پارت سوم...
دکتر به مامانم گفت: «حاج‌خانوم، بیا ببین سر نوه‌ات!» 😂❤️
مامانم که نگاه کرد، سیاهی موهای آرکان رو دید 🥹

بعد مامانم رو فرستادن بیرون و ماما اومد بهم لیدوکائین زد و برش داد 😒😐
بعد گفتن زور بزن.

از شدت بی‌حالی بدنم خیلی می‌لرزید و واقعاً نمی‌تونستم درست زور بزنم. ماما هم برای کمک، با دست روی شکمم فشار می‌داد. جای فشارهایی که وارد کرده بود تا حدود ۱۰، ۱۲ روز درد می‌کرد و دنده‌هام هم حسابی درد گرفته بود.

بالاخره ساعت ۱۰:۳۰ صبح، آرکان قشنگم به دنیا اومد 🥹❤️

همه بهم می‌گفتن به محض اینکه بچه به دنیا بیاد، دردها تموم می‌شه… ولی برای من این‌طور نبود 😭
جفت رو هم که می‌کشیدن بیرون، همچنان درد داشتم. حتی موقع بخیه زدن هم درد رو حس می‌کردم 🫠

خلاصه اینم از تجربه زایمان طبیعی من 😂❤️
تجربه‌ای که هم سخت بود، هم پر از استرس، هم دردناک، ولی در نهایت با دیدن آرکان همه‌چیز برام ارزشش رو پیدا کرد 🥹🤍

فقط امیدوارم اگر یه روزی این دردها از یادم رفت و هوس کردم بچه دوم بیارم، این نوشته رو دوباره بخونم 😂
چون اگه اون موقع هنوز یادم رفته بود، حتماً باید یکی منو یادآوری کنه که چی کشیدم و بگم: «خانوم، لطفاً این بار سزارین!» 😂😭❤️

۴ پاسخ

من دوتا طبیعی اوردم خدایی سخت بود بعد ده سال چون بچه با پا بود مجبوز ب سزارین شدم خیلی ارزو سزارین داشتم ولی ب گوه خوردن افتادم خداییی خیلی خیلییی درد بدیه اگ این مدت بچم بستری نبود منم ت خونه نمیتونسم استراحت کنم خیلی سخت بود
هنوز جا بخیه هام درد میکنه ی سرفه عطسه با درد میزنم خیلییی سخته سزارین

سزارین درد نداره
اما احتمال چسبندگی رحم هست
اینه که ریسک داره
من میدونستم تحمل درد ندارم سزارین شدم
طبیعی برام کابوسه
من یبوستمو نمیتونم تحمل کنم 😂 میمیرم و زنده میشم
چه برسه زایمان 🥲🫠

یاد زایمان طبیعی خودم افتادم 🥲🥲🥲عزیزم شما بعد چن وقت رابطه رو با همسرت شروع کردی !؟و اینکه ترشح زرد رنگ هم داشتی بعد ۴۰ روز ؟؟

سزارین هم چالش های خودشو داره
من روزای اول خیلی حالم بد بود ولی باز ب این فک میکردم که 7 لایه شکم برش بخوره بعد بخیه بخوره گفتم خداروشکر طبیعی شدم، اون موقع خیلی درد کشیدم ولی الان میگم خداروشکر

سوال های مرتبط

مامان آرکان🩵🧸 مامان آرکان🩵🧸 ۲ ماهگی
پارت دو...
اوایل دردها قابل تحمل بود، ولی از حدود ۹ تا ۹:۳۰ شب دیگه واقعاً برام سخت شد 😅

تمام شب داخل حمام بودم و مامانم آب گرم روی کمر و شکمم می‌گرفت و اونجا یکم دردم آروم‌تر می‌شد 🙁

اطرافیانم می‌گفتن قسمت معاینه خیلی دردناکه، ولی من موقع معاینه تقریباً چیزی حس نمی‌کردم. اما امان از NST گرفتن! 😂 جونم درمی‌اومد.

حدود ساعت ۴ یا ۵ صبح، پنج سانت باز شده بودم و دردها دیگه واقعاً غیرقابل تحمل شده بود. به هر پرستار، ماما، دکتر و هرکسی که می‌اومد التماس می‌کردم منو ببرن سزارین ☹️
ولی می‌گفتن دهانه رحمت نرم شده و خیلی خوب داره باز می‌شه، برای همین سزارینت نمی‌کنیم.

منم از شدت درد جیغ که نه، نعره می‌کشیدم 😂 طوری که حتی نگهبان‌های بخش هم صدامو می‌شنیدن!

ساعت ۸ صبح شد و دیگه حتی آب گرم هم تأثیری روی دردم نداشت 😣
خیلی درد داشتم و مدام درخواست اپیدورال می‌کردم. بالاخره اومدن فشارم رو گرفتن، ولی فشارم ۱۶ بود و به خاطر فشار بالا اپیدورال برام انجام ندادن 😒

به جاش یه چیزی برام آوردن که گفتن برای کاهش درده؛ دقیقاً نمی‌دونم چی بود، ولی هرچی بود برای من خیلی مسخره بود 😂 اصلاً تأثیری نداشت و دردم رو کم نکرد.

حدود ساعت ۹:۴۵ دکترم اومد و معاینه‌ام کرد. همون موقع بهش گفتم احساس می‌کنم دستشویی دارم.

دکتر سریع ماماها رو صدا زد و همه آماده زایمان شدن…
مامان آریا مامان آریا ۸ ماهگی
پارت ششم زایمان طبیعی

دیدم خندید گفت بابا سر بچه ت معلومه
راستی اینو یادم رفت دردام که خیلی شدید شد ماما گفت برگرد به حالت سجده بمون
حالت سجده که میموندم خیلی برام خوب
نمی‌دونم چقد رو دردم تاثیر داشت ولی حداقل میتونستم بدنم کنترل کنم
‌احساس می‌کنم که بچه زودتر اومد پایین تو لگنم چون تا سجده رفتم حس فشار به لگنم اومد و دیگه احساس دفع داشتم
دیگه ست زایمان که آماده کردن ماما گفت زور بزن همون لحظه صدای اذان بلند شد همه گفتن ای جان با اذان بدنیا میاد ولی من هنوزم باورم نمیشد میگفتم تا اذان ظهرم بدنیا نمیاد انقد که برام سخت بود
همش رهنیت زایمان قبلیم رو داشتم
خلاصه من که داشتم مرگ رو جلو چشمام میدیدم از درد یهو حس فشار و زور زدن بهم اومد و دردا خیلی کم شد
دو سه تا زور زدم قسمت واژنم خیلی میسوخت ولی درد شدیدی دیکه نداشتم یهو بچه رو ماما کشید بیرون و سبک شد یه نفس راحت کشیدم و تماممم دردا تموم شد وای انقد حس خوبی بود بچم خیس و کرم بود همون لحظه هم شروع کرد به گریه منم خوشحال که بچه سالمه و کریه میکنه
از ماما پرسیدم برش زدی گفت نه فقط یکمی پارکی داشتی که الان بخیه میزنم برات
مامان ترنم⁦♡⁩ مامان ترنم⁦♡⁩ ۸ ماهگی
پارت ۳ :

دهانه رحمم ۶ بود دردام هی شدید تر میشد و نفس کشیدن برام سخت تر دائم معاینه میشدم و میگفتن خیلی خیلی آروم داره پیش می‌ره دوز دوم آمپول فشار رو هم زدن بعد از نیم ساعت دیگه واقعا مرگ رو جلو چشمم دیدم خیلی سخت بود بی حسی اپیدورال گرفتم و منتظر دکتر بی حسی بودیم ان اس تی بهم وصل بود و سرم و ماسک اکسیژن

تا ساعت ۶ که رسیدم ۸ سانت درد داشتم و به شدتت افت فشار
تا اینکه ماما بیمارستان اومد و کیسه آب رو با دست پاره کردن و کامل آب شکمم خالی شد چند بار شکمم رو فشار دادن تا آب کیسه آب خالی شده و لایه های داخل هم بیرون اومد

دیگه دکتر بی حسی اومد و بی حسی اپیدورال رو تزریق کردن
اما همچنان اون درد زور زدن رو داشتم شدیدتر میشد

دیگه کامل دراز کشیدم و فقط اشک می ریختم هر ۳۰ ثانیه از درد جیغ می‌کشیدم و دوبار آروم میشدم
تا ساعت ۲۰ دقیقه به ۸ شب که ضربان قلب بچم افت کرد و ماما همراهم سریع با دکترم تماس گرفتن و اومد برای زایمان
وقتی دکترم رو دیدم فقط اشک می ریختم از درد 😭😭

بلاخره با برش زیاد و زور شدید ساعت ۸/۳۵ دقیقه دخترم به دنیا اومد و بغل گرفتمش با وزن ۲۶۰۰ 🥺🤍🐣

در کل بارداری خیلی سخت و زایمان خیلی سختر داشتم، اما همین که به دخترم نگاه میکنم همه سختی ها یادم میره 😍🥺

امیدوارم حالتون خوب باشه کنار کوچولو هاتون و تجربه من براتون مفید باشه 🤍🤲

شیر خشک رفلاکس تب واکسن مدفوع شیر مادر کولیک
مامان کارن مامان کارن ۱۱ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی
پارت ۴
دیگ تا اینو گفت من بال دراوردم پرواز کردم اینقدر که گرما و درد بهم فشار اورد روی تخت زایمان هم چند بار زور دادم تا دیگه بچه دنیا اومد
گذاشتنش رو شکمم نگاهش یادم نمیره 🥹🥹قشنگترین لحظه زندگیم بود گریه ام نکرد فقط آروم نگام میکرد🥹🥹اون لحظه هم پر ترس و استرس بود برام هم پر از عشق یه حس منگی و گیجی داشتم
بعد دیگه بردنش لباس تنش کردن تا بخیه هام زدن منم رفتن رو تخت دراز کشیدم ماما اومد کمکم داد تا بهش شیر بدم
من از زایمان وحشت داشتم ولی زایمان خوبی داشتم خیلی راضی بودم دوباره ام برگردم عقب بازم طبیعی انتخاب میکنم
و اینکه بیمارستان سپیدار اهواز زایمان کردم رفتار پرسنل چه زایشگاه چه بخش بستری فوق العاده بود خیلی دلسوز و همراه بودن واقعا جز یه نفرشون که اونم میتونم چشم پوشی کنم از رفتارش
در اخر توصیه میکنم اصلا از زایمان نترسید از بعد زایمان بترسید من افسردگی بعد زایمان گرفتم تا ۳ هفته بعد از زایمانم حالم افتضاح بود هیچ کمکی ام نداشتم از روز سوم دیگه خودم دست تنها موندم
مامان جوجه کوچولو😍 مامان جوجه کوچولو😍 ۱۷ ماهگی
چند تا زور بانهایت‌ جونم زدم که بچه نمونه اونجا که دخترم پرت شد بیرون😍 بهترین‌ لحظه‌ی دنیا بود شروع کردم با دخترم صحبت کردن که فاطمه نورا جانم گریه نکن و مادر اینجاست .....🥲 بازم گفت زور بزن که جفتتم‌ بیاد بیرون با یه زور زدن‌ جفتمم‌ مثل یه بچه‌ی دیگه سر خورد اومد بیرون بعدش شروع کرد به بخیه زدن که نامرد فکر کنم زیاد برش زده بود ۴۵ دقیقه فقط بخیه زد هم داخلی هم بیرونی بعدشم‌ ماماهمراهم لباساشو‌ پوشوند‌ و فسقلم‌ و آورد گرفت شیرش دادم‌. ماماهمراهم کلی ازم تعریف کرد و گفت افرین همه‌ی دهه‌ هشتادیا‌ همینقدر زبل‌ و زرنگن‌ به اسونی‌ بچه رو به دنیا میارن حتی رفته بود بیرون به شوهر و مادر شوهر و خواهر شوهر اینامم‌ گفته بود که عروستون خیلی وروجکه😃😂 هیچکدوم از پرستارا. و ماما ها باور نمیکردن که زایمان کردم‌ میومدن‌ با تعجب میگفتن زایمان کردی؟ آخه من اصلا کوچکترین‌ دادی‌ نزدم و گریه‌ای نکردم فقط ماماهمراهم‌ و یدونه ماما‌ رو سرم بودن‌. وقتی که رفتم بیمارستان‌ همه یه شکلی با ترحم‌ نگام میکردن که با این سن کم‌ اینجا چیکار میکنی وای این قراره خیلی اذیت بشه و ما رو اذیت کنه ولی بهشون ثابت کردم‌ که بزرگ‌ بودن و تحمل داشتن‌ به سن و سال نیست. پارت بعدی
مامان نلین💕✨ مامان نلین💕✨ ۱ سالگی
تجربه زایمان طبیعی پارت ۶

درباره دستش جلو تر توضیح میدم از‌ روند زایمان بگم فعلا
همین که دخترم گریه کرد
دکتر کمم و فشار داد و به زور جفت و خارج کرد
دکتر شروع کرد به بخیه زدن دیگه
موقعه به دنیا اومدن صدای قیچی و شنیدم که پرینه رو قیچی کرد ولی متوجه نشدم
یه آمپول دیگه زد که سر بودم سر قبلی اونم متوجه نشدم
یه بیست دقیقه طول کشید بخیه…
گفتن دو ساعت باید توی ریکاوری باشی و همسرم و صدا زد که بیاد پیشم…
همون لحظه ای که به بچه به دنیا اومد اینقدر راحت شده بودم و حس خوبی داشتم، احساس خیلییی قوی بودن میکردم با اینکه موقعه خروج بچه حس میکردم یه تریلی افتاده روم و نمیتونم بیرون بیام از زیرش…
با اینکه میگفتم من غلط کنم دیگه حتی پیش شوهرم بخوابم که حامله شم
بازم حاضر بودم انجامش بدم
همین که دردت تموم میشه و بعد اون همه درد یهو آروم میشی همشو فراموش میکنی،،،
کل سختیش اون نیم ساعته که بچه خارج میشه
که اگر زور خوب هم بزنی شاید زود تر تموم شه…
همسرم اومد پیشم و دوساعتی کنارم بود بعدش با پای خودم بلند شدم و رفتم دستشویی حجم زیادی خون ازم خارج شد و پرستار برام شورت و پد پوشید و بعد بردنم بخش
بجز احساس ضعف هیچ دردی نداشتم حتی جای بخیه هم درد نمیکرد
فکر میکردم الان سر شدم و بعدش درد میگیره ولی اینجوری نبود خداروشکر
مامان ࡅ߭ࡐ‌ࡅ࡙ــــߊ‌ࡍ߭ مامان ࡅ߭ࡐ‌ࡅ࡙ــــߊ‌ࡍ߭ ۴ ماهگی
ادامه تجربه من از سزارین پارت ۳
از عمل هم بخوام بگم روز اول و دوم درد داشتم و اولین بار که از تخت میخواستم بیام پایین واقعا وحشتناک بود برام و اولین بار ۲ قدم برداشتم دوباره رفتم رو تخت بعد دوساعت دوباره اوردنم پایین با کمک مادرم چند قدم راه رفتم و واقعا مردم و زنده شدم ،روز دوم هم درد داشتم ولی مرخص شدم و اومدم خونه با کمک مسکن ها و شیاف روز سوم بهتر بودم و تا رسیدم خونه رفتم دوش گرفتم چون حالم داشت بهم می‌خورد از گرمایی که تو بیمارستان باعث شده بود بدنم بو بگیره
بخوام نظرم رو بگم سزارین خوبه و من با اینکه دو روز درد داشتم
،هرچند من اولین زایمانم بود و تجربه طبیعی ندارم ولی حتی تصور زایمان طبیعی هم برام ممکن نبود و اصلا دلم نمی‌خواست تجربه ش کنم
از عمل هم بخوام بگم روز اول و دوم درد داشتم و اولین بار که از تخت میخواستم بیام پایین واقعا وحشتناک بود برام و اولین بار ۲ قدم برداشتم دوباره رفتم رو تخت بعد دوساعت دوباره اوردنم پایین با کمک مادرم چند قدم راه رفتم و واقعا مردم و زنده شدم ،روز دوم هم درد داشتم ولی مرخص شدم و اومدم خونه با کمک مسکن ها و شیاف روز سوم بهتر بودم و تا رسیدم خونه رفتم دوش گرفتم چون حالم داشت بهم می‌خورد از گرمایی که تو بیمارستان باعث شده بود بدنم بو بگیره
بخوام نظرم رو بگم سزارین خوبه و من با اینکه دو روز درد داشتم
،هرچند من اولین زایمانم بود و تجربه طبیعی ندارم ولی حتی تصور زایمان طبیعی هم برام ممکن نبود و اصلا دلم نمی‌خواست تجربه ش کنم ولی تمام دردی که کشیدم فدای یه تار موی پسرم 🥰
چون واقعا هیچ لذتی برای من بالاتر از داشتن پسرم نبوده و نخواهد بود 🥰💞
امیدوارم همه کسانی که دلشون بچه میخواد به زودی قسمتشون بشه و این احساس زیبارو تجربه کنند😍
مامان قند و عسل 🍯🍫 مامان قند و عسل 🍯🍫 ۵ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت ده🚲🛴🛼
دیگه ساعت ۱۰ و نیم بود من احساس می‌کردم دستشویی دارم ماما شیفت رو صدا زدم ازش پرسیدم میتونم برم دستشویی گفت نه نمیشه الان برات سوند میزنم منم وحشت کرده بودم گفتم نه نمیخوام اصلا میتونم نگه دارم تا یکساعت بشه که ماما گفت نه نمیشه چطور میخوای با درد و انقباض دستشویی تو نگه داری و دوباره اومدن سوند زدن (برای من سوند خیلی بد بود)
دیگه ساعت ۱۰ و ۴۵ دقیقه بود که دیگه طاقت نداشتم از درد دوست داشتم جیغ بزنم که مامانم طاقت نیاورد سریع زنگ زد به ماما همراه گفت زودتر ماما رو بفرستین که گفتن باید ۵ سانت بشه حداقل که تا زایمان زمان زیادی نباشه اگه الان بیاد ممکنه دیر زایمان کنه و تایم ماما همراه تموم بشه موقع زایمان اونجا نباشه مامانم گفت اشکال نداره فقط بفرستین بیاد که دیدم راس ساعت ۱۱ یه خانم خیلی خوشگل و مهربون اومد گفت عزیزم من ماما همراهتم خیلی زوده الان به من زنگ زدن گفتن تو عجله داری من اومدم اگه تا ساعت ۴ زایمان کنی من هستم ولی بعدش دیگه تایمم تموم میشه
مامان قند و عسل 🍯🍫 مامان قند و عسل 🍯🍫 ۵ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی
پارت دوازده 🧞‍♀️🧜‍♀️🧜‍♂️🧚‍♀️
منم همون طور بعد معاینه روی تخت دراز کشیده بودم دیگه حال نداشتم بلند بشم فقط بلند ناله میکردم ولی جیغ نمیزدم چون میدونستم انرژیم میره همون طور که دراز کشیده بودم مامانم برام یه لیوان آبمیوه آورد من گفتم حال ندارم بخورم مامای شیفتم با یه پوزخند 😏 خیلی متکبر به مامانم گفت این یه آبمیوه رو حال نداره بخوره چجور میخواد بزاد؟
اینو گفت و رفت بیرون منم که حسابی از حرفش عصبانی شدم بلند شدم دوباره با انرژی با ماما همراه و توپ ورزش کردم تا ساعت ۱ ظهر
دوباره اومدن معاینه که یهو گفت ۹ سانت شدییییی یهو هرچی ماما و دکتر بود ریخت سرم همگی به نوبت معاینه میکردن یکی میگفت ۸ سانته یکی میگفت ۹ سانته دیگه خلاصه دکتر به ماما همراهم گفت ببرش روی توالت فرنگی زور بزنه بعد من همین طوری بدون هیچ اراده ای بهم زور شدید میومد گفتم نمیشه نرم اخه من میترسم بچم بیوفته توی توالت که دکتر گفت نترس هیچی نمیشه منم رفتم روی توالت فرنگی موقع درد هی زور میزدم ماما هم اب داغ روی کمرم باز کرد و ماساژ میداد بعد ۵ دقیقه دکتر گفت کافیه بیاریدش روی تخت اب داغ باعث میشه درداش بره
من اوردن روی تخت پاهام رو گذاشتن روی جا پایی و بهم گفتن یک نفس تا زمانی که انقباض و درد دارم زور بزنم منم همین کارو میکردم که یهو دکتر گفت آفرین موهای بچه رو دارم میبینم
همین که من زور میزدم موهاش معلوم میشد ولی انقباض که تموم میشد دیگه زور نمیزدم بچه خودشو می‌کشید بالا یه تایمی هم همین طوری گذشت که دیدم ماما بی حسی رو زد و قیچی رو آورد و ....
من هنوزم صدای برش توی گوشمه🫨😨
ولی هیچی حس نکردم و اصلا دردش رو متوجه نشدم
مامان ࡅ߭ࡐ‌ࡅ࡙ــــߊ‌ࡍ߭ مامان ࡅ߭ࡐ‌ࡅ࡙ــــߊ‌ࡍ߭ ۴ ماهگی
سلام دوستان
منم میخوام بعد تقریبا ۵۰ روز تجربه خودم از سزارین رو بگم براتون
۱۲ اردیبهشت روز زایمانم بود ، ساعت ۷ و نیم رسیدیم بیمارستان ،تا کارهای پذیرش و آزمایشات اولیه از من گرفته بشه ساعت حدودا ۹ شد که به من گفتن روی تخت دراز بکش برای وصل کردن سوند
،بر عکس چیزهایی که شنیده بودم از سوند ،اصلا درد نداشت برای من و خیلی راحت بود ،بعد دکترم اومد بالای سرم و کلی بهم دلگرمی داد که عمل راحتیه و دردناک ترین چیزی که حس کردی همین آنژیوکتی که به دستت زدن ،دکتر من خانم میترا بحرینی بود و واقعا عالی بود ،من از روز اول تحت نظرشون بودم و از همه چیز راضی ترینم،بعد سوند من چون فیلم اتاق عمل هم میخواستم ،فیلمبردارم اومد و ازم خواست از حس و حالم بگم برای نی نی ،بعد اون دیگه اومدن دنبالم و منو با همون تخت دو تا آقا بردن تو اتاق عمل ،دکتر بی حسی اومد و امپول رو به کمرم زد ،اونم درد نداشت واقعا ،ولی من پر از حس استرس و اشتیاق و ذوق دیدن پسرم بودم ،یه حس عجیبی داشتم اون لحظه که قابل توصیف نیست فقط باید تجربه کرد،قلبم تند میزد و همه وجودم قلب بود که بالاخره روز دیدار رسید و قراره بعد ۹ ماه انتظار ببینمش🥰😍 بعد که امپول رو بهم زدن پاهام داغ شد و احساس کردم خیلی سنگینه،بعد عمل شروع شد و چند دقیقه نگذشته بود که صدای گریه پسرم رو شنیدم ،فقط اشک میریختم ،از شوق از شادی ،اولین چیزی که پرسیدم این بود که سالمه؟ گفتن هم سالمه هم زیبا😍☺️ ساعت ۱۰:۱۵ دقیقه بود پسرم به دنیا اومد و آوردن گذاشتنش رو صورتم و من فقط میگفتم خوش اومدی پسرم ،خوش اومدی ...
دکترم اون لحظه که داشتن از شکمم درش میاوردن اذان میگفت و حس خیلی خوبی میداد
ادامه پارت بعد...🤗
مامان هیراد مامان هیراد ۵ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت دوم2️⃣
دیگه بعد ۴ سانت شدن اون سرم که به واژنم وصل بود رو برداشتن و از دستم سرم وصل کردن .دردای اصلی و شدیدم شروع شده بود که هی میگرفت و ول میکرد .وقتی میگرفت پشتم میگردم به تخت و سریع ماما همراهم پشتمو ماساژ میداد و خیلیی کمک میکرد که بتونم درد رو تحمل کنم و تا درد قطع میشد ورزش میکردیم اصلا با اون همه درد یدونه جیغم نزدم فقط دم و بازدم موقع دردها و خیلی با ورزش ها کمک کرد که زود دهانه رحمم باز بشه .انقد درد داشتم و مشغول ورزش ها شدم که ساعت رو نتونستم ببینم که دقیق کی ده سانت شدم فقط میدونم که زود فول شدم زود به زود میومدن معاینه و در آخر سر گفتن بله ده سانت شدی..با اون همه درد خیلیی خوشحال بودم که بلاخره بچم میاد و راحت میشم دیگه .ماما همراهم گفت دیگه از اینجا به بعد دست خودته من کارمو کردم بچتم کارشو کرده دیگه فقط باید موقع دردات زور بزنی...ممکنه تا چند دقیقه دیگه بیاد یا هم چند ساعت دیگه.منم با تموم قدرتم موقع دردام زور میزدم ولی انگار نه این بچه سرش اومده بود پایین ولی نمیومد..‌ماماها هر دفعه یکی میومد یکی دیگه رو میاورد و میگفتن خیلی عجیبه این خیلی خوب زور میزنه چرا نمیاد بعضیاشون میگفتن انگار درداش کمن که نمیاد هی میومدن دوز آمپول رو بالا میبردن ولی نه نمیومد که نمیومد😭
هی التماسشون میکردم تروخدا کمکم کنید چرا بچم نمیاد ...میگفتن دست توئه باید زور بزنی بچه بیشتر بمونه خفه میشه ...چند ساعتی بچم اونجا مونده بود و نمیومد هی تند تند ضربان قلبشو چک میکردن ...ماماهای اونجا همش با هم حرف میزدن که یعنی چرا ای خدا این زن چقد درد کشید خدایا خودت کمکش کن.
بعد ماماهمراهمم میگفت من مطمئنم این بچه وزنش زیاده که نمیاد ..