خیلی وقته میخوام تجربه زایمانم رو بذارم ولی خب وقت نشد.
تجربه زایمان پارت اول
من یه پسر ۸ ساله و نیمه دارم.تجربه زایمان اولم خیلی ترسناک بود.من کلا از عمل و سز میترسم تصمیمم این بود که طبیعی زایمان کنم.سر پسرم همه کلاس های آمادگی زایمان رو رفتم.پیاده روی هم کردم.پسرم ۴۱ هفته کامل شد بازم نمی‌خواست بیاد دکتر توی مطب معاینه کرد که اگه دهانه رحمم باز نشده منو بفرسته با نامه برای بستری بیمارستان. خلاصه معاینه کرد دید یه سانت باز شده.بهم گفت یکم همکاری کن تحمل کن بفرستم الان برای زایمان.من توی ذهنم فکر داشتم میکردم به حرفش که چی گفته که دکتر کیسه آبم رو خودش ترکوند.یه درد خیلی شدیدی توی بدنم پیچید و اب گرم ریخت ازم بیرون من جیغ زدم.بیچاره مامانم بیرون نشسته بود حسابی ترسید.
خلاصه ساعت نزدیک ۷ بود که منو فرستاد بیمارستان.همسرم هم اومد رفتیم بیمارستان. ماما ازم پرسید درد داری؟ گفتم نه دکتر کیسه آبم رو پاره کرد.گفت نزدیک تعویض شیفته باید صبر کنی.من با اون حس کثیفی که هی ازم اب گرم می‌ریخت بیرون صبر کردم.خیلیییی استرس داشتم و میترسیدم.خلاصه ۷.۴۵ بستری شدم تا ۱۰ شب اصلا درد نداشتم.کم کادرهای خیلی کم جون شروع شد.با اینکه بیمارستان دولتی بود ولی واقعا کادر و ماما ها باحوصله و مهربون بودن.تنها توی اتاق درحال درد کشیدن بودم.از ۱۲ شب دردام زیاد شد.همسرم و مامانم و دخترخالم بیرون چشم انتظار بودن.انقدر روند پیشرفتم کند بود به مامانم اینا گفتن احتمالا تا صب زایمان میکنم.مامانم و دخترخالم رفتن خونه دخترخالم اما همسرم بیرون در موند.دردای خیلیییی زیادی داشتم از ۱۲ شب دردم شدید شد تا ۶.۱۰ صبح زایمان کردم با کلیبیی بخیه.پسرم ۴۱۱۰ بود😅😅

۳ پاسخ

ماشالا خدا حفظش کنه گل پسری رو..😍😍

وزنش برای طبیعی خیلی زیاد بود دختر

الهی با دل خوش

سوال های مرتبط

مامان 🎀آهو جونم🎀 مامان 🎀آهو جونم🎀 ۹ ماهگی
تجربه زایمان من پارت🩷ششم🩷

۶ سانت شدم که بدون اینکه بهم بگه کیسه آب رو ترکوند گفت میخوام ببینم چند سانتی که شده بودم ۶ سانت و من گفتم وای یچی ازم ریخت😂
بعد از اومدن ماما خصوصی فقط اون توی اتاق پیشم بود و همه چی رو چک میکرد گاهی بقیه پرسنل اصلی میومدن برای اینکه ببینن چند سانتم ۷ سانت بودم دکتر اون شیفت اومد بالای سرم و معاینه کرد و گفت ی طرف دهانه رحمش خوب باز نشده ماما همراهم بهش گفت که سر بچه هم بد اومده توی لگن گفت اره و شروع کرد ی کم ور رفتن با دهانه رحمم برای باز کردنش و بعدش هم دکتر و تمام پرسنلی که یکدفعه با دکتر ریخته بود بالا سرم از اتاق خارج شدن باز من موندم و ماما همراهم و کم کم دردام شدت گرفتن چون کل آب دور جنین اومده بود رفته بود
ماماهمراهم بهم گفت هر وقت دردت گرفت پاهاتو جمع کن توی شکمت و سرتو بیار توی سینت و زور بزن تا سر بچه رو بیارم توی لگن و با کمک خدا و ماماهمراه تا هشت سانت سر بچه اومد توی لگن


بارداری.فرزندپروری.سونوگرافی
مامان آیین کوچولوم مامان آیین کوچولوم ۱۲ ماهگی
بالاخره میخوام تجربه زایمانمو باهاتون به اشتراک بزارم
آنقدر بی نتی حوصله ارو سر میبره که رو آوردم به گهواره 🥲😅

پارت اول 👼🏻🍭


پنجشنبه بود خونه مامانم بودم (عکسم برای همون روزه) بعد ازظهر با مامانم میخواستیم بریم بیرون آخرین کارای قبل زایمانم انجام بدم یکم خرید داشتم خلاصه ما رفتیم تو خیابون بودم دردام شروع شد خیلی شدید نبود ولی با همه ی دردایی که داشتم فرق داشت آمدیم خونه من هی گفتم خوب میشه نشد شب بودبعد از شام ترشحاتم شدید شد به مامانم گفتم گفت برو بیمارستان معاینه شو منم گفتم نه حالا خوبم اگه بد تر شدم میرم هی مامانم گفت من گفتم نه خلاصه آمدیم خونه رفتم دوش گرفتم چای نبات خوردم یکم همسرم کمرمو ماساژ دادم دردم کم شد خوابیدم ساعت ۶ صبح با درد خیلی شدید بیدار شدم داشتم از کمر درد و دلدرد میمردم پنج دیقه یکبار احساس ادرار داشتم هی تو خونه راه میرفتم چای نبات میخوردم آنقدر خودمو سرگرم کردم که ساعت شد ۱۲
ولی برای رفتن به بیمارستان مقاومت داشتم چون همسرم خرید نکرده بود قرار بود بریم خرید هم برای خونه هم همسرم دیگ غذا اینا خوردیم و رفتیم خرید با درد شدید آنقدر حالم بد بود که تو فروشگاه کلا نشسته بودم نمیتونستم تکون بخورم ولی بازم قصد رفتن به بیمارستان نداشتم خالا بگو چرا! چون فرداش وقت داشتم برم پیش دکترم معاینه کنه اگه دهانه رحمم باز بود برم بیمارستان
خلاصه درد و درد و من هی مقاومت آنقدر دردام زیاد بود مدام هم با همسرم دعوا میکردم از بی حوصلگی ..

ادامه اشو تو پارت بعد میزارم 🫶🏻
مرسی که خوندید
شماهم دوست داشتید تجربه هاتون و بگید ما بخونیم 🩵
مامان مهوا ( کنجد من) مامان مهوا ( کنجد من) ۳ ماهگی
تجربه زایمان پارت چهارم
توی راه تا برسیم بیمارستان واقعا درد زیادی داشتم یاد آدمایی افتادم که بهم گفتن برامون دعا کن.یکی یکی اسمشون رو گفتم بعضی هارو بخاطر شدت دردم با داد میگفتم که خدا کمکشون کنه.به همسرم گفتم همه رو گفتم؟ کسی جا نمونده؟ میگفت بابا تو درد داری ولش کن.میگفتم نه یه سری بهم گفتن دعا کن برای ما نمیتونم قولمو نگه ندارم.
خلاصه سریع بهم کاور داد پوشیدم و با ویلچر به اتاق زایمان منتقل کرد.دم صبح بود و خلوت و فقط دوتا ماما توی شیفت شب بودن.ماما همراهم همیشه میگفت خدا کنه وم صبح و نصف شبی بری بیمارستان چون خلوته و دانشجوها نیستن هی بخوان برای یاد گرفتن معاینه کنن.خداروشکر همینم شد.
انقدرررر اتاق زایمان مجهز بود و تمیز که نگم واقعا.من تصمیم گرفتم برم بیمارستان دولتی و توی شهر ما بیمارستان دولتی میشه بیمارستان دکتر پیروز.
خلاصه تا منو روی تخت جابه جا کردم و ماما همراهم رسید دیگه دردام خیلی شدید بود.ماما اصلی گفت کله بچه رو میبینم فول شدی.سریع لباس پوشید و دستش زد و اماده گرفتن بچه شد.انقدر دردام تند و تیز بودن که نفسم بند داشت میومد.ماما همراهم دستم رو گرفت و حواسم رو پرت میکرد و ازم میخوام مرتب نفس بکشم.ازم خواستن زور بزنم مرتب منن همینکار کردم دو تا زور و جیغ بلند کشیدم و بلعخره دخترم به دنیا اومد. ساعت ۴.۳۰ رسیدم بیمارستان و بستری شدم و دخترم ۵.۱۵ بدنیا اومد.باورم نمیشد توی ۴۵ دقیقه زایمان کردم.فقط دوتا بخیه خوردم چون دخترم ۳۱۶۰ ورنش بود خداروشکر راحتتر بود
مامان دلوین کوچولو ❤️ مامان دلوین کوچولو ❤️ ۱۶ ماهگی
خب بریم تجربه یه مامان اولی رو بخونیم☺️
درست آخرای فروردین بود که کم کم درد اومد سراغم تقریباً یک هفته مونده بود که 35هفته تموم بشه یه شب که خوابیده بودم یهو توی خواب دردم گرفت همسرم رو بیدار کردم گفتم درد دارم همسرم بهم گفت صبح میریم زایشگاه 😐😅اون شب من تا صبح نتونستم بخواب تاصبح زود من و همسرم و دوتا خواهراش رفتیم زایشگاه بهم گفتن ماه درده دورباره برگشتیم خونه ولی بازم خیلی درد داشتم شب منو مامانم و مادر شوهرم و بابام رفتیم پیش یه دایه محلی شکمم رو با روغن مالید گفت پای بچت گیر کرده داخل لگنت اومدیم خونه چند روزی دیگه درد نداشتم تا اینکه 3اردیبهشت بود رفتم خونه مامانم اونجا بمونم چند روزی تمام وسایل دخترم رو هم بردم اونجا تا اینکه نصف شب بود دردام دوباره شروع شد مامانم زنگ به همسرم اومد دوباره با خواهر شوهرم و مادرم و همسرم رفتیم زایشگاه اونجا معاینه کردن گفتن 1سانت باز شدی برو داخل حیاط بیمارستان دور بزن و کیک آبمیوه بخور تقریباً بعد یک ساعت صدام زدن رفتم داخل منو بستری کردن یک روز کامل داخل زایشگاه بودم همه زایمان میکردن فقط من مونده بودم اونجا بهم سرم زدن و سوزن ریه منو بردن بخش
این داستان ادامه دارد.....😅
مامان مهوا ( کنجد من) مامان مهوا ( کنجد من) ۳ ماهگی
تجربه زایمان پارت سوم:
به ماما همراهم گفتم من زایمان سختی داشتم توی تجربه اولم.واقعا نمیخوام اونقدر طول بکشه تا بچم اونقدر تپل بشه که نتونم زایمان کنم.
ماما گفت نگران نباش بچه دوم راحتتره.منم توکل کردم به خدا
هنش بهش میگفتم من اگه یه شب نصفه شب حالم بد بشه شما گوشیتون رو جواب میدید میگفت اره.
خلاصه یه هفته بعد از چهلم پدر شوهرم بود.ماما هر روز حالم رو می‌پرسید.گفت پسفردا( یکشنبه۳ خرداد ) بیا مطب ببینم چیکار میتونم بکنم.گفتم میخواید معاینه تحریکی کنید گفت نه معاینه تحریکی دهانه رحمت رو اذیت میکنه.گفتم تولد همسرم ۳ خرداد ای کاش میشد دخترم همون روز به دنیا بیاد.گفت فردا بیا پس.جمعه ناهار کلی مهمون داشتم.خانواده همسرم بودن.چندین ماه بود ساعت ۴ یا ۵ صبح بلند میشدم سرویس بهداشتی میرفتم بعدش هم گرسنم میشدم.اون شب )جمعه( همون ساعت ۳ ۴ صبح بیدار شدم.البته با یه درد نصفه نیمه.یه چیز سفت به زیر شکمم فشار‌‌ می‌آورد و یه درد تیزی توی بدنم پیچید و حس کروم کردم کیسه آبم پاره شد.سریع بلند شدم توی دستشویی دیدم اره رگه های خونی هم داره فهمیدم زایمان نزدیکه.سریع به مامام‌زنگ‌زدم
ساعت ۳.۴۵ صبح دردم توی خواب شروع شد.پسرم رو سر راه بردیم خونه مامانم اما انقدر دردم زیاد بود که وقتی میگرفت نمیتونستم نفس بکشم.میشه گفت بیشترین درد توی ماشین تحمل کردم.وقتی رسیدم بلوک زایمان ماما شیفت فقط سعی کرد یه آنژیو کت وصل کنه برام.اول که رسیدم معاینه کرد گفت بیشتر از ۴ سانت باز شده.تا آنژیو کت رو وصل کردم من درد ام شدید تر شد دوباره معاینه کرد گفت ۷ سانته.من خیلی خوشحال بودم اون بین توی اون همه درد که زود داره پیش میره.اما واقعا وقتی می‌گرفت وحشتناک دردش
مامان مهیار مامان مهیار ۱ سالگی
زایمان طبیعی - پارت 1

37 هفته بودم و هیچ علائمی از زایمان نداشتم. مثل هر هفته رفتم پیش دکترم برای چکاپ و اون گفت هفته بعد بیا تا معاینه لگنی برات انجام بدم.
38 هفته، رفتم مطب و دکتر اونجا نبود، گفت برید بیمارستان، شیفته. رفتیم بیمارستان و بخش لیبر نوار قلب گرفت و همه چیز خوب بود. تلفنی برای دکترم توضیح دادن و اون تایید کرد. چون برای معاینه استرس داشتم و آنقدر همه بد گفته بودن، میترسیدم، حرفی از معاینه نزدم و برگشتم خونه.
38 هفته و 3 روز بودم، بچه از صبح تکون نمی‌خورد. شیرینی خورده بودم و دراز کشیده بودم بازم خبری نبود. تا بعد ظهر صبر کردم و بازم تکون نمی‌خورد.
به شوهرم گفتم، سریع با مادرش تماس گرفت و منم یه دوش سریع گرفتم و شیو کردم و رفتیم بیمارستان.
اونجا سونو هام رو دید و نوار قلب ازم گرفت. 5 تا حرکت داشت و گفت خوبه طبیعیه. اما خودم راضی نبودم. نسبت به قبل خیلی آروم بود. اونجا گفت دراز بکش معاینه‌ات کنم. من یهو گرخیدم 😅 لحظه آیی که ازش فرار میکردم سر رسید.
پرستار خیلی خیلی مهربون بود. ازم پرسید تا حالا معاینه شدی، گفتم نه. گفت خب شلوارت رو در بیار، یه پات رو کامل بده بیرون و دراز بکش.
انجام دادم اما از خجالت داشتم میمردم و همش پام رو جمع میکردم. اومد نشست روبروم و پاهام و باز کرد و دستش و کرد تو. دو تا نکته برا کسایی که تا حالا معاینه نشدن:
اول اینکه اصلا خجالت نداره. من فکر میکردم همش میخواد نگاه کنه، اما اصلا نگاهش به سمت دیگه بود و فقط دستش و برد، اونم در حد چند ثانیه. آنقدر حرفه‌ایی برخورد کرد، اصلا احساس معذب بودن به من دست نداد.
دوم دردش. خیلی خیلی کم بود. کاملا قابل تحمل بود. از درد رابطه داشتن با شوهر هم کمتر بود. اصلا نگران نباشید.
ادامه دارد...
مامان 🎀آهو جونم🎀 مامان 🎀آهو جونم🎀 ۹ ماهگی
مامان نیکان مامان نیکان ۱۶ ماهگی
پارت ۲
#تجربه زایمان

بستری شدم انقدر استرس داشتم داشتم میکردم کل تنم شده بود یخ عرق سرد رنگ روم پریده بود فقط فقط داشتم گریه میکردم ن ماماهمراهی نه مامانم هیچ کسی کنارم نبود تک تنها بودم 🥲🥲
ساعت ۱۰ کیسه آبم پاره کردن ساعت ساعت ۱۱ هم سرم فشار
اولش خوب بود ولی کم کم لامصب اون فشاری که به دهانه رحمم وارد میکرد داشتم میمردم مرگ با چشمای خودم دیدم😭😭😭خیلی سخت بود خیلییییییییی فقط داشتم گریه میکردم و جیغ میکشیدم کل بیمارستان گذاشته بودم رو سرم پرستارا التماس میکردم
میکفتم تروخدا بگید دکتر بیاد اومد معاینه دید خوب دارم پیش میرم
توپ گذاشت گفت دردت کم شد آروم باش دردت تند شد بپر روش از شدت دردم یجوری محکم میپریدم روش سرم میخورذ سقف
اون لحظه جیگرم برای مامانم سوخت 😭😭😭😭😭😭منتظر نشسته بودن بیرون دلش پیش من بود
زنگ زد اون لحظه صدامو شدید کلی گریه کرد وای چقدر سخت بود 😭😭😭😭😭
اومد معاینه حالت سجده نشستم وای ازین پوزیشن چقدر سخت بود
اومد بهم گفت همینجوری پیش بری ۱۲‌ونیم زایمان میکنی