سوال های مرتبط

مامان محمدجواد مامان محمدجواد ۷ ماهگی
سلام مامانا
میخام از تجربه زایمانم طبعی بگم براتون ک بلا نبود هم سر من هم پسرم اومد
۳۹ هفته و ۵ روزم بود ک یه سونو دادم گفتن آب دور بچه کم شده رفتم پیش ماماهمراه ک گرفته بودم گفت ک آماده شو ک زایمان رو شروع کنیم منم با شور و ذوق آرایش کرده و لاک زده رفتم ک پسرم دنیا بیارم
صبح ساعت ۷ کارامو کردیم و همراه با ماما رفتیم داخل اتاق زایشگاه معاینه کرد گفت دوسانتی سرم وصل کرد و داخلش چند تا امپول زد
یکم ک طول کشید یه درد خیلی کمی زیر دلم به وجود اومد ک از پریودم کمتر بود بعد معاینه کرد و ساعت ۹ صبح زد کیسه ابمو پاره کرد
بعد اون دردهای من با شدت زیاد شروع شد ساعت ۲ ظهر شد و من هنوز ۴ سانت بودم انقد امپول و دارو زد و من دردهای انقدر شدید بود نمیتونستم تحمل کنم ساعت ۶ عصر شد و من دردهای تا مغز استخوانم میرفت و منو به مرز کشتن میرسوند با ماما حرف زده بودم ک بهم اپیدورال بزنه ولی نزد چون بچه هیچ زوری نمی‌داد و منم زورم نمیومد
ماما هعی دستشو می‌کرد داخل و به شوهرمم میگفت ک شکممو فشار بده
انقدر این کارو کرد ک بلاخره با زور فراوان پسرم بدنیا اومد ولی ماجرا تازه شروع شده بود
مامان ابرا🫀 مامان ابرا🫀 ۷ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت ۳ 🎀
رسیدیم ییمارستان و کارای بستری رو انجام دادیم و ساعت ۲:۳۰ شب بود و چون بیمارستان تازه ساخت بود فکر میکنم فقط من اونجا بودم، خیییلی خوابم میومد ، پرستار اومد سرم زد و دستگاه nst رو وصل کرد و گفت با ماماهمراهت هماهنگ کردیم ساعت ۸ میاد ، تقریبا ساعت ۳ شب بود که یه دردایی داشت میومد نمیزاشت بخوابم فهمیدم دردام داره شروع میشه و پرستاره برام امپول فشار زده بود ولی نمیدونستم چقدر میخواد طول بکشه.😩
ساعت ۸ صبح شد و من دردام شدید شده بود ، ماما همراهم اومد و خیلی پر انرژی بهم خیلی امید داد🥲
چک کرد که ببینه چقدر دهانه رحمم باز شده که با شوک گفت هنوز ۱ سانت و نیمی دختر😟 سر بچه هم بالاس هنوز نیومده پایین ، برام توپ اوورد و گفت رو این بالا پایین شو یه سری ورزش داد انجام بدم هر یک ساعت چک میکرد ولی به سختی شدم دو سانت ، خیلی وحشتناک دردام شروع شده بود.
از هر یه ربع که ۳۰ ثانیه شکمم میگرفت شده بود هر ۲ دیقه ۵۰ ثانیه میگرفت ، صبحونه نخورده بودم و ضعف داشتم ، ماما همراه اومد و بهم خرما میداد با شربت زعفرونی که از قبل گفته بود اماده کنم . اینا نبود من زنده نمیموندم 😶‍🌫️
خیلی تشنم بود یه لیوان یه بار مصرف دستم گرفته بودم همش به ماما همراه میگفتم اب میخوام ، با یه لیوان سیر نمیشدم😣 اینقدر درد داشتم گریه میکردم داد میزدم به ماما همراه التماس میکردم یه چیزی بزنه من اروم شم ، نمیتونستم بشینم هر سری که چک میکرد ببینه چقدر باز شدم زیاد پیشرفت نمیکردم😭 به زور رسیدم به ۴ سانت ، التماس میکردم میگفتم تروخدا منو سزارین کنید بیشتر از این نمیکشم
فرزندپروری رفلاکس شیردهی عکاسی پوشک کولیک بی خوابی زایمان سزارین طبیعی نوزاد بارداری
مامان دوقلو👧🏻👦🏻 مامان دوقلو👧🏻👦🏻 ۱۰ ماهگی
اومدم تجربه زایمانو خلاصه کنم براتون حوصله ندارم پارت پارتیش کنم.
۱۴ نوبت عملم بود ۱۳. شب ساعت ۸ رفتم بستری شدم صبح که شد ساعت ۱۲ ظهر منو بردن اتاق عمل اونجا بهم لباس دادن وپوشیدم ورو تخت دراز کشیدم یکی اومد سوند وصل کرد اصلا درد نداشت بعد دکتر بیهوشی اومد شروع کرد صحبت کردن با من که متوجه نشم امپولو زد بازم درد نداشت اصلا وقتی منو زد سریع منو خوابوندن حالت تهوع اومد سراغم بالا اوردم با اینکه هیچی نخورده بودم وشروع کردن به عمل اصلا حس نکردم فکر کردم هنوزن ولی دکترم یهو گفت این قُل اول دختر صدا گریشو شنیدم بعد هم قُل دوم پسرم وقتی صدا گریشون تو اتاق عمل شنیدم اصلا یه حس عجیب بی اخیتار همینجوری اشک میریختم،بعد شروع کردن بخیه زدن ۵ دقیقه طول نکشید ومنو بردن ریکاوری یعنی قشنگ تو ریکاوری مُردم وزنده شدم از لرز یعنی از شدت لرز تختم رو جاش واینمستاد و۳ بار اومدن برام ماساژ رحمی انجام دادن راستشو بخوام بگم ماساژ رحمی خیلی درد داشت تقریبا ۳ ساعت تو ریکاوری موندم بعد منو بردن بخش از منی که هم زایمان طبیعی وسزارین رو تجربه کردم به نظرم طبیعی خیلی بهتر بود با اینکه دو روز درد کشیدم تا زایمان کنم ولی انتخابم طبیعیه بازم بستگی به بدن داره .
😊😊😊😊
مامان مهراد مامان مهراد ۶ ماهگی
پارت یک تجربه زایمان:
۴۰هفته ۶روز زایمان کردم از هفته ۳۸دهانه رحمم باز شده بود
مرتب ورزش های زایمان فیزیولوژیک بوزیم و از هفته ۳۸انجام میدادم
و از هفته ۲۰هم ورزش های لگنی انجام میدادم ۲هفته آخر مرتب پیاده رویی داشتم به مدت ۱و نیم ساعت تا ۲ساعت و پله نوردی
هفته۳۸یک ساتن دهانه رحمم باز شده بود سر بچه کاملا داخل لگن فیکس شده بود
هفته آخر دهانه ی رحمم ۳سانت باز شده بود ولی انقباض نداشتم
برای چکاب جنین ساعت ۱۱رفتم بیمارستان آن اس تی گرفتن و معاینه. گفتن باید بستری شی تا شب زایمان میکنی
ساعت ۲ظهر بستری شدم درد نداشتم بهم یک چهارم یه قرصی رو دادن بعد رفت تا شش و نیم بعد از ظهر خواستن برام سرم فشار بزارن که قبلش معاینه کردن گفتن چهار ساتنی و زنگ زدن به ما ما همراهم تا اون بیاد. شروع کردم ورزش کردن ورزش هایی که بادم بود من اصلا انقباض و درد نداشتم مانا همراهم که اومد معاینه تحریکی انجام داد و باهام ورزش کرد. کم کم دردام شروع شد معاینه کردن گفتن شش سانتی و کیسه ابمو پاره کردن دردام شدت گرفت با کمک ورزش و دوش اب گرم بعد از چهل دقیقه فول شدم و احساس زور داشتم که رو تحت خوابوندنم گفتن زور بده. بعد از چند تا زور سر بچه دیده می‌شد که بردنم اتاق زایمان اونجا سه زورداذم بچه به دنیا اومد. قشنگ ترین لحظه زندگیم بود و بخاطر ماساژ پرینت ایی که از هفته ۳۷ انجام میدادم. بخیه های بیرونی فقط ۶تا بود
مامان رستا🐣🌱🧿 مامان رستا🐣🌱🧿 ۸ ماهگی
پارت پنجم😂
ساعت ۱۱ دکتر اومد گفت بیا رو تخت ک معاینت کنم ، معاینه کرد گفت تقریبا بین ۶ الی ۷ سانتی ، دیگه با التماس های ماما همراهم کیسه ابمو زدن ، دوباره اومدن پایین ورزش کردم تا یازده و نیم ، دیگه من دردام شدید شده بود اصلا طاقت نداشتم ، تن تن هم دستشویی میرفتم ، هی حس میکردم ی عالمه ادرار دارم اما میرفتم دو قطره هم نمیومد .
ساعت ۱۱ و ۴۰ دقیقه بود ک دیگه زانو زدم رو زمین اصلا نمیتونستم پاشم از جام چ برسه ب این ک بخوام ورزش کنم ، دیگه جیغ و داد میکردم ک توروخدا من و ببرین سزارین من دیگه نمیتونم ، حالم خیلی بده
بهم میخندیدن پرستارا میگفتن حالا ک این همه درد کشیدی میخوای بری سزارین .
میگفتم عب نداره فقط توروخدا من و ببرین سزارین .
ماما همراهمم هی میگفت پاشو ورزش کن و گرنه منم میرم اینا هم ک دلشون بهت نمیسوزه .
یهو دیدم داره ب پشتم (معقدم ) فشار میاد
ماما همراهم گفته بود وقتی ک ب پشتت فشار اومد بهم بگو ، ینی بچه داره میاد
ی ربع ۱۲ بود گفتم داره بهم فشار میاد ، گوش نمیدادن هی میگفتن تنبلی نکن پاشو ورزش کن .
داد زدم بخدا داره بچه میاد ، دارم پاره میشم ، چون وقتی ک پاره شدم خودم فهمیدم ، یهو خون از پام ریخت اومد پایین
یهو دکتر اومد گفت بیا معاینت کنم ببینم چقد پیشرفت کردی ، ماما همراهم میگفت ن بزار نیم ساعت دیگه هم ورزش کنه ، دکتر گفت بزار اول معاینه کنم بعد ورزش کنه دوباره
ب زور اومدم رو تخت ک معاینه کنه
مامان دلارا مامان دلارا ۱۵ ماهگی
#تجربه زایمان 🤰🏻👧🏻❤️
پارت ۲

( همیشه بزرگ ترین ترس زندگیم زایمان بود انگار یه غولی بود که نمیتونستم باهاش کنار بیام )
خلاصه شوهرم کارای بستریمو انجام داد و گفت اصلا نگران نیاش اتاق خصوصی واست گرفتم میام پیشت که تنها نباشی و به خانوادمم خبر دادن که ما دیگه باغ نمیایم😅
ساعت ۷ وارد اتاق زایمان شدم روی تخت دراز کشیدم دو تا سرم و چندتا سیم بهم وصل کردن و چون درد نداشتم بعد از نیم ساعت شروع کردن امپول فشار بهم بزنند
گاهی توی اتاق پیاده روی میکردم ماما خصوصی گرفتم که البته کار خاصی واسم انجام نداد تا ساعت ۸ونیم که دردام خیلی شدید شد هر ۵ دقیقه میگرفت و ول میکرد و یکی از ماماها هر نیم ساعت یک بار میومد دستشو تا ته میکرد ببینه چند سانت باز شدم بهش گفتم بسه من دارم اذیت میشم سرم داد کشید گفت مگه نمیدونی زایمان طبیعی چطوریه بچه باید از واژنت بیاد بیرون بعد به خاطر دست من غر میزنی منم دیگه هیچی نگفتم و از درد به خودم میپیچیدم شوهرم خیلی سعی میکرد ماساژم بده باهام حرف میزد حواسمو پرت کنه اما از ساعت ۹ به بعد دیگه نمیتونستم تحمل کنم….میرفتم تو دستشویی میشستم اب داغ رو شکمم بگیرم تا یکم دردم اروم بشه (۵ سانت باز بودم)
تا ساعت ۱۱ چند بار دیگه معاینه شدم و کیسه ابمو پاره کردن
با یه دست معاینه میکرد و با یه دست دیگه شکممو فشار میداد
منم فقط دستای شوهرمو گرفته بودم و داد میزدم توروخدا بسه دیگه ….
۷ سانت باز شدم هرچی بهشون التماس میکردم توروخدا بهم امپول بی حسی بزنید من دارم میمیرم نمیتونم تحمل کنم اما میگفتن نمیشه دکترت اجازه نداده باید ورزش کنی تا بچه بیاد پایین از درد شدید نمیتونستم ورزش کنم اصلا نمیتونستم نفس بکشم چه برسه به ورزش ‌‌‌….
مامان مریم مامان مریم ۵ ماهگی
سلام . تجربه زایمان .
ظهر بود زیر دلم و کمرم خیلی درد میکرد ، تا شب صبر کردم با این درد شب رفتم بیمارستان گفتن انقباض ندارم دهانه رحمم باز شده بود چهار سانت . تو بیمارستان نگهم داشتن ماماهایی که تو بیمارستان بودن هر دو جوان و بی سابقه بودن منو روی تخت خوابوندن هی دستشون را داخل واژنم میکردن این دستشو در میورد اون یکی ماما دستش و تو واژنم میکرد و میچرخوند و من هی داد میزدم کیسه آبم را پاره کردن یه فشار روی شکمم آوردن دوباره دستشون را داخل واژنم میکردن و میچرخوندن و من هی داد میزدم از درد تا اینکه دهانه رحمم به نه سانت رسید منو بردن روی تخت زایمان تا دکتر اومد بهم گفتن چند تا زور زدم تا بچه به دنیا اومد ، آنقدر این دو تا ماما منو اذیت کردن که همش میگم خدا از سرشون نگذره ... دکتر امپول بهم زد و بخیه زد جای آمپولی که دکتر زد خونریزی کرد بند نمیومد تا صبح خونریزی جای امپول و داشتم چند یار محکم شکمم را فشار دادن . تا صبح هم چندین بار ماماها شکمم رافشار دادن ...خیلی اون شب اذیت شدم خیلی ... من فک کردم بیمارستان خصوصی برم بیشتر رسیدگی میکنن پرستار با سابقه دارن در صورتی که همش میگم ای کاش میرفتم بیمارستان دولتی زایمان میکردم انقدر سختی نمیکشیدم ... اینم تجربه زایمان من بیمارستان میلاد بود ...
مامان آیهان🌙🧸 مامان آیهان🌙🧸 ۱۷ ماهگی
انقد دوره بارداری و زایمان سختی داشتم که هنوزم به خودم نیومدم☹️ افسردگی خیلی شدید گرفته بودم پسرم ۳۶ هفته چون iugr شده بود با وزن ۱۸۲۰ به دنیا اومد ۱۵ ساعت درد طبیعی کشیدم آخر سزارین به دنیا اومد اما آمپول بی حسی روم اثر نکرد تا عمل رو شروع کردن دادم رفت هوا انقد داد زدم که دیگه یادم نمیاد فکر کنم بیهوشم کردن یکی داشت بیدارم میکرد پاشدم دیدم همه چی تموم شده دارن میبینم ریکاوری اما من خیلی دوست داشتم گریه بچمو بشنوم بیارن بدن بغلم ولی اصلا هیچی حالیم نشد بعد که رفتم بخش بعد ۵ یا ۶ ساعت پسرمو آوردن گفتن تو دستگاه نرفت خیلی ریز و فسقلی بود 😍اونجا انگار دنیارو بهم دادن وقتی فهمیدم صحیح وسالمه چون دکترم منو ترسونده بود میگفت ۹۰ درصد بچت مشکل داره😒دو روز دیگه هم بستری موندم چون هی پسرمو میبردن سونوگرافی و قلبش و اینا رو چک میکردن آخر بعد ۵ روز میخواستم مرخص بشم که گفتن زردی داره باید حداقل یه شب بره دستگاه که با رضایت شخصی اومدیم خونه دستگاه اجاره کردیم خلاصه خیلی عذاب کشیدن چون مادر نداشتم که بیاد بهم برسه خیلی دلم گرفته بود از مادرشوهرم هم دل خوشی نداشتم چون تو کل دوره بارداری ازش خیری بهم نرسید با اینکه تو یه ساختمونیم فقط بلد بود عذابم بده خلاصه تا ۱۰ روز خونه خواهرم بودم بعد اومدم خونه خودم مجبور شدم خودم تنهایی همه کارمو بکنم با اونهمه درد هم مراقب بچه بودم هم کارای خونه رو میکردم خیلی عذاب آور بود تا شب میشد اظطراب میگرفتم کارم شده بود گریه خیلی افسرده شده بودم خداروشکر اون روزا بخیر گذشت و بچم صحیح و سلامت کنارمه 😍🩵همسرم تو این مدت خیلی کمکم کرد وگرنه هنوزم به خودم نمیومدم خیلی ازش ممنونم همیشه برام حامی بوده🥰🤗
مامان فندوق مامان فندوق ۸ ماهگی
پارت دوم


خیلی خیلی دردم شدید بود جوری ک پاهام بدون اختیار سیخ شدن نمیتونستم پیاده شم شوهرم سریع منو برد بیمارستان نتونستم برم پیش طبیب مامانم دستمو گرفت برد داخل منو دکتر اومد گفت چرا ساعت یازده نیومدی حدود ساعت دوازده نیم بود ک رفتم معاینه کرد هنوز دو سانت بودم و سر بچه خیلی پایین بود بستری کرد و مامانم لباسمو عوض کرد منو بردن تو بخش ب مامانم گفتن ابمیوه اینا بیارید اوردن برام رو تخت دراز کشیده بودم دو روز بود چیزی هم نخورده بودم ضعف داشتم شانس من تعویض شیفت شد منم تو زایشگاه راه میرفتم ک دکتر دیگ اومد دید شکمم سنگ سنگ شده دردم شدید بود معاینه کرد دو سانت بودم گفت مجبورم کیسه اب رو بترکونم دردی ک تو داری مال ده سانت هست کیسه اب ترکوند بچه مدفوع کردع بود گفت ی ساعت دیگ زایمان نکنی میبرم سزارین
منم خیلی ترسیدم بیش از حد گفتم ب مامانم بگید بیاد گقت ن پاشو ورزش کن میخاستم برم سرویس بلند شدم همینجوری اب میریخت ازم شورت پام بود رفتم دیدم مامانم وایستاده نگهبان نمیزاره بعد مامانم صدا زدم اومد بهش گفتم گفت امید ب خدا نترس رفتم سرویس بعد رفتم ورزش کنم اومدن ان اس تی بگیرن همینک دستگاه گذاشت ضربان قلب بچم افت کرد پرستار اومد لباس مناسب اتاق عمل تنم کنه گفتم توروخدا مامانم صدا بزن صدا زد اومد امادم کردن با اشک داشتم میرفتم از در زایشگاه بردن بیرون شوهرم بود گفت چرا میذارن درد بکشی از اول میبردن تند تند منو بردن اتاق عمل اونجا ب شوهرم گقتن پمپ درد میخاید شوهرم گفت اره و رضایت داد بردن اتاق عمل منو



بقیه پارت سوم