تجربه زایمان پارت سوم:
به ماما همراهم گفتم من زایمان سختی داشتم توی تجربه اولم.واقعا نمیخوام اونقدر طول بکشه تا بچم اونقدر تپل بشه که نتونم زایمان کنم.
ماما گفت نگران نباش بچه دوم راحتتره.منم توکل کردم به خدا
هنش بهش میگفتم من اگه یه شب نصفه شب حالم بد بشه شما گوشیتون رو جواب میدید میگفت اره.
خلاصه یه هفته بعد از چهلم پدر شوهرم بود.ماما هر روز حالم رو می‌پرسید.گفت پسفردا( یکشنبه۳ خرداد ) بیا مطب ببینم چیکار میتونم بکنم.گفتم میخواید معاینه تحریکی کنید گفت نه معاینه تحریکی دهانه رحمت رو اذیت میکنه.گفتم تولد همسرم ۳ خرداد ای کاش میشد دخترم همون روز به دنیا بیاد.گفت فردا بیا پس.جمعه ناهار کلی مهمون داشتم.خانواده همسرم بودن.چندین ماه بود ساعت ۴ یا ۵ صبح بلند میشدم سرویس بهداشتی میرفتم بعدش هم گرسنم میشدم.اون شب )جمعه( همون ساعت ۳ ۴ صبح بیدار شدم.البته با یه درد نصفه نیمه.یه چیز سفت به زیر شکمم فشار‌‌ می‌آورد و یه درد تیزی توی بدنم پیچید و حس کروم کردم کیسه آبم پاره شد.سریع بلند شدم توی دستشویی دیدم اره رگه های خونی هم داره فهمیدم زایمان نزدیکه.سریع به مامام‌زنگ‌زدم
ساعت ۳.۴۵ صبح دردم توی خواب شروع شد.پسرم رو سر راه بردیم خونه مامانم اما انقدر دردم زیاد بود که وقتی میگرفت نمیتونستم نفس بکشم.میشه گفت بیشترین درد توی ماشین تحمل کردم.وقتی رسیدم بلوک زایمان ماما شیفت فقط سعی کرد یه آنژیو کت وصل کنه برام.اول که رسیدم معاینه کرد گفت بیشتر از ۴ سانت باز شده.تا آنژیو کت رو وصل کردم من درد ام شدید تر شد دوباره معاینه کرد گفت ۷ سانته.من خیلی خوشحال بودم اون بین توی اون همه درد که زود داره پیش میره.اما واقعا وقتی می‌گرفت وحشتناک دردش

۴ پاسخ

عزیزم 🥹
خدا برات نگه داره بچه هاتو

خداروشکر زایمان دومت راحت تر بود 🥰

انگار منو تعریف میکنی.دقیقا روزی ک رفتم با ماما قرارداد ببندم.گفتم من زایمان اپلم انقد درد کشیدم و تایم طولانی زایشگاه بودم تجربه بدی از زایمان و حتی بعد زایمان تا دوماه بخاطر بخیه‌ها اذیت بودم.نمیخوام اینسری اینارو تجربه کنم هرکمکی از دست برمیاد انجام بده برام.و خداروشکر همون شد ک خواستم کمتر ۲ساعت زایمان کردم

امیدوارم تا ته این زایمانت خوب باشه دوست دارم طبیعی بیارم

پارت دو کو پس

سوال های مرتبط

مامان مهوا ( کنجد من) مامان مهوا ( کنجد من) ۳ ماهگی
خیلی وقته میخوام تجربه زایمانم رو بذارم ولی خب وقت نشد.
تجربه زایمان پارت اول
من یه پسر ۸ ساله و نیمه دارم.تجربه زایمان اولم خیلی ترسناک بود.من کلا از عمل و سز میترسم تصمیمم این بود که طبیعی زایمان کنم.سر پسرم همه کلاس های آمادگی زایمان رو رفتم.پیاده روی هم کردم.پسرم ۴۱ هفته کامل شد بازم نمی‌خواست بیاد دکتر توی مطب معاینه کرد که اگه دهانه رحمم باز نشده منو بفرسته با نامه برای بستری بیمارستان. خلاصه معاینه کرد دید یه سانت باز شده.بهم گفت یکم همکاری کن تحمل کن بفرستم الان برای زایمان.من توی ذهنم فکر داشتم میکردم به حرفش که چی گفته که دکتر کیسه آبم رو خودش ترکوند.یه درد خیلی شدیدی توی بدنم پیچید و اب گرم ریخت ازم بیرون من جیغ زدم.بیچاره مامانم بیرون نشسته بود حسابی ترسید.
خلاصه ساعت نزدیک ۷ بود که منو فرستاد بیمارستان.همسرم هم اومد رفتیم بیمارستان. ماما ازم پرسید درد داری؟ گفتم نه دکتر کیسه آبم رو پاره کرد.گفت نزدیک تعویض شیفته باید صبر کنی.من با اون حس کثیفی که هی ازم اب گرم می‌ریخت بیرون صبر کردم.خیلیییی استرس داشتم و میترسیدم.خلاصه ۷.۴۵ بستری شدم تا ۱۰ شب اصلا درد نداشتم.کم کادرهای خیلی کم جون شروع شد.با اینکه بیمارستان دولتی بود ولی واقعا کادر و ماما ها باحوصله و مهربون بودن.تنها توی اتاق درحال درد کشیدن بودم.از ۱۲ شب دردام زیاد شد.همسرم و مامانم و دخترخالم بیرون چشم انتظار بودن.انقدر روند پیشرفتم کند بود به مامانم اینا گفتن احتمالا تا صب زایمان میکنم.مامانم و دخترخالم رفتن خونه دخترخالم اما همسرم بیرون در موند.دردای خیلیییی زیادی داشتم از ۱۲ شب دردم شدید شد تا ۶.۱۰ صبح زایمان کردم با کلیبیی بخیه.پسرم ۴۱۱۰ بود😅😅
مامان 🎀آهو جونم🎀 مامان 🎀آهو جونم🎀 ۹ ماهگی
تجربه زایمان من پارت🩷ششم🩷

۶ سانت شدم که بدون اینکه بهم بگه کیسه آب رو ترکوند گفت میخوام ببینم چند سانتی که شده بودم ۶ سانت و من گفتم وای یچی ازم ریخت😂
بعد از اومدن ماما خصوصی فقط اون توی اتاق پیشم بود و همه چی رو چک میکرد گاهی بقیه پرسنل اصلی میومدن برای اینکه ببینن چند سانتم ۷ سانت بودم دکتر اون شیفت اومد بالای سرم و معاینه کرد و گفت ی طرف دهانه رحمش خوب باز نشده ماما همراهم بهش گفت که سر بچه هم بد اومده توی لگن گفت اره و شروع کرد ی کم ور رفتن با دهانه رحمم برای باز کردنش و بعدش هم دکتر و تمام پرسنلی که یکدفعه با دکتر ریخته بود بالا سرم از اتاق خارج شدن باز من موندم و ماما همراهم و کم کم دردام شدت گرفتن چون کل آب دور جنین اومده بود رفته بود
ماماهمراهم بهم گفت هر وقت دردت گرفت پاهاتو جمع کن توی شکمت و سرتو بیار توی سینت و زور بزن تا سر بچه رو بیارم توی لگن و با کمک خدا و ماماهمراه تا هشت سانت سر بچه اومد توی لگن


بارداری.فرزندپروری.سونوگرافی
مامان 🎀آهو جونم🎀 مامان 🎀آهو جونم🎀 ۹ ماهگی
بلاخره منم تصمیم گرفتم تجربه زایمانم رو بزارم بعد از دوماه😀تجربه زایمان من پارت🩷 یک🩷

زایمان من زایمان طبیعی بود که در ۳۹ هفته و چهار روز زایمان کردم

خوب حالا میریم سراغ تجربه زایمان من من از هفته ۳۰ به بعد هر هفته سونو می‌دادم برای چک وضعیت جنین چون می‌خواستم ببینم حالش چطوره کلاً
تا ۳۷ هفته و ۶ روز من یه جورایی می‌شد گفت که استراحت مطلق بودم چون فقط یه کار کوچیک می‌کردم و غذا می‌خوردم و همین خونه بابام بودم و زیاد تحرکی نداشتم ۳۷ هفته و ۶ روز رفتم پیش دکترم گفتم که می‌خوام معاینه لگنی بشم ببینم لگنم مناسب زایمان طبیعی هست یا نه و دکترم معاینه لگنی انجام داد و گفت که مناسب هست و دهانه رحمت یک سانت بازه و من از ۳۸ هفته دقیق شروع کردم به تحرک ورزش پیاده‌روی‌های طولانی مدت و سنگین ورزش‌هایی که بهداشت بهم گفته بود همشو توی خونه انجام می‌دادم پله میرفتم و .....
آخرین سونوایی هم که رفتم همون ۳۷ هفته و ۶ روز بودم که که آب دور جنین ۱۴ بود من هفته ۳۹ دقیق صبح ساعت پنج از خواب بیدار شدم رفتم سرویس و وقتی اومدم بخوابم گفتم بزار برم ی لقمه غذا بخورم گشنه نمونم رفتم و داشتم گردو عسل آماده میکردم که بخورم یکدفع حالم بد شد بالا آوردم درحدی یکدفعه ای بود نتونستم خودمو به روشویی برسونم و توی سطل زباله آشپزخانه بالا آوردم و خیلی حالم بد بود تا صبح روز بعداز همون صبح هربار که میرفتم سرویس و خودمو میشستم ی حس لیزی اون قسمت ناحیه خصوصی داشتم و هرچی میشستم بازم لیز بود نگو کیسه آبم پاره شده
مامان دلوین کوچولو ❤️ مامان دلوین کوچولو ❤️ ۱۶ ماهگی
خب بریم تجربه یه مامان اولی رو بخونیم☺️
درست آخرای فروردین بود که کم کم درد اومد سراغم تقریباً یک هفته مونده بود که 35هفته تموم بشه یه شب که خوابیده بودم یهو توی خواب دردم گرفت همسرم رو بیدار کردم گفتم درد دارم همسرم بهم گفت صبح میریم زایشگاه 😐😅اون شب من تا صبح نتونستم بخواب تاصبح زود من و همسرم و دوتا خواهراش رفتیم زایشگاه بهم گفتن ماه درده دورباره برگشتیم خونه ولی بازم خیلی درد داشتم شب منو مامانم و مادر شوهرم و بابام رفتیم پیش یه دایه محلی شکمم رو با روغن مالید گفت پای بچت گیر کرده داخل لگنت اومدیم خونه چند روزی دیگه درد نداشتم تا اینکه 3اردیبهشت بود رفتم خونه مامانم اونجا بمونم چند روزی تمام وسایل دخترم رو هم بردم اونجا تا اینکه نصف شب بود دردام دوباره شروع شد مامانم زنگ به همسرم اومد دوباره با خواهر شوهرم و مادرم و همسرم رفتیم زایشگاه اونجا معاینه کردن گفتن 1سانت باز شدی برو داخل حیاط بیمارستان دور بزن و کیک آبمیوه بخور تقریباً بعد یک ساعت صدام زدن رفتم داخل منو بستری کردن یک روز کامل داخل زایشگاه بودم همه زایمان میکردن فقط من مونده بودم اونجا بهم سرم زدن و سوزن ریه منو بردن بخش
این داستان ادامه دارد.....😅
مامان زیبای کوچک🎀🤍 مامان زیبای کوچک🎀🤍 ۱۱ ماهگی
پارت ۳
خلاصه ساعت ۲ بعدازظهر دکتر شیفت عوض شد که شانس من یک دکتر خوبی خدا خیرش بده اومد گفت این از دیروز چرا بستریه چرا درد نداره زود بهش امپول فشار تزریق کنید که اونجا بهم امپول فشار زدن بعد امپول ۲۰ دقیقه بعدش دردام کم کم شروع شد شد ساعت ۴ بعدازظهر که دیگه نمیتونستم تحمل کنم هر ۳ دقیقه درد داشتم و کیسه ابم خود به خود پاره شد هی به خودم می پیچیدم از درد زیاد روی تخت طاقت نداشتم هی راه میرفتم بدتر دراز میکشیدم بازم دردم بیشتر میشد معاینه کردن ۵ سانت بودم انقدر درد داشتم همش میرفتم دستشویی فکر میکردم دستشویی دارم ولی خبری نبود و درد امونم رو بریده بود ساعتای ۷ نیم بود که درد میگرفت خود به خود زور میزدم دست خودم نبود فقط زور میزنم هر چی دکتر میومد میگفت زور نزن نفس عمیق بکش خونریزی میکنی خطرناکه دست خودم نبود از درد زیاد زور میزدم که خلاصه از زور زدنای زیاد افتادم به خونریزی که دکتر اومد و پرستارا ریختن بالای سرم و روند زایمان شروع شد
مامان مهوا ( کنجد من) مامان مهوا ( کنجد من) ۳ ماهگی
تجربه زایمان پارت چهارم
توی راه تا برسیم بیمارستان واقعا درد زیادی داشتم یاد آدمایی افتادم که بهم گفتن برامون دعا کن.یکی یکی اسمشون رو گفتم بعضی هارو بخاطر شدت دردم با داد میگفتم که خدا کمکشون کنه.به همسرم گفتم همه رو گفتم؟ کسی جا نمونده؟ میگفت بابا تو درد داری ولش کن.میگفتم نه یه سری بهم گفتن دعا کن برای ما نمیتونم قولمو نگه ندارم.
خلاصه سریع بهم کاور داد پوشیدم و با ویلچر به اتاق زایمان منتقل کرد.دم صبح بود و خلوت و فقط دوتا ماما توی شیفت شب بودن.ماما همراهم همیشه میگفت خدا کنه وم صبح و نصف شبی بری بیمارستان چون خلوته و دانشجوها نیستن هی بخوان برای یاد گرفتن معاینه کنن.خداروشکر همینم شد.
انقدرررر اتاق زایمان مجهز بود و تمیز که نگم واقعا.من تصمیم گرفتم برم بیمارستان دولتی و توی شهر ما بیمارستان دولتی میشه بیمارستان دکتر پیروز.
خلاصه تا منو روی تخت جابه جا کردم و ماما همراهم رسید دیگه دردام خیلی شدید بود.ماما اصلی گفت کله بچه رو میبینم فول شدی.سریع لباس پوشید و دستش زد و اماده گرفتن بچه شد.انقدر دردام تند و تیز بودن که نفسم بند داشت میومد.ماما همراهم دستم رو گرفت و حواسم رو پرت میکرد و ازم میخوام مرتب نفس بکشم.ازم خواستن زور بزنم مرتب منن همینکار کردم دو تا زور و جیغ بلند کشیدم و بلعخره دخترم به دنیا اومد. ساعت ۴.۳۰ رسیدم بیمارستان و بستری شدم و دخترم ۵.۱۵ بدنیا اومد.باورم نمیشد توی ۴۵ دقیقه زایمان کردم.فقط دوتا بخیه خوردم چون دخترم ۳۱۶۰ ورنش بود خداروشکر راحتتر بود
مامان فندق کوچولو مامان فندق کوچولو ۷ ماهگی
میخاستم تجربه خودم رو از زایمان طبیعی با بی دردی اپیدورال بگم امیدوارم مفید باشه .
پرسه زایمانم یکم طولانی میشه بگم چون بدون درد و انقباض با معاینه یک سانت بستری شدم حالا کسی خواست دلیلش بدونه بپرسه میگن براش . ولی خلاصه از اول که مصمم بودم اصلا نمیخام منتهی به ۴ سانت رسیدم اینقدر تا به اون موقع درد کشیده بودم و داد زده بودم که دیگه نمیکشیدم . ۴ سانت هم که شدم خیلی خیلی زیاد شد درد ها به خاطره همین فقط میگفتم بی دردی بزنین راحت بشم . و واقعا هم راحت شدم .
بی دردی که زدم کلا اروم شدم و طولی نکشید که خوابم برد و بعد یه دو ساعتی بیدار شدم و هیچ دردی نداشتم . ماما همراهم گفت پاشو روی تخت حرکات سجده رو برو . همین که شروع کردم و چندتا رفتم دیدم اصلا نمیتونم حرکت کنم و احساس زور زدن ناخدااگاه داره بهم دست میده . دیگه به ماما گفتم اونم معاینه کرد و گفت ۷ سانتی . منم خوشحال شدم و اون احساس زور ادامه داشت دیگه دراز کشیدم و فقط زور دادم تا دکترم سریع خودشو رسوند بهم . کلا فاز اخر زایمان خیلی زود گذشت . من از خواب بیدار شدم فک کنم نیم ساعت بعدش زایمان کردم یعنی تا دکترم اومد دوسه تا زور دادم بچه به دنیا اومد و تمام .
مامان هیراد مامان هیراد ۴ ماهگی
تجربه سخت من از زایمان طبیعی پارت اول1️⃣ بعد از ۳ ماه میخوام بزارم 🤱
۳۱ فروردین من ۴۰ هفته کامل میشدم و ساعت ده صبح رفتم که نوار قلب بچمو گوش بدم چون گفته بودن یا باید درد داشته باشم یا ۴۱ هم تموم کنم بعد بستری میکنن .خلاصه رسیدم اونجا معاینه کرد گفت یک سانت بازی و قرار بود برم اتاق نوار قلب که یهو ماما اونجا اولین قند ماه اول بارداریمو دید که لب مرز بود گفت تو که قند داشتی گفتم نه فقط ماه اول یکم لب مرز بود گفتش نه اینم قند محسوب میشه باید بستری بشی همین الان ....
یه حس خوب و هم حس ترسی برم داشت گفتم باشه فقط بزارید برم وسایلمو از خونه بیارم خونمون نزدیکه ولی نزاشتن هرچی اصرار کردیم خودم و شوهرم گفتن نه نمیشه شوهرت بره وسایلتو بیاره .
خلاصه دیگه لباس دادن پوشیدم و یه اتاق بهم دادن
بعد اومدن یه چی شبیه سوند وصل کردن به واژنم گفتم این چیه گفتن سرم که باید از اونجا وارد بدنت بشه و دردت شروع بشه خلاصه من ساعت ۱۱ صبح بستری شده بودم.بعد سرم کم کم دردام شروع شدن و بعد هی میومدن معاینه که ببینن چند سانت شدم و من همچنان درد شبیه پریودم داشت بیشتر میشد و همش میگفتم یعنی قراره دردام از اینم بیشتر بشه 🤦‍♀️ خلاصه من ساعت ۸ شب بود که تازه ۴ سانت شده بودم و گفتن میتونی به ماما همراهت بگی بیاد بعدشم اومدن کیسه آبم رو پاره کردن. ماما همراهم اومد و اونجا من دیگه دردای شدید داشتم گفت روغن و دستکش آوردی گفتم آره تو کیفه خلاصه شروع کردیم گفت هرموقع درد داشتی بگو که ماساژت بدم هر موقع درد قطع شد ورزش میکنیم ...
مامان ابرا🫀 مامان ابرا🫀 ۸ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت ۳ 🎀
رسیدیم ییمارستان و کارای بستری رو انجام دادیم و ساعت ۲:۳۰ شب بود و چون بیمارستان تازه ساخت بود فکر میکنم فقط من اونجا بودم، خیییلی خوابم میومد ، پرستار اومد سرم زد و دستگاه nst رو وصل کرد و گفت با ماماهمراهت هماهنگ کردیم ساعت ۸ میاد ، تقریبا ساعت ۳ شب بود که یه دردایی داشت میومد نمیزاشت بخوابم فهمیدم دردام داره شروع میشه و پرستاره برام امپول فشار زده بود ولی نمیدونستم چقدر میخواد طول بکشه.😩
ساعت ۸ صبح شد و من دردام شدید شده بود ، ماما همراهم اومد و خیلی پر انرژی بهم خیلی امید داد🥲
چک کرد که ببینه چقدر دهانه رحمم باز شده که با شوک گفت هنوز ۱ سانت و نیمی دختر😟 سر بچه هم بالاس هنوز نیومده پایین ، برام توپ اوورد و گفت رو این بالا پایین شو یه سری ورزش داد انجام بدم هر یک ساعت چک میکرد ولی به سختی شدم دو سانت ، خیلی وحشتناک دردام شروع شده بود.
از هر یه ربع که ۳۰ ثانیه شکمم میگرفت شده بود هر ۲ دیقه ۵۰ ثانیه میگرفت ، صبحونه نخورده بودم و ضعف داشتم ، ماما همراه اومد و بهم خرما میداد با شربت زعفرونی که از قبل گفته بود اماده کنم . اینا نبود من زنده نمیموندم 😶‍🌫️
خیلی تشنم بود یه لیوان یه بار مصرف دستم گرفته بودم همش به ماما همراه میگفتم اب میخوام ، با یه لیوان سیر نمیشدم😣 اینقدر درد داشتم گریه میکردم داد میزدم به ماما همراه التماس میکردم یه چیزی بزنه من اروم شم ، نمیتونستم بشینم هر سری که چک میکرد ببینه چقدر باز شدم زیاد پیشرفت نمیکردم😭 به زور رسیدم به ۴ سانت ، التماس میکردم میگفتم تروخدا منو سزارین کنید بیشتر از این نمیکشم
فرزندپروری رفلاکس شیردهی عکاسی پوشک کولیک بی خوابی زایمان سزارین طبیعی نوزاد بارداری