تجربه زایمان طبیعی پارت ده🚲🛴🛼
دیگه ساعت ۱۰ و نیم بود من احساس می‌کردم دستشویی دارم ماما شیفت رو صدا زدم ازش پرسیدم میتونم برم دستشویی گفت نه نمیشه الان برات سوند میزنم منم وحشت کرده بودم گفتم نه نمیخوام اصلا میتونم نگه دارم تا یکساعت بشه که ماما گفت نه نمیشه چطور میخوای با درد و انقباض دستشویی تو نگه داری و دوباره اومدن سوند زدن (برای من سوند خیلی بد بود)
دیگه ساعت ۱۰ و ۴۵ دقیقه بود که دیگه طاقت نداشتم از درد دوست داشتم جیغ بزنم که مامانم طاقت نیاورد سریع زنگ زد به ماما همراه گفت زودتر ماما رو بفرستین که گفتن باید ۵ سانت بشه حداقل که تا زایمان زمان زیادی نباشه اگه الان بیاد ممکنه دیر زایمان کنه و تایم ماما همراه تموم بشه موقع زایمان اونجا نباشه مامانم گفت اشکال نداره فقط بفرستین بیاد که دیدم راس ساعت ۱۱ یه خانم خیلی خوشگل و مهربون اومد گفت عزیزم من ماما همراهتم خیلی زوده الان به من زنگ زدن گفتن تو عجله داری من اومدم اگه تا ساعت ۴ زایمان کنی من هستم ولی بعدش دیگه تایمم تموم میشه

تصویر
۵ پاسخ

ادامه زودبذار

وحشتناکه

خب بقیه ش🥲

چقد اذیت شدی

‌واقعا دمت گرم
و چقدر جایی که رفتی خوب بوده و درست حسابی
من رفتم نمیذاشتن پاشم میکفتم یکی بیاد میگرفتن یه ورشون ‌میکفتش زور بزن بیاد بیرون
بغلیم سر بچش اومد بیرون تا اومدن
اصن افتضاح بودم من
از ساعت ۱۰ صبح تا ۶ هم اون تو بودم
دیگه عصابم خور شد پول دادم سزارین کردن
یه متر ناخون داشت اونی که دست می‌کرد تو من

سوال های مرتبط

مامان کوهیار🫀🦣🧸 مامان کوهیار🫀🦣🧸 ۲ ماهگی
مامان هیراد💙 مامان هیراد💙 ۶ ماهگی
بعد که رفتیم بالا یه اتاق بود اتاق معانه اول رفتم اونجا دکتری که قرار بود بچرو بگیره و بالا سرم باشه اومد و معانم کرد گفت ۲ سانتی و دهانه رحمت به شدت نرمه و زایمانت راحت میشه من کلی خوشحال شدم که میرم یه زور میزنم تموم میشه دیگ😂 خلاصه رفتیم اتاق زایمان به ماما همراهم زنگ زدم گفت خودم کار خیلی مهم واسم پیش اومده یه مامای دیگ رو میفرستم بعد این که ۳ سانت شدی بهش زنگ بزن بیاد. بعد یه پرستار هم همراه اون دکتر اومدن بالاسرم و دستگاه ان سی تی وصلل کردن دوباره و چون دردی نداشتم بهم امپول فشار زدن . ساعت هفت بود که دردام داشتن شروع میشدن اولاش قابل تحمل بود . دکتر معانم کرد گفت سه سانتی منم به مامانم گفتم زنگ زد به ماما همراه خانم کریمی بود و بلافاصله اومد و خی آرومم میکرد خیلی مهربون بود واگه ایشون نبودن من میمیردم ساعت ۱۰ بود که معانم کردن گفتن ۵ سانتی ماما همراه منو آورد پایین نشوند رو توپ زایمان و ورزشی دیگ و به مامانم می گفت ببرش حموم و به کمرش اب گرم بگیر
مامان عباس مامان عباس ۹ ماهگی
پارت۳
ساعت۱۱شب رفتم بیمارستان بستری شدم دوتا خانم آخرای دردهاشون بودن وجیغ میکشیدن و باهر جیبشون استرس به جونم می‌افتاد که قراره چی بشه فقط براشون سوره انشقاق میخوندم و از خدا میخواستم زایمانشون راحت شه و خدا به من کمک کنه از قبل داخل گوگل زده بودم ادعیه برای زایمان راحت و روی کاغذ نوشتمشون و اونا رو میخوندم که خدا کمک کنه یکیشون خیلی خوب زایمان کردی ولی بعدی نه همکاری با ماما و دکتر ها نداشت و خوب زور نمیزد من منتظر بودم که صدای کوچولوش رو بشنوم ولی مثل قبلی صدایی نیومد که بفهمم زایمان کرده تا اینکه صبح متوجه شدم خدا نیاره واسه کسی بچشو از دست داده بود درد طبیعی وتا آخر کشیده بود و اورژانسی سزارین شده بود ولی بچه نموند ...پند خواهشا با ماما و دخترتون همکاری کنین
ساعت ۲ شب پروسه زایمان القایی من شروع شد اول یه شیاف گذاشتن تا ساعت ۴ که یه قرص و دادن و گذاشتم زیر زبون ساعت ۵ رفتم نمازمو خوندم وساعت۶ ماما اومد گفت درد داری گفتم نه من موقع بستری فقط یه سانت بودم وهمون موقع ماما برام یه دوز خفیف سوزن فشار و با سرم بهم تزریق کردن ساعت ۸ مجدد ماما اومدو گفت چی شد درد مداری گفتم نه هیچ دردی ندارم که دوز بیشتری ساعت ۹ تزریق کردن با انجام معاینه های مداوم ماما ها تازه شده بودم دوسانت ساعت ۱۰ ونیم بود که حس کردم سرویس بهداشتی لازمم و داد زدم که ماما بیاد و گلاب به روتون حس کردم ادرار شدید دارم تا ماما اومد گفتم اینقدر دیر اومدین که من خرابکاری کردم ماما گفت اجازه بده معاینه کنم همین که معاینه کرد گفت خانم کیسه آبت پاره شده و بعد معاینه ریزش بدتر شد
مامان فاطمه 🩷 مامان فاطمه 🩷 ۹ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی ۲
یه ربع بعد ماما اومد گفت دراز بکش یه کم استراحت کن چند دقیقه بعد بریم تو وان دردت کمتر میشه فکر کنم قبل رفتن بهم آمپول فشار زد یه ربع نشد که به شوهرم گفتم ماما صدا کن زودتر بریم تو وان نمیتونم طاقت بیارم فکر میکردم آب گرم خیلی دردم کمتر کنه رفتم تو وان ولی به نظرم رو من که فایده نداشت ماما هم همزمان گاز میزد تو دهنم که اونم فایده نداشت دردم شده بود هر ۱ دقیقه یه بار ماما دوباره معاینه کرد گفت پنج سانت شدی دیگه اونجا شاکی شدم که من الان که پنج سانتم دارم از درد میمیرم چجوری پنج سانت دیگه تحمل کنم
دیه دراز کشیدم و دردم فاصله هاش کمتر میشد و شدید تر تا اون موقع اصلا داد نزده بودم همش دندونام فشار میدادم😅ولی دیگه درد یه جوری شده بود که انگار فقط با داد زدن آروم میشد منم دیگه با هر درد داد میزدم دیگه به التماس افتادم که یا منو ببرید سزارین یا خودتون بچه رو بیارید بیرون من خلاص بشم بنده خدا شوهرمم این رفتارای منو میدید بیشتر میترسید دیگه ماما اومد گفت یه خورده بیا رو توپ بالا پایین کن بهتر میشی الان شدی هفت هشت سانت دکترت هم الان دیگه میرسه
توپ هم فایده نداشت هر چی بالا پایین کردم انگار نه انگار دیگه به یه جایی رسید که حالت دستشویی داشتم ماما گفت زور نزن تا دکتر بیاد دیگه داره بچه به دنیا میاد دکتر اومد حدودا ساعت یازده بود معاینه کرد و گفت دیگه برو تو تخت زایمان
مامان کوهیار🫀🦣🧸 مامان کوهیار🫀🦣🧸 ۲ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی
پارت یازده🐈‍⬛🦒🦙
دیگه از ساعت ۱۱ شروع کردم با ماماهمراه ورزش کردم زمانی که درد نداشتم یه حرکت میزدم زمانی هم که درد داشتم اسکات میزدم یه نیم ساعتی گذشت اومدن با دستکش خونی از اتاق بغلی برای معاینه من مامانم گفت نمیزارم معاینه اش کنید باید دستکش رو عوض کنی دکتره هم مجبور شد دستکش رو عوض کنه بعدش معاینه کردن گفتن شدی ۵ سانت برای منی که یک روز کامل طول می‌کشید تا یک سانت بیشتر باز بشم این حرف واقعا امید بود
دیگه سریع تا رفتن من بلند شدم با انرژی شروع کردم اسکات زدن دیدم ماما همراهم رفت برام توپ بیاره که مامای شیفت با ناراحتی و یه حالت طلب کارانه بهم گفت مگه من بهت شماره ندادم چرا این خانمه شده ماما همراهت منم نگاهش کردم چیزی نگفتم اونم دیگه رفت بیرون ماماهمراهم توپ رو آورد دیگه روی توپ ورزش میکردم ماما گفت تا ۷ سانت اینجوری ورزش میکنی بعدش روی تخت حالت سجده رو انجام میدی منم خیلی پر توان ورزش میکردم (با اینکه خیلی بی جون بودم ولی میخواستم هر جور شده ورزشمو انجام بدم) ماما همراه همش بهم ابمیوه میداد و کمرمو ماساژ میداد دوباره مامای شیفت اومد بهم گفت بی حسی اپیدورال نمیخوای منم از امپول توی کمر وحشت داشتم گفتم اصلا نمیخوام مامانم با اشاره بهم میگفت نه نزن (از عوارض بعدش میترسید) یهو ماما شیفت برگشت به مامانم گفت فکر نکن من نمی‌فهمم تو نمیزاری بی حسی بزنه
خیلی دوست داری زجر کشیدن دخترتو ببینی
خلاصه دیگه ساعت ۱۲ شد دوباره اومدن برای معاینه گفت شدی ۶ سانت خیلی خوبه به ورزش ادامه بده
مامان آقا حسین مامان آقا حسین ۱۲ ماهگی
پارت ۳ ساعت ۸ شب کیسه آبم پاره شد و ۸ و ربع رسیدم بیمارستان بستری شدم و ماما همراه گرفتم ماما همراهم ساعت ۹ اومد بالاسرم معاینه ام کرد گفت از الان به بعد یه جوری معاینه ات میکنم که درد بگیره کمکت کنم زودتر باز بشی یعنی در اصل میخواست پاره ام کنه آنقدر درد داشت دستش رو می‌برد تا آرنج تو میچرخوند خیلی بد بود بهش فکر میکنم چهارستون بدنم میلرزه🫠
خلاصه ساعت ۱۲ یکم دردام زیاد شد اومدن معاینه ام کردن گفتن ۳ سانتی گفتم خب پس اینجوری پیش بره ۴ صبح زایمان کردم ماما هم گفت فعلا استراحت کن ساعت ۲ میام ورزشا دو شروع کنیم باید ۴ سانت بشی این رفت خوابید من موندم و دردهایی که هر لحظه بیشتر میشد تا ساعت ۳ نیومد من ۳ دردام خیلی زیاد شده بود ماما شیفت اومد بالاسرم معاینه کرد گفت چهارسانتی دیگه خیلی خوشحال شده بودم چون شنیده بودم از ۴ سانت تا ۱۰ سانت زود میگذره ماما همراهم زحمت کشید از خواب پاشد اومد بالا سرم معاینه کرد گفت نه هنوز ۳ سانتی ولی خوبه پیشرفت میکنی ولی من چون امیدوار شده بودم و دردام زیاد بود این رو که شنیدم گفت هنوز ۳ سانتی خالی کردم زدم زیر گریه گفتم تروخدا من نمیتونم من رو ببرید سزارین مامانم اومد یه لحظه پیشم گفتم مامان تروخدا برو بگو شوهرم بیاد رضایت بده من برم سزارین ولی ماما همراهم گفت نه داری خوب پیش میری کم نیار (خب تو چرا من رو سرد میکنی 😐)
بعد جالب اینجا بود ماما شیفت ازش پرسیده بود بنظرت ساعت چند زایمان میکنه این برگشت گفت میره پایین منظورش این بود که کارم به سزارین میکشه دوباره باز یکم امیدوار شده بودم این رو شنیدم دوباره حالم بد شد التماس کردم گفتم من رو ببر سزارین نزار دوتا درد بکشم به من می‌گفت نه خوب داری میری نا امید نشو نمیدونم چرا دو رو حرف میزد
مامان کوهیار🫀🦣🧸 مامان کوهیار🫀🦣🧸 ۲ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی
پارت پنج🍶🍫🍯

دیگه ماما ازم ان اس تی گرفت و شیفتش تموم شد رفت دیگه بعد کلی استرس گفتم یه نفس راحت بکشم که دیدم مامای شیفت جدید اومد خیلی بداخلاق معاینه کرد و دوباره دستگاه ان اس تی رو آورد که نوار بگیره😐🥲
مامانم بهش گفت الان تازه نوار گرفتن گفت من کاری به کسی ندارم و کار خودمو میکنم الان شیفت منه و من باید خودم نوار بگیرم خلاصه همین که نوار رو گذاشت صدای بوق دستگاه بلند شد و ضربان قلب بچه هم خیلی تند میزد ماما بهم گفت چیزی خوردی گفتم آره اخه تازه شام و بعدش آبمیوه خورده بودم گفت پس بلند شو برو سرویس منم رفتم سرویس و اومدم خوابیدم دوباره همین که نوار رو وصل کرد باز اونجوری شد ماما گفت چرا کامل تخلیه نکردی دستشویی تو گفتم چرا کامل تخلیه شده و دیگه دستشویی ندارم ولی ماما اصرار داشت که من کامل تخلیه نشدم یهو رفت بیرون و دیدم اومد داخل اتاق میخواست بهم سوند بزنه من هر چی خواهش کردم از سوند میترسم برام نزاره و هر هرچی میگفتم مثانه ام خالیه باور نمی‌کرد و بزور برام سوند رو گذاشت خیلی دردم اومد چون خودمم جمع کرده بودم بیشتر درد داشت ولی خب به هر حال چیزی داخل کیسه سوند نیومد چون واقعا مثانه ام خالی بود دیدم یهو ماما رفت بیرون و با یه دکتر خیلی بد اخلاق اومد داخل ( همین دکتر که میگم یه خانمه اتاق بغلی بود داشت بچش بدنیا میومد جیغ زد این دکتر هم سیلی زد توی گوشش بهش گفت داد نزن زور بزن)🥲
بعد من تا دکتر رو دیدم رنگم پرید مامانم ترس توی وجوده منو فهمید به دکتره گفت برای چکاری اومد دکتره گفت اومدم کیسه ابشو بزنم
مامان ایلماه مامان ایلماه ۴ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۲

ساعت ۷ عصر دیگه بستریم کردن سرم بهم وصل کردن همون لحظه اولی که ماما معاینم کرد کیسه آبم ترکید و اون لحظه بود که دیگه دردام شروع شد
یه نیم ساعتی رو تخت بودم و درد هارو با تنفس کنترل می کردم بعدش ماما اومد گفت اگه رو تخت خسته شدی بیا پایین راه برو منم رفتم پایین که راه برم ولی درد بیش از حد زیاد بود
هر نیم ساعت یه بار ماما معاینه می کرد و می گفت که چقد باز شدم
معاینه سوم گفت ۶ سانتی

سرویس بهداشتی رفتم اون جا و آب گرم رو باز می کردم رو کمرم تا دردام کمتر بشه
۷ سانت که شدم گاز انتونوکس رو آوردن و با گاز تقریباً نود درصد دردم کمتر شد
تا ساعت ۱۰‌طول کشید تا فول بشم
از ساعت ده تا ۱ و نیم فقط زور میزدم تا سر بچه بیاد پایین
اینم بگم که ماما خیلی کمکم کرد و مهربون بود ساعت ۱ و نیم بود که دیگه بچه سرش کامل اومد اون موقع بود که برش زدن و بچه سرش اومد بیرون همون لحظه تمام دردها از بین رفت بچمو گذاشتن رو شکمم چند دقیقه ای رو شکمم بود و من فقط تو شوک بودم که بلاخره تونستم به دنیا بیارمش اخه همش فکر می کردم من توان زایمان طبیعی رو ندارم و هر لحظه ممکنه بگن باید بره سزارین بشه

تا ساعت ۴ تو بخش زایمان بودم بعد اون منتقل شدم بخش اون موقع همش فقط خدارو شکر می کردم که بچمو صحیح و سالم بهم داد
مامان رقیه مامان رقیه ۲ ماهگی
بعد یک ماه اومدم تجربه زایمان سزارینم رو بذارم.
پارت یک
من قرار بود طبیعی زایمان کنم 38 هفته بودم دکترم گفت هفته دیگه بیا که تا اوضاع آرومه زایمانت انجام بشه ، هفته بعدش بدون هیچ دردی خیلی شیک و مجلسی پاشدم رفتم برای زایمان. دکترم معاینه کرد یک سانت دهانه رحمم باز بود و ولی گفت نرمه دیگه کارامو انجام دادن و ساعت 8/30 بستریم کرد بهم سرم و آمپول فشار زدن، یک ساعت گذشت و من هنوز دردی نداشتم دوز آمپول رو بیشتر کردن و من کمردردم داشت زیاد میشد ، ساعت 10/30 بود دکتر معاینه کرد دوسانت بودم ولی دردام اذیتم میکرد معاینه هم میکردن برام ناخوشایند بود ، دیگه ماما اومد کیسه آبمو زد ترکید گفت سه سانت شدی ، از اینجا به بعد واسه من خیلی دردناک بود( بدن با بدن فرق میکنه از زایمان طبیعی نترسید من دوستم تا ۴ سانت درد نداشت)دیگ اشکم داشت در میومد ماما توپ آورد گفت روش بپر ولی من آنقدر درد داشتم حس خوبی هم نداشتم اصلا نمیتونستم ، دکترم ساعت حدود ۱۱/۱۵ بود معاینه کرد دوباره گفت دهانه رحمت داره متورم میشه و پیشرفتت هم خوب نبوده باید سزارین بشی ولی مامای بیمارستان نمیذاشت می‌گفت نه قدش بلنده باید طبیعی بشه حیفه 😑ادامه پارت بعدی