدن به بچه دارن درش ميارن🫣
خانم دكتر گفت يكي از بالا فشار بده همين خانم پرستار يهو از قفسه سينم محكم فشار ميداد ٢ تا دستشو مينداخت و فشار ميداد خانم دكتر گفت نه نشد بگين سريع يك اقا بياد
يهو يه پرستل مرد اومد و جوري خودشو انداخت رو قفسه سينم ك احساس كردم الان استخونام ميشكنه!نميدونم اين كار واسه چي بود اما هرچي بود براي خارج شدن بچه بود گفتم واي الان خفه ميشم خنديدن گفتن تموم شد و خانم دكتر سلام داد به سيد ما
سلااااام اقاااا برسام خوش اومدييي واي دماغ چاقشووو مامانش بايد ببره عمل كنه😂😂😂
هنوز صدا گريش نيومده بود
اما چند لحظه بعد صداي گريه ظريف و نازش هم اومد
وايييي چقدررررر قلبي بود اين لحظه😍🫠
چقدر اشكام مي ريخت🥹🥹🥹 بلند بلند گفتم جاااان مامان گريه نكن🥹🥹🥹پ
مامان سودا🫀 مامان سودا🫀 ۹ ماهگی
پارت ۴
سریع به مامانم گفت برو کارای بستری رو انجام بده خلاصه من روز ۱۶ مهر ساعت ۹ صبح بستری شدم وای من از ذوق داشتم میمردم مامانم ک دیگه هیچی جفتمون هول کرده بودیم مامانم سریع رفت دنبال کارای بستری زنگ زدن به همسرم و مادرشوهرم منم ک هی به بقیه زنگ میزدم مامانم اومد لباسمو عوض کردم نمیذاشتن مامانم بمونه گوشیمم ازم گرفتن منو مامانم با کلی گریع همو‌بغل کردیم مامانم رف فقط موقع رفتن بهش گفتم به بهناز خبر بده(بهناز یکی از دوستای صمیمی منه که باهم باردار بودیم اون‌۱مهر زایمان کرد) خلاصه مامانم رفت و من تنها رفتم تو یکی از اتاق های زایشگاه خوشحال بودم استرس و ترسم داشتم صدای جیغ بقیه رو میشنیدم ک بدتر شده بودم اومدن ازم ان اس تی گرفتن انقباض اونجا نشون میداد ولی من اصلا درد نداشتم اومدن معاینه کردن خیلی درد داشت ولی من اصلا دهانه رحمم باز نشده بود حتی نیم سانت رفتم هی میومدن چک میکردن ولی خبری نبود یه بار دیگه ام معاینه شدم بازم خبری نبود من همچنان نیم سانتم نبودم امپول فشار زدن بازم شروع نشد همچنان انقباض دیده مبشد ولی من درد نداشتم تا اومدن اشنامون دوبار امپول فشار زدن ولی هیییچ خبری از درد نبود من قشنگ بلندمیشدم راه میرفنم قران میخوندم خلاصه اوکی بودم فقط صدای بقیع رو میشنیدم گریه میکردم و میترسیدم خلاصع اشنامون ساعت ۷ غروب اومد براش توضیح دادن ک امپول فشار زدیم انقباض داره ولی خبری از درد نیس دهانه رحمش نیم سانتم نیست دیگه از اونجا ب بعد اشنامون نذاشت کسی بیاد پیشم و معاینم کنه خودشم دیگه معاینه نکر

فرزندپروری شیرخشک شیردهی پوشک مای بیبی زایمان سزارین طبیعی سیسمونید
مامان برسام مامان برسام ۱۱ ماهگی
تجربه عمل سزارين:
پارت 9️⃣
از ريكاوري ميخواستن ببرن تو بخش ،چند نفري از زيراندازم گرفتن و با ١.٢.٣ منو روي يه تخت ديگه گذاشتن.
باورم نميشد تموم شد؟!!!
"من ،همون ادم ترسو تونسته بودم بچمو بيارم ب اين دنيا و براش از تن و جونم فداكاري كرده بودم
از اين بابت خوشحال بودم انگار يه باري از دوشم برداشته شده بود ،ماه ها تصور اين روز و دردارو داشتم.
خدارو تو تمام لحظات اون روز حس ميكردم
ميفهميدم باز هم تو شرايط سخت كنارمه🥹
اميد داشتم بهش (چيزي كه اون روزا خيلي كمرنگ شده بود برام)🫶

يه خانمي اومد بالاسرم ك شكممو فشار بده ،پتو رو زد كنار بهش گفتم توروخدا اروم فشار بدين ميترسم گفت هنوز بي حسي و اخريشه شكمت خوبه ديگه فشار نميدن و محكم ماساژ داد و باز هم نفهميدم 🙈و بعدش با اسانسور منو بردن پايين و تو راهرو به ايستگاه پرستاري گفتن به همراه رياحي بگين بيان اتاقش…
اتاقم خصوصي بود قراربود مامانم و مادر شوهرم شبو كنارم بمونن
هنوز ني ني رو يه دل سير نگاش نكرده بودم،🥹همراهام اومدن،
همسرم اومد كنارم از قبل بهش گفته بودم اول بايد بياي بالاسر من بعد بچه😏😂(اگر اول حواست به من نباشه ناراحت ميشم)😂اول اومد كنارمو دوتايي ذوق ترين بوديم🫂 يه عالمه موقعي كه تو اتاق عمل بودم روي گوشيم بهم پيام داده بود و ويس و گريه خوشحالي و حرفاي خوب ك قرار بود شب همشو گوش كنم🫣🫠🥹 گفتم گلم كوووو😂گفت اجازه ندادن بياره داخل تو نگهباني گذاشته و من غصه خوردم گفتم ببر خونه :( 😂اما كادومو داد😍
با اينكه خيلي بهم گفتن حرف نزن و سرتو تكون نده من يه سره در حال ور ور بودم😂😂😂و هي بهم غر ميزدن اما گوش نميدادم و همه چيو براشون تعريف ميكردم…
مامان سودا🫀 مامان سودا🫀 ۹ ماهگی
پارت ۳
خلاصه همینکه کارامو کردم یهو یادم اومد بزار بع اشنامون بگم شب قبل اینجوری ازم ترشح رفته سریع زنگ زدم داستانو گفتم بهش اونم بهم گف فردا برو بیمارستان تست امینیوشور(سوراخ شدن کیسه اب) بده ولی اگه کیسه ابت پاره نشده باشه درد نداشته باشی بستریت نمیکنن باید بری خونه دردات شروع شد بیایی ینی یه جورایی ناامیدم کرد ک زایمان نمیکنی حالا حالاها منم ۳۹هفته ۲روز بودم اون شب انقد گریه کردمممم گفتم من فعلا زایمان نمیکنم دیگه بریده بودم قرار بود شبش برم خونه مادرشوهرم صبحش از اونجا برم بیمارستان مامانمم از اون طرف بیاد بیمارستان پیشم دیگه چون ناامید بودم از بستری هیچی با خودم نبردم فقط پروندمو برداشتم رفتم صبح زود بیدار شدم با همسرم راهی بیمارستان شدیم تا خوده بیمارستان با خدا حرف زدم با کوچولوم تو دلم حرف زدم تا رسیدم جلوی بیمارستان مامانمو دیدم شوهرم گفت منم بیام گفتم نه منکه بستری نمیشم تو از کارت نیفت من با مامانم میرم توام برو سرکار چیزی شد خبر میدم خلاصه ما رفتیم داخل زایشگاه اون‌ روز شیفت اشنامون از ۷ غروب شروع میشد من ساعت ۸ بیمارستان بودم البته باهم درتماس بودیم اونجا سپرده بود به همکاراش ک من رفتم هوای منو داشته باشن خلاصه من رفتم داخل زایشگاه وارد شدم خودمو معرفی کردم رفتم برای معاینه معاینه کرد گفت دهانه رحمت باز نیست ولی ترشح داری احتمالا ترشح کیسه ابه تست بدی بهتره گفتم مطمعنی گف بزار یه بارم دکتر معاینه کنه دکترم معاینه کرد گفت سریع تستو انجام بده مامانم رفت وسیله هاشو گرف دکتر سریع تستو انجام داد تست اصلا درد نداشت گفت بعله کیسه ابت سوراخ شده…..


فرزندپروری شیرخشک‌شیردهی پوشک مای بیبی زایمان سزارین طبیعی سیسمونی
مامان مهبد مامان مهبد ۱۱ ماهگی
خاطره زایمان 🤰🏻🤰🏻🤰🏻🤰🏻🤰🏻🤰🏻🤰🏻🤰🏻🤰🏻🤰🏻

هرکاری کردم دکتر عوضیم سزارین قبول نکرد .
بعد از کلی معاینه آخرشم مهبد تو شکمم پیپی کرد و مجبور شد سزارین اورژانسی بشم .
ساعت ۱:۴۸ بامداد ۱۵ مرداد .
کیسه ابم پاره شد و دیدم سبزه . زنگ زدم ماما خصوصی گفت سریع بیا بیمارستان ، همینجوری که اب کیسه خالی میشد من قشنگ بچه رو حس میکردم . حالا فک کنید من چقدر استرس داشتم که بچه تو NICU بستری نشه ، دکتر بیشعورم زنگ زده بود که اگه پول بیمارستان و نریختن من اسنپو کنسل کنم ، اخه اینجا زایمان طبیعی اولین شکم رایگانه ماهم اندازه سزارین پول تو دستمون نبود، خلاصه من و با فشار ۲۱ بردن تو اتاق عمل ، تا دکتر اومد من داشتم با خنده بهش سلام میدادم که داد زد مگه من مسخره‌ی شوهرتم نصفه شبی انقدر منو معطل پول کرد. دیگه نمی‌فهمیدم چی میگه انقد ترسیده بودم و استرس داشتم ، خدا لعنت کنه همچین دکترای پول پرستیو .
البته اونم چون زیر میزی نگرفته بود ولی مجبور شد سزازین کنه ، بهش فشار اومده بود 👍🏻
مامان کیان🧸 مامان کیان🧸 ۸ ماهگی
پارت ۱

خانما همه اینجا از خاطره زایمان میگم من همش فک میکنم خاطره خاصی ندارم😂❤️
بخام مختصر بگم ساعت ۳ صبح پاشدم 🥹بیمارستانم نور نجات بود تا ۴ رسیدیم قرار بود تا ۶ که دکتر میاد کارهامو انجام بدن از تشکیل پرونده تا چک ضربان قلب جنین
مادرشوهرو مادرمم بودن اومدن همراهم
من یه ارایش مختصری کرده بودم که وقتی نشستم رو ویلچر و رفتم اتاق عمل به پهنای صورت اشک ریختم و ریملام پخش شد زیر چشم و من متوجه نشده بودم و هیچ کسم نمیگفت اینقدر درگیر بچه بودن🥴🥲
تو اتاق عمل یه تیم کاملا خوش اخلاق دکترم خیلی خوش اخلاق بود 😍فداش بشم
من از سردی و ترس و استرس میلرزیدم مخصوصا پاهام و اقاهه سعی میکرد امپول بی حسی رو بزنه
این امپولو که زد تا استخون کمرم حس کردم 🤦🏻‍♀️😂
بعدش خابیدم پاهام گرم شد کم کم فک کنم هیتر گذاشتن زیر پاهام که گرم شد
کادر بیهوشی همش ازم سوال میپرسیدن یه پسر جذابم اونجا بود 😂خلاصه پرده رو کشیدن و خانوم دکتر بچه رو دراورد و گریه اشو شنیدم تکون خودم بدنمو حس میکردم فقط درد نداشتم اب دهنم خشک شده بود از پشت سریم که داشت با گوشی ور میرفت اب خاستم که اب مقطر چند قطره داد (همش میخاستم بگم یه فیلم بگیره ازم🥹) وقتی بچه رو گذاشتن رو صورتم از شدن احساس کم مونده بود سر به بیابون بزارم اخه من خیلی بی احساسم 🥴 کذاشتن زیر تاپم بچه رو😂تختو عوض کردن و فرستادن بالا وقتی بیرون اومدم همسرم جلو اتاق عمل وایستاده بود
اینم بگم من اجازه ندادم سوند بزارن گفتم بعد بی حسی بزارن دکترم یادش رفت منم یادش ننداختم وسط کار فک کنم گذاشت و بهم تذکرشو داد🥲
مامان برسام مامان برسام ۱۱ ماهگی
تجربه سزارين:
پارت هشتم8️⃣
وارد ريكاوري شدم
كم كم بدنم داشت ميلرزيد
يه لرز و رعشه اي كه هر لحظه بيشتر ميشد
پرستار ميومد بهم تند تند سرم ميزدتا سرُم تموم ميشد يكي ديگه !!!
نزديك ٤٠ دقيقه تو ريكاوري بودم…
واي هيچ جاي عمل اذيت نشدم جز اين لرزشا حتي ميخواستم كسيو صدا كنم صدام ميلرزيد:( شونه هام تكون ميخورد و بدنم رو ويبره بود …
به معناي واقعييي ويبرههه…
!دندونام به هم ميخورد و دستم از لرزش واينميستاد:(
كلافه شده بودم ازين مدل رعشه رفتن
شونه هام درد ميكرد…
به خانم پرستار گفتم اذيتم گفت طبيعيه جفت از بدنت خارج شده، لرز واسه خارج شدن جفته و جدا شدن بچه از مادره.
🥹(بچه اي كه اين همه مدت تو وجودت بوده و الان جدا شده بدن واكنش لرز پيدا ميكنه 🥲)
ميدونستم هنوز بي حسم و از فشاراي رحمي وحشت داشتم ،هركي رد ميشد ميگفتم خانم ميشه منو فشار بدين😂
يكي فشار داد رفت ك هيچي نفهميدم😍
١٠ دقيقه بعد دوباره به يكي ديگه گفتم ك گفت من پرستارت نيستم نميتونم
همينجوري درگير و استرس داشتم براي فشارا
فك كنم به ٤.٥ نفر گفتم و هركي ميومد خواهش ميكردم فشارم بدن
خداروشكررررر ميكنم ك همه فشارايي ك دادن اندازه ٣.٤ بار بيشتر نبود و همش تو بي حسي و ذره اي حتي متوجه نشدم!
بهشون ميگفتم چندتا ديگه فشار مونده؟😂خيلي عجله داشتم واسش ك يه وقت بي حسيم نره🥹
يه خانومي گفت اكيه يه فشار ديگه قبل اينكه بري تو بخش ميدن ك بي حسي هنوز اگر نياز باشه تو بخش هم فشار ميدن🫣🫣🫣
ني ني منو تو تخت مخصوصش گذاشته بودن كنارم اما ازم فاصله داشت چند باري تو همون لرزشا و حال بد ،دستمو دراز كردم ك تختشو نزديك كنم نتونستم برسم به تختش:(
فقط نگاش كردم فقط ميتونستم ببينمش بدون اينكه لمسش كنم…
"عكس از روزهاي اخر بارداري"🤰