پارت چهارم زایمان...
دچار تاکی پنه شده بود و باید ۲۴ـ۴۸ ساعت تحت نظر می‌بود من تا وقتی مرخص بشم میرفتم بهش سر میزدم....
روز بعد ساعت ۲ مرخص شدم ولی چون نورا همچنان بستری بود خونه نرفتم و با همون لباس بیمارستان رفتم اتاق مادران
اولین بار که میخواستم بهش شیر بدم اصلا بلد نبودم 😐 شیر هم نداشتم زیاد چون هیچی نخورده بودم پرستار هم تا دید بلد نیستم گفت شیر خشک بدین به بچه قندش نیوفته،،،،
اونایی که با من زایمان کردن و بچه ها بستری بودن رفتن خونه دوش گرفتن و سرحال برگشتن ولی من نمی‌تونستم اصلا
همون شب از بخش اومد بیرون و داخل اتاق تخت نظر بود که پرستارش گفت وقتی میاد این اتاق فرداش مرخص میشه
اون شب کلا رو سرش بیدار بودم
هر یه ساعتم میرفتم با شیر دوش بیمارستان آغوز رو می‌دوشیدم با سرنگ بهش میدادم
از شدت بی خوابی و فعالیت زیاد پاهام خیلی ورم کرده بود...
روز دوم دکتر صبح اومد ولی بچه رو مرخص نکرد😐گفت باید آزمایش بگیرم ازش🫠🫠🫠

۱ پاسخ

تاکی پنه تنفس سریع نوزاده که معمولا تا ۴۸ ساعت بعد رفع میشه و خطر نداره اصلا برای بچه در آینده ❤️‍🩹

سوال های مرتبط

مامان نورا مامان نورا ۶ ماهگی
پارت ۲ زایمان...
ماما همراه اومد حالا کی بود مامایی که شب قبل شیفت شب بود😐😬 اصلا ازش خوشم نمیومد رگم پاره کرده بود
اون اومد نشست رو صندلی هی می‌گفت ماشالا ماشالا خیلی خوبه
من خودم بلد بودم ورزش میکردم و تنفس می‌گرفتم دیگه خیلی شدید شده بود گفت بذار معاینه کنم
رفتم تو تخت حالت سجده هم چند دقیقه بودم
ساعت ۱۲ دیگه فول بودم زنگ زدن دکتر اومد
من کل فاز تا فول بشم درد نداشتم ولی وای از درد اون لحظه...
حس میکردم دارم جون میدم
ماما هی میگفت زور بزن من میزدم خون از دندونام میزد بیرون😐 می‌گفت تو چرا بلد نیستی زور بدی دعوام میکرد داد میزد
منم رد داده بودم هی باهاش دعوا میکردم وسط اون درد😬
دکترم اومد معاینه کرد گفت سر بچه هنوز فیکس نشده درست زور بزن
دیگه نیم ساعت هی من زور میزدم اونا میگفتن نه نمیتونی😐
آخر ضربان قلب بچه رفت بالا گفت سریع ببریدش سزارین
سوند وصل کردن درد نداشت فقط یه حس بدی گرفتم
آوردن ویلچر رو که بریم اتاق عمل اورژانس
نمی‌دونم اون روز چرا انقد زایشگاه شلووووووووغ بود اتاق عمل سه چهار تا مریض همزمان داشت...
مامان بارانا مامان بارانا ۱۶ ماهگی
پارت دو زایمان سزارین
بخاطر ناله که داشته بردن زیر دستگاه اکسیژن گفته بودن اگر تا دوساعت اوکی نشه باید بره ان آی سی یو بستری بشه تا نالش قطع بشه من اینو بین حرفاشون فهمیدن شروع کردن جیغ و‌گریه که بچمو بیارین بچم سالم بود من دیدمش اصلا حس خیلی بدیه وقتی میای تو اتاق و بچت نیست داشتم دیوونه میشدم خلاصه پرستارا ریختن تو اتاق که منو اروم کنن ارام بخش و اینا دگ شوهرم التماسشون کرد که این حالش بده بچشو بیارین نشونش بدین خیالش راحت بشه دخترمو اوردن تو شیشه بود الهی دورش بگردم بهش سرم زده بودن در حد یک دقیقه دیدمش و بردنش . از درد داشتم میپیچیدم به خودم ولی همه توانمو جمع کردم که زودتر از تخت بیام پایین برم پیش دخترم . دوبار اومدن شکممو فشار دادن یه بار توی ریکاوری یه بارم تو بخش اینم درد داشت من نمیذاشتم زیاد فشار بدن ولی دستشونو میکنن تو ناف و فشار میدن من خونریزیمم زیاد بود. خلاصه ساعت ۱۱ شب کمپوت گلابی خوردم و یه چایی خرما و دگ گفتن باید بیای پایین به مصیبتی بلند شدم ولی از من به شما نصیحت خانما اول بچرخین به پهلو و بعد با کمک نرده های بغل تخت اروم اروم خودتونو بکشین بالا به هیچ عنوان روی کمر نخواسته باشین بلند بشین چون اینحوری فشار زیادی به بخیه میاد .اومدم پایین و با کمک شوهرم و مامانم و خدمه تو سالن راه میرفتم ساعت ۱۲ با شوهرم رفتم پیش بچم دلم اتیش کرفت وقتی دستمو گرفت تو دستاش. فیلمشو دارم وقتی نکاه میکنم گریم میگیره. من فردای زایمان مرخص شدم ولی دخترمو نگه داشتن منم که دیدم بچم تو بیمارستانه فقط مرخص شدم رفتم خونه حموم کردم لباس عوض کردم دوباره برگشتم ان آی سی یو پیش بچم فکرشپ بکنین دیروز زایمان کردین روز بعدش باید تو بخش مراقبت ویژه با شکم پاره راه بری .پارت بعدی
مامان آیهان مامان آیهان ۷ ماهگی
ایهانم به دنیا اومد وقتی دیدمش هنوز باورم نمیشد نیمه جونم و دارم با چشمام میبینم سر عمل هم یه چیز مهم و فهمیدن که من رحمم تک شاخ بوده احتمال حاملگیم خیلی کم بود و اینکه احتمال زایمان زودرس هم داشتم ولی من کل بارداریم همه جا میگشتم و یه جا بند نبودم کلا که خدا رحم کرد چیزی نشد دست دکترمم درد نکنه انقدر کوچولو برش داده بود که باورم نمیشد بچه از اون یه تیکه چجوری دراومده و بخیه تمیز دیگه منو بردن ریکاوری ولی من بی حسیم خیلی زود رفت ب ایهانو اوردن شیر دادم سه بار چون پسرم تنها بچه ای بود که تو بیمارستان از شکمویی فروان گریه میکرد و شیر میخواست بیمارستان و گذاشته بود رو سرش نیم وجبی مامان بعد بردنم بخش البته من اتاق خصوصی گرفته بودم که خیلی توصیه میکنم چون ادم واقعا راحت تره من خیلی افتضاح درد داشتم با وجود پمپ درد داشتم میمردم از درد پرستار اومد ماساژ رحمی داد که اشک همسرم و مادرم در اومد من انقدر درد داشتم سه بار این کار اومدن انجام دادن بعد دیگه شب اودن گفتن میتونی مایعات بخوری من نسکافه کاپوچینو خوردم که اثر بی حسی سریع تر بره و اینکه بالش زیر سرتون نذارید حرف نزنید سرتون و خیلی نچرخونید بعد پرستار اومد گفت باید سعی کنی یکم راه بری یکم پمپ درد و فشار میدادم بعد اروم اروم راه رفتم یکم فقط سعی کنید صاف بایستید چون سریعتر خوب میشین و راحت تر میشه من فشارم افتاد پرستار چند بار اومد کمک کرد تا بالاخره تونستم راه برم دیگه شب خوابیدم فرداش اومدن اموزش های لازم و دادن من کپوت (گلابی و انجیر حتما )و اب میوه اینا خوردم تا شکمم کار کنه که نهایت شد و غروب مرخص شدیم با پسته پسرم اومدیم خونه من راضی بودم مخصوصا از بیمارستان و
مامان ماهان مامان ماهان ۹ ماهگی
سلام می‌خوام تجربه زایمانم بگم بعد از ۶ماه پارت ۱
سزارین اختیاری بودم تو شهر خودمان انجام نمیدادن کرمان پیش دکتر سجادی میرفتم قرار بود بیمارستان راضیه فیروز عمل بشم برام ۹اردیبهشت نوبت زد با دکتر شهر خودمونم حرف زدم چون درد داشتم گفتم اگه اورژانسی شدم بیمارستان خصوصی عملم کنه ۳۱فروردین عصری رفتم حمام دوساعت بعد ساعت ۷ یکم خون ریزی داشتم زنگ زدم دکتر شهر خودمان گفت نیستم برو بیمارستان nstبگیر سریع برو کرمان به دکتر کرمانم حرف زدم گفت نیاز به نوار قلب نیست فردا صبح بیا همین جا وای دلم طاقت نیاورد رفتم بیمارستان نوار قلب گرفت گفت خداروشکر همه چی خوبه میخواست معاینه انجام بده که نگذاشتم شب ساعت ۱۲ اومدم خونه ولی تا صبح خواب نرفتم مامانم چند روز قبلش پیش بود دوسه روز رفته بود خونشون که کارهاشو انجام بده بر زایمانم بیاد که همون شب زنگ زد اومد پیشم صبح ساعت ۶ حرکت کردیم بسمت کرمان من با آمادگی کامل ولی آقام و مامانم نه من کل وسایلم برداشتم اونا میگفتن میریم برمیگردیم تا روز زایمانت ۱۰ روزه زوده هنوز وقتی رفتم پیش دکتر گفت بچه کامل اومده پایین دهانه رحمتم نرم شده آماده زایمان هستی اصلا نمیتونی برگردی خطر ناکه
مامان آریو مامان آریو ۶ ماهگی
ساعت ۶خوابم گرفته بود ضعف کرده بودم وقتی دردا ول میکرد چشام می‌رفت که خوابم ببره دوباره درد میومد و می‌پریدم دردا خیلی زیاد بود و غیر قابل تحمل بهشون گفتم من بیحسی میخوام که رفتن گاز بیحسی بیارن ولی تا اینا آروم آروم وصلش کنن و اینا دوباره پزشک معاینه کردم که ۸ سانت بودم و می‌گفت سر بچه کاملا پایینه گفت اتاق زایمان رو آماده کنن نیاز به بی حسی نیست . ده دقیقه بعد دوباره معاینه کرد و ۹ سانت بودم دردا زیاد بود واقعا وقتی می‌گرفت حفاظ کنار تخت و محکم فشار میدادم و نیم خیز میشدم و میگفتم اییییی واقعا نمی‌تونستم خودمو کنترل کنم داد نزنم احساس میکردم دستشویی دارم ولی نزاشتن برم گفتن خطرناکه ادرار رو با سوند خالی کردن ۶:۳۰ بود که دیگه وقتی انقباض ها می‌گرفت درد نداشتم فشار بود و ناخودآگاه زور میزدم بهشون داد زدم گفتم احساس میکنم بچه داره بدنیا میاد که یکی از ماما ها ان اس تی رو باز کرد و دستم و گرفت تا اتاق زایمان با پای خودم رفتم البته خیلی فاصله هم نبود
مامان هاکان🐤💙 مامان هاکان🐤💙 ۱۳ ماهگی
😔نمیدونم چرا ولی هیشوقت خاطرات بد زایمانم از یادم نمیره کل حاملگی خونه مامانم استراحت مطلق بودم یه نفر از خانواده همسرم نیومدن بگن خوبی بدی .. به کنار بعد زایمان که از بیمارستان مرخص شدیم رفتم خونه مامانم خانوادش گوششو پر کردن و دعوا راه انداختن اومدن بچه رو ببرن بمنم گفتن میایی بیا نمیایی خود دانی منم کسیو که ۹ ماه تو وجودم بودو نمیتونستم ول کنم منم باهاشون اومدممم .. خلاصه با مامانم اینا دعوا کردن و منو اوردن خونه خودم که تازه خونه رو چیده بودم و هیچی نبود مامانمم نزاشتن بیاد پیشم بمونه . خلاصه من اومدم شیر نداشتم اصلا بچمم تا صبح گریه میکرد یزیدا براش شیر خشک نمیدادن که بچه شیر خشکی میشه بچم سه روز گرسنه موند فقط با اب .😭 انقد بی حال بود دیگه گریه هم نمیکرد بردیم دکتر . البته یه دکتر بی سواد . استامیفون داد هر دو ساعت پنج قطره . مادر شوهرمم قطره چکونو پر میکرد میریخت دهن بچم میگفت بزا زود تبش بیاد پایین 😭😭😭😭 بیچاره بچم دیگه یه ذره هم گریه نمیکرد خدا به دادش برسه خاله شوهرم اومد تب سنج اورد دیدیم تب بچه ۳۸.۵ درجا گفت ببریم بیمارستان بردیمش ازمایش گرفتن به زور رگش پیدا میشد بچمو سوراخ کردن دستشو زردیش ۱۵ بود پسرم بستری شد دکتر اومد داد زد گفت به بچه انقد شیر ندادین و استا دادین بدنش کم اب شده خونش لخته زده 😔😔😭😭😭😭خدایا میگفتن اگه دیر میاوردین بچه تلف میشد خدایااا به بزرگیت قسم هیچ مادریو با بچش امتحان نکنه . من با سانسور نوشتم .. من عاشق شوهرم بودم . هستم ولی رفتارایی که با من کرد هیشوقت یادم نمیره تا اخر عمرم بخاطر اون دردایی که کشیدم اون استرسایی که چن روز کشیدم یادم نمیره خدایا مرسی که پسرمو بهم برگردوندی
مامان معجزه مامان معجزه ۶ ماهگی
پارت۳
خلاصه وقت ملاقات تموم شد و همه رفتن فقط عمم پیشم موند ساعت ۶ عصر اومدن گفتن کمپوت میتونی بخوری ساعت ۶ونیم عصر اومدن سوند رو دراوردن و برام نوار گذاشتن لباسامم عوض کردن و بلندم کردن راه برم راه رفتن برا بار اول یکم سخت بود ن زیاد یکم که راه رفتم اومدم دراز کشیدم بار دوم که میخواستم راه برم خودم بلند شدم راه رفتم و رفتم سرویس نوارمم عوض کردم اومدم دراز کشیدم روتخت و خلاصه فرداش ساعت ۷ اوردن صبحانه دادن و ۱۲ ظهرهم ناهار دادن و خوردم مرخص شدم رفتیم خونه از وقتی اومدم خونه هیچ مسکنی استفاده نکردم خداروشکر راحت بود و درد زیادی نداشتم ولی سرم و گردنم درد میکرد اونم چون تکون داده بودم سرمو بخاطر اون از دکترم پرسیدم سروم نوشت گرفتیم رفتیم درمانگاه سرمو زدم دو روز و خوب شدم اگه هزاربارم برگردم عقب دوباره و دوباره سزارینو انتخاب میکنم با همون دکتر و همون بیمارستان پرسنل بیمارستان خیلی خوش اخلاق بودن و برخوردشون با مریض ها عالی بود
مامان نورا مامان نورا ۶ ماهگی
پارت سوم زایمان...

انقددددد زور میزدم که حس میکردم تو مسیر اتاق عمل بچه میاد بیرون الان
دیگه رسیدم به بی حسی کمر حتی نمی‌تونستم خودمو شل کنم انقد زور میومد
بی حسی رو زدن حس رهایی گرفتم پاهام گرم شد
دکترم خانوم فهمیده زبردست بود سریع برش زد و نورای من ساعت ۱:۱۰ دقیقه ظهر به دنیا اومد بهم نشونش دادن و بردنش سریع🥲
منم کل مدت بخیه و ریکاوری خوابیدم انقد خسته شده بودم
تو ریکاوری بدجور لرز کردم بهم پتو دادن دوتا
بعدش رفتم تو بخش که منتظرم بودن دقیقا ساعت ملاقاتم بود خیلی شلوغ شده بود...
من از سزارین برا دوتا چیزش خیلی میترسیدم یکی ماساژ رحمی یکی هم اولین راه رفتن
ماساژ رو از پرستارا خواهش کردم تو بیحسی انجام بدن
حس اولین راه رفتن هم مثل این بود که یه چاقو قسمت بخیه ها باشه و هی فشار بیاره ولی هرچی بیشتر راه میرفتم کمتر میشد منم از خدا خواسته هی از تخت میومدم پایین و از این طرف بخش میرفتم اونور...
نورا رو برده بودن NICU بخاطر اینکه مدت زیادی تو کانال زایمان بود و کیسه ابم خیلی از زمان پاره شدنش گذشته بود 🙃🙃🙃