پارت سوم زایمان...

انقددددد زور میزدم که حس میکردم تو مسیر اتاق عمل بچه میاد بیرون الان
دیگه رسیدم به بی حسی کمر حتی نمی‌تونستم خودمو شل کنم انقد زور میومد
بی حسی رو زدن حس رهایی گرفتم پاهام گرم شد
دکترم خانوم فهمیده زبردست بود سریع برش زد و نورای من ساعت ۱:۱۰ دقیقه ظهر به دنیا اومد بهم نشونش دادن و بردنش سریع🥲
منم کل مدت بخیه و ریکاوری خوابیدم انقد خسته شده بودم
تو ریکاوری بدجور لرز کردم بهم پتو دادن دوتا
بعدش رفتم تو بخش که منتظرم بودن دقیقا ساعت ملاقاتم بود خیلی شلوغ شده بود...
من از سزارین برا دوتا چیزش خیلی میترسیدم یکی ماساژ رحمی یکی هم اولین راه رفتن
ماساژ رو از پرستارا خواهش کردم تو بیحسی انجام بدن
حس اولین راه رفتن هم مثل این بود که یه چاقو قسمت بخیه ها باشه و هی فشار بیاره ولی هرچی بیشتر راه میرفتم کمتر میشد منم از خدا خواسته هی از تخت میومدم پایین و از این طرف بخش میرفتم اونور...
نورا رو برده بودن NICU بخاطر اینکه مدت زیادی تو کانال زایمان بود و کیسه ابم خیلی از زمان پاره شدنش گذشته بود 🙃🙃🙃

۶ پاسخ

ای جانم چقدر شرایطمون مثل هم بوده❤️‍🩹حتی دختر منم ۱۳:۱۰ به دنیا اومد❣️

دکتر منم خانم دکتر مریم فهمیده زبردست بود😍🤝🏻

چقدر خاطره ی زایمانت شبیه من بود 😭فقط با این تفاوت بودم که نیکان بستری نشد فقط یه ساعت تو دستگاه بود

واییی چقدر شبیه زایمان من
🥹🥹😔😔😔

ای وایی🥲🤦‍♀️

وای هم درد طبیعی رو کشیدی هم سزارین

سوال های مرتبط

مامان زردآلو مامان زردآلو ۷ ماهگی
تجربه بارداری و زایمان من پارت نه:
راستی سوند منو بعد بی حسی زدن و من اصلا اصلا هیچی متوجه نشدم خیلی خوب بود بعد از اینکه بخیه زدن دکترم اومد ماساژ رحمی داد من خیلی قبلا بهش گفته بودم از ماساژ رحمی میترسم واسه همین دکتر حسابی ماساژ رحمی رو انجام داد که بعدا لازم نشه انجام بدم باز
منو بردن ریکاوری اونجا اولش خیلی خوب بودم ولی به شدت تشنه بودم یکی دوباری پرستار یه قلوپ کوچولو اب بهم داد و دفعه اخری زد تو گلوم داشتم خفه میشدم نمیتونستم نفس بکشم بعد چند دقیقه ای فاطمه کوچولوی مامانو اوردن و شروع کردن به شیر دادن بهش وای خیلی عجیب بود از وجود خودم داشت غذا میخورد🥹فاطمه رو که بردن لرزای منم شروع شد وای تموم بدنم میلرزید خیلی بد بود جونم به لب رسید من نمیدونستم بعد زایمان اینجور لرزی به جون ادم می افته شاید یکساعتی همینجوری لرزیدم و دو بار دیگه واسه ماساژ رحمی اومدن دفعه اخر خیلی دردم گرفت و تا یک هفته بعدش هر کی میومد سمتم میترسیدم ماساژ رحمی بده واقعا برام کابوس بود بهتر که شدم منو بردن بخش تو راه بخش که تو اسانسور بودم خواهرمو دیدم که داشت میرفت بخش دخترمو ببینه کلی حس خوبی بود دیدنش یادمه همون لحظه یه عکس ازم گرفت الان که نگاه میکنم عین زردچوبه شده بود رنگم و لبام سفید سفید شده بود😅تو بخش اومدن همانا شروع دردام همانا یه سه چهار ساعتی درد داشتم و حالم خوب نبود هرچی هم مسکن میزدن تاثیری نداشت🥲
مامان آریو مامان آریو ۶ ماهگی
کمکم کردن روی تخت زایمان بخوابم بعد سرم وصل کردن و کلی پارچه انداختنروی پاهام و شکم منم خیلی بی‌حال بودم گفتن هر موقع انقباض داشتی زور بزن ولی من انقباض ها رو حس نمی‌کردم خیلی بی‌حال بودم یه زور دادم درصورتی که اصلا انقباض نداشتم .بعد دکتری که پایین پام وایستاده بود تا ول کردم زور رو آمپول بی حسی زد و یه برش داد و میدیدم که کلی خون میومد بخاطر برش که با گاز پاک میکردن .یه انقباض حس کردم و زور دادم و چند ثانیه بعد خسته شدم ول کردم گفتن استراحت کن .انقباض بعدی که حس کردم زور دادم و این سومین زورم بود که پزشک داد زد ول نکن سر بچه رو دااارم میبینم آفرین زور بزن منم آنقدر میترسیدم بچه گیر کنه تو کانال زایمان که تمام قدرتمو جمع کردم و زور دادم نفس کم میوردم ولی میترسیدم ول کنم دکتر هم می‌گفت ول نکن شاید دو دقیقه زور زدم که بچه مثل ماهی پرید بیرون .موقع زور زدن و بدنیا اومدن بچه اصلا درد نداشتم بچه رو گذاشتن روی شکمم ساعت ۷ بود تمیزش کردن و بند ناف رو بریدن .بی‌حال بودم دلم میخواست بخوابم از ولی یه ذوق خاصی داشتم هی به بچه نگاه میکردم که گریه میکرد و کثیف بود واقعا حس خوبی بود ولی دردا و انقباضا تموم شده بودن انگار نه انگار تا نیم ساعت پیش داشتم از درد میمردم بچه رو بردن زیر دستگاه گرمکن که اون طرف تر بود و پزشک به من گفت سرفه کن تا جفت بیاد بیرون بعد پنج شیش تا سرفه جفت هم اومد بیرون که اصلا دردی نداشت و بخیه زدن که بخیه های آخر واقعا درد داشت حس میکردم و بعد لباسامو عوض کردن پد گذاشتن و با ویلچر بردنم تو بخش
مامان نورا مامان نورا ۶ ماهگی
پارت ۲ زایمان...
ماما همراه اومد حالا کی بود مامایی که شب قبل شیفت شب بود😐😬 اصلا ازش خوشم نمیومد رگم پاره کرده بود
اون اومد نشست رو صندلی هی می‌گفت ماشالا ماشالا خیلی خوبه
من خودم بلد بودم ورزش میکردم و تنفس می‌گرفتم دیگه خیلی شدید شده بود گفت بذار معاینه کنم
رفتم تو تخت حالت سجده هم چند دقیقه بودم
ساعت ۱۲ دیگه فول بودم زنگ زدن دکتر اومد
من کل فاز تا فول بشم درد نداشتم ولی وای از درد اون لحظه...
حس میکردم دارم جون میدم
ماما هی میگفت زور بزن من میزدم خون از دندونام میزد بیرون😐 می‌گفت تو چرا بلد نیستی زور بدی دعوام میکرد داد میزد
منم رد داده بودم هی باهاش دعوا میکردم وسط اون درد😬
دکترم اومد معاینه کرد گفت سر بچه هنوز فیکس نشده درست زور بزن
دیگه نیم ساعت هی من زور میزدم اونا میگفتن نه نمیتونی😐
آخر ضربان قلب بچه رفت بالا گفت سریع ببریدش سزارین
سوند وصل کردن درد نداشت فقط یه حس بدی گرفتم
آوردن ویلچر رو که بریم اتاق عمل اورژانس
نمی‌دونم اون روز چرا انقد زایشگاه شلووووووووغ بود اتاق عمل سه چهار تا مریض همزمان داشت...
مامان بارانا مامان بارانا ۱۶ ماهگی
بعد از ۶ ماه اومدم تجربه سزارین براتون بزارم دیر نیست که😂
من ۳۸ هفته و ۴ روز بودم که بستری شدم رفتم تشکیل پرونده دادم انژوکت زدن و نوار قلب گرفتن و سرم وصل کردن و منتظر موندم دکترم بیادمن حتی یه ذره هم استرس نداشتم فقط میخپاستم زودتر دخترمو ببینم دکترم که اومد پرستارا اومدن برای سوند وصل کردن که نگم چه دردی داشت افتضاح اصلا خیلی بد بود یعدم تا بهش عادت کنم طول کشید .منو رو تخت جابجا کردن و بردن اتاق عمل اونجا گفتن خودت از روی این تخت جابجا شو که خودم جابجا شدم و دکتر بیهوشی اومد چون من بی حسی از کمر بودم امپولو زد که من اصلا حس نکردم چیزی پاهام داشت بی حس میشد سرم و دستگاهها رو وصل کردن دکترا اومدن و پارچه سبز رو انداختن جلو صورتم مشغول شده بودن که من لرز شدید کردم تخت داشت تکون میخورد از شدت لرز یهو شکممو فشار دادن و صدای دخترم اومد اینقد لرز داشتم نمیتونستم چشامو باز نگه دارم دکتر دخترمو نشونم داد یه دختر سفید با یه عالمه موهای مشکی دقیقا همونجور که تو خوابم میدیدمش دگ لرزم خیلی زیاد شد دوتا قرص زیر زبونی دادن و دوتا دوز امپول زدن ولی فایده نداشت داشتن بخیه میزدن و یه پرستار هم بالای سرم مواظب لرر و فشار من بود بخیه که تموم شد پتو انداختن رو من رفتم ریکاوری که اونجا حالم بدتر شد اونجا ۴ دوز دارو گرفتم دکترم مدام میومد چک میکرد.بچمو اوردن برای شیر خوردن که من شیر نداشتم همینجوری چندتا مک زد و بردنش. بعد از نزدیک دو ساعت که حس پاهام برگشت منو از ریکاوری بردن سمت اتاق اونجا بود که دیدم بچم تو اتاق نیست از شوهرم پرسیدم گفت بردن لباس تنش کنن. فکر میکردن من هوش و حواسم سر جاش نیست لابلای حرفاشون فهمیدن دخترم موقع تولد کیسه اب که پاره میشه یه مقدار اب میره تو ریش.تاپیک بعدی
مامان بارانا مامان بارانا ۱۶ ماهگی
پارت دو زایمان سزارین
بخاطر ناله که داشته بردن زیر دستگاه اکسیژن گفته بودن اگر تا دوساعت اوکی نشه باید بره ان آی سی یو بستری بشه تا نالش قطع بشه من اینو بین حرفاشون فهمیدن شروع کردن جیغ و‌گریه که بچمو بیارین بچم سالم بود من دیدمش اصلا حس خیلی بدیه وقتی میای تو اتاق و بچت نیست داشتم دیوونه میشدم خلاصه پرستارا ریختن تو اتاق که منو اروم کنن ارام بخش و اینا دگ شوهرم التماسشون کرد که این حالش بده بچشو بیارین نشونش بدین خیالش راحت بشه دخترمو اوردن تو شیشه بود الهی دورش بگردم بهش سرم زده بودن در حد یک دقیقه دیدمش و بردنش . از درد داشتم میپیچیدم به خودم ولی همه توانمو جمع کردم که زودتر از تخت بیام پایین برم پیش دخترم . دوبار اومدن شکممو فشار دادن یه بار توی ریکاوری یه بارم تو بخش اینم درد داشت من نمیذاشتم زیاد فشار بدن ولی دستشونو میکنن تو ناف و فشار میدن من خونریزیمم زیاد بود. خلاصه ساعت ۱۱ شب کمپوت گلابی خوردم و یه چایی خرما و دگ گفتن باید بیای پایین به مصیبتی بلند شدم ولی از من به شما نصیحت خانما اول بچرخین به پهلو و بعد با کمک نرده های بغل تخت اروم اروم خودتونو بکشین بالا به هیچ عنوان روی کمر نخواسته باشین بلند بشین چون اینحوری فشار زیادی به بخیه میاد .اومدم پایین و با کمک شوهرم و مامانم و خدمه تو سالن راه میرفتم ساعت ۱۲ با شوهرم رفتم پیش بچم دلم اتیش کرفت وقتی دستمو گرفت تو دستاش. فیلمشو دارم وقتی نکاه میکنم گریم میگیره. من فردای زایمان مرخص شدم ولی دخترمو نگه داشتن منم که دیدم بچم تو بیمارستانه فقط مرخص شدم رفتم خونه حموم کردم لباس عوض کردم دوباره برگشتم ان آی سی یو پیش بچم فکرشپ بکنین دیروز زایمان کردین روز بعدش باید تو بخش مراقبت ویژه با شکم پاره راه بری .پارت بعدی
مامان معجزه مامان معجزه ۶ ماهگی
پارت ۲
یادم رف بگم وقتی ازم سوال پرسیدن قبل اینکه سوند وصل کنن لباسامو عوض کردع بودم
بعد از اینکه کارشون تموم شد ویلچر اوردن و منو گذاشتن ویلچر بردن اتاق عمل دم در اتاق عمل وایسادن تا همسرم و عمم و خواهرشوهرم بیاد ببینمشون بعد اینکه دیدمشون بردن داخل منو وقتی رفتم داخل دیدم دکترمم اماده وایساده اونجا بعد منو بردن داخل اتاق و از ویلچر بلند شدم رو تخت نشستم دکتر بیهوشی اومد امپول بی حسی زد بهم خیلی راحت بود اصلا نفهمیدم بعد گفتن دراز بکش دراز کشیدم دیدم پاهام گز گز میکنه بعد چند دقیقه دیگ کلا بی حس شدم و دستامو به تخت بستن و جلوم پرده کشیدن دکترمم از رولباساش یه لباس دیگ هم پوشید دوتا دکتر عملم میکردن و ۳ نفر بالا سرم وایساده بودن یکیش باهام حرف میزد اون دوتاهم سروم اینارو چک میکردن وسطای عمل حس کردم نفس نمیتونم بکشم و اب دهنمم نمیتونستم قورت بدم بااینکه ماسک اکسیژن داشتم بهشون گفتم و یه دارو زدن به سرمم و یکم نفسم بالا اومد بعد چند دقیقه دیدم دکتر میگه ماشالاه چه پرموعه قدشم بلنده بعد چند دقیقه اوردن نشونم دادن وصورتشو چسبوندن به صورتم وای خیلی حس خوبی بود اولین بوش وای نگم خیلی خوب بود بعد پرستارا کمک کردن دخترم سینمو گرفت و از آغوز سینم خورد دخترمو بعد چند دقیقه بردن وقتی عمل تموم شد یه تخت اوردن منو گذاشتن رو اون تخت بردن ریکاوری از ۹ صبح رفتم ریکاوری ۲ونیم ظهر اومدم بخش تا ۵ عصر هم بی حسی پاهام از بین نرفته بود کامل خلاصه وقتی از ریکاوری اومدم بیرون عمم و خواهر شوهرمو دیدم جلو در
خلاصه وقتی رفتم بخش یکم بعد دخترمم اوردن و چون وقت ملاقات بود مادرشوهرم و همسرمم اومدن
مامان دنیز کوچولو🥺💋 مامان دنیز کوچولو🥺💋 ۶ ماهگی
بعدش بچرو بردن ان ای سیو مامانم اومد🥺مامانم طلاق گرفته ماربزرگم پیشم میموند مامانم اومد منو دید گریه کرد منم گریه کردم بخیه هامو دید گفت باد کرده بخیه هام درد میکرد حس میکردم پوستم داره باز میشه رفته رفته بیشتر شده بود ناله هام شده بود جیغ یعنی درد طبیعی پیش اون درد شوخی بود:) مردم شده بود اندازه هندونه بخیه هام باز شده بود گوشم که باز شده بود داشت خونریزی میکرد اونم هی باد میکرد اینه باد کنک پرسنارا ریختن اتاقم دو نفر با اون زخم باز و اون همه ورم منو معاینه کردن هیچ وقت حلاشون نمیکنم دیدن نمیشه جمعش کردن بردن اتاق عمل بیحسی زدن پاهام گرم شد انقدر اذیت شده بودم خوابم برد هین عمل ساعت۹رفتم عمل ۱۲در اومدم رفتم ریکاوری یه خانم زایمان کرده بود بچش پیشش بود من گریه کردم بچم پیشم نبود حتی نزاشتن دست بزنم بهش🥺🥲
اومدم بخش بچمو اوردن نموند ان ای سیو دادن خودمون وزنش هم۲۵۰۰بود خیلی کوچولو بود💔🙂
من دو روز دراز افتادم رو تخت سزارینی ها پاشدن من نتونستم یه گاز گذاشته بودن داخلم تو رحمم خیلی اذیت شدم نمیتونستم درست بشینم تا یک ماه ولی از روز. هفتم پاشدم رفتم بیمارستان دنیز زردی داشت بعدشم خونه و بچه گردنم افتاد هیچکسم کمک نکرد بم کلی سرکوفت زدن بهم که بچه کوچیکه من دوران بارداری خیلی عذاب کشیدم اونایی که از بارداری با من دوستن میدونن
خلاصه اون روزا تموم شد الان دنیز خانوم ما بزرگ شده خانوم شده
مامان نورا مامان نورا ۶ ماهگی
مامان زردآلو مامان زردآلو ۷ ماهگی
مامان دخترم👧🏻🩷 مامان دخترم👧🏻🩷 ۵ ماهگی
تجربه زایمان۲


ماما اومد بیدارم کرد گفت بیدار شو دکتر اومده معاینت کنه دکتر اومد معاینم کرد گفت نه دهانه رحمش خوب پیشرفت کنه سرم وصل کنین واااای یه حال بدی شدم دوباره اومدن وصل کردن سرمم دردام دوباره شروع شد ماما اومد گفت بلند شو به یکی از همراهات زنگ بزن بیاد کمک کنه ورزش کنی زنگ زدم آبجیم اومد ورزش کردم تو وان آب گرم رفتم دهانه رحمم شد ده سانت دیگه اوج دردام بود انقد معاینم کرده بودن دوس داشتم فرار کنم از اونجا میگفتم خدایا یعنی میتونم دوباره بیرون از اینجا رو ببینم شیفت یه مامای دیگه شد خییییلی مهربون بود اومد معاینم کرد یکم شکممو فشار داد دیدم سریع رفت پیش دکتر گفت دکتر باید ببریمش اتاق عمل بچه تو کانال زایمان گیر کرده ساعت۱:۳۰ظهر بود که سوار ویلچرم کردن سریع بردنم اتاق عمل سون وصل کردن بهم بی حسی از کمرم زدن و شروع کردن ساعت۱:۴۵دقیقه بود که دخترم بدنیا اومد ولی سیاه سیاه بود اصلا صداش درنمیومد انقد زدن پشتش که نفسش برگشت تو اتاق عمل انقد گریه کرده بودم بعد اینکه حال دخترم خوب شد آوردنش چسبوندن به صورتم اونجا فهمیدم که اینهمه اذیت شدن داشت
ولی چون کانال زایمان گیر کرده بود چهار روز ان آی سی یو بستری شد بعد اونم دادنش بخش نورادان یه هفتم اونجا بود از روزی که زایمان کردم اصلا استراحت نکردم ۲۴ساعته بیمارستان بودم خودمم اصلا حالم خوب نبود سرد درد و گردن درد شدید داشتم حالت تهوع داشتم هیچیییییی نمیتونستم بخورم همش میرفتم اورژانس بهم سرم میزدن

ولی ارزششو داشت انشاالله خدا دامن همه اونایی که بچه میخوان سبز کنه😍😍😍


من چون خودم تنبلی تخمدان داشتم بکم دیر باردار شدم


حالام دختر گلیم صحیح و سالم بغلمه🥹👧🏻🩷
مامان آریو مامان آریو ۶ ماهگی
ساعت ۶خوابم گرفته بود ضعف کرده بودم وقتی دردا ول میکرد چشام می‌رفت که خوابم ببره دوباره درد میومد و می‌پریدم دردا خیلی زیاد بود و غیر قابل تحمل بهشون گفتم من بیحسی میخوام که رفتن گاز بیحسی بیارن ولی تا اینا آروم آروم وصلش کنن و اینا دوباره پزشک معاینه کردم که ۸ سانت بودم و می‌گفت سر بچه کاملا پایینه گفت اتاق زایمان رو آماده کنن نیاز به بی حسی نیست . ده دقیقه بعد دوباره معاینه کرد و ۹ سانت بودم دردا زیاد بود واقعا وقتی می‌گرفت حفاظ کنار تخت و محکم فشار میدادم و نیم خیز میشدم و میگفتم اییییی واقعا نمی‌تونستم خودمو کنترل کنم داد نزنم احساس میکردم دستشویی دارم ولی نزاشتن برم گفتن خطرناکه ادرار رو با سوند خالی کردن ۶:۳۰ بود که دیگه وقتی انقباض ها می‌گرفت درد نداشتم فشار بود و ناخودآگاه زور میزدم بهشون داد زدم گفتم احساس میکنم بچه داره بدنیا میاد که یکی از ماما ها ان اس تی رو باز کرد و دستم و گرفت تا اتاق زایمان با پای خودم رفتم البته خیلی فاصله هم نبود