تجربه زایمان پارت چهارم
توی راه تا برسیم بیمارستان واقعا درد زیادی داشتم یاد آدمایی افتادم که بهم گفتن برامون دعا کن.یکی یکی اسمشون رو گفتم بعضی هارو بخاطر شدت دردم با داد میگفتم که خدا کمکشون کنه.به همسرم گفتم همه رو گفتم؟ کسی جا نمونده؟ میگفت بابا تو درد داری ولش کن.میگفتم نه یه سری بهم گفتن دعا کن برای ما نمیتونم قولمو نگه ندارم.
خلاصه سریع بهم کاور داد پوشیدم و با ویلچر به اتاق زایمان منتقل کرد.دم صبح بود و خلوت و فقط دوتا ماما توی شیفت شب بودن.ماما همراهم همیشه میگفت خدا کنه وم صبح و نصف شبی بری بیمارستان چون خلوته و دانشجوها نیستن هی بخوان برای یاد گرفتن معاینه کنن.خداروشکر همینم شد.
انقدرررر اتاق زایمان مجهز بود و تمیز که نگم واقعا.من تصمیم گرفتم برم بیمارستان دولتی و توی شهر ما بیمارستان دولتی میشه بیمارستان دکتر پیروز.
خلاصه تا منو روی تخت جابه جا کردم و ماما همراهم رسید دیگه دردام خیلی شدید بود.ماما اصلی گفت کله بچه رو میبینم فول شدی.سریع لباس پوشید و دستش زد و اماده گرفتن بچه شد.انقدر دردام تند و تیز بودن که نفسم بند داشت میومد.ماما همراهم دستم رو گرفت و حواسم رو پرت میکرد و ازم میخوام مرتب نفس بکشم.ازم خواستن زور بزنم مرتب منن همینکار کردم دو تا زور و جیغ بلند کشیدم و بلعخره دخترم به دنیا اومد. ساعت ۴.۳۰ رسیدم بیمارستان و بستری شدم و دخترم ۵.۱۵ بدنیا اومد.باورم نمیشد توی ۴۵ دقیقه زایمان کردم.فقط دوتا بخیه خوردم چون دخترم ۳۱۶۰ ورنش بود خداروشکر راحتتر بود

۴ پاسخ

مرسی که با جزئیات توضیح دادی فداتشم..
ماما همراهت کی بود و هزینش چقدر بود؟؟

یه خسته نباشید به شما و یه تبریکم به نینی برای ورود به جهان ما؛ انشالله قدمش برای شما پر از خیر باشه ❤️

مرسی ازت واسم توضیح دادی😍😍😍خدا حفظشون کنه هر دوتارو برات

اگ برگردم عقب هیچوقت اینجوری زایمان نمیکردم بدترین شب عمرم بود

سوال های مرتبط

مامان 🎀آهو جونم🎀 مامان 🎀آهو جونم🎀 ۹ ماهگی
تجربه زایمان من پارت🩷ششم🩷

۶ سانت شدم که بدون اینکه بهم بگه کیسه آب رو ترکوند گفت میخوام ببینم چند سانتی که شده بودم ۶ سانت و من گفتم وای یچی ازم ریخت😂
بعد از اومدن ماما خصوصی فقط اون توی اتاق پیشم بود و همه چی رو چک میکرد گاهی بقیه پرسنل اصلی میومدن برای اینکه ببینن چند سانتم ۷ سانت بودم دکتر اون شیفت اومد بالای سرم و معاینه کرد و گفت ی طرف دهانه رحمش خوب باز نشده ماما همراهم بهش گفت که سر بچه هم بد اومده توی لگن گفت اره و شروع کرد ی کم ور رفتن با دهانه رحمم برای باز کردنش و بعدش هم دکتر و تمام پرسنلی که یکدفعه با دکتر ریخته بود بالا سرم از اتاق خارج شدن باز من موندم و ماما همراهم و کم کم دردام شدت گرفتن چون کل آب دور جنین اومده بود رفته بود
ماماهمراهم بهم گفت هر وقت دردت گرفت پاهاتو جمع کن توی شکمت و سرتو بیار توی سینت و زور بزن تا سر بچه رو بیارم توی لگن و با کمک خدا و ماماهمراه تا هشت سانت سر بچه اومد توی لگن


بارداری.فرزندپروری.سونوگرافی
مامان مهوا ( کنجد من) مامان مهوا ( کنجد من) ۳ ماهگی
خیلی وقته میخوام تجربه زایمانم رو بذارم ولی خب وقت نشد.
تجربه زایمان پارت اول
من یه پسر ۸ ساله و نیمه دارم.تجربه زایمان اولم خیلی ترسناک بود.من کلا از عمل و سز میترسم تصمیمم این بود که طبیعی زایمان کنم.سر پسرم همه کلاس های آمادگی زایمان رو رفتم.پیاده روی هم کردم.پسرم ۴۱ هفته کامل شد بازم نمی‌خواست بیاد دکتر توی مطب معاینه کرد که اگه دهانه رحمم باز نشده منو بفرسته با نامه برای بستری بیمارستان. خلاصه معاینه کرد دید یه سانت باز شده.بهم گفت یکم همکاری کن تحمل کن بفرستم الان برای زایمان.من توی ذهنم فکر داشتم میکردم به حرفش که چی گفته که دکتر کیسه آبم رو خودش ترکوند.یه درد خیلی شدیدی توی بدنم پیچید و اب گرم ریخت ازم بیرون من جیغ زدم.بیچاره مامانم بیرون نشسته بود حسابی ترسید.
خلاصه ساعت نزدیک ۷ بود که منو فرستاد بیمارستان.همسرم هم اومد رفتیم بیمارستان. ماما ازم پرسید درد داری؟ گفتم نه دکتر کیسه آبم رو پاره کرد.گفت نزدیک تعویض شیفته باید صبر کنی.من با اون حس کثیفی که هی ازم اب گرم می‌ریخت بیرون صبر کردم.خیلیییی استرس داشتم و میترسیدم.خلاصه ۷.۴۵ بستری شدم تا ۱۰ شب اصلا درد نداشتم.کم کادرهای خیلی کم جون شروع شد.با اینکه بیمارستان دولتی بود ولی واقعا کادر و ماما ها باحوصله و مهربون بودن.تنها توی اتاق درحال درد کشیدن بودم.از ۱۲ شب دردام زیاد شد.همسرم و مامانم و دخترخالم بیرون چشم انتظار بودن.انقدر روند پیشرفتم کند بود به مامانم اینا گفتن احتمالا تا صب زایمان میکنم.مامانم و دخترخالم رفتن خونه دخترخالم اما همسرم بیرون در موند.دردای خیلیییی زیادی داشتم از ۱۲ شب دردم شدید شد تا ۶.۱۰ صبح زایمان کردم با کلیبیی بخیه.پسرم ۴۱۱۰ بود😅😅
مامان قندم🩷 مامان قندم🩷 ۹ ماهگی
مامان نور مامان نور ۷ ماهگی
بخش چهارم
حدودا ساعت ۶ غروب بود که دکترم تماس گرفت و دوباره بهش گفتن پیشرفتی نداشت که دکترم خدا خیرش بده گفت آماده اش کنین ببرین اتاق عمل
ماما اومد ازم پرسید میخوای بری سزارین؟ گفتم‌مگه چاره ای هم دارم دوباره معاینه ام کرد دید هنوز یسانتم دیگه خودشم کوتاه اومد
از سزارین میترسیدم ولی مجبور شدم
طی نیم ساعت برام سوند گزاشتن و منو آماده کردن بردن اتاق عمل بین راه مادر و همسرم رو دیدم که همراهم اومدن داخل بخش جراحی مسئول بیهوشی ازم‌پرسید پمپ درد میخوای؟ انقدر درد داشتم که نمیفهمیدم چی میگه به همسرم‌نگاه کردم که فوری گفت آره و رفت از داروخانه بیمارستان خرید برام
منو بردن اتاق عمل که توی راه دکترمم دیدم
روی تخت نشستم که ینفر اومد کمکم کرد سرم و پشتم رو نگه داشت و بهم دلداری داد که آمپول اسپاینال درد نداره فقط خودت رو تکون نده دکتر بیهوشی آمپول رو برام تزریق کرد و فوری منو خوابوندن روی تخت دردش شبیه درد آمپول عضلانی هست و اصلا ترسی نداره ولی خب چون من از سز میترسیدم داشتم قالب تهی میکردم
مامان دلوین کوچولو ❤️ مامان دلوین کوچولو ❤️ ۱۶ ماهگی
خب بریم تجربه یه مامان اولی رو بخونیم☺️
درست آخرای فروردین بود که کم کم درد اومد سراغم تقریباً یک هفته مونده بود که 35هفته تموم بشه یه شب که خوابیده بودم یهو توی خواب دردم گرفت همسرم رو بیدار کردم گفتم درد دارم همسرم بهم گفت صبح میریم زایشگاه 😐😅اون شب من تا صبح نتونستم بخواب تاصبح زود من و همسرم و دوتا خواهراش رفتیم زایشگاه بهم گفتن ماه درده دورباره برگشتیم خونه ولی بازم خیلی درد داشتم شب منو مامانم و مادر شوهرم و بابام رفتیم پیش یه دایه محلی شکمم رو با روغن مالید گفت پای بچت گیر کرده داخل لگنت اومدیم خونه چند روزی دیگه درد نداشتم تا اینکه 3اردیبهشت بود رفتم خونه مامانم اونجا بمونم چند روزی تمام وسایل دخترم رو هم بردم اونجا تا اینکه نصف شب بود دردام دوباره شروع شد مامانم زنگ به همسرم اومد دوباره با خواهر شوهرم و مادرم و همسرم رفتیم زایشگاه اونجا معاینه کردن گفتن 1سانت باز شدی برو داخل حیاط بیمارستان دور بزن و کیک آبمیوه بخور تقریباً بعد یک ساعت صدام زدن رفتم داخل منو بستری کردن یک روز کامل داخل زایشگاه بودم همه زایمان میکردن فقط من مونده بودم اونجا بهم سرم زدن و سوزن ریه منو بردن بخش
این داستان ادامه دارد.....😅
مامان مهوا ( کنجد من) مامان مهوا ( کنجد من) ۳ ماهگی
تجربه زایمان پارت سوم:
به ماما همراهم گفتم من زایمان سختی داشتم توی تجربه اولم.واقعا نمیخوام اونقدر طول بکشه تا بچم اونقدر تپل بشه که نتونم زایمان کنم.
ماما گفت نگران نباش بچه دوم راحتتره.منم توکل کردم به خدا
هنش بهش میگفتم من اگه یه شب نصفه شب حالم بد بشه شما گوشیتون رو جواب میدید میگفت اره.
خلاصه یه هفته بعد از چهلم پدر شوهرم بود.ماما هر روز حالم رو می‌پرسید.گفت پسفردا( یکشنبه۳ خرداد ) بیا مطب ببینم چیکار میتونم بکنم.گفتم میخواید معاینه تحریکی کنید گفت نه معاینه تحریکی دهانه رحمت رو اذیت میکنه.گفتم تولد همسرم ۳ خرداد ای کاش میشد دخترم همون روز به دنیا بیاد.گفت فردا بیا پس.جمعه ناهار کلی مهمون داشتم.خانواده همسرم بودن.چندین ماه بود ساعت ۴ یا ۵ صبح بلند میشدم سرویس بهداشتی میرفتم بعدش هم گرسنم میشدم.اون شب )جمعه( همون ساعت ۳ ۴ صبح بیدار شدم.البته با یه درد نصفه نیمه.یه چیز سفت به زیر شکمم فشار‌‌ می‌آورد و یه درد تیزی توی بدنم پیچید و حس کروم کردم کیسه آبم پاره شد.سریع بلند شدم توی دستشویی دیدم اره رگه های خونی هم داره فهمیدم زایمان نزدیکه.سریع به مامام‌زنگ‌زدم
ساعت ۳.۴۵ صبح دردم توی خواب شروع شد.پسرم رو سر راه بردیم خونه مامانم اما انقدر دردم زیاد بود که وقتی میگرفت نمیتونستم نفس بکشم.میشه گفت بیشترین درد توی ماشین تحمل کردم.وقتی رسیدم بلوک زایمان ماما شیفت فقط سعی کرد یه آنژیو کت وصل کنه برام.اول که رسیدم معاینه کرد گفت بیشتر از ۴ سانت باز شده.تا آنژیو کت رو وصل کردم من درد ام شدید تر شد دوباره معاینه کرد گفت ۷ سانته.من خیلی خوشحال بودم اون بین توی اون همه درد که زود داره پیش میره.اما واقعا وقتی می‌گرفت وحشتناک دردش
مامان دلارا مامان دلارا ۱۶ ماهگی
#تجربه زایمان 👧🏻❤️
پارت ۱

بعد از سه ماه میخواستم تجربه زایمانم رو باهاتون به اشتراک بزارم خودم همیشه تو بارداری تجربه زایمان دوستان ر‌و میخوندم و استفاده میکردم.اما چون خودم زایمان بدی داشتم هیچ وقت دیگه دلم نمیخواست بهش فکر کنم

پنجشنبه ۴ اردیبهشت ماه ۳۸ هفته و ۱ روزم بود که تب و بدن درد شدید گرفتم. همون شب میخواستیم بریم باغ جوجه مواد زده بودم، برنج درست کرده بودم و تمام وسایلم اماده بود تا راه بیفتیم اما از بدن درد شدید به شوهرم گفتم حالم خوب نیست بریم بیمارستان یه امپول بزنم بعد میریم. ساعت ۵ بیمارستان بودم.شهادت امام جعفر صادق بود روز تعطیل و بیمارستان خلوت بود وارد بخش زایمان شدم.با دکترم تماس گرفتن و شروع کردن به چکاپ و ان اس تی گرفتن. پرستارا هی میرفتن و‌میومدن میگفتن چرا بچه تکون نمیخوره، چرا بیدار نمیشه هی شکممو تکون میدادن به شوهرم گفتن برو کیک و اب میوه بخر خلاصه بعد از گذشت یک ساعت منتظر بودم سرمم تموم شه و برم باغ که یکی از پرستا اومد و گفت خانوم به شوهرت بگو بره کارای بستریت رو انجام بده باید اماده شی برای زایمان…. همون لحظه انگار سقف بیمارستان رو سرم خراب شد بغض گلمو‌گرفت و گفتم من امادگی زایمان ندارم من میخوام برم نمیخوام زایمان کنم خانومه با تعجب گفتم شما ۳۸ هفته ای و امادگی زایمان نداری؟؟؟ گفتم من اومدم امپول بزنمو برم توروخدا بزارید برم گفت برو اما رضایت بده هر بلایی سر بچت اومد مقصر خودتی دکترت گفته باید امشب زایمان کنی… زنگ زدم به شوهرم و همینطور که اشک میریختم لباس های بیمارستان رو میپوشیدم
مامان فندق کوچولو مامان فندق کوچولو ۷ ماهگی
میخاستم تجربه خودم رو از زایمان طبیعی با بی دردی اپیدورال بگم امیدوارم مفید باشه .
پرسه زایمانم یکم طولانی میشه بگم چون بدون درد و انقباض با معاینه یک سانت بستری شدم حالا کسی خواست دلیلش بدونه بپرسه میگن براش . ولی خلاصه از اول که مصمم بودم اصلا نمیخام منتهی به ۴ سانت رسیدم اینقدر تا به اون موقع درد کشیده بودم و داد زده بودم که دیگه نمیکشیدم . ۴ سانت هم که شدم خیلی خیلی زیاد شد درد ها به خاطره همین فقط میگفتم بی دردی بزنین راحت بشم . و واقعا هم راحت شدم .
بی دردی که زدم کلا اروم شدم و طولی نکشید که خوابم برد و بعد یه دو ساعتی بیدار شدم و هیچ دردی نداشتم . ماما همراهم گفت پاشو روی تخت حرکات سجده رو برو . همین که شروع کردم و چندتا رفتم دیدم اصلا نمیتونم حرکت کنم و احساس زور زدن ناخدااگاه داره بهم دست میده . دیگه به ماما گفتم اونم معاینه کرد و گفت ۷ سانتی . منم خوشحال شدم و اون احساس زور ادامه داشت دیگه دراز کشیدم و فقط زور دادم تا دکترم سریع خودشو رسوند بهم . کلا فاز اخر زایمان خیلی زود گذشت . من از خواب بیدار شدم فک کنم نیم ساعت بعدش زایمان کردم یعنی تا دکترم اومد دوسه تا زور دادم بچه به دنیا اومد و تمام .
مامان هانا مامان هانا ۱۶ ماهگی
داستان زایمان
#قسمت_هشتم

سوال:دکتر گفت تا ۵ دقیقه دیگه تصمیمتو بگیر بعدش من دیگه هیچ مسئولیتی در قبال تو ندارم چون شرایطت حاده و چندروز پیش یکی مثل تو بوده و فوت شده. گفتم چند دقیقه پس بهم وقت بدین

با همسرم تماس گرفتم فقط اشک میریختم گفتم بهم ختم بارداری دادن چکار کنم گفت به خدا توکل کن بسپار به خودش، به مامانم گفتم چکار کنم گفت بسپار به خدا. به پرستار گفتم من آماده ام به محض اینکه رضایت دادم به عمل با ویلچر بردنم اتاق عمل حتی صبر نکردن مامانم همراهم تا در اتاق عمل بیاد حتی نذاشتن همسرم برسه گفتن ریسکه بیشتر از این صبر کرد.

بردنم تو اتاق عمل یه حس عجیب داشتم، انگار‌ بین زمین و آسمون بودم خیلی سریع منو واسه عمل آماده کردن شاید دو دقیقه طول نکشید که بی حسی زدن و گفتن سریع دراز بکش.
دکتر گفت دستم سبکه انشاالله خدا واست نگهش داره من دعا میخونم تو امین بگو فقط باید سریع شکمتو برش بدیم. تو همون لحظه که شکمم رو با بتادین ضدعفونی میکردن دکتر شروع کرد به دعا کردن. (قبلش پرسید بچه چیه و میخوای اسمش رو چی بذاری گفتم دختره و هانا)

خدایا هانا رو به پدر و مادرش ببخش و به ناز پدر و مادرش بزرگ کن.
آمین 😭😭
خدایا مامان بابای هانا با ذوق براش اتاق چیدن دلشونو شاد کن و هانا رو صحیح و سالم ببرن خونه.
آمین 😭😭

همون لحظه که شروع کرد عمل رو‌ افت فشار شدید گرفتم و تو هر دو دستم آمپول زدن... استرس داشت منو میکشت استفراغ تا تو گلوم اومد و رفت پایین... و من فقط منتظر صدای گریه ی دخترم بودم و بله صداش اومد 😭
مامان ابرا🫀 مامان ابرا🫀 ۸ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت ۳ 🎀
رسیدیم ییمارستان و کارای بستری رو انجام دادیم و ساعت ۲:۳۰ شب بود و چون بیمارستان تازه ساخت بود فکر میکنم فقط من اونجا بودم، خیییلی خوابم میومد ، پرستار اومد سرم زد و دستگاه nst رو وصل کرد و گفت با ماماهمراهت هماهنگ کردیم ساعت ۸ میاد ، تقریبا ساعت ۳ شب بود که یه دردایی داشت میومد نمیزاشت بخوابم فهمیدم دردام داره شروع میشه و پرستاره برام امپول فشار زده بود ولی نمیدونستم چقدر میخواد طول بکشه.😩
ساعت ۸ صبح شد و من دردام شدید شده بود ، ماما همراهم اومد و خیلی پر انرژی بهم خیلی امید داد🥲
چک کرد که ببینه چقدر دهانه رحمم باز شده که با شوک گفت هنوز ۱ سانت و نیمی دختر😟 سر بچه هم بالاس هنوز نیومده پایین ، برام توپ اوورد و گفت رو این بالا پایین شو یه سری ورزش داد انجام بدم هر یک ساعت چک میکرد ولی به سختی شدم دو سانت ، خیلی وحشتناک دردام شروع شده بود.
از هر یه ربع که ۳۰ ثانیه شکمم میگرفت شده بود هر ۲ دیقه ۵۰ ثانیه میگرفت ، صبحونه نخورده بودم و ضعف داشتم ، ماما همراه اومد و بهم خرما میداد با شربت زعفرونی که از قبل گفته بود اماده کنم . اینا نبود من زنده نمیموندم 😶‍🌫️
خیلی تشنم بود یه لیوان یه بار مصرف دستم گرفته بودم همش به ماما همراه میگفتم اب میخوام ، با یه لیوان سیر نمیشدم😣 اینقدر درد داشتم گریه میکردم داد میزدم به ماما همراه التماس میکردم یه چیزی بزنه من اروم شم ، نمیتونستم بشینم هر سری که چک میکرد ببینه چقدر باز شدم زیاد پیشرفت نمیکردم😭 به زور رسیدم به ۴ سانت ، التماس میکردم میگفتم تروخدا منو سزارین کنید بیشتر از این نمیکشم
فرزندپروری رفلاکس شیردهی عکاسی پوشک کولیک بی خوابی زایمان سزارین طبیعی نوزاد بارداری