تجربه زایمان من پارت🩷هفتم🩷

هشت سانت بودم یکدفعه ضربان قلب جنین اومد زیر ۱۰۰ ماماهمراهم سریع به بخش اطلاع داد و اونام به دکتر اطلاع دادن دکتر گفت ۲۰ دقیقه زمان بگیرید و اگر ضربان نیومد بالا سریع بره اتاق عمل خلاصه اومدن سریع ماسک اکسیژن وصل کردن و ماماهمراهم که تا اون لحظه ثانیه به ثانیه ضربان قلب رو چک میکرد روی کارش دقیق تر شد و منم استرس گرفتم منی که تا اون موقع هیچ جیغ نمیزدم و اون دردارو با تنفس میگذروندم هر وقت دردم میگرفت جیغ میزدم جیغی که فقط خودم میدونستم از ترس از دست دادن دخترم بود با جیغای من ضربان قلب پایین تر میومد که ماماهمراهم بهم گفت جیغ نزن بچتو داری اذیت میکنی خودت کمک کن یکی از دانشجو های شیفت هم اومد کمک ماماهمراه که خیلی مهربون و خوب بود من بهش میگفتم لطفا بگو اگر مشکلی هست بهم بگو اونم میگفت نه باور کن همه چی خوبه اما من میدونستم خوب نیست آخه از بیست دقیقه زمانی که دکتر گفته بود پنج دقیقه گذشت که ماماهمراهم منو تنها گذاشت و سریع رفت بیرون الان ساعت ۴ و خورده ای بود ۱۰دقیقه از اون زمان گذشته بود که دوباره اومد بالای سرم

بارداری.فرزندپروری.سونوگرافی

۹ پاسخ

تجربه زایمان من پارت🩷 آخر🩷

ساعت ۵ و نیم بود و من ۹ سانت و خورده ای بودم گفتن همه چی داره طبق روال عادی پیش میره و بچش داره دنیا میاد خداراشکر توی دقیقه ۱۵ اون تایم ۲۰ دقیقه ای ضربان قلب بچه برگشت و من ساعت ۵:۴۰ دقیقه عصر با اذان مغرب زایمان کردم و گل دخترم رو بغل گرفتم🥹
میدونید قسمت وحشتناک زایمان من اونجا بود که موقع زایمان وقتی من داشتم زور میزدم برای زایمان یکی از ماماهای شیفت اومد روی قفسه سینه من و شروع کرد به فشار دادن و یکی دیگه از ماماها اون پایین داشت زایمان رو پیش میبرد اونقدر فشار داد که من نفسم کامل رفت فقط میدونم زدم زیر دستش و اشاره کردم نفسم بالا نمیاد و اون یکی بچه رو از پایین کشید بیرون و من موندم و ی شکم خالی و خستگی عمیق چون اون شب تا صبح هم نخوابیده بودم

ببخشید طولانی شد من یا عادت ندارم چیزی زو بگم یا جز به جز میگم که خیلی هم از جزئیات رو نگفتم😂

خدا قوت❤️❤️❤️

خدا قوت و مبارکت باشه عزیزم
چه قدر زایمان عالی داشتی
آستانه تحمل بالا
مدیریت و آگاهی کامل
و در نهایت ثبت خاطره خوب

خب خب

تجربه زایمان من پارت🩷هشتم🩷

مامانم که ۱ ساعت قبل غذا آورد براش نخورد دوباره براش رانی و کیک آورد چون نهار نخورده بود (نگو شوهرم ساعت ۲ اومده و کلی غذا و رانی و آبمیوه و کیک با خودش آورده ) مامانم توی اون موقعیت اومده بود و رانی و چیزارو آورده بود برای ماماهمراه من رو توی اون حال دید ماسک اکسیژن روی دهنم خودم از درد کبود آخه ۹ سانت شده بودم و همزمان استرس بچه رو داشتم رفته بود بیرون و با گریه و ترس به بابام و همسرم گفته بود که دخترم داره میمیره آخه خیلی کبود شده بودم
توی اون موقعیت همسرم اینقدر استرس گرفته بود که میخواست درب زایشگاه رو هل بدع بیاد داخل🥹😂 مامانم بهش گفته بود کجا میزی نمیزارن تو بری بابام سریع رفت به رییس بیمارستان گفته اتفاقی برای دخترم یا بچش بیوفته بیمارستان رو به آتیش میکشم(اخه اینقدر بی مسئولیت هستن پرسنل که توی همون مدت ی خانم باردار پابه ماه با فرزندش همونجا فوت کرده بودن چندتا بچه یا اتفاقی براشون افتاده بود یا فوت کرده بودن) خلاصه رئیس بیمارستان سریع زنگ زد و گفت سریع ببرید اتاق عمل

من خوابم میاد عزیزم بهم بهم درخواست بده گمت نکنم فردا بقیه شو بخونم

بچم گریه میکنه درخاست دوستی دادم بقیشو میخونم

بقیش🤗

استرس گرفتم🥺

سوال های مرتبط

مامان 🎀آهو جونم🎀 مامان 🎀آهو جونم🎀 ۸ ماهگی
تجربه زایمان من پارت🩷ششم🩷

۶ سانت شدم که بدون اینکه بهم بگه کیسه آب رو ترکوند گفت میخوام ببینم چند سانتی که شده بودم ۶ سانت و من گفتم وای یچی ازم ریخت😂
بعد از اومدن ماما خصوصی فقط اون توی اتاق پیشم بود و همه چی رو چک میکرد گاهی بقیه پرسنل اصلی میومدن برای اینکه ببینن چند سانتم ۷ سانت بودم دکتر اون شیفت اومد بالای سرم و معاینه کرد و گفت ی طرف دهانه رحمش خوب باز نشده ماما همراهم بهش گفت که سر بچه هم بد اومده توی لگن گفت اره و شروع کرد ی کم ور رفتن با دهانه رحمم برای باز کردنش و بعدش هم دکتر و تمام پرسنلی که یکدفعه با دکتر ریخته بود بالا سرم از اتاق خارج شدن باز من موندم و ماما همراهم و کم کم دردام شدت گرفتن چون کل آب دور جنین اومده بود رفته بود
ماماهمراهم بهم گفت هر وقت دردت گرفت پاهاتو جمع کن توی شکمت و سرتو بیار توی سینت و زور بزن تا سر بچه رو بیارم توی لگن و با کمک خدا و ماماهمراه تا هشت سانت سر بچه اومد توی لگن


بارداری.فرزندپروری.سونوگرافی
مامان 🎀آهو جونم🎀 مامان 🎀آهو جونم🎀 ۸ ماهگی
تجربه زایمان من پارت🩷پنجم🩷

من تا صبح فقط داروی عفونت میگرفتم و صبح ساعت ۷ و خورده ای اومدن و سوند رو درآوردن و چک کردن سه سانت شده بودم به مامانم گفتن که برو ی صبحانه بیار بخورع میخوایم سرم فشار وصل کنیم مامانم رفت و بابام آش آورده بود با خودش برام اش آورد و من چند لقمه تنها تونستم بخورم حدود ساعت ۹ و خورده ای ۱۰ بود که ماما شیفت صبح که ی خانم خوش اخلاق بود اومد و سرم فشار رو برام وصل کرد و بهم چند تا ورزش گفت و یکی از پرسنل رو فرستادن که هی انقباضات من رو با تنطیم کردن سرم فشار کنترل کنه و ضربان قلب جنین رو کنترل کنه
من توی فکر گرفتن ماما همراه بودم که ماما شیفت گفت ببین بهتره بگیری من ماما کل بخش هستم الان و نمیتونم هی بیام چکت کنم
منم زنگ زدم و گفت اول پول رو بریز چهارسانت که شدی زنگ بزن بیام
بعد از وصل کردن سرم توی یک ساعت چهارسانت شدم و زنگ زدم ماما اومد خدا میدونه اگر اون ماما نبود معلوم نبود چ بلایی سر من بیاد آخه سر بچه بد اومده بود توی لگن ماما بهم چندتا ورزش میداد و باهام صحبت میکرد قسمت خنده دار ماجرا اینجا بود من رو جیش امون نمیداد😂
من هر دقیقه میرفتم جیش ماما بهم گفت اینقدر هی رفتی جیش هی سرم رو بستی داری به سرم مقاوم میشی زیر انداز یکبار مصرف میندازم روی تخت همینجا جیشتو کن😂😂🤦‍♀️

بارداری.فرزندپروری.سونوگرافی
مامان کارن مامان کارن ۳ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت ۲
همش دستگاه ان اس تی بهم وصل بود وقتی سروم فشار و باز میکردن ضربان قلب بچه افت میکرد و چند قطره سرم که میومد قطع میکردن و یه سروم دیگه میزدن که ضربان قلب پسرم خوب بشه بعد اون دوباره سروم فشار و باز میکردن همین مشکل روند زایمان منو خیلی طولانی کرد ساعت ۱ بود دکتر اومد معاینه کرد گفت ۴ سانتی و سوند و دراورد میگفت انقباض داری مه میگفتم نه واقعا هیچ دردی نداشتم دکتر تعجب میکرد میگفت دستگاه داره انقباض نشون میده و حرف منو باور نمیکرد😂منم با خیال راحت ناهار خوردم و خوراکی هایی که برام اورده بودن خوردم خیلی ریلکس بود تنها مریض داخل زایشگاه من بود خلوت خلوت بود دکتر ساعت ۴اومد ۶ سانت بودم و خدایی بازم درد نداشتم😂 دردای من از ساعت ۶ غروب شروع شد درد زیادی نداشتم به اندازه درد پریودی کم کم دردام داشت زیاد میشد ولی قابل تحمل بود مامایی که اونجا بود کلی باهام ورزش کرد خیلی بود بود و بهم گاز انتونوکس دهانی داد گفت وقتی دردت شروع شد بزار داخل دهنت یه نفس بکش دردت همون لحظه قطع میشه و این گاز کمک خییییییلی زیادی بهم کرد ساعت ۱۱شب فول شدم بر خلاف تصور دکترم که میگفت حداقل تا ۵ غروب زایمان میکنی ۱۱ونیم شب زایمان کردم چون سروم فشار با دردسر زیادی وارد بدنم شد هنگام زایمان بخیه خوردم زایمان خییییلی راحتی داشتم ولی قسمت بد ماجرا این بود که پسرم وقتی ب دنیا اومد بخاطر کمبود اکسیژن سریع بردنش ان ای سیو و یک هفته بستری بود
اینم از تجربه من بنظرم اصلا نترسید بدن با بدن فرق میکنه یکی زایمانش راحته یکی سخت اصلا خودتونو مقایسه نکنید
مامان 🩵Michael🩵 مامان 🩵Michael🩵 ۵ ماهگی
# پارت ۲
تا اون موقع نمی‌دونستم بیهوشیم چجوریه وقتی بردنم تو اتاق عمل وقتی برای اولین بار اتاق عمل و دیدم یجوری افتضاحی ترسیده بودم هوای داخل اتاق سرد جوری که من هم مضطرب بودم به لرزه افتاده بودم هربار هردکتر میومد تو اتاق آمپول برمیداشت میگفتم این ماله منه دکتر می‌گفت نه اون دکتر می‌رفت اون یکی میومد چون داشتن یه خانم دیگه رو عمل میکردن نفر اول بود تمام وسایل هاشون داخل اتاقی بود که من اونجا قرار بود عمل بشم خلاصه چندتا دکتر میرفتم میومدن همش می‌پرسیدم این ماله منه بیهوشیم رو کجا میزنید که دیگه دکترا و پرستارا همشون از این رفتارم خندشون گرفته بودن اینا میخندیدن من تو دلم فوش شون میدادم😂
خلاصه بعد اینکه سرم بهم وصل کردن فشارمو گرفتن ضربان قلبم و گرفتن کلی دم و دستگاه بهم وصل کردن ، دکتر بیهوشی منم اومد پرستار بهم گفت خانم بلند شو بشین گردنت رو پایین خم کن مچ پاتو بگیر اصلا هم تکون نخور همون موقع آمپولی که تو دست دکتر بیهوشیم رو دیدم اشکم در اومد همون سوزنی که تو سزارین برای زایمان سزارین میزدن برای منم وسط مهره های پایین کمرم زدن و بعدشم همون موقع پاهام به گز گز کردن افتاد.
مامان زیبای کوچک🎀🤍 مامان زیبای کوچک🎀🤍 ۱۰ ماهگی
پارت ۳
خلاصه ساعت ۲ بعدازظهر دکتر شیفت عوض شد که شانس من یک دکتر خوبی خدا خیرش بده اومد گفت این از دیروز چرا بستریه چرا درد نداره زود بهش امپول فشار تزریق کنید که اونجا بهم امپول فشار زدن بعد امپول ۲۰ دقیقه بعدش دردام کم کم شروع شد شد ساعت ۴ بعدازظهر که دیگه نمیتونستم تحمل کنم هر ۳ دقیقه درد داشتم و کیسه ابم خود به خود پاره شد هی به خودم می پیچیدم از درد زیاد روی تخت طاقت نداشتم هی راه میرفتم بدتر دراز میکشیدم بازم دردم بیشتر میشد معاینه کردن ۵ سانت بودم انقدر درد داشتم همش میرفتم دستشویی فکر میکردم دستشویی دارم ولی خبری نبود و درد امونم رو بریده بود ساعتای ۷ نیم بود که درد میگرفت خود به خود زور میزدم دست خودم نبود فقط زور میزنم هر چی دکتر میومد میگفت زور نزن نفس عمیق بکش خونریزی میکنی خطرناکه دست خودم نبود از درد زیاد زور میزدم که خلاصه از زور زدنای زیاد افتادم به خونریزی که دکتر اومد و پرستارا ریختن بالای سرم و روند زایمان شروع شد
مامان ترنم⁦♡⁩ مامان ترنم⁦♡⁩ ۶ ماهگی
پارت ۳ :

دهانه رحمم ۶ بود دردام هی شدید تر میشد و نفس کشیدن برام سخت تر دائم معاینه میشدم و میگفتن خیلی خیلی آروم داره پیش می‌ره دوز دوم آمپول فشار رو هم زدن بعد از نیم ساعت دیگه واقعا مرگ رو جلو چشمم دیدم خیلی سخت بود بی حسی اپیدورال گرفتم و منتظر دکتر بی حسی بودیم ان اس تی بهم وصل بود و سرم و ماسک اکسیژن

تا ساعت ۶ که رسیدم ۸ سانت درد داشتم و به شدتت افت فشار
تا اینکه ماما بیمارستان اومد و کیسه آب رو با دست پاره کردن و کامل آب شکمم خالی شد چند بار شکمم رو فشار دادن تا آب کیسه آب خالی شده و لایه های داخل هم بیرون اومد

دیگه دکتر بی حسی اومد و بی حسی اپیدورال رو تزریق کردن
اما همچنان اون درد زور زدن رو داشتم شدیدتر میشد

دیگه کامل دراز کشیدم و فقط اشک می ریختم هر ۳۰ ثانیه از درد جیغ می‌کشیدم و دوبار آروم میشدم
تا ساعت ۲۰ دقیقه به ۸ شب که ضربان قلب بچم افت کرد و ماما همراهم سریع با دکترم تماس گرفتن و اومد برای زایمان
وقتی دکترم رو دیدم فقط اشک می ریختم از درد 😭😭

بلاخره با برش زیاد و زور شدید ساعت ۸/۳۵ دقیقه دخترم به دنیا اومد و بغل گرفتمش با وزن ۲۶۰۰ 🥺🤍🐣

در کل بارداری خیلی سخت و زایمان خیلی سختر داشتم، اما همین که به دخترم نگاه میکنم همه سختی ها یادم میره 😍🥺

امیدوارم حالتون خوب باشه کنار کوچولو هاتون و تجربه من براتون مفید باشه 🤍🤲

شیر خشک رفلاکس تب واکسن مدفوع شیر مادر کولیک
مامان برسام مامان برسام ۱۰ ماهگی
مامان هاکان مامان هاکان ۱۲ ماهگی
یادمه قبل بار داریم به شوهرم گفتم که من از زایمان طبیعی خیلی میترسم لطفا پولی که میخای هدیه برام بخری رو بده من سزارین بشم اونم قبول کرد اما نمیدونم چی شد که با حامله شدنم فوبیای زایمان طبیعی کلا از بین رفت هر روز که به زایمان نزدیک تر میشدم یه حس خیلی قشنگ و عجیبی میومد سراغم دیگ هیچ ترسی نداشتم منی که از ترس درد زایمان طبیعی چند شب تا صبح نخوابیدم روزی که کیسه ابم ترکید ۳۶هفته ۴روزم بودم پدر شوهر و مادرشوهرم منو رسوندن بیمارستانو کارای بستری رو انجام دادن پرستارا داشتن منو میبردن زایشگاه که یکیشون گفت اونجایی که داری میری اخر دنیا
منم خندیدم دوازده ساعت درد کشیدم هیشکی تو زایشگاه نبود دیگ همه زایمان کرده بودن و رفته بودن بخش فقط من مونده بودم دیگ همه پرستارا و دکتر ریختن رو سرم و بالاخره پسرم بدنیا اومد دقیق ساعت ۶و پنجاه دقیقه صبح هاکان من پا به این دنیا گذاشت
لحظه ای که هاکان بیرون کشیده شد و گذاشتنش روی شکمم به حرف پرستار رسیدم که گفت اینجا اخر دنیاس واقعا اخر دنیا بود من با پسرم دوباره متولد شدم
مامان جوجه کوچولو😍 مامان جوجه کوچولو😍 ۱۵ ماهگی
چند تا زور بانهایت‌ جونم زدم که بچه نمونه اونجا که دخترم پرت شد بیرون😍 بهترین‌ لحظه‌ی دنیا بود شروع کردم با دخترم صحبت کردن که فاطمه نورا جانم گریه نکن و مادر اینجاست .....🥲 بازم گفت زور بزن که جفتتم‌ بیاد بیرون با یه زور زدن‌ جفتمم‌ مثل یه بچه‌ی دیگه سر خورد اومد بیرون بعدش شروع کرد به بخیه زدن که نامرد فکر کنم زیاد برش زده بود ۴۵ دقیقه فقط بخیه زد هم داخلی هم بیرونی بعدشم‌ ماماهمراهم لباساشو‌ پوشوند‌ و فسقلم‌ و آورد گرفت شیرش دادم‌. ماماهمراهم کلی ازم تعریف کرد و گفت افرین همه‌ی دهه‌ هشتادیا‌ همینقدر زبل‌ و زرنگن‌ به اسونی‌ بچه رو به دنیا میارن حتی رفته بود بیرون به شوهر و مادر شوهر و خواهر شوهر اینامم‌ گفته بود که عروستون خیلی وروجکه😃😂 هیچکدوم از پرستارا. و ماما ها باور نمیکردن که زایمان کردم‌ میومدن‌ با تعجب میگفتن زایمان کردی؟ آخه من اصلا کوچکترین‌ دادی‌ نزدم و گریه‌ای نکردم فقط ماماهمراهم‌ و یدونه ماما‌ رو سرم بودن‌. وقتی که رفتم بیمارستان‌ همه یه شکلی با ترحم‌ نگام میکردن که با این سن کم‌ اینجا چیکار میکنی وای این قراره خیلی اذیت بشه و ما رو اذیت کنه ولی بهشون ثابت کردم‌ که بزرگ‌ بودن و تحمل داشتن‌ به سن و سال نیست. پارت بعدی
مامان 🎀آهو جونم🎀 مامان 🎀آهو جونم🎀 ۸ ماهگی
تجربه زایمان من پارت🩷چهارم🩷

از اونجایی که زایشگاه شهر ما دانشجویی بود یعنی دانشجو هارو میاوردن و با خانم های زائو بدبخت آموزششون میدادن
شانس من اینجا بود که چون وضعیتم اورژانسی بود به دلیل نشت کیسه آب و عفونت ادراری فقط ی دانشجو فرستادن بالا سرم اونم برای وصل کردن آنژیوکت و اینقدر دست و پاچلفتی بازی دراورد کلی خون از دستم رفت تا ماما شیفت شب اومد و وصلش کرد
اینقدر ماما بداخلاق بود که حد نداشت
خلاصه بعدش اومدن سوند گذاشتن توی دهانه رحمم برای باز کردن دهانه رحمم خدایی درد داشت دروغ چرا
بعد من اینقدر دلم گرفته بود که تنهام یکدفعه مامانم اومد داخل و این قیافه من بود😍
شب نمیزاشتن همراه بمونه اما من مامانم بهشون گفته بود خودم موقع زایمانم دوست داشتم مامان خدابیامرزم کنارم باشه (مامانم وقتی بچه بود مادرش فوت کرده بود)حالا هم من دوست دارم کنار دخترم باشم و تنهاش نمیزارم خلاصه که پرسنل اون شیفت حریف مامانم نشدن و مامانم شب رو کامل کنارم موند و من خوشحال ترین بودم