سوال های مرتبط

مامان آیهان🐣🐥 مامان آیهان🐣🐥 ۵ ماهگی
سلام خانمای گل میخوام تجربه زایمانمو بگم.
پارت۱
از ۳۹هفته هر یه روز درمیون میرفتم بیمارستان برای معاینه تحریکی تا۴۰هفته اصلا دهانه رحمم باز نشد ۴۰هفته و ۲روز رفتم برای معاینه تحریکی گفتن یه فینگری ولی لگنت عالیه بیا برای nstدیگه دستگاه رو گذاشتن تقریبا یه ۴۰دقیقه دستگاه رو به شکمم وصل کردن بچم اصلا تکون نمی خورد دیگه سونو اورژانسی برام نوشتن رفتم انجام دادم بچم خداروشکرخوب بود جوابو اوردم گفتن اگه بخوای میتونی بستری شی به خواست خودت منم خیلی میترسیدم چون اصلا درد نداشتم دیگه رفتم با دکترم حرف زدم گفت بستری شم ۴۰هفته و ۴روز رفتم بیمارستان و کارای بستری رو انجام دادم با شوهرم خداحافظی کردم و وارد بخش زایمان شدم اونجا لباس پوشیدم و رفتم که برام سوند بزارن دکتر اومد و سوند وارد بدنم کرد درد وحشناکی داشت اون روز بهم قرص دادن یکم زیر دلم داشت درد میگرفت و ول میکرد دیگه سریع بهم سرم وصل کردن درد خفیفی داشتم اومدن معاینه و گفتن۳سانتم دکتر گفت خوب پیش رفتی حتما تاشب زایمان میکنی منم هی ورزش میکردم
مامان پناه مامان پناه ۱۷ ماهگی
#تجربه زایمان سزارین
خوب قبلش دکتر گفت یه چیز مقوی‌بخور من حلیم خوردم لباسای پناه رو جمع کردیم راهی بیمارستان شدم
تا رسیدم بردنم داخل nstازم گرفتن چند بار خوب نبود راه رفتم یه چیز شیرین خوردم دوباره راه رفتم بعد از دو ساعت گفت اوکیه
بردنم قسمت زایمان انژوکت وصل کردن برام دوبار پرستار وصل کرد رگم پاره میشد و خیلی درد داشت از این بزرگا
بعد زد توی یه رگ کوچیک تر خیلی درد کشیدم و سرم میومد درد‌داشت هرچی هم میگفتم عوض کن عوض نمیکرد
دیگه بهم گفت برو بخواب صبح میبریمت اتاق عمل
رفتم دراز کشیدم ولی خیلی استرس داشتم از سوند میترسیدم
پرستار هم سوند گذاشته بود جلو چشم تا قبل عمل وصل کنه
چون میگفتن درد داره و توی اینستا دیده بودم یه چیز بزرگیه
خلاصه سرم بهم زدن میخواستم بخوابم ولی نمیتونستم دل تو دلم نبود پناه بیاد ببینمش
دم دمای صبح بود که داشت خوابم میبرد
بیمارستان خاتم از نظر تمیزی و این که زایمان طبیعی و سزارین یه جا هست
بده برای بندریای عزیز
یه دختری رو آورده بودن درد‌داشت برای طبیعی اونقدر داد میزد که قلبم می‌لرزید کلی دعاش کردم زایمان کنه زودتر و خیلی بد بود درد داشت
خلاصه خواب کلا از سرم پرید
مامان نی نی مامان نی نی ۳ ماهگی
تحربه زایمان دخترم
از شب قبلش استرس شدید داشتم از ساعت ۸ شب هیچی نخوردم تا فرداش
ساعت ۶ صبح پاشدم
ارایش کردم لباسامو پوشیدم ولی استرس داشتم شدید دستام میلرزید به روی خودم نمیاوردم
رسیدم بیمارستان اول رفتم داخل کارامو بکنم
بعد امدم با همه رو بوسی کردم و رفتم برای لباس پوشیدن
لباسامو پوشیدم انژوکت برام وصل کردن نوبت سوند شد
خیلی کم درد داشت
دیگ ۱۰ دقیقه بعدش دکتر امد و نشستم رو ویلچر منو ببرن
امدم تو راهرو شوهرمو دیدم مامانمو دیدم مامان بزرگمو دیدم منو بوس کردن زدم زیر گریه انگار دیگ نمیخوام برگردم😂
همین وارد اتاق عمل شدم صدای عربده چندتا مرد بلند شد منم ترسیده بودم عین چی میگفتم نمیخوام زایمان کنم میخوام برم خونمون😂🤣
دیگ شوهرم امد ارومم کرد رفتم
موقع امپول بی حسی داشتن باهام حرف میزدن من هیچی نفهمیدم فقط پاهام داشت داغ میشد
یه سوتی ام دادم کع وقتی سوزنشو دیدم گفتم وای اینو میخوایین بکنین تو من🤣
دیگ دراز کشیدم
دکتر امد داشت با پنبه میکشید رو شکمم میگفتم وای من هنوز حس دارم در صورتی که فقط حس بود اصلا درد نبود
یکم گذشت تهوع تنگی نفس داشتم برام امپول زدن اکسیژن گذاشتن
۱۰ دقیقه بعدش دخترم به دنیا امد
بعد دیگ تو ریکاوری بودم بعد امدم اتاق
اولش درد نداشتم یکم گذشت درد داشتم ولی قابل تحمل بود
ساعت ۱۰ شبم یه چیزی خوردم بعد باید بلند میشدم که نزاشتم کسی کمک کنه
خودم اروم چرخیدم به پهلو بعد بلند شدم اصلا درد نداشتم خودم تنهایی ام رفتم دستشویی
فقط اصلا نباید تکون بخورید بعدش من کتف درد گرفته بودم شدید
این بود تجربه من🥰
مامان ترنم⁦♡⁩ مامان ترنم⁦♡⁩ ۶ ماهگی
پارت ۲ :

بلاخره نامه زایمان رو گرفتم ۱۰/۲۹ هفته ۳۶ با نشتی کیسه آب و قند بالا و عفونت

صبح ساعت ۵ راهی بیمارستان شدم ( زایشگاه سینا مشهد دکتر ملیحه محمودی نیا) تا رفتم زایشگاه و تریاژ پرونده ام رو نگاه کردن با دکتر شیفت صحبت کردن و بعد با دکترم تماس گرفتن و چندبار قبل از اینکه بستری شم معاینه کردن شد ساعت ۸/۳۰ صبح .


توی تریاژ که معاینه کردن گفتن دهانه رحمم کامل بسته و سفته و عقبه بعداز اون لباسامو عوض کردم با همسرم و مادرم خداحافظی کردم و رفتم داخل اتاق زایمان یک اتاق بود چهار تخت داشت و اونجا ازم ان اس تی میگرفتن و اولین آمپول فشار رو زدن و یک قرص زیر زبونی هم دادن و سه بار معاینه شدم حدود ساعتای ۹-۹/۴۵ بود که درد پریودی رو احساس کردم و ترشحات موکسی کمی داشتم
ساعت ۹/۴۵ دقیقه بود که معاینه شدم و گفتن ۳ سانت باز شده و رفتم اتاق زایمان که یک اتاق کاملا مجزا و خصوصی بود از یخچال تا تلویزیون و..... تنها توی اون اتاق بدون گوشی و همراه درد هم داشتم شدید و داشتم دیوونه میشدم هر یک ساعت دقیق ماما خود بیمارستان میمومد و معاینه میکرد در حدی معاینه محکم بود که ترشحات موکسی رو بیرون میاورد

فقط می‌تونستم مایعات و خرما بخورم چون دکترم گفته بود چیزی نخورم

از درد بگم : کمر و لگنم به شدت تحت فشار بود زور زدن هام شروع شده بود سرم به شدت درد میکرد دائم راه میرفتم و سرم به دست سرویس بهداشتی بودم ورزش توپ رو انجام میدادم خونریزی شروع شد و درد هم همینطور دیگه ساعتای ۱ بود که ماما همراهم اومد و شروع به ورزش های بیشتر کردیم ساعت ۲ بود دهانه رحمم رسید به

۶ سانت و......
مامان مهوا🌙 مامان مهوا🌙 ۲ ماهگی
مامان دلانا🩷 مامان دلانا🩷 ۱۲ ماهگی
زایمان
پارت3
بعدش منو بردن تو یه اتاقی ک همش زنای زائو بودن ب همشون دستگاه نوار قلب و اینجور چیزا وصل بود بهم گفتن دراز بکش رو تخت دراز کشیدم واسه منم از اون دستگاه های نوار قلب وصل کردن بعد حدود نیم ساعت اینا اومدن معاینم کردن هنوز دو سانت بود دردام هم زیاد میشدن ولی قابل تحمل بود بعد اینکه پرونده نینیمو دادم بهم گفتن برو اتاق زایمان رفتیم اتاق تک نفره بود دراز کشیدم ب کمک مامانم بعدش پرستارا اومدن بهم دستگاه اینا وصل کردن بعدش بهم سرم وصل کردن رکترا هم هیی میومدن معاینم میکردن هنوز دو سانت بودم ساعت چهار اینا بود گفتن تا هشت یا هشت و نیم زایمان میکنی خلاصه من در دام بیشتر میشد جونکه عمم فرار بود پیشم بمونهزنگ زدیم بهش با اسنپ اومد با دخترش ک هم سن من بود 16سالشه اومدن پیش من منم درد داشتم زیاد تر شده بود خلاصه مامانم پیشم موند تا موقعی ک زایمان کنم عمم هم شوهرم رسوند خونشون ک وسایل برداره بعد زایمان بیاد پیش من بمونه من دردام غیر قابل تحمل شدن خیلی خیلی جیغ میکشیدیم دست مامانمو گرفته بودم ولی چیزایی ک تو کلاس امادگی زایمان گفته بودن ک تنفس درستی داشته باشم بعدش دکتر اومد گفت 4سانتی بعد هعی معاینه و اینجور چیزا منو رو توپ بزرگ گذاشتن گفتن روش بشین و. پاشو بعد اون کار رو تخت نشوندنم ی پرشتار هم مراقبم بود بعدش دیگ وقت زایمان رسید چند تا دکتر و پرستار اومدن 8نفر اینا بودن اومدن سونت وصل کردن بهم اب دوز جنین و خالی کردن و معاینه و اینا کردن منم دردام بیشتر شده بود گفتن زور بزن منم زور میزدم دیگ اخراش گفتن قلب بچه درست نمیزنه چون دیر شده بود منم بخاطر بچم چندتا زور اخر هم زدم نینی قشنگم ب دنیا اومد گذاشتن رو شکمم و بعدش گذاشتن رو جای مخصوص نوزاد
مامان مریم مامان مریم ۵ ماهگی
سلام . تجربه زایمان .
ظهر بود زیر دلم و کمرم خیلی درد میکرد ، تا شب صبر کردم با این درد شب رفتم بیمارستان گفتن انقباض ندارم دهانه رحمم باز شده بود چهار سانت . تو بیمارستان نگهم داشتن ماماهایی که تو بیمارستان بودن هر دو جوان و بی سابقه بودن منو روی تخت خوابوندن هی دستشون را داخل واژنم میکردن این دستشو در میورد اون یکی ماما دستش و تو واژنم میکرد و میچرخوند و من هی داد میزدم کیسه آبم را پاره کردن یه فشار روی شکمم آوردن دوباره دستشون را داخل واژنم میکردن و میچرخوندن و من هی داد میزدم از درد تا اینکه دهانه رحمم به نه سانت رسید منو بردن روی تخت زایمان تا دکتر اومد بهم گفتن چند تا زور زدم تا بچه به دنیا اومد ، آنقدر این دو تا ماما منو اذیت کردن که همش میگم خدا از سرشون نگذره ... دکتر امپول بهم زد و بخیه زد جای آمپولی که دکتر زد خونریزی کرد بند نمیومد تا صبح خونریزی جای امپول و داشتم چند یار محکم شکمم را فشار دادن . تا صبح هم چندین بار ماماها شکمم رافشار دادن ...خیلی اون شب اذیت شدم خیلی ... من فک کردم بیمارستان خصوصی برم بیشتر رسیدگی میکنن پرستار با سابقه دارن در صورتی که همش میگم ای کاش میرفتم بیمارستان دولتی زایمان میکردم انقدر سختی نمیکشیدم ... اینم تجربه زایمان من بیمارستان میلاد بود ...
مامان میلا بانو💕 مامان میلا بانو💕 ۸ ماهگی
بچه ها بعد دوماه از تجربه سزاینم بگم حوصلم سر رفته

اول اینک من سزارین اختیاری بودم و قرار بود پنج شنبه ۸/۸زایمان کنم دکترمم فقط شنبه دوشنبه چهارشنبه مطب بود قرار بود چهارشنبه برم سکه رو بدم پنج شنبه برم بیمارستان ولی من از هفته قبلش جمعه سر گیجه و حالت تهوع داشتم همه میگفت درد زایمان ولی من میترسیدم برم بیمارستان بدون هماهنگی دکترم بگن ختم بارداری دیگ خلاصه دو روز این درد داشتم تا شنبه شب واژن درد شدید داشتم تا صبح ساعت چهار رفتم دسشویی دیدم یه لک ریز میبینم شانس آوردم روز یک شنبه دکترم درمانگاه بیمارستان بود رفتم پیشش گفت دهانه رحمت بازه سه سانت نیم بیا برات با اپیدورال طبی زایمان کنم گفتم نه دکتر جون بچت رحم کن من وحشت دارم دیگ گفت باشه ساعت چهار بیا بیمارستان ساعت چهار رفتم خودش هماهنگ کرده بود تا اسممو گفتم امادم کردن برا اتاق عمل نه شوند درد داشت در حد یه معاینه واژینال درد داشت نه اپیدورال ن جای بخیه ها دکترمم خیلی دکتر خوب و مهربونی بود ده تا بچه دیگم بیارم میرم تحت نظرش از هیچی نترسین بخدا اصلا درد متوجه نمیشین اینو از یه آدم بد مریض میشنوین



رفلاکس فرزند ‌پروری کولیک زایمان
مامان هانا مامان هانا ۱۴ ماهگی
داستان زایمان
#قسمت_دوم

حدود ۵ ماهی از بارداریم گذشته بود که درد کمرم بیشتر میشد و به پیشنهاد دکتر استراحت میکردم و روزانه حداکثر نیم ساعت مجاز بودم پیاده روی کنم ولی من باز ترسیدم و خیلی فعالیت نمی‌کردم. تو طول بارداری گاهی فشارم رو چک میکرد و متوجه می‌شدم که به مقدار افزایش فشار دارم ولی هربار دکترم می‌گفت اوکیه. حتی یکبار دستگاه فشار رو ۲۴ ساعت بهم وصل کردن با اینکه چند بار فشارم می‌رفت رو ۱۳ ولی دکترم گفت خویه. رسید به آزمایش گلوکز که اونجا متوجه شدیم قندم خیلی از حد نرمال بالا رفته و انسولین رو شروع کردم و این شد شروع سختی های بیشتر بارداریم.

کل ایام عید و بعدش دیگه استراحت مطلق شدم از درد کمر و لگن نیمتونستم راه برم و شیاف پروژسترون هم شروع شد وقتی دکترم گفت خطر زایمان زودرس داری خیلی ترسیدم تو خونه دیگه کارهای خیلی سبک رو انجام میدادم چون فهمیده بودم یه دختر خوشگل تو راهی دارم سعی میکردم مراقبش باشم تا خدای نکرده آسیبی بهش نرسه.

اوایل اردیبهشت نفس تنگی داشتم مخصوصا شبها به پیشنهاد دکتر شب ها تا چند تا بالشت زیر سرم می‌دانستم که راحت تر نقس بکشم ولی درد قفسه سینه و خور و پوف هرروز بیشتر میشد و من کم کم بدنم شروع کرد به ورم کردن.

تو گوگل علائمی که داشتم رو سرچ میکردم رسیدم به کلمه پره اکلامپسی به دکترم که گفتم کلی بهم خندید و گفت نه نترس هیچی نیست و بچه داره بزرگ میشه و به قفسه سینه فشار میاره بخاطر همینه درد داری.
مامان پاستیل مامان پاستیل ۷ ماهگی
ميخوام تجربه زايمان جالبم رو اينجا بگم


من از صبح درد خيلى كم داشتم از خواب بيدار شدم رفتم سرويس
اومدم كه اين چه درديه هفته ۳۹ اصلا به زايمان فك نميكردم بعد شوهر
راننده هستش يه هفته بود خونه نبوديم گفتم خونه نبوديم خونه سرد
بود حتما بخاطر سرماي خونه درد دارم بعد ساعت ۶ اينا شوهرمو راهى
كردم سركار بهش هم گفتم درد دارم اونم كفت حتما بخاطر سرماى
خونس بعدش تا ۱۰بيدار بودم بعدش خوابيدم تا ظهر بيدار شدم خونه
رو مرتب كردم ظرفا رو شستم بعد ساعت شد ۶ گفتم پاشم برم حموم
دردم يكم داشتم ميكرفت ول میکرد رفتم حموم زير دوش آب گرم ريلكس
كردم دوساعت موندم حموم آروم ميشدم آخراش دردم يكم زياد شد
خودمو انداختم بيرون زنگ زدم مامانم اينا بيان دنبالم شوهرمم رفته
بود آمل ميگفتم تا شب برميگرده با اون ميرم بيمارستان يعنى بايد با
اون برم ديكه از درد زياد زنگ زدم بيان تا بيان دردام زياد شد با حوله از
دردپيچيدم بخودم وسط خونه دستمو بردم واژنم ديدم يچيزى درست
اول واژنم هست يكم كه زور بزنم مياد بيرون بعد كه مامانم اينا اومدن
منم لخت لباس نميتونن برام پيدا كنن ساكمو نبستم خلاصه بعد هزار
بار پرسيدن از من جاى يه مانتوى بلندو كفتم يدونه شورت تنم كردن
يه مانتو بلند يدونم پتو روم انداختن رفتيم ساكو هم خيلى عجله اى
مامانم بست خونه هم زنگ زده بودن آمبولانس