تجربه زایمان (طبیعی)
🖇 پارت 2:
نامه رو گرفتم و از مطب اومدم بیرون با همسرم صحبتای دکترو درمیون گذاشتم شوهرم گفت خب اون دکتره حتما یچیزی میدونه که گفته باید بری بیمارستان، بیا بریم
ظهر بود منم گرسنه 😂چون از بیمارستان بدم میومد و از بستری شدن حراس داشتم بهش گفتم حالا بیا بریم ناهار بخوریم بعد تصمیم میگیریم خریدای عیدو انجام دادیم رفتیم جاتون خالی ناهارو بیرون خوردیم دوباره شوهرم گفت بیا بریم بیمارستان که یوقت بد نباشه واسه تو و بچه گفتم نه من که الان درد ندارم بیا بریم خونه اگه دردم گرفت میریم دیگه خیلی اسرارکرد ولی من زیر بار نرفتم راضی شد و رفتیم خونه اون شب تا صبح هی فکر کردم و با عذاب وجدان اینکه خدایی نکرده بچم چیزیش نشه روز بعد به شوهرم گفتم پاشو بریم بیمارستان من که دردی متوجه نمیشم ولی محض احتیاط میریم، اگه چیزی نبود که برمیگردیم با خیال راحت اگه هم انقباض نشون بده بستری میکنن دیگه از خودمو بچمون که مهمتر نیست چیزی

۲ پاسخ

چه عجبی😂😐راضی شدی بری بیمارستان

🖐️🖐️🖐️🖐️🖐️🖐️

سوال های مرتبط

مامان ِ علی اکبر💙 مامان ِ علی اکبر💙 ۲ ماهگی
خب منم از تجربه زایمانم بگم،،،،،1
پنجشنبه نصف شب درد داشتم ولی کم بود، شوهرم صبح گفت چند روزه نرفتیم ان اس تی بیا بریم بیمارستان کاشانی، حقیقتا چون هربار میرفتم انقباض نداشتم، دلم نمیخواست برم بیمارستان
رفتم بیمارستان نه انقباضی نه دهانه رحمی باز شده بود، گفتم واقعا راهی نداره من بستری شم؟چون قند دارم خیلی میترسم، گفت برو سونو بیوفیزکال بده اگه چیری باشه که لازم باشه بستری بشی بهت میگه
رفتم سونوگرافی ،گفت نمره از ۸ ،۸ هست، من گفتم چون هفته اخرم و اینکه شکم اولم،بیمارستان بستریم نمیکنه، بعد دکتر گفت ولی باید بستریت کنن،گفتم چرا، گفت بچه مدفوع کرده
نمیدونستم ذوق کنم یا نه
شروع کردم بغض کردن
رفتیم بیمارستان، گفتم که باید بستری شم گفت کی گفت، گفتم توی سونو نوشته نگاه کن که مدفوع کرده، چون به دکتر گفتم بنویس توی سونو که بهم گیر ندن😅بعد گفت پس بشین تا کارت رو انجام بدم مامای بیمارستان
یخورده نشستیم بعد به شوهرم گفتم برو ساندویچ بگیر گرسنم شده، بعد تا وسط راه برو گفتن بگو شوهرت بیاد بره برای تشکیل پرونده، دیگه نشد از ظهر پنجشنبه چیزی بخورم تا بعد زایمان، گفتن بریم برای آماده شدن
پارت اول
مامان پسرم مامان پسرم روزهای ابتدایی تولد
خب خانوما اومدم تجربه زایمانمو بگم 😁
من از اول طرفدار طبیعی بودم و تا آخر خواستم طبیعی زایمان کنم و همش نگران بودم که نشه و نتونم از تاپیک هام مشخصه
من چهار روز پیش از زایمانم بخاطر لکه بینی رفتم دکتر معاینم کرد گفت یه سانت بازه و دیگه بخاطر لکه بینی نیا آخر زایمانته و داره دهانه رحمت باز میشه دیگه منم گفتم اوکی
بعد از اون معاینه شروع شد لکه های خونی و رقیق تر ولی خب همچنان کشسان بود اصلا حدسم ب کیسه آب نرفت. لکه بینی هم گفتم خب گفته طبیعیه دیگه
تا اینکه یه روز صبح بیدار شدم دیدم عه ترشحم ریخت خیلی زیاد شده بود ولی هیچ درد و انقباضی نداشتم
اولش که دیدم فکر کردم کیسه آبه زنگ زدم شوهرم . شوهرمم زنگ زد مامانم . بعد گیر دادن بیا بریم بیمارستان من هی قسم می‌خوردم که بخدا چیزی نیست ترشح بود من اول فکر میکردم آبه ولی نبود ولی مامانم و شوهرم گیر دادند نههه باید بیای بریم بیمارستان. منو به زور بردن و من تا بیمارستان یه ساعت راه بود هی غر زدم که الان میریم و برمیگردیم شما نمیفهمید من میگم هیچی نیست 😂رسیدیم بیمارستان معاینم کرد گفت سه سانت . کیسه ابتم نشتی داره . باید بستری بشی من گفتم یا خدا من اصلا به امید زایمان نیومده بودم😐بقیش پارت بعد🥹
مامان نورا_رزا🩷🩷 مامان نورا_رزا🩷🩷 ۲ ماهگی
داستان سزارین من قسمت دوم:
خلاصه بازم گفتم ولش کن بزار تاریخ خودم میرم برای سزارین چون هربار به شوهرم میگفتم بریم بیمارستان میگفت باشه بعد دوباره میگفت میخوای بری یا نه؟ یه جوری این حسو به من میداد ک الکی عنترمون نکنی و این حرفا!
منم شب گرفتم خوابیدم و صبح زود بیدار شدم رفتم سرویس و قرصامو خوردم اومدم بخوابم از درد خوابم نمیبرد هرکار میکردم مدام شکمم سفت میشد حس میکردم بچه میخواد شکممو پاره کنه بیاد بیرون
شوهرم بیدار شد ک بره مراسم ختم بهش گفتم درد دارم گفت بپوش بریم بیمارستان گفتم باشه بعد باز اون جمله رو گفت که میخوای بری یا نه و من خیلی بدم اومد خو ینی چیییییی؟!
گفتم نه
همون موقع دخترم گریه کرد و اومدم بغلش کنم که دردم اومد و همزمان ک‌خم بودم شکمم گرفت دیگه جیغ زدم و شوهرم اومد گفت پاشو بریم بیمارستان اول رفتیم بیمارستان نزدیک خونمون دردامو ک گفتم گفت داری زایمان میکنی برو بیمارستان دکترت،زنگ زدم مامانم گفتم بدو ک بریم بمیارستان ساک بچه هم بیار همچنانم فک میکردم الان میرم میگن چیزی نیست برمیگردم خونه😅
مامان نلین💕✨ مامان نلین💕✨ ۱ سالگی
سلام تا دخترم خوابیده دلم خاست بیام از تجربه زایمان طبیعیم بگم..
پارت ۱

۳۹ هفته و دو سه روز بودم که با شوهرم رفتیم بیرون خرید نزدیک مطب دکترم بودم شوهرم گفت تا اومدیم اینجا زنگ بزن دکتر یه سر بریم پیشش(چون هفته آخر بود نوبت نزد برام گفت اگه به دنیا نیومد خودت بیا)
رفتیم مطب و نوار قلب اینا گرفتیم بعد دکتر اومد معاینه کنه تا دست زد کیسه آبم پاره شدددد🥲
گفت کیسه آبت به مو بند بوده و من خیلی وقتا برای بقیه مجبورم با سوزن سوراخ کنم کیسه آبو…
یه ترسی تمام وجودمو گرفت از اینکه دیگه قراره زایمان کنم
دستام شروع به لرزیدن کردن
دکتر باهام حرف زد و یه کم آرومم کرد
راستش بیمارستان تا اون لحظه هم باز تصمیم نگرفته بودیم کجا بریم
دکترم پیروزی بود گفت کجا میری بیمارستان گفتم احتمالا بریم قلهک
گفت من خودم بیمارستان تهرانپارسم هزینه دستمزد و خود بیمارستان ۱۱ تومنه
گفتم دوتاش؟ گفت بله
دیگه گفتم دکتر خودمه خب خوبه گفتم پس باشه میرم اونجا
زنگ زد سفارشمم کرد و بهش گفتم میتونم برم خونه پردیس وسایلمو بیارم؟
گفت نه باید بری بیمارستان همسرت میره وسایلت و بیاره
خلاصه راه افتادیم بیمارستان تهرانپارس
مامان حبه ی قندم✨🔗♥ مامان حبه ی قندم✨🔗♥ ۱۶ ماهگی
تجربه زایمانم🎀

ساعت ۱۲و نیم شب بوود را افتادیم بریم بیمارستان خیالم راحت یود خونه تمیز همه کارامم کرده بودم شوهرم منو از زیر قرآن رد کرد و اومدیم سوار شدیم ی حسی میگفت ک میرم با نی نی برمیگردم از یطرفی هم درد نداشتم میگفتم خدایا برنگردم بدون نی نی دیگ خسته شدم از انتطار دل تو دلم نبود فقط ببینمش خلاصه رسیدیم اول بیمارستان بهارلو نامه رو نشون دادم گفتن درد داری گفتم نه گفتن بستری نمی‌کنیم که یا کیسه آبت پاره شده باشه بستری میکنیم یا درد داشته باشی بد گفت بشین تا صدات کنم بیای معاینت کنم اومدم بیرون ب شوهرم گفتم بیا بریم بیمارستان اکبرآبادی با اینکه خیلی بد تعریف کرده بودن ازش ولی گفتم برم خودم ببینم چجوری رفتیم اونجا ک گفتم اینجوری دکترم نامه داد گفت برو هرجا خواستی بستری شو و س سانتم فقط ی کم شکمم درد میکنه گفت اینجوری ک بستری نمیشی گقتم دکترم گفتم تا ۴ صبح امشب دیگ کیسه آبم پاره میشه🤣گفت چقد مطمعن!!بد گفتم الان چیکار کنم برم گفت نه بشین مدارکت بده تا دکتر بیاد معاینت کنه
مامان 👼اقا مَهدی🩵 مامان 👼اقا مَهدی🩵 ۷ ماهگی
تجربه زایمان
پارت دو
چرخیدنم تو خونه بیدار شد بهم گفت بریم بیمارستان گفتمش نه صبر کن بعدش منم رفتم دوش اب گرم گرفتم در امد از حموم دیگه نتونستم تکون بخورم شوهرم گفت لباس بپوش تا بریم بیمارستان من درحال لباس پوشیدم یه دفعه بالا اوردم خیلی بد بالا اوردم
ما طبقه بالا خونه مادرشوهرم هستیم مادرشوهرم پاینه و شوهرم استرس گرفتش دست پاچه شد از بالا صدای مادرش میزد که زینب مخواد زایمان کنه اینم ساعت ۷صبح یا ۶صبح بود بعد خلاصه مخواستم برم بیمارستان مادرشوهرم قبول نکرد گفت بیشتر پیاده رو کن که تحویلت بگیرن بستری بشی منم با دردام از روی پله ها میرفتم و هی تو کوچه رفت و امد میکردم شد ساعت ۱۱به شوهرم گفت دیگه تحمل ندارم بیا بریم رفتیم بیمارستان نوار قلب گذاشتن برام معاینم کردم و نوار قلب گذاشتن که دردام مرتب بود و رحمم و تقریبا ۴سانت باز بود بعدش بهم گفتن برو ۲ساعتی پیاده کن و بیا ساعت ۴عصر اینجا باش اابته منم دم دقیقه میرفتم دشویی اسهال داشتم اما چیزی در نیومد دیگه شکمم خالیه خالیه فقط ترشح امد زیاد و تو این ۲ساعت پیاده میکردم بزوررر دیگه تا ۴دوباره
مامان آیلین وآیهان مامان آیلین وآیهان ۳ ماهگی
زایمان طبیعی من پارت ۳
من شوهرم با ابجیم و شوهر ابجیم رفتیم مطب معاینه کرد گفت ۳سانت نرم تعقیری نکردی من معاینه میکنم برو پیاده روی گفتم دفع پیش هم که همین بود اتفاقی نیفتاد گفت نه دفع پیش چون هفتم پاین بود من معاینه عمیقی نکردم این دفتر که انشالله بشه اگه نشد صبح بیا یکاری میکنیم که با دلیل کیسه اب پاره بیمارستان بستری بشی و رفتم برای معاینه و معاینه زیاد درد برای من نداشت چون من تحمل درد بالایی دارم نه به گفته خودم با گفته خود ماما و بعد معاینات رفتیم تو پارک یکم پیاده روی کردم دیدیم ساعت ۹شده مامانم اومدن پارک که ببینه حال من خوبه نیاز بریم بیمارستان یا نه که گفتم نه شما برو خونه استراحت کن لازم شد زنگ میزنم مامانم رفت من ابجیم عجیب گشنه شده بودیم 😂به پیشنهاد من رفتیم ساندویچی و شام خوردیم سر میز شام هعی دردام منظم سر ۵دقیقه می‌گرفت ولی زیاد نبود ولی خب درد زایمانی دیگه عرق میکردم و رنگ صورتم زرد میشد بچها متوجه شدن گفتن بریم بیمارستان من میگفتم نت کجا من گشنمه 😂خلاصه با شوخی و مسخره بازی های فراوان دو باجناق غذا مون رو خوردیم و به پیشنهاد شوهر ابجیم رفتیم بلوار که بستنی بخوریم تو راه من درد هام هعی بیشتر و بیشتر میشد .....
مامان دونه برفی❄ مامان دونه برفی❄ ۱ ماهگی
پارت 2

من دو تا بیمارستان زیر نظر داشتم که برم زایمان انجام بدم. یکیش خصوصی بود، یکیش هم دولتی بود. خلاصه من یک شب رفتم همون بیمارستان خصوصی برای معاینه. من رو معاینه نکردن، گفتن حتما باید دکترت باشه تا معاینه‌ات کنه ی و اینا. و من هم به خاطر اینکه زیاد به هم توجه نکردن و اینا، اون بیمارستان رو کلن کنسل کردم. گفتم می‌رم بیمارستان همون دولتیه. خلاصه فرداش دوباره بلند شدیم رفتیم بیمارستان دولتی، معاینه تحریکی انجام داد، همون یک سانت بودم. اومدم خونه، دیدم ازم لکه‌های خون داره میاد و دردام بیشتر شده. من اینجوری که منتظر بودیم و اینا، هیچ خبری باز نشد، دردام ساکت شد، یه دو روز درد کشیدم دوباره ساکت شد. بعد از دو روز دوباره به شوهرم گفتم بیا بریم من رو معاینه تحریکی انجام بدم تا من بچه رو زود دنیا بیارم و اینا. دیگه خلاصه رفتیم، دوباره معاینه تحریکی انجام دادم که حدود دو سانت بود. دو سانت بود، باز شده بودم، کلی پیاده‌روی کردم، برگشتم خونه گل مغربی مارک دیگه بود، رفتم خریدم، کلی پیاده‌روی کردم. بعدش دوباره فردا شبش رفتم معاینه تحریکی انجام دادم، همون دو سانت بودم. دوباره برگشتیم خونه، طاقت نمی‌آوردم، فرداش به شوهرم گفتم واقعا دیگه خسته شدم، فردا بیا بریم هرطوریه با امپول فشار بچه رو دنیا بیاریم.