۳ پاسخ

تخت خودش محافظ داره اما خب من چون بهش شیرمیدم باید کنارش بخوابم نمیتونم روتخت خودش بذارمش دیگ باید رو زمین عادت کنیم.

منم دقیقا ظهر نزدیک بود ازتخت بیوفته من وقتی خوابید دور تادورشو بابالشت وپتو حصارکشیدم وازاتاق رفتم بیرون شوهرم ک اومد رفت تو اتاق دیدم صدام میکنه میگ بیا یه لحظه بچه رو ببین رفتم میبینم دستاشو گذاشته روی پتو و خودشو انداخته روش وباپاش فشار میاره ک خودشو بندازه پایین ینی قابم اومدتودهنم شوهرم بغلش کرد نذاشت بیوفته دیگ تصمیم گرفتم روتخت نخوابیم ازامشب روزمین میخوابیم

منم یبار حواسم نبود بالشت بزارم پشت سرش بچه خسته شد افتاد سرش خورد تو چوب مبل ترسیدم بردم بیمارستان عکس گرفت ولی خداروشکر چیزی نشده بود

سوال های مرتبط

مامان نورا مامان نورا ۶ ماهگی
پارت ۲ زایمان...
ماما همراه اومد حالا کی بود مامایی که شب قبل شیفت شب بود😐😬 اصلا ازش خوشم نمیومد رگم پاره کرده بود
اون اومد نشست رو صندلی هی می‌گفت ماشالا ماشالا خیلی خوبه
من خودم بلد بودم ورزش میکردم و تنفس می‌گرفتم دیگه خیلی شدید شده بود گفت بذار معاینه کنم
رفتم تو تخت حالت سجده هم چند دقیقه بودم
ساعت ۱۲ دیگه فول بودم زنگ زدن دکتر اومد
من کل فاز تا فول بشم درد نداشتم ولی وای از درد اون لحظه...
حس میکردم دارم جون میدم
ماما هی میگفت زور بزن من میزدم خون از دندونام میزد بیرون😐 می‌گفت تو چرا بلد نیستی زور بدی دعوام میکرد داد میزد
منم رد داده بودم هی باهاش دعوا میکردم وسط اون درد😬
دکترم اومد معاینه کرد گفت سر بچه هنوز فیکس نشده درست زور بزن
دیگه نیم ساعت هی من زور میزدم اونا میگفتن نه نمیتونی😐
آخر ضربان قلب بچه رفت بالا گفت سریع ببریدش سزارین
سوند وصل کردن درد نداشت فقط یه حس بدی گرفتم
آوردن ویلچر رو که بریم اتاق عمل اورژانس
نمی‌دونم اون روز چرا انقد زایشگاه شلووووووووغ بود اتاق عمل سه چهار تا مریض همزمان داشت...
مامان رایان مامان رایان ۶ ماهگی
وای اول صبحی چه شوکی بهم وارد شد🤦
من از کار این بچه در عجبم واقعا😐☹️

رایان من اون اوایل دو،سه بار غلت زد و دیگه نزد حتی دیگه مثه قبل به پهلوهم نمیشه برای تلاش و تقلا جهت غلت زدن

من و رایانم رو تخت میخابیم همیشه وسط تخت میخابونمش خودمو کنارش

تشک غلت گیر داره ولی چون غلت نمیزنه گذاشتم توپذیرایی آویز عروسک و بازی داره وقتایی که آرومه تواون بازی میکنه

تازه امروز چندبارم چک کردمش پیش خودم میگفتم‌چقدر خوابش عمیقه عجیبه بیدارنشده آخه همیشه صبحا آرینو میبرم مهد بیدارمیشه شیرمیخوره

خودم توآشپزخونه مشغول کارام بودم یه دفعه صدای گامپی اومد و بعدش ناله‌ی بچم دوییدم تواتاق یهو دیدم بچه ای که وسط تخت خواب بوده نمیدونم چجوری خودشو رسونده گوشه تخت چجوری انداخته پایین تخت😯🤦
تازه کنار تختم نبود وسط قالی اتاق دمر بود😥بلندش کردم نفسش رفته بود از گریه دیگه سریع توبغلم آروم شد

‌واقعا هنوز هنگم چجوری بچه ای که تکون خودش نمیده اینجوری شده
گریه نکرد آرومه عکس واسه الآنه داره بازی میکنه
مشکلی نداره شیربخوره بخابه؟؟؟