۲ پاسخ

کاش اصلا وارد تجربه زایمانت نشده بودم
حال روحی ام داغون شد دختر چقدر زجر کشیدی

خدایاااااا تو چقدر درد کشیدی

سوال های مرتبط

مامان زیبای کوچک🎀🤍 مامان زیبای کوچک🎀🤍 ۱۰ ماهگی
مامان دلارا مامان دلارا ۱۵ ماهگی
#تجربه زایمان 🤰🏻👧🏻❤️
پارت ۲

( همیشه بزرگ ترین ترس زندگیم زایمان بود انگار یه غولی بود که نمیتونستم باهاش کنار بیام )
خلاصه شوهرم کارای بستریمو انجام داد و گفت اصلا نگران نیاش اتاق خصوصی واست گرفتم میام پیشت که تنها نباشی و به خانوادمم خبر دادن که ما دیگه باغ نمیایم😅
ساعت ۷ وارد اتاق زایمان شدم روی تخت دراز کشیدم دو تا سرم و چندتا سیم بهم وصل کردن و چون درد نداشتم بعد از نیم ساعت شروع کردن امپول فشار بهم بزنند
گاهی توی اتاق پیاده روی میکردم ماما خصوصی گرفتم که البته کار خاصی واسم انجام نداد تا ساعت ۸ونیم که دردام خیلی شدید شد هر ۵ دقیقه میگرفت و ول میکرد و یکی از ماماها هر نیم ساعت یک بار میومد دستشو تا ته میکرد ببینه چند سانت باز شدم بهش گفتم بسه من دارم اذیت میشم سرم داد کشید گفت مگه نمیدونی زایمان طبیعی چطوریه بچه باید از واژنت بیاد بیرون بعد به خاطر دست من غر میزنی منم دیگه هیچی نگفتم و از درد به خودم میپیچیدم شوهرم خیلی سعی میکرد ماساژم بده باهام حرف میزد حواسمو پرت کنه اما از ساعت ۹ به بعد دیگه نمیتونستم تحمل کنم….میرفتم تو دستشویی میشستم اب داغ رو شکمم بگیرم تا یکم دردم اروم بشه (۵ سانت باز بودم)
تا ساعت ۱۱ چند بار دیگه معاینه شدم و کیسه ابمو پاره کردن
با یه دست معاینه میکرد و با یه دست دیگه شکممو فشار میداد
منم فقط دستای شوهرمو گرفته بودم و داد میزدم توروخدا بسه دیگه ….
۷ سانت باز شدم هرچی بهشون التماس میکردم توروخدا بهم امپول بی حسی بزنید من دارم میمیرم نمیتونم تحمل کنم اما میگفتن نمیشه دکترت اجازه نداده باید ورزش کنی تا بچه بیاد پایین از درد شدید نمیتونستم ورزش کنم اصلا نمیتونستم نفس بکشم چه برسه به ورزش ‌‌‌….
مامان زیبای کوچک🎀🤍 مامان زیبای کوچک🎀🤍 ۱۰ ماهگی
پارت ۳
خلاصه ساعت ۲ بعدازظهر دکتر شیفت عوض شد که شانس من یک دکتر خوبی خدا خیرش بده اومد گفت این از دیروز چرا بستریه چرا درد نداره زود بهش امپول فشار تزریق کنید که اونجا بهم امپول فشار زدن بعد امپول ۲۰ دقیقه بعدش دردام کم کم شروع شد شد ساعت ۴ بعدازظهر که دیگه نمیتونستم تحمل کنم هر ۳ دقیقه درد داشتم و کیسه ابم خود به خود پاره شد هی به خودم می پیچیدم از درد زیاد روی تخت طاقت نداشتم هی راه میرفتم بدتر دراز میکشیدم بازم دردم بیشتر میشد معاینه کردن ۵ سانت بودم انقدر درد داشتم همش میرفتم دستشویی فکر میکردم دستشویی دارم ولی خبری نبود و درد امونم رو بریده بود ساعتای ۷ نیم بود که درد میگرفت خود به خود زور میزدم دست خودم نبود فقط زور میزنم هر چی دکتر میومد میگفت زور نزن نفس عمیق بکش خونریزی میکنی خطرناکه دست خودم نبود از درد زیاد زور میزدم که خلاصه از زور زدنای زیاد افتادم به خونریزی که دکتر اومد و پرستارا ریختن بالای سرم و روند زایمان شروع شد
مامان ماهورا🐣 مامان ماهورا🐣 ۵ ماهگی
پارت ۵
ظهر دکتر گفت احتمالا بچت درشته که نمیزایی و تا ۴ یک ساعت دیگه تحمل کن دردات و شاید زاییدی نشد سزارین اورژانسی میبرمت منم از درد زدم تو دست مامانم دورش بگردم،دست دکتر گرفتم هی معاینم‌میکرد گفت دستم شکوندددددی شروع کردم داد زدن نمیتوووووونم دیگه واقعا داشتم میمردم و مرگو به چشم دیدم مامانم از اولش تواتاق پیشم بود گریه میکرد اتاق خصوصی بردنم اهنگ گذاشتن عود روشن کردن گفتم خاموش کنید همه چیز حتی یه جیغ نزدم من فقط گریه میکردم شوهرم و مادرشوهرم و دوستام پشت در گریه میکردن واقعا این چه دردای وحشتناکی بود فلج میشدم انقباض میزدددد تو وجودم از کمر فلج میشدم تا خود ظهر ساعت ۴ که دکتر اریمی دکتر عملم اومد معاینه کرد به من گفت بودن ۷ سانتی ولی گفت این که بزورر ۵ نیم ۶ سانته و سریع ببرینش اتاق عمل تا اورژانسی سریع بردنم گفتن این نمیتونه بزاد تا فردا هم ، بردنم اتاق عمل پایین تنه بی حس کردن درضمن بگم که یکی ماما میگفت چرا سر بچه کامل تولگن ولی سرمعدش هنوز پره باید خالی باشه یکی میگفت بچش ریزه یکی میگفت شاید درشته....
مامان هیراد مامان هیراد ۳ ماهگی
تجربه سخت من از زایمان طبیعی پارت اول1️⃣ بعد از ۳ ماه میخوام بزارم 🤱
۳۱ فروردین من ۴۰ هفته کامل میشدم و ساعت ده صبح رفتم که نوار قلب بچمو گوش بدم چون گفته بودن یا باید درد داشته باشم یا ۴۱ هم تموم کنم بعد بستری میکنن .خلاصه رسیدم اونجا معاینه کرد گفت یک سانت بازی و قرار بود برم اتاق نوار قلب که یهو ماما اونجا اولین قند ماه اول بارداریمو دید که لب مرز بود گفت تو که قند داشتی گفتم نه فقط ماه اول یکم لب مرز بود گفتش نه اینم قند محسوب میشه باید بستری بشی همین الان ....
یه حس خوب و هم حس ترسی برم داشت گفتم باشه فقط بزارید برم وسایلمو از خونه بیارم خونمون نزدیکه ولی نزاشتن هرچی اصرار کردیم خودم و شوهرم گفتن نه نمیشه شوهرت بره وسایلتو بیاره .
خلاصه دیگه لباس دادن پوشیدم و یه اتاق بهم دادن
بعد اومدن یه چی شبیه سوند وصل کردن به واژنم گفتم این چیه گفتن سرم که باید از اونجا وارد بدنت بشه و دردت شروع بشه خلاصه من ساعت ۱۱ صبح بستری شده بودم.بعد سرم کم کم دردام شروع شدن و بعد هی میومدن معاینه که ببینن چند سانت شدم و من همچنان درد شبیه پریودم داشت بیشتر میشد و همش میگفتم یعنی قراره دردام از اینم بیشتر بشه 🤦‍♀️ خلاصه من ساعت ۸ شب بود که تازه ۴ سانت شده بودم و گفتن میتونی به ماما همراهت بگی بیاد بعدشم اومدن کیسه آبم رو پاره کردن. ماما همراهم اومد و اونجا من دیگه دردای شدید داشتم گفت روغن و دستکش آوردی گفتم آره تو کیفه خلاصه شروع کردیم گفت هرموقع درد داشتی بگو که ماساژت بدم هر موقع درد قطع شد ورزش میکنیم ...
مامان ماهلین🌙🩷 مامان ماهلین🌙🩷 ۵ ماهگی
مامان نیکان مامان نیکان ۱۴ ماهگی
پارت ۲
#تجربه زایمان

بستری شدم انقدر استرس داشتم داشتم میکردم کل تنم شده بود یخ عرق سرد رنگ روم پریده بود فقط فقط داشتم گریه میکردم ن ماماهمراهی نه مامانم هیچ کسی کنارم نبود تک تنها بودم 🥲🥲
ساعت ۱۰ کیسه آبم پاره کردن ساعت ساعت ۱۱ هم سرم فشار
اولش خوب بود ولی کم کم لامصب اون فشاری که به دهانه رحمم وارد میکرد داشتم میمردم مرگ با چشمای خودم دیدم😭😭😭خیلی سخت بود خیلییییییییی فقط داشتم گریه میکردم و جیغ میکشیدم کل بیمارستان گذاشته بودم رو سرم پرستارا التماس میکردم
میکفتم تروخدا بگید دکتر بیاد اومد معاینه دید خوب دارم پیش میرم
توپ گذاشت گفت دردت کم شد آروم باش دردت تند شد بپر روش از شدت دردم یجوری محکم میپریدم روش سرم میخورذ سقف
اون لحظه جیگرم برای مامانم سوخت 😭😭😭😭😭😭منتظر نشسته بودن بیرون دلش پیش من بود
زنگ زد اون لحظه صدامو شدید کلی گریه کرد وای چقدر سخت بود 😭😭😭😭😭
اومد معاینه حالت سجده نشستم وای ازین پوزیشن چقدر سخت بود
اومد بهم گفت همینجوری پیش بری ۱۲‌ونیم زایمان میکنی
مامان محمدجواد مامان محمدجواد ۷ ماهگی
سلام مامانا
میخام از تجربه زایمانم طبعی بگم براتون ک بلا نبود هم سر من هم پسرم اومد
۳۹ هفته و ۵ روزم بود ک یه سونو دادم گفتن آب دور بچه کم شده رفتم پیش ماماهمراه ک گرفته بودم گفت ک آماده شو ک زایمان رو شروع کنیم منم با شور و ذوق آرایش کرده و لاک زده رفتم ک پسرم دنیا بیارم
صبح ساعت ۷ کارامو کردیم و همراه با ماما رفتیم داخل اتاق زایشگاه معاینه کرد گفت دوسانتی سرم وصل کرد و داخلش چند تا امپول زد
یکم ک طول کشید یه درد خیلی کمی زیر دلم به وجود اومد ک از پریودم کمتر بود بعد معاینه کرد و ساعت ۹ صبح زد کیسه ابمو پاره کرد
بعد اون دردهای من با شدت زیاد شروع شد ساعت ۲ ظهر شد و من هنوز ۴ سانت بودم انقد امپول و دارو زد و من دردهای انقدر شدید بود نمیتونستم تحمل کنم ساعت ۶ عصر شد و من دردهای تا مغز استخوانم میرفت و منو به مرز کشتن میرسوند با ماما حرف زده بودم ک بهم اپیدورال بزنه ولی نزد چون بچه هیچ زوری نمی‌داد و منم زورم نمیومد
ماما هعی دستشو می‌کرد داخل و به شوهرمم میگفت ک شکممو فشار بده
انقدر این کارو کرد ک بلاخره با زور فراوان پسرم بدنیا اومد ولی ماجرا تازه شروع شده بود
مامان فندق کوچولو مامان فندق کوچولو ۵ ماهگی
میخاستم تجربه خودم رو از زایمان طبیعی با بی دردی اپیدورال بگم امیدوارم مفید باشه .
پرسه زایمانم یکم طولانی میشه بگم چون بدون درد و انقباض با معاینه یک سانت بستری شدم حالا کسی خواست دلیلش بدونه بپرسه میگن براش . ولی خلاصه از اول که مصمم بودم اصلا نمیخام منتهی به ۴ سانت رسیدم اینقدر تا به اون موقع درد کشیده بودم و داد زده بودم که دیگه نمیکشیدم . ۴ سانت هم که شدم خیلی خیلی زیاد شد درد ها به خاطره همین فقط میگفتم بی دردی بزنین راحت بشم . و واقعا هم راحت شدم .
بی دردی که زدم کلا اروم شدم و طولی نکشید که خوابم برد و بعد یه دو ساعتی بیدار شدم و هیچ دردی نداشتم . ماما همراهم گفت پاشو روی تخت حرکات سجده رو برو . همین که شروع کردم و چندتا رفتم دیدم اصلا نمیتونم حرکت کنم و احساس زور زدن ناخدااگاه داره بهم دست میده . دیگه به ماما گفتم اونم معاینه کرد و گفت ۷ سانتی . منم خوشحال شدم و اون احساس زور ادامه داشت دیگه دراز کشیدم و فقط زور دادم تا دکترم سریع خودشو رسوند بهم . کلا فاز اخر زایمان خیلی زود گذشت . من از خواب بیدار شدم فک کنم نیم ساعت بعدش زایمان کردم یعنی تا دکترم اومد دوسه تا زور دادم بچه به دنیا اومد و تمام .
مامان امیر رضا مامان امیر رضا ۱۷ ماهگی
من بعد 3 ماه تازه وقت کردم بیام تجربه ام از زایمان طبیعی رو کامل بگم
من 40 هفته تمام بودم و هیچ دردی نداشتم حتی یه کوچولو که دلم‌گرم باشه اینا دردهای زایمان هستن
صبح بیدار شدم با مامانم رفتیم بیمارستان پیش دکتر و معاینه کرد و گفت هنوز 2 سانتی چند روز دیگه صبر کن ولی راستش من میترسیدم از حرفایی که شنیده بودم میگفتن بچه اگه تا 40 هفته به دنیا نیاد مدفوع میخوره و ممکنه خدایی نکرده خفه بشه با دکتر صحبت کردم گفتم برای شما امروز و چند روز دیگه فرق داره مگه بخاین آمپول فشار بزنین گفت اذیتت میکنن گفتم نه من اذیت نمیشم زنگ زد زایشگاه و رفتم بالا معاینه کردن گفتن دو سانتی گفتم بابا حرکات بچم داره کم میشه دیگه تکون هاشو کن حس نمیکنم گفتن یک ساعت پیاده روی کن بیا برای بستری به همسرم زنگ زدم تا بیاد برای تشکیل پرونده و خودمم شروع کردم پیاده روی بعد یک ساعت رفتم بالا لباس دادن و من بستری شدم رفتم داخل یه اتاق که فقط یه پنجره داشت یه سرم بهم وصل کردن و دراز کشیدم و هر کی از راه می‌رسید معاینه میکرد ولی درد نداشت خیلی
با ماماها صحبت میکردم و می‌خندیدم میگفتم من دردام با آمپول فشارم شروع نشده اونام هیچی‌ نمیگفتن غافل از اینکه اون یه سرم معمولیه😐