پارت ۱۱
خلاصه بعد دوروز بیمارستان بودیم یه اتاق سه تا خواب برا منو مامانم مادرشوهرم بیهوش میشدن اونا بعدش رفتیم خونه ،تازه داشت درد عملم میرفت که یهو دردای وحشتناکی اومد سراغم از ده تا طبییعی بالاتر که تو خونه نعره میکشیدم مامانم کلا مرخصی گرفت بود ۲ ماه پیشم بود،مامانم ترسید زنگ زد دکتر عملم و گفت ببرینش سونوگرافی شوهرم بزورر سوار ماشینم کرد و بردم سونو گرافی،تا دکتر گفت خون مردگی توبخیه های داخلی بوجود اومده و باید استراحت مطلق باشی وگرنه باز باید عمل شی باز شی و لختها جدا شن نباید فعالیت داشت باشی تا جذب شن این خون مردگیا خلاصه من باگریه اومدم خونه و درد و الهیییی شکر که مامانم پرستار بود وگرنه میمردم من دردای شدید میگرفتم بدتر طبیعی بعد قفل میشدم میفتادم مامانم سرم استانمینفن میزد بهم دردام مهار میشد تا ۸ ساعت میرفت بازززز با شدت برمیگشت دوباره مامانم برام میزد توسرم که دائم بهم وصل بود.....

۳ پاسخ

ای خدا دختر بازم اذیت شدی
واییییی مادرررر

اخیییی

عزیزممم خداروشکر الان جفتتون سالمید 😍♥️

سوال های مرتبط

مامان ماهورا🐣 مامان ماهورا🐣 ۶ ماهگی
پارت ۵
ظهر دکتر گفت احتمالا بچت درشته که نمیزایی و تا ۴ یک ساعت دیگه تحمل کن دردات و شاید زاییدی نشد سزارین اورژانسی میبرمت منم از درد زدم تو دست مامانم دورش بگردم،دست دکتر گرفتم هی معاینم‌میکرد گفت دستم شکوندددددی شروع کردم داد زدن نمیتوووووونم دیگه واقعا داشتم میمردم و مرگو به چشم دیدم مامانم از اولش تواتاق پیشم بود گریه میکرد اتاق خصوصی بردنم اهنگ گذاشتن عود روشن کردن گفتم خاموش کنید همه چیز حتی یه جیغ نزدم من فقط گریه میکردم شوهرم و مادرشوهرم و دوستام پشت در گریه میکردن واقعا این چه دردای وحشتناکی بود فلج میشدم انقباض میزدددد تو وجودم از کمر فلج میشدم تا خود ظهر ساعت ۴ که دکتر اریمی دکتر عملم اومد معاینه کرد به من گفت بودن ۷ سانتی ولی گفت این که بزورر ۵ نیم ۶ سانته و سریع ببرینش اتاق عمل تا اورژانسی سریع بردنم گفتن این نمیتونه بزاد تا فردا هم ، بردنم اتاق عمل پایین تنه بی حس کردن درضمن بگم که یکی ماما میگفت چرا سر بچه کامل تولگن ولی سرمعدش هنوز پره باید خالی باشه یکی میگفت بچش ریزه یکی میگفت شاید درشته....
مامان دلوین کوچولو ❤️ مامان دلوین کوچولو ❤️ ۱۵ ماهگی
خب بریم تجربه یه مامان اولی رو بخونیم☺️
درست آخرای فروردین بود که کم کم درد اومد سراغم تقریباً یک هفته مونده بود که 35هفته تموم بشه یه شب که خوابیده بودم یهو توی خواب دردم گرفت همسرم رو بیدار کردم گفتم درد دارم همسرم بهم گفت صبح میریم زایشگاه 😐😅اون شب من تا صبح نتونستم بخواب تاصبح زود من و همسرم و دوتا خواهراش رفتیم زایشگاه بهم گفتن ماه درده دورباره برگشتیم خونه ولی بازم خیلی درد داشتم شب منو مامانم و مادر شوهرم و بابام رفتیم پیش یه دایه محلی شکمم رو با روغن مالید گفت پای بچت گیر کرده داخل لگنت اومدیم خونه چند روزی دیگه درد نداشتم تا اینکه 3اردیبهشت بود رفتم خونه مامانم اونجا بمونم چند روزی تمام وسایل دخترم رو هم بردم اونجا تا اینکه نصف شب بود دردام دوباره شروع شد مامانم زنگ به همسرم اومد دوباره با خواهر شوهرم و مادرم و همسرم رفتیم زایشگاه اونجا معاینه کردن گفتن 1سانت باز شدی برو داخل حیاط بیمارستان دور بزن و کیک آبمیوه بخور تقریباً بعد یک ساعت صدام زدن رفتم داخل منو بستری کردن یک روز کامل داخل زایشگاه بودم همه زایمان میکردن فقط من مونده بودم اونجا بهم سرم زدن و سوزن ریه منو بردن بخش
این داستان ادامه دارد.....😅
مامان جوجه مامان جوجه ۷ ماهگی
پارت هفتم از زایمانم
دوباره ورزش کردم و آب هی میومد و تموم‌نمیشد
و دوباره معاینه
تا ک‌‌‌گفتن‌نه. نمیشه
ضربان قلبم افت کرد و صدای قلب دلارا یکی‌ب دو‌ میزد
گفتن باید بره سزارین اورژانسی
آمادش کنین تا به رب دیگ باید حتما زایمان کنه
شده بود ساعت ۳
منو بردن ت راه رو
و گفتم مامانم بیاد ک‌من‌برم مامانم نمذاشتن بیاد بالا فقط شوهرمو ‌میذاشتن
و تا دکتر اومد پیشم کف ۱۰دقیقه دیگ‌تمومه همه چی
و گف بریم گفتم مامانم کف داره میاد بالا
منو بردن و قرار بود بیحسی کمر باشه
تا دکتر کف عاطفه دارم فقط ضدعفونی میکنم
منم‌ دیونه ‌گفتم‌نه دارین تیغ میزنین ‌گف نه گفتم‌ دارم میبینم
اینو‌گفتم‌و‌دیگ‌ هیچی نفهمیدم
و‌بیهوشم کردن نامردا
و یهو دیدم یکی داره شکمممو فشار میده از شدت درد باز گفتم ولم کنین دیگ
بسه بچمو‌بدین بهم
دیگ باز عیچیییییییی نفهمیدم تا دیدم اومدم تو اتاق و شوهرم روی ی‌تخت خوابه
دلارا هم بغلمه
و مامانم با تلفن صحبت می‌کنه
همهههه جا تار میدیدم
پرستار اومد گفت بیا شیر بدیم به نینیت
و شیر دادم یاد نداشتم اصلا و پرستار خیلی کمک کرد
و‌ من مامان شدم🥲😍
مامان ☆ گل پسر ☆ مامان ☆ گل پسر ☆ ۷ ماهگی
لطفا اگهکسی تجربه داره میشه جواب بدین مامانم سنگ کلیه داره. دیشب رفتیم دکتر. دکتر گفت تا یک هفته دارو بخور اگه افتاد که هیچی وگرنه باید عمل بشی. هزنشم زیاد میشه. میومدیم خونمون یه آقای گفت منم سنگ کلیه داشتم رفتم پیش فلان دکتر. آمپول زد دردام شدید شد سنگ دفع شد. مامانم گفت میشه شمارشو بدی. و اسم دکتر رو بگی. یارو گفت من صبح میام میبرمت. چون تاکسی داره مامانم. از خوشحالی صبح زود بیدار شد. ولی. آقای نیومد. زنگش زدم. بهونه آورد که دکتر نیست رفته مرخصی درحالیکه دیشب خدم شنیدم دکتر گفت صبح ساعت ۸ بیارینش. بعد منم اصرار کردم که مامانم خیلی درد داره توروخدا اگه هست بیا مامانمو برسون همون دکتر. خلاصه. تاکسیه اومد. الان تو راهیم ذهنم درگیره. کسی میدونه این آمپول چیه. خطرناکه که نیست. خیلی نگرانم. آخه چون مامانم خیلی درد داره. میگه دیگه نمیتونم تحمل کنم. یکبارگی. درد شدید بشه سنگ دفع یشه راحت شم. این حرفای مرده برام نگران کنندست که همش بهونه می‌آورد تا نریم. کسی میدونه




شیر خشک شیر مادر پوشک. رفلاکس. کولیک. گریه پستونک بیقراری. بد خوابی بچه سرفه سرما. خوردگی
مامان 🎀آهو جونم🎀 مامان 🎀آهو جونم🎀 ۸ ماهگی
تجربه زایمان من پارت🩷چهارم🩷

از اونجایی که زایشگاه شهر ما دانشجویی بود یعنی دانشجو هارو میاوردن و با خانم های زائو بدبخت آموزششون میدادن
شانس من اینجا بود که چون وضعیتم اورژانسی بود به دلیل نشت کیسه آب و عفونت ادراری فقط ی دانشجو فرستادن بالا سرم اونم برای وصل کردن آنژیوکت و اینقدر دست و پاچلفتی بازی دراورد کلی خون از دستم رفت تا ماما شیفت شب اومد و وصلش کرد
اینقدر ماما بداخلاق بود که حد نداشت
خلاصه بعدش اومدن سوند گذاشتن توی دهانه رحمم برای باز کردن دهانه رحمم خدایی درد داشت دروغ چرا
بعد من اینقدر دلم گرفته بود که تنهام یکدفعه مامانم اومد داخل و این قیافه من بود😍
شب نمیزاشتن همراه بمونه اما من مامانم بهشون گفته بود خودم موقع زایمانم دوست داشتم مامان خدابیامرزم کنارم باشه (مامانم وقتی بچه بود مادرش فوت کرده بود)حالا هم من دوست دارم کنار دخترم باشم و تنهاش نمیزارم خلاصه که پرسنل اون شیفت حریف مامانم نشدن و مامانم شب رو کامل کنارم موند و من خوشحال ترین بودم