پارت بعدی:
همزمان من و اون خانومی که زایمان کرده بود با من از ریکاوری اومدیم بیرون ، اون جلو تر از من رفت بیرون ، صدای خنده های خودشو شوهرش هنوز تو گوشمه شوهرش میخندید میگفت شبیه حودمههه به خودم کشیده ، چشم دنبال شوهرم بود ، دیدمش کنار اسانسور وایساده بود ، چشاش قرمز ، پیشونیش پر از عرق ، یه قدم اومد به سمتم بعد‌وایساد فقط نگام کرد ، جفتمون زل زده بودیم به هم دیگه ، چشامون پر از اشک بود ، هیچ حرفی نزد بهم فقط نگاهم میکرد
راستش اونجا خیلی دلگیر شدم ازش
من دلم میخواست بیاد دستمو‌بگیرع نازم کنه قربون صدقم بره اما اون فقط با غم نگاهم میکرد
چشامو بستم و تا وقتی که منو بردن تو اتاق چشمامو باز نکردم
وارد اتاق شدم دیدم تختای بغلم همه گل کنارشونه ، بچه هاشون بغلشون
وای روانی شدم
همونجا جیغ کشیدم
گفتم نمیخوام بیام تو این اتاق
گریه گریه جیغ پشت جیغ
دست خودم نبود ، الان شرمنده ام که مزاحم مامانا شدم و حالشونو بد کردم اما من اون لحظه نمیتونستم تحمل کنم
انقد جیغ زدم پرستارا هول شده بودن مامانم فقط گریه میکرد شوهرم از دور التماس میکرد ک زنمو نبرید اونجا
دیگه سوپروایزر سریع هماهنگ کرد منو بردن تو اتاقی که تختای بغل عمل زنان انجام داده بودن

۲ پاسخ

قد و وزنش و دور سر موقعه تولد چقد بود

فدای دلت عزیزم درکت میکنم

سوال های مرتبط

مامان اهورا مامان اهورا ۲ ماهگی
پارت بعدی:

خلاصه خدمات اومد دنبالم و منو بردن اتاق عمل

بدترین لحظات عمرم تو اتاق عمل بود
با اینک سزارین بود
اما من لحظه ای ارامش نداشتم
به محضی که بیحسی رو زد ضربان قلبم از ۹۵رفت رو ۱۲۰

وای از اون لحظه ای که میخواست بچه رو بکشه بیرون
تو دلم اروم میگفتم پسرم منو ببخش مامان ، منو حلال کن مامان ، من مامان خوبی برات نبودم ، ببخش دارم از جای گرم و نرمت میکشمت بیرون ، ببخش که قراره الان زجر کش بشی .
اشکام تند تند میریخت
دکتر به یکی از کسایی که تو اتاق عمل بود (من نمیدیمشون ، پرده جلو چشمم بود). داشت شرایط منو توضیح میداد ، برگشت گفت بچه ی این خانوم ۱ کیلوعه کلا ، مشکل ژنتیکی داره ، احتمالا اصلا زنده بیرون نیاد ، نفس هم نتونه بکشه
همینارو میگفت که یهو حس کردم یچیزی از توم کشیده شد بیرون ، همین لحظه صدای جیغ بچه بلند شد

یا ابلفضل ، این بچه به محضی که از شکمم کشیدنش بیرون توی ۳۲ هفته تو نارس ترین حالت ممکن چنان گریه میکرد و‌جیغ میکشید انگار یه بچه ۴ کیلوعه سالم‌ و ۴۰ هفته اس
مامان پناه🍒 مامان پناه🍒 ۱۵ ماهگی
تو اتاقی که داخل سالن زایشگاه بود و کنار تخت من یک خانم منتظر اومدن کوچولو نازش منتظر شدم تا آماده بشم واسه عمل پرستار برام آنژیوکت گذاشت سوند وصل کرد بهم وسایلی که همسرم از داروخونه گرفته بود داد یک دست گان با دمپایی و آب معدنی و آبمیوه و پوشک لباسامو پوشیدم به کمک یک خانم خدماتی نشستم روی ویلچر و راهی اتاق عمل شدم اتاق زایشگاه دقیق رو به روی اتاق عمل بود خواهرم پشت در با چشمای اشکی منتظرم بود ازش سراغ پوریا همسرمو گرفتم گفتم چرا نیست گفت راه ندادن بیاد سرمو بوسید فقط تونستم بگم آبجی دعا کن با پناه از این این در بیام بیرون خواهرمم بدتر از من احساساتی هیچی نگفت فقط سرشو تکون داد و منو با چشمای اشکیش راهی اتاق عمل کرد.
با ورودم به اونجا انقدررررر سردم شد و سرد بود که ناخودآگاه تن و بدنم میلریزد اون خانم منو اونجا رها کرد و رفت تو دلم فقط دعا میکردم واسه اونایی که ازم خواسته بودن یا شون باشم همینجوری تو حال خودم بودم که یک مرد میانسال اومد ویلچرمو به سمت داخل برد پرستار همراهم پروندمو تحویل داد و ازم خداحافظی کرد وارد اتاق جراحی شدم همه جا تمیز و بزرگ و سرد سرد سرد آنقدری که من دیگه کنترل بدنمو نداشتم از طرفی استرس از طرفی سرما همه جامو تو دست خودش گرفته بود و من حسابی میلرزیدم جوری که اگه اون آقا میانسال نبود تا کمکم کنه نمیتونستم بشینم رو تخت.....
مامان 🎀آهو جونم🎀 مامان 🎀آهو جونم🎀 ۸ ماهگی
تجربه زایمان من پارت🩷هفتم🩷

هشت سانت بودم یکدفعه ضربان قلب جنین اومد زیر ۱۰۰ ماماهمراهم سریع به بخش اطلاع داد و اونام به دکتر اطلاع دادن دکتر گفت ۲۰ دقیقه زمان بگیرید و اگر ضربان نیومد بالا سریع بره اتاق عمل خلاصه اومدن سریع ماسک اکسیژن وصل کردن و ماماهمراهم که تا اون لحظه ثانیه به ثانیه ضربان قلب رو چک میکرد روی کارش دقیق تر شد و منم استرس گرفتم منی که تا اون موقع هیچ جیغ نمیزدم و اون دردارو با تنفس میگذروندم هر وقت دردم میگرفت جیغ میزدم جیغی که فقط خودم میدونستم از ترس از دست دادن دخترم بود با جیغای من ضربان قلب پایین تر میومد که ماماهمراهم بهم گفت جیغ نزن بچتو داری اذیت میکنی خودت کمک کن یکی از دانشجو های شیفت هم اومد کمک ماماهمراه که خیلی مهربون و خوب بود من بهش میگفتم لطفا بگو اگر مشکلی هست بهم بگو اونم میگفت نه باور کن همه چی خوبه اما من میدونستم خوب نیست آخه از بیست دقیقه زمانی که دکتر گفته بود پنج دقیقه گذشت که ماماهمراهم منو تنها گذاشت و سریع رفت بیرون الان ساعت ۴ و خورده ای بود ۱۰دقیقه از اون زمان گذشته بود که دوباره اومد بالای سرم

بارداری.فرزندپروری.سونوگرافی
مامان پناه🍒 مامان پناه🍒 ۱۵ ماهگی
خلاصه بهشون ماجرا رو گفتم شوهرم خیلی سعی داشت بهم دلداری بده ولی من از چشماش میخوندم که چقدر حالش داغونه.شوهرم موقع امیرعباس هم همینجوری بود به من دلداری میداد درصورتیکه تو خلوت سکته رو رد کرده بودو به من نگفته بودن تا یکی از پرستارا لو داد گفت شوهرت سکته رو رد کرد وقتی پسرتونو دید.اون لحظه فقط تو بغل خودش آروم میشدم مثل همیشه بغلم کرد سرمو بوسید گفت زهرا هرچی بشه مهم نیست فقط تو ناراحت نباش.خواهرمو شوهرش مدام بهم دلداری میدادن که چیزی نیست و نگران نباش خواهر زادم مدام تو گوگل سرچ میکرد میگفت خاله بخدا چیزی نیست اینجا زده نرمال نگران نباش اما من دلم آروم نمیگرفت که فقط با دیدن سلامتی پناه آروم میشدم.
یک ساعتی تو محوطه بیمارستان بودیم که از زایشگاه به همسرم زنگ زدن که خانم رو بیار بالا باید دوباره ان اس تی بده. با گریه ازشون جدا شدم رفتم داخل دوبار دیگه ازم گرفتن همش مشکل داشت هم انقباض و هم ضربان بالا پناه تمام ان اس تی هامو بردن اتاق عمل به دکترم نشون دادن اونم دستور داد آماده بشم واسه عمل.....
مامان آیهان ویهان🧸 مامان آیهان ویهان🧸 ۴ ماهگی
مامان 𝑻𝒂𝒉𝒂🩵✨ مامان 𝑻𝒂𝒉𝒂🩵✨ ۵ ماهگی
پارت 3

مامانم که تازه رسید خودش هم سوار ماشین شد
رسیدیم زایشگاه منو بستری کردن
یه ماما بود بهم اموزش میداد که داد نزنم هر وقت دردم امد فقط فشار بدم و هروقت دردام رفت به سمت چپ بخوابم
بغلم یه خانم بود خیلی بهش توجه میکنن منم چون داد میزدم هیچکس نیومد سمتم
دم در زایشگاه فکر کردم شوهرم و مامانم و خواهر شوهرم و برادر شوهرم منتظر منن ولی شوهرم بهشون گفته برید خونه من اینجام
شوهرم داشت به جیغام گوش میداد و فقط دعا میکرد
بعد میخواستم مدفوع کنم زود بلند شدم رفتم دستشوری مدفوع کردم و خوردم زمین و جیغ میزدم حته هیچکس سمتم نیومد
خودمو بلند کردم رفتم رو تخت هر وقت منو معاینه میکردن به ماماها میگم چند سانت شدم میگن تو چکار به سانت ها دار، انقدر بد خالق بودن یعنی خیلی منو ازیت کردن بعد یکی امد با جیغ میگه چه خبرته بیمارستانو گذاشتی رو سرت منم با کلی التماس بهشون گفتم تورخدا خانم دکتر فقط منو زود زایمان کن کفشتو میبوسم منم نمیتونستم داد نزنم
بعد دوباره منو معاینه کرد داشتم جیغ میزدم با دستکش پر خون بود دهنمو گرفت گفت بسته چه خبرته و من فقط گریه میکردم
میدیدم خانم بغلیم خیلی بهش توجه کردن چون جیغ نمیزد و من هر چقدر میخواستم جلو جیغام بیستم نتونستم....
مامان نیکان مامان نیکان ۱۵ ماهگی
پارت ۲
#تجربه زایمان

بستری شدم انقدر استرس داشتم داشتم میکردم کل تنم شده بود یخ عرق سرد رنگ روم پریده بود فقط فقط داشتم گریه میکردم ن ماماهمراهی نه مامانم هیچ کسی کنارم نبود تک تنها بودم 🥲🥲
ساعت ۱۰ کیسه آبم پاره کردن ساعت ساعت ۱۱ هم سرم فشار
اولش خوب بود ولی کم کم لامصب اون فشاری که به دهانه رحمم وارد میکرد داشتم میمردم مرگ با چشمای خودم دیدم😭😭😭خیلی سخت بود خیلییییییییی فقط داشتم گریه میکردم و جیغ میکشیدم کل بیمارستان گذاشته بودم رو سرم پرستارا التماس میکردم
میکفتم تروخدا بگید دکتر بیاد اومد معاینه دید خوب دارم پیش میرم
توپ گذاشت گفت دردت کم شد آروم باش دردت تند شد بپر روش از شدت دردم یجوری محکم میپریدم روش سرم میخورذ سقف
اون لحظه جیگرم برای مامانم سوخت 😭😭😭😭😭😭منتظر نشسته بودن بیرون دلش پیش من بود
زنگ زد اون لحظه صدامو شدید کلی گریه کرد وای چقدر سخت بود 😭😭😭😭😭
اومد معاینه حالت سجده نشستم وای ازین پوزیشن چقدر سخت بود
اومد بهم گفت همینجوری پیش بری ۱۲‌ونیم زایمان میکنی
مامان اهورا مامان اهورا ۲ ماهگی
پارت بعدی:

البته همهٔ مادرها خودشون فهمیده بودن. وقتی مادرها اونجا جمع می‌شدن، با همدیگه صحبت می‌کردن، ولی هیچ‌کس جرئت نمی‌کرد با من صحبت کنه. من حتی نگاهشون هم نمی‌کردم. نه سلام می‌کردم، نه چیزی می‌گفتم. فقط گریه می‌کردم.

انقدر گریه می‌کردم که حالم بد می‌شد. پرستار می‌اومد منو می‌برد بیرون یا برام آب‌قند درست می‌کرد. کار به جایی رسیده بود که یکی از پرستارها می‌گفت: «ما اینجا اومدیم به بچه‌ها برسیم، باید به تو هم برسیم. این‌طوری نمی‌شه.»

دیگه همه خسته شده بودن، ولی از اون طرف دلشون هم برای من می‌سوخت. می‌گفتن: «تو نباید انقدر گریه کنی. راضی باش به رضای خدا. شاید اصلاً این بچه برای تو نمونه. شاید الان بری و یک ساعت دیگه حالش بد بشه.»

ولی من دیگه دلم طاقت نمی‌آورد.

این‌طوری نبود که بگم حتماً با تمام مریضی‌اش می‌خوامش؛ ولی عذاب وجدان داشتم. فقط گریه می‌کردم و می‌گفتم: «خدایا، من راضی‌ام به رضای تو. شاید تو می‌خوای منو عذاب بدی. شاید اصلاً بچه‌ام همین امروز یا فردا توی بیمارستان تموم کنه. هرجور که تو می‌خوای… فقط تو منو ببخش. فقط بچه‌ام منو ببخشه.»

وقتی می‌دیدم بچه انقدر تحت فشاره، آن هم به خاطر اینکه نارس به دنیا اومده، خودم رو قاتل می‌دونستم. خودم رو گناهکار می‌دونستم. اصلاً نمی‌تونستم نفس بکشم. نمی‌تونستم حتی یه لیوان آب بخورم.

حس می‌کردم من بدترین آدم دنیام، بدترین مادر دنیام
مامان الینا و نیکا مامان الینا و نیکا ۵ ماهگی
پارت ۲
حالا بچم تو ماشین خوابش برده بود و من به فکر اینکه الان اینجا شاید بگه وقت زایمان نیست خودم تنها رفتم بلوک زایمان
رفتم نوار قلب و که گرفت گفت وای دختر تو که هر پنج دقیقه انقباض داری درد نداری؟گفتم من همیشه درد دارم خب
زنگ زد به دکترم ایشون هم گفت بستری کنید اخه من سزارین دومم بود
زنگ زدم ب همسرم بیا پرونده بگیر و ببر برای بستری و لوازممو بگیر
از اونطرف مامانم مهمونی بود بهش زنگ زدم برو ساک و لوازم بیمارستان و بیار ک بستری شدم🤦‍♀️
حالا طفلی شوهرم با دخترم تو بیمارستان هی میومد بالا می‌رفت پایین
بستری کردن ساعت ۹ و نیم شب بود ماما بخش زایمان اومد نوار قلب و وصل کرد و یهو گفت افت داره قلب جنین ... زنگ زد دکترم ک قرار بود ۱۲ شب بیاد ک شرح حالمو بگه دکتر گفت ببریدش اتاق عمل الان راه میفتم
ساعت ۱۰ من و دکتر هر دو تو اتاق عمل بودیم از اونطرفم نگران بودم بچم لخت نمونه اخه مامانم ب شوهرم گفته بود که تو تجمعات شبانه گیر کردم شلوغه
منو یک پیرمرد مهربون از کمر بی حس کرد و دکتر شروع کرد ب عمل من یک تهوع خیلی بدی اومد سراغم ک تا گفتم بهم آمپول زدن و در لحظه حالم خوب شد یهو صدای نیکا تو اتاق پیچید و یک نفس راحت کشیدم یک دختر پر مو رو گذاشتن کنار صورتم و من روی ماهش و بوسیدم
بعد خوابم برد و تو ریکاوری چشمامو باز کردم پرسیدم دخترم خوبه کجاست گفتن بردن ان ای سیو اخه تنفسی خیلی خوب نبود وااای من نگران شدم ...همش با خودم میگفتم به چی شده به من نمیگن...منو بردن بخش و بی حس بودم همسرم و دخترم و مامانم پیشم بودن هی بهشون میگفتم برید خبر بگیرید ...دخترمم آواره شده بود بی کسی هم بد دردیه ها...دلم برا اونم میسوخت از شب گذشته پا ب پای باباش تو بیمارستان بود