ماما برا آمپول فشار زد گفت ورزش کن دوش آب گرم بگیر کمرمو زیر دوش می‌مالید یواش یواش دردام شدت گرفت یهو دیدم 10 تا ماما اومدن اتاقم یکیش انقد چاق و قدبلند بود ترسیدم گفتم واای دکترم نیومد اینارو فرستاده آخه همه میگفتن دکتر متخصص هیچوقت نمیاد برا زایمان طبیعی تا اومدن جلو گفتم من دکتر دارما گفتن کیه گفتم خانم فرهودی یکیش درگوشم گف اون نمیاد الکی ازت پول گرفته اینجا این همه ماما با تجربه داریم چرا به اون گفتی برداشتم زنگ زدم به دکترم گف خیالت راحت من به ماما سپردم خودم میام حین زایمان اصلا نگران نباش تا ساعت 2 منتظر دکترم موندم و بالاخره اومد تا دیدمش انقد خوشحال شدم اومد هی معاینه می‌کرد و هر دفعه معاینه می‌کرد میگف آفرین خوب پیش رفتی برام یه آمپولی زدن ک داشت خوابم می‌برد خانم دکتر گف نباید بخوابی تا میتونی زور بده سر بچه داره میاد ولی من نمیتونستم زور بدم به دکترم التماس میکردم منو ببر اتاق عمل اونم می‌خندید میگف دختر 7 سانتی اتاق عمل چیه میخای درد دوتاشم بکشی بدنم دیگه کشش نداشت هر لحظه ممکن بود بیهوش بشم هی دکترم غر میزد ک چرا زور نمیزنم اگه نزنم بچه خفه میشه تا اینو گفت با تموم وجودم زور زدم و سر بچه اومد بیرون وای تا بچه اومد انقد بدنم راحت شد ک انگار من خودمم تازه متولد شدم بچه رو گذاشتن رو سینم خیلی حس نابی بود کلی ذوق کردم و همه ی اون دردا تموم شد تا من سرم به بچه گرم بود بخیه هامم زد و تمام
زایمانم خداروشکر و به لطف خانم دکتر مهربونم خیلی خوب بود خیلی خانم دکتر مسئولیت پذیری بود خدا خیرش بده

۳ پاسخ

وای من یاد خودم افتادم ولی من نتوانستم اینقدر اخرشم رفتم سزارین مرگ باچشام دیدم

پس من داستان زایمانم بگم

خداروشکر گلم

سوال های مرتبط

مامان آریا مامان آریا ۸ ماهگی
پارت ششم زایمان طبیعی

دیدم خندید گفت بابا سر بچه ت معلومه
راستی اینو یادم رفت دردام که خیلی شدید شد ماما گفت برگرد به حالت سجده بمون
حالت سجده که میموندم خیلی برام خوب
نمی‌دونم چقد رو دردم تاثیر داشت ولی حداقل میتونستم بدنم کنترل کنم
‌احساس می‌کنم که بچه زودتر اومد پایین تو لگنم چون تا سجده رفتم حس فشار به لگنم اومد و دیگه احساس دفع داشتم
دیگه ست زایمان که آماده کردن ماما گفت زور بزن همون لحظه صدای اذان بلند شد همه گفتن ای جان با اذان بدنیا میاد ولی من هنوزم باورم نمیشد میگفتم تا اذان ظهرم بدنیا نمیاد انقد که برام سخت بود
همش رهنیت زایمان قبلیم رو داشتم
خلاصه من که داشتم مرگ رو جلو چشمام میدیدم از درد یهو حس فشار و زور زدن بهم اومد و دردا خیلی کم شد
دو سه تا زور زدم قسمت واژنم خیلی میسوخت ولی درد شدیدی دیکه نداشتم یهو بچه رو ماما کشید بیرون و سبک شد یه نفس راحت کشیدم و تماممم دردا تموم شد وای انقد حس خوبی بود بچم خیس و کرم بود همون لحظه هم شروع کرد به گریه منم خوشحال که بچه سالمه و کریه میکنه
از ماما پرسیدم برش زدی گفت نه فقط یکمی پارکی داشتی که الان بخیه میزنم برات
مامان 🎀آهو جونم🎀 مامان 🎀آهو جونم🎀 ۹ ماهگی
تجربه زایمان من پارت🩷ششم🩷

۶ سانت شدم که بدون اینکه بهم بگه کیسه آب رو ترکوند گفت میخوام ببینم چند سانتی که شده بودم ۶ سانت و من گفتم وای یچی ازم ریخت😂
بعد از اومدن ماما خصوصی فقط اون توی اتاق پیشم بود و همه چی رو چک میکرد گاهی بقیه پرسنل اصلی میومدن برای اینکه ببینن چند سانتم ۷ سانت بودم دکتر اون شیفت اومد بالای سرم و معاینه کرد و گفت ی طرف دهانه رحمش خوب باز نشده ماما همراهم بهش گفت که سر بچه هم بد اومده توی لگن گفت اره و شروع کرد ی کم ور رفتن با دهانه رحمم برای باز کردنش و بعدش هم دکتر و تمام پرسنلی که یکدفعه با دکتر ریخته بود بالا سرم از اتاق خارج شدن باز من موندم و ماما همراهم و کم کم دردام شدت گرفتن چون کل آب دور جنین اومده بود رفته بود
ماماهمراهم بهم گفت هر وقت دردت گرفت پاهاتو جمع کن توی شکمت و سرتو بیار توی سینت و زور بزن تا سر بچه رو بیارم توی لگن و با کمک خدا و ماماهمراه تا هشت سانت سر بچه اومد توی لگن


بارداری.فرزندپروری.سونوگرافی
مامان آیهان🐣🐥 مامان آیهان🐣🐥 ۷ ماهگی
پارت۲
یه ماما اومد گفت به شوهرت بگو بخیه و دوتا امپول و یه سرم بیاره زود وقتی اورد دکتر و جند ماما باهم حرف میزدند دکتر به یکیشون گفت نه مشکلی نیست وصل کن منم هی نگاهشون میکردم یه ماما اومد بهم یه سرم وصل کرد بعد چند دقیقه کلا دردام رفت به مامای شیفتم گفتم دردام رفت گفت مشکلی نیست بخواب فردا صبح باز دردات شروع میشه منم بیخیال شدم اون شب خیلی ورزش کردم هی اسکات میرفتم پیاده روی میکردم .صبح ساعت۶اومدن بهم یه قرص زیر زبونی دیگه دادن بعد نیم ساعت دستگاه گذاشتن رو شکمم و یه سرم بهم وصل کردن تو اون فاصله شیفت عوض شد یه مامای خیلی مهربون اومد و معاینه م کرد گفت خیلی عالی پیش رفتی خیلی بهم امید داد ساعت تقریبا۱۲اینا بود دردام زیاد شد به مامانم زنگ زدم گفتم بیا اینجا حالم بده خانم خسروی که یه خدمه خیلی مهربون بود گذاشت مامانم بیاد پیشم دردام هی بیشتر و بیشتر میشد مامای شیفت اومد معاینه م کرد ۶سانت بودم تو اون دقیقه هایی که درد میکشیدم فقط دعا میکردم بتونم بچه مو ببینم واقعا درد بدی بود مامانمم هی پشتمو ماساژ میداد و باهام حرف میزد هی دلداریم میداد دیگه ساعت ۴اومدن معاینه م کردن گفتن زور بزن چنتا زور زدم سریع کیسه ابو پاره کردن واقعا درد واقعی رو اون موقع کشیدم داشتم میمردم خیلی زود فول شدم
مامان رستا🐣🌱🧿 مامان رستا🐣🌱🧿 ۱۰ ماهگی
پارت پنجم😂
ساعت ۱۱ دکتر اومد گفت بیا رو تخت ک معاینت کنم ، معاینه کرد گفت تقریبا بین ۶ الی ۷ سانتی ، دیگه با التماس های ماما همراهم کیسه ابمو زدن ، دوباره اومدن پایین ورزش کردم تا یازده و نیم ، دیگه من دردام شدید شده بود اصلا طاقت نداشتم ، تن تن هم دستشویی میرفتم ، هی حس میکردم ی عالمه ادرار دارم اما میرفتم دو قطره هم نمیومد .
ساعت ۱۱ و ۴۰ دقیقه بود ک دیگه زانو زدم رو زمین اصلا نمیتونستم پاشم از جام چ برسه ب این ک بخوام ورزش کنم ، دیگه جیغ و داد میکردم ک توروخدا من و ببرین سزارین من دیگه نمیتونم ، حالم خیلی بده
بهم میخندیدن پرستارا میگفتن حالا ک این همه درد کشیدی میخوای بری سزارین .
میگفتم عب نداره فقط توروخدا من و ببرین سزارین .
ماما همراهمم هی میگفت پاشو ورزش کن و گرنه منم میرم اینا هم ک دلشون بهت نمیسوزه .
یهو دیدم داره ب پشتم (معقدم ) فشار میاد
ماما همراهم گفته بود وقتی ک ب پشتت فشار اومد بهم بگو ، ینی بچه داره میاد
ی ربع ۱۲ بود گفتم داره بهم فشار میاد ، گوش نمیدادن هی میگفتن تنبلی نکن پاشو ورزش کن .
داد زدم بخدا داره بچه میاد ، دارم پاره میشم ، چون وقتی ک پاره شدم خودم فهمیدم ، یهو خون از پام ریخت اومد پایین
یهو دکتر اومد گفت بیا معاینت کنم ببینم چقد پیشرفت کردی ، ماما همراهم میگفت ن بزار نیم ساعت دیگه هم ورزش کنه ، دکتر گفت بزار اول معاینه کنم بعد ورزش کنه دوباره
ب زور اومدم رو تخت ک معاینه کنه
مامان 💞 دیلان💞 مامان 💞 دیلان💞 ۱۵ ماهگی
به همسرم هم صبحانه دادم خونرو جمو جور کردم
زنگ زدم مامانم گفتم آماده شو بریم بیمارستان
من تا اینجا فقط دردام کم و قابل تحمل بود
رسیدیم بیمارستان پرونده رو تحویل دادم
معاینه اولو انجام دادن گفتن خدایا دختر ۵ سانت بازی
من تا اینجا اصلا دردی به اون صورت نداشتم
یه سرم بهم وصل کردنو آمپول فشارو زدن
ماما کیسه ابمو پاره کرد
تقریبا دو دقیقه سرمو گذاشتن بعد قطش کردن
یا خدا بعد یکی دو دقیقه دردام به شدت شروع شدن ک اصلا قابل تحمل نبودن من بیمارستانو با جیغو داد رو سرم گذاشتم تقریبا نیم ساعت این دردارو کشیدم هر ده دقیقه معاینه کردن من زود به زود بازو بازتر شدم
بعد نیم ساعت درد منو بردن اتاق زایمان گفتن سر بچه معلومه
دیگه برش زدنو بعد دو تا زور زدن بچم به دنیا اومد و تمام دردهای من تموم شد از داخل دو سه تا بخیه خوردم از بیرون ۶ هفت تا از کنار مقعدم رد کرده بود برشم
بخیه هام تموم شدو من انگار نه انگار زایمان کرده بودم
بعد زایمانم مامانم یه شب کنارم بود خودم دست تنها با وجود اینکه بچه اولم بود این دو ماه به بچم رسیدگی کردم
۱۵/۳بهترین روز این ۲۵ سال عمرم بودو هست خواهد بود
امیدوارم همه مث من زایمان راحتی داشته باشن 😍💋
مامان محمدجواد مامان محمدجواد ۸ ماهگی
سلام مامانا
میخام از تجربه زایمانم طبعی بگم براتون ک بلا نبود هم سر من هم پسرم اومد
۳۹ هفته و ۵ روزم بود ک یه سونو دادم گفتن آب دور بچه کم شده رفتم پیش ماماهمراه ک گرفته بودم گفت ک آماده شو ک زایمان رو شروع کنیم منم با شور و ذوق آرایش کرده و لاک زده رفتم ک پسرم دنیا بیارم
صبح ساعت ۷ کارامو کردیم و همراه با ماما رفتیم داخل اتاق زایشگاه معاینه کرد گفت دوسانتی سرم وصل کرد و داخلش چند تا امپول زد
یکم ک طول کشید یه درد خیلی کمی زیر دلم به وجود اومد ک از پریودم کمتر بود بعد معاینه کرد و ساعت ۹ صبح زد کیسه ابمو پاره کرد
بعد اون دردهای من با شدت زیاد شروع شد ساعت ۲ ظهر شد و من هنوز ۴ سانت بودم انقد امپول و دارو زد و من دردهای انقدر شدید بود نمیتونستم تحمل کنم ساعت ۶ عصر شد و من دردهای تا مغز استخوانم میرفت و منو به مرز کشتن میرسوند با ماما حرف زده بودم ک بهم اپیدورال بزنه ولی نزد چون بچه هیچ زوری نمی‌داد و منم زورم نمیومد
ماما هعی دستشو می‌کرد داخل و به شوهرمم میگفت ک شکممو فشار بده
انقدر این کارو کرد ک بلاخره با زور فراوان پسرم بدنیا اومد ولی ماجرا تازه شروع شده بود