تجربه زایمان من پارت🩷چهارم🩷

از اونجایی که زایشگاه شهر ما دانشجویی بود یعنی دانشجو هارو میاوردن و با خانم های زائو بدبخت آموزششون میدادن
شانس من اینجا بود که چون وضعیتم اورژانسی بود به دلیل نشت کیسه آب و عفونت ادراری فقط ی دانشجو فرستادن بالا سرم اونم برای وصل کردن آنژیوکت و اینقدر دست و پاچلفتی بازی دراورد کلی خون از دستم رفت تا ماما شیفت شب اومد و وصلش کرد
اینقدر ماما بداخلاق بود که حد نداشت
خلاصه بعدش اومدن سوند گذاشتن توی دهانه رحمم برای باز کردن دهانه رحمم خدایی درد داشت دروغ چرا
بعد من اینقدر دلم گرفته بود که تنهام یکدفعه مامانم اومد داخل و این قیافه من بود😍
شب نمیزاشتن همراه بمونه اما من مامانم بهشون گفته بود خودم موقع زایمانم دوست داشتم مامان خدابیامرزم کنارم باشه (مامانم وقتی بچه بود مادرش فوت کرده بود)حالا هم من دوست دارم کنار دخترم باشم و تنهاش نمیزارم خلاصه که پرسنل اون شیفت حریف مامانم نشدن و مامانم شب رو کامل کنارم موند و من خوشحال ترین بودم

۴ پاسخ

‌چ خوب ک مامانتوگذاشتن

چه خوب گذاشتن مامانت پیشت بمونه
من خواستم مامانم کنارم باشه ولی اجازه ندادن همراه بیاد

واای با وجود نشتی درد نداشتی یعنی؟

چقدر عالی که اجازه دادن مادرت پیشت باشه

سوال های مرتبط

مامان 🎀آهو جونم🎀 مامان 🎀آهو جونم🎀 ۹ ماهگی
تجربه زایمان من پارت🩷پنجم🩷

من تا صبح فقط داروی عفونت میگرفتم و صبح ساعت ۷ و خورده ای اومدن و سوند رو درآوردن و چک کردن سه سانت شده بودم به مامانم گفتن که برو ی صبحانه بیار بخورع میخوایم سرم فشار وصل کنیم مامانم رفت و بابام آش آورده بود با خودش برام اش آورد و من چند لقمه تنها تونستم بخورم حدود ساعت ۹ و خورده ای ۱۰ بود که ماما شیفت صبح که ی خانم خوش اخلاق بود اومد و سرم فشار رو برام وصل کرد و بهم چند تا ورزش گفت و یکی از پرسنل رو فرستادن که هی انقباضات من رو با تنطیم کردن سرم فشار کنترل کنه و ضربان قلب جنین رو کنترل کنه
من توی فکر گرفتن ماما همراه بودم که ماما شیفت گفت ببین بهتره بگیری من ماما کل بخش هستم الان و نمیتونم هی بیام چکت کنم
منم زنگ زدم و گفت اول پول رو بریز چهارسانت که شدی زنگ بزن بیام
بعد از وصل کردن سرم توی یک ساعت چهارسانت شدم و زنگ زدم ماما اومد خدا میدونه اگر اون ماما نبود معلوم نبود چ بلایی سر من بیاد آخه سر بچه بد اومده بود توی لگن ماما بهم چندتا ورزش میداد و باهام صحبت میکرد قسمت خنده دار ماجرا اینجا بود من رو جیش امون نمیداد😂
من هر دقیقه میرفتم جیش ماما بهم گفت اینقدر هی رفتی جیش هی سرم رو بستی داری به سرم مقاوم میشی زیر انداز یکبار مصرف میندازم روی تخت همینجا جیشتو کن😂😂🤦‍♀️

بارداری.فرزندپروری.سونوگرافی
مامان 🎀آهو جونم🎀 مامان 🎀آهو جونم🎀 ۹ ماهگی
تجربه زایمان من پارت🩷ششم🩷

۶ سانت شدم که بدون اینکه بهم بگه کیسه آب رو ترکوند گفت میخوام ببینم چند سانتی که شده بودم ۶ سانت و من گفتم وای یچی ازم ریخت😂
بعد از اومدن ماما خصوصی فقط اون توی اتاق پیشم بود و همه چی رو چک میکرد گاهی بقیه پرسنل اصلی میومدن برای اینکه ببینن چند سانتم ۷ سانت بودم دکتر اون شیفت اومد بالای سرم و معاینه کرد و گفت ی طرف دهانه رحمش خوب باز نشده ماما همراهم بهش گفت که سر بچه هم بد اومده توی لگن گفت اره و شروع کرد ی کم ور رفتن با دهانه رحمم برای باز کردنش و بعدش هم دکتر و تمام پرسنلی که یکدفعه با دکتر ریخته بود بالا سرم از اتاق خارج شدن باز من موندم و ماما همراهم و کم کم دردام شدت گرفتن چون کل آب دور جنین اومده بود رفته بود
ماماهمراهم بهم گفت هر وقت دردت گرفت پاهاتو جمع کن توی شکمت و سرتو بیار توی سینت و زور بزن تا سر بچه رو بیارم توی لگن و با کمک خدا و ماماهمراه تا هشت سانت سر بچه اومد توی لگن


بارداری.فرزندپروری.سونوگرافی
مامان ويهان👼🏻💎 مامان ويهان👼🏻💎 ۱۵ ماهگی
در اینجا سوال یا تجربه‌خودتون رو بنویسید (((تجربه زایمانم))))
پارت اول:
طبق سونو تاریخ زایمانم ۲۹خرداد بود
چندروزی بود احساس میکردم شورتم‌خیس میشه ۱۷خرداد رفتم مطب دکترم بهش گفتم اونم معاینم کرد گفت ۱سانتی و احتمال نشتی کیسه اب داری از قبل هم فشارم گرفته بود فشارم بالا بود بعدش معاینه تحریکی برام انجام داد واقعا دردم گرفت منی که آستانه تحملم بالاس گفت ۳۸هفته و ۳روزی نامه میدم برو زایشگاه که زایمان کنی
من از قبل ماما همراه گرفته بودم به ماماهم زنگ زدم جریانو بهش گفتم اونم گفت سریع برو زایشگاه و به همکارم که شیفته زنگ‌میزنم‌ هواتو داشته باشه منم خودمو میرسونم
ساعت ۸:۳۰شب رسیدم زایشگاه همکار ماما همراهم مجدد فشارمو گرفت گفت فشارت بالاست معاینم کرد گفت کیسه ابت نشتی نداره (چقد از معاینه متنفرم واقعا درد داره)😢
گفت باید بستری بشی همسرم اومد وسایلامو برد و لباس بیمارستان پوشیدم که بستریم کنن همون موقع زنگ مامانم زدم که بیاد ،منو بردن تو یه اتاق تک نفره چون از قبل گفته بودم اتاق تک میخوام ،دستگاه وصل کردن برای نوار قلب بچه و سرم وصل کردن
گفتن باید ۴سانت بشی تا ماماهمراهت بیاد که اینو من نمیدونستم 😓خلاصه مامانم اومد پیشم بهم سر زد نمیزاشتن خیلی پیشم باشه گوشی هم ازم گرفتن گفتم زنگ ماماهم بزنین بیاد گفتن فعلا نمیشه باید ۴سانت بشی
دوبار معاینم کردن بعد منو تو یه اتاقی بردن پزشک شیفت اومد معاینم کرد یه چیزی داخل رحمم کرد گفت این اسمش ایزیه باعث میشه دهانه رحمت باز بشه
مامان 🎀آهو جونم🎀 مامان 🎀آهو جونم🎀 ۹ ماهگی
تجربه زایمان من پارت🩷هفتم🩷

هشت سانت بودم یکدفعه ضربان قلب جنین اومد زیر ۱۰۰ ماماهمراهم سریع به بخش اطلاع داد و اونام به دکتر اطلاع دادن دکتر گفت ۲۰ دقیقه زمان بگیرید و اگر ضربان نیومد بالا سریع بره اتاق عمل خلاصه اومدن سریع ماسک اکسیژن وصل کردن و ماماهمراهم که تا اون لحظه ثانیه به ثانیه ضربان قلب رو چک میکرد روی کارش دقیق تر شد و منم استرس گرفتم منی که تا اون موقع هیچ جیغ نمیزدم و اون دردارو با تنفس میگذروندم هر وقت دردم میگرفت جیغ میزدم جیغی که فقط خودم میدونستم از ترس از دست دادن دخترم بود با جیغای من ضربان قلب پایین تر میومد که ماماهمراهم بهم گفت جیغ نزن بچتو داری اذیت میکنی خودت کمک کن یکی از دانشجو های شیفت هم اومد کمک ماماهمراه که خیلی مهربون و خوب بود من بهش میگفتم لطفا بگو اگر مشکلی هست بهم بگو اونم میگفت نه باور کن همه چی خوبه اما من میدونستم خوب نیست آخه از بیست دقیقه زمانی که دکتر گفته بود پنج دقیقه گذشت که ماماهمراهم منو تنها گذاشت و سریع رفت بیرون الان ساعت ۴ و خورده ای بود ۱۰دقیقه از اون زمان گذشته بود که دوباره اومد بالای سرم

بارداری.فرزندپروری.سونوگرافی
مامان حسیبا مامان حسیبا ۲ ماهگی
زایمان طبیعی پارت 5
رسیدیم بیمارستان امام علی و من از ترس قالب تهی کرده بودم رفتن ویلچر بیارن نداشت یه خانومی اومد زیر بغلمو به همراه مامانم گرفتن و رفتیم داخل اونجا باز یه زن جوونی بود پشت میز نشسته بود به شدتتتت بداخلاق گفتن بردیم بیمارستان نبی اکرم قبول نکرده و فلان اینم بدتر شد گفت با خوش اخلاقی همه رو رد میکنن میفرستن اینجا دیشب یه هشت سانتی که دو قلو باردار بوده رو فرستادن اینجا 😐 م به من گفت بخواب رو تخت تا معاینت کنن حالا من از شدت درد نمیتونستم رو تخت بشینم با هزار بدبختی و با کمک مامانم نشستم اونم هی دعوا میکرد منو منم چشمام اشکی میشد به مامانم میگفتم بهش بگو انقدر دعوام نکنه مامانم میدونست بهش بگه زنه ممکنه چه واکنشه بدی نشون بده و بهم گفت همینه مامان تحمل کن اینم تموم میشه یکی دیگه اومد معاینه کرد و گفت 3 به چهار همون که پشت میز بود گفت سونو های قبلی و بده که ای داد بی داد سونو ها رو تو بیمارستان نبی اکرم فراموش کردن شوهرمو خواهرشوهرم رفتن دنبال سونو ها اون زنم از من پرسید تاریخ اولین و سونو و اینکه چند هفتت بوده رو بگو و نمیدونم دردات کی شروع شد و کیسه آبت پاره شده یا نه و ساعت چند حالا منم درد میگیره ول میکنه رفتیم یه اتاق دیگه اونیکه معاینم کرد ضربان قلب جنین رو چک کرد و خون کشید ازم و آنژوکت وصل کرد یکی دیگه دانشجو بود اومد باز همون سوالای قبلیو پرسید ازم و بعد دوباره رفتیم پیش همونیکه پشت میز نشسته بود مامانمم کنارم بود اندازه من ترس و استرس داشت حالا خانومی که معاینم کرد به اون بداخلاقه گفت کاراشو کردم ببرمش بخش درد داره اونم گفت نه بزار سونوهاشو بیارن زنه ی بیشعور 😡 تا وقتی سونو هارو آووردن بعد مامانم و اون خانومه رفتیم بخش
مامان نیکان مامان نیکان ۱۶ ماهگی
پارت ۲
#تجربه زایمان

بستری شدم انقدر استرس داشتم داشتم میکردم کل تنم شده بود یخ عرق سرد رنگ روم پریده بود فقط فقط داشتم گریه میکردم ن ماماهمراهی نه مامانم هیچ کسی کنارم نبود تک تنها بودم 🥲🥲
ساعت ۱۰ کیسه آبم پاره کردن ساعت ساعت ۱۱ هم سرم فشار
اولش خوب بود ولی کم کم لامصب اون فشاری که به دهانه رحمم وارد میکرد داشتم میمردم مرگ با چشمای خودم دیدم😭😭😭خیلی سخت بود خیلییییییییی فقط داشتم گریه میکردم و جیغ میکشیدم کل بیمارستان گذاشته بودم رو سرم پرستارا التماس میکردم
میکفتم تروخدا بگید دکتر بیاد اومد معاینه دید خوب دارم پیش میرم
توپ گذاشت گفت دردت کم شد آروم باش دردت تند شد بپر روش از شدت دردم یجوری محکم میپریدم روش سرم میخورذ سقف
اون لحظه جیگرم برای مامانم سوخت 😭😭😭😭😭😭منتظر نشسته بودن بیرون دلش پیش من بود
زنگ زد اون لحظه صدامو شدید کلی گریه کرد وای چقدر سخت بود 😭😭😭😭😭
اومد معاینه حالت سجده نشستم وای ازین پوزیشن چقدر سخت بود
اومد بهم گفت همینجوری پیش بری ۱۲‌ونیم زایمان میکنی
مامان 🎀آهو جونم🎀 مامان 🎀آهو جونم🎀 ۹ ماهگی
تجربه زایمان من پارت🩷سه🩷

حدود نیم ساعت راه بود تا زایشگاه منم توی این نیم ساعت سوره انشقاق میخوندم و به نم نم های بارانی که میبارید نگاه میکردم و به این فکر میکردم شاید امشب شاید فردا آخرین روزایی هست که دخترکم توی شکممه آخرین روزایی هست که لگداشو حس میکنم آخرین روزایی هست که وقتی تکون نمیخوره نگران این باشم نکنه مشکلی براش پیش اومده توی همین فکرا بودم که جلوی درب زایشگاه وایسادیم و پیاده شدیم و من پرونده به دست رفتم داخل و پرونده برای زایمان تشکیل دادیم ازم ان اس تی گرفتن برای وضعیت جنین بعد بهم ی دست لباس صورتی دادن و من لباسامو عوض کردم و درب رو باز کردم مامانم رو صدا زدم و لباسارو بهش دادم خیلی دلم گرفته بود با اینکه مامانم و بابام و خواهرکوچیکم همراهم بودن ولی جای خالی همسرم خیلی حس میشد و من توی دلم به این ویروس لعنتی فوش میدادم که چرا باید الان همسر منو درگیر کنه😂
ولی خب پیام بازی میکردیم و از موقعیت ها عکس براش میفرستادم
مامان ترنم⁦♡⁩ مامان ترنم⁦♡⁩ ۸ ماهگی
پارت ۲ :

بلاخره نامه زایمان رو گرفتم ۱۰/۲۹ هفته ۳۶ با نشتی کیسه آب و قند بالا و عفونت

صبح ساعت ۵ راهی بیمارستان شدم ( زایشگاه سینا مشهد دکتر ملیحه محمودی نیا) تا رفتم زایشگاه و تریاژ پرونده ام رو نگاه کردن با دکتر شیفت صحبت کردن و بعد با دکترم تماس گرفتن و چندبار قبل از اینکه بستری شم معاینه کردن شد ساعت ۸/۳۰ صبح .


توی تریاژ که معاینه کردن گفتن دهانه رحمم کامل بسته و سفته و عقبه بعداز اون لباسامو عوض کردم با همسرم و مادرم خداحافظی کردم و رفتم داخل اتاق زایمان یک اتاق بود چهار تخت داشت و اونجا ازم ان اس تی میگرفتن و اولین آمپول فشار رو زدن و یک قرص زیر زبونی هم دادن و سه بار معاینه شدم حدود ساعتای ۹-۹/۴۵ بود که درد پریودی رو احساس کردم و ترشحات موکسی کمی داشتم
ساعت ۹/۴۵ دقیقه بود که معاینه شدم و گفتن ۳ سانت باز شده و رفتم اتاق زایمان که یک اتاق کاملا مجزا و خصوصی بود از یخچال تا تلویزیون و..... تنها توی اون اتاق بدون گوشی و همراه درد هم داشتم شدید و داشتم دیوونه میشدم هر یک ساعت دقیق ماما خود بیمارستان میمومد و معاینه میکرد در حدی معاینه محکم بود که ترشحات موکسی رو بیرون میاورد

فقط می‌تونستم مایعات و خرما بخورم چون دکترم گفته بود چیزی نخورم

از درد بگم : کمر و لگنم به شدت تحت فشار بود زور زدن هام شروع شده بود سرم به شدت درد میکرد دائم راه میرفتم و سرم به دست سرویس بهداشتی بودم ورزش توپ رو انجام میدادم خونریزی شروع شد و درد هم همینطور دیگه ساعتای ۱ بود که ماما همراهم اومد و شروع به ورزش های بیشتر کردیم ساعت ۲ بود دهانه رحمم رسید به

۶ سانت و......
مامان مهوا ( کنجد من) مامان مهوا ( کنجد من) ۴ ماهگی
خیلی وقته میخوام تجربه زایمانم رو بذارم ولی خب وقت نشد.
تجربه زایمان پارت اول
من یه پسر ۸ ساله و نیمه دارم.تجربه زایمان اولم خیلی ترسناک بود.من کلا از عمل و سز میترسم تصمیمم این بود که طبیعی زایمان کنم.سر پسرم همه کلاس های آمادگی زایمان رو رفتم.پیاده روی هم کردم.پسرم ۴۱ هفته کامل شد بازم نمی‌خواست بیاد دکتر توی مطب معاینه کرد که اگه دهانه رحمم باز نشده منو بفرسته با نامه برای بستری بیمارستان. خلاصه معاینه کرد دید یه سانت باز شده.بهم گفت یکم همکاری کن تحمل کن بفرستم الان برای زایمان.من توی ذهنم فکر داشتم میکردم به حرفش که چی گفته که دکتر کیسه آبم رو خودش ترکوند.یه درد خیلی شدیدی توی بدنم پیچید و اب گرم ریخت ازم بیرون من جیغ زدم.بیچاره مامانم بیرون نشسته بود حسابی ترسید.
خلاصه ساعت نزدیک ۷ بود که منو فرستاد بیمارستان.همسرم هم اومد رفتیم بیمارستان. ماما ازم پرسید درد داری؟ گفتم نه دکتر کیسه آبم رو پاره کرد.گفت نزدیک تعویض شیفته باید صبر کنی.من با اون حس کثیفی که هی ازم اب گرم می‌ریخت بیرون صبر کردم.خیلیییی استرس داشتم و میترسیدم.خلاصه ۷.۴۵ بستری شدم تا ۱۰ شب اصلا درد نداشتم.کم کادرهای خیلی کم جون شروع شد.با اینکه بیمارستان دولتی بود ولی واقعا کادر و ماما ها باحوصله و مهربون بودن.تنها توی اتاق درحال درد کشیدن بودم.از ۱۲ شب دردام زیاد شد.همسرم و مامانم و دخترخالم بیرون چشم انتظار بودن.انقدر روند پیشرفتم کند بود به مامانم اینا گفتن احتمالا تا صب زایمان میکنم.مامانم و دخترخالم رفتن خونه دخترخالم اما همسرم بیرون در موند.دردای خیلیییی زیادی داشتم از ۱۲ شب دردم شدید شد تا ۶.۱۰ صبح زایمان کردم با کلیبیی بخیه.پسرم ۴۱۱۰ بود😅😅
مامان آرکان🩵🧸 مامان آرکان🩵🧸 ۲ ماهگی
پارت سوم...
دکتر به مامانم گفت: «حاج‌خانوم، بیا ببین سر نوه‌ات!» 😂❤️
مامانم که نگاه کرد، سیاهی موهای آرکان رو دید 🥹

بعد مامانم رو فرستادن بیرون و ماما اومد بهم لیدوکائین زد و برش داد 😒😐
بعد گفتن زور بزن.

از شدت بی‌حالی بدنم خیلی می‌لرزید و واقعاً نمی‌تونستم درست زور بزنم. ماما هم برای کمک، با دست روی شکمم فشار می‌داد. جای فشارهایی که وارد کرده بود تا حدود ۱۰، ۱۲ روز درد می‌کرد و دنده‌هام هم حسابی درد گرفته بود.

بالاخره ساعت ۱۰:۳۰ صبح، آرکان قشنگم به دنیا اومد 🥹❤️

همه بهم می‌گفتن به محض اینکه بچه به دنیا بیاد، دردها تموم می‌شه… ولی برای من این‌طور نبود 😭
جفت رو هم که می‌کشیدن بیرون، همچنان درد داشتم. حتی موقع بخیه زدن هم درد رو حس می‌کردم 🫠

خلاصه اینم از تجربه زایمان طبیعی من 😂❤️
تجربه‌ای که هم سخت بود، هم پر از استرس، هم دردناک، ولی در نهایت با دیدن آرکان همه‌چیز برام ارزشش رو پیدا کرد 🥹🤍

فقط امیدوارم اگر یه روزی این دردها از یادم رفت و هوس کردم بچه دوم بیارم، این نوشته رو دوباره بخونم 😂
چون اگه اون موقع هنوز یادم رفته بود، حتماً باید یکی منو یادآوری کنه که چی کشیدم و بگم: «خانوم، لطفاً این بار سزارین!» 😂😭❤️