۹ پاسخ

بچه ۲۰روزه آخه چی یادش می مونه؟😁

نبابا دیگه تموم شد رفت

حالا هر چی بوده دیگه گذشته...
ولی اگه میدیدی برا خودتون سخت تر بود دلتون از جا در می امد ولی بعضیا خیلی راحت ند
خدایا از این دلهای اروم و راحت به ما هم بده
من که تحملم خیلی کمه
از حالا استرس دارم براش😭

نمیزارن موقع ختنه باشین واسه ماهم گفتن برین بیرون

من خودم ی دختر ۳ ساله دارم ک هرکی میبیتش قربون صدقش میره
یکم باهاش حرف بزنه میگه اینو چجوری تربیت کردی چرا انقد این خووووبه

این مال یکسالگیه
مواقع سخت زندگیشون ینی چی؟
ینی وقتی افتاد زمین تو باشی بهش بگی عزیزم دردت اومد
میخای دستاتو بگیرم بلند بشی ب بازی ادامه بدی

ببین عزیزم
بچه تازه از دوماهگی میفهمه کجاس
حالا ک این چیزا رو نمیفهمه

رشدددد عاطفی 😂

بشین سر جات 😂😂😂😂

سوال های مرتبط

مامان دیانا مامان دیانا ۳ ماهگی
تجربه سزارین ۶
بعد سریع سوزن ضد حالت تهوع زد تو سرمم بعد دکتر شکممو فشار داد ساعت ۸ و ۵۰ دقیقه صدای گریه دخترم اومد وای خدا دورش بگردم خیلی حس خوبی بود همون لحظه اشک منم در اومد همش میگفتن وای چقدر خوشکله و چه سر گردی داره چقدر تمیزه منم همش دوست داشتم ببینمش بردش اونور تر خابوندش تو تخت بود فک کنم منم سرمو تکون دادم ببینمش خانومه کنارم بود گفت سرتو تکون نده بعدش سردرد میشی ولی داشتم همینجور بهش نگاه می‌کرد پرستاره یه سوزن زد تو پاش دخترم جیقش دراومد پرستاره میگفت خاله ببخشید ببخشید وقتی بچه از شکمم بیرون آوردن خیلی حس بدی داشتم باهامو نمیتونستم تکون بدم داشت حالم بد میشد گفتم ولم کنین میخوام برم داره حالم بد میشه پرستار که پیشم بود گفت میخوای یچی بهت بزنم بخوابی گفتم آره بعد دخترمو آوردن گزاشت کنار صورتم گفت مبارکت باشه دیگه بردش لباساش بکنه تنش پرستاره هم یچیزی زد تو سرمم یچیزی هم گزاشت تو بینیم خواب رفتم دیگه وقتی هوش اومدم بیرون بودم اصلا تا وقتی منو نبردن بیرون دخترمو به خانوادم نشون نداده بودن فقط عکسش گرفته بودن نشونشون دادن دختر خالم میگفت این همه بچه دنیا اومد صداشون در نمیومد ولی وقتی دیانا دنیا اومد کل سالن گزاشته بود رو سرش بعد دخترمو آوردن گزاشت رو سینم بهش شیر بدم درست نخورد دخترم پرستار گفت وقتی رفتی بیرون سینتو با باند نم کن تا شیر بخوره وقتی رفتم هر چی پرستار فشار داد اصلا شیر نمیومد دیگه گفت قندش میوفته برو شیرخشک بگیر بهش بده دیگه شوهرم رفت گرفت اومد بهش دادیم کلا تو بیمارستان شیرخشک بهش دادیم چون تا سه روز اصلا شیر نداشتم
مامان 🩵Michael🩵 مامان 🩵Michael🩵 ۶ ماهگی
#پارت۵
وارد بخش زایشگاه شدم شوهرم و اجازه ندادن بیاد من رفتم داخل گفت بخواب تا معاینت کنم خوابیدم رو تخت معاینم کرد گفت خانم سرکلاژی هستی گفتم بله گفت با اینکه سرکلاژی هستی ولی یک سانت رحمت از زیر سرکلاژ بازه و اورژانسی میفرستیمت اهواز باید حتماً بری الان باید بستری بشی چون زایمان زود رس داری منم گفتم چرا اهواز گفت بخاطر اینکه بچت اگه به دنیا بیاد ریه هاش هنوز تشکیل نشده باید بره تو دستگاه که ما اینجا این دستگاه رو نداریم اگه همین الان نری اهواز بچت به دنیا بیاد میمیره رفت بیرون شوهرمو صدا کرد همین حرفارو به شوهرمم زدن اونم از استرس نمیدونست چیکار کنه اون یه پرستاره هم اومد بهم همین حرفارو زد که حتماً برم اهواز منم از استرس گریم گرفته بود ترسیده بودم که نکنه بلایی سر بچم بیاد خلاصه پرستاره گفت فقط همین الان برو وسایل خودت و بچت و بردار و برو بعد اینکه دستگاه های انقباض و ازم باز کردن پوشم و بهم دادن و رفتم تو ماشین دردم بهتر شده بود به شوهرم گفتم منو نبر اهواز بزار بعد ظهر برم پیش دکتر خودم ببینم اون چی میگه گفتم من فعلا دردم کم شد صبر کن تا ساعت ۵ که برم پیش دکتر خودم اولش قبول نکرد گفتم اگه به موقعی دوباره دردم گرفت ببرم اهواز هرچی تو بگی ولی الان نبرم، قبول کرد.
رفتم خونه مادر شوهرم استراحت کردم ظهر بعد ظهر زنگ زدم به دکتر خودم نوبت گرفتم رفتم پیشش بهش ماجرا هارو تعریف کردم گفت اصلا همچین چیزی نیست همیشه این پرستارا کارشونه به جون مردم استرس بندازن بهش گفتم پس برام آمپول تشکیل ریه رو بنویس که بخرم برام بزنی گفت گرون میشه گفتم اشکالی ندارم فدای یه تار موی بچم برام ۷ تا آمپول نوشت بعد آزمایش خونمو که چند روز قبلش گرفته بودم دید ۴ گانه رو گفت تو که عفونت ادراری داری شدید....
مامان گردو مامان گردو ۲ ماهگی