۳ پاسخ

بقیه نداشت😐

چند هفته زایمان کردی؟
مشکلت چی بود من متوجه نشدم

اهل کجایین

سوال های مرتبط

مامان گردو مامان گردو ۲ ماهگی
مامان sirvan 💙 مامان sirvan 💙 ۵ ماهگی
مامان جوجه🐣🐥 مامان جوجه🐣🐥 روزهای ابتدایی تولد
پارت دوم زایمان طبیعی🩷
چون قرار بود ساعت ۶برم شوهرم رفت اصفهان که یه شال مبل بخره برای مبل سه نفرم
تا اون موقع منم هر ۷دقیقه یه ۱دقیقه درود تحمل میکردم با راه رفتنم خیلی قابل تحمل بود دردش برای من مثل این بود دچاره دل پیچه اسهال شدم میگرفت ول می کرد

تا اینکه شوهرم اومد دوتا کوسن هم خریده بود نشستیم براش با کانوا دوتا منگوله درست کردیم که به شال مبل بیاد حواس منم برت بشه
بعد من تصمیم گرفتم نرم اصلا زایشگاه صبر کنم دردم زیاد بشه بعد

شوهرم قبول نکرد گیر داد که باید بریم منم گفتم تا من حموم نرم هیجا نمیرم
اینطوری میخواستم یکم وقت بگذره
بعد هی مامانم می گفت فردا زایمان میکنی بخاطر همین میخواستم تو خونه باشم که اذیت نکنن ماماها
رفتم حموم بعد دیدم لک قهوی طور میاد به مامانم گفتم گفت باید بریم امکانش زیاد تا صبح زایمان کنی

اومدم بیرون کلی هم به خودم رسیدم فقط خط چشم نزدم 😂
پاشدیم رفتیم رسیدم که از شانس اون مامای که باهش حرف زده بودم شیفت نبود خودش تماس گرفت که برو راحت باش مامای که شیفت هست اگه امشب زایمان کنی خیلی خوب کلی سفارش کردم

اونم معاینه کرد گفت ۶سانت باز شدی ‌نوار قلب هم عالی
منم گفتم تروخدا نوار قلب بردار میخوام راه برم اینطوری درش برام قابل تحمل بود
بعد رفتیم داخل یه اتاق دیگه من اون موقع ساعت ۷/۳۰بود او مدم زایشگاه
مامانم پیشم بود حرف میزدیم که حواس من پرت بشه مامای اومد گفت درد نداری گفتم چرا خیلی زیاد
گفت پس چرا صدات در نمیاد😂زایمان اولت هم راحت بود گفتم نه بابا هرچی اسم امام بود صدا می کردم

چون راه میرم میتونم خودمو کنترل کنم اما تو تخت صدام در میاد
رفت گفت میام یه بار دیگه معاینه کنم نوار قلب بگیرم
مامان ماهلین مامان ماهلین ۱ ماهگی
من با آرامش گفتم برو بالا. درد ندارم این درد که درد زایمان نیست. زنگ زدم همسرم گفتم بیا خونه که درد دارم اومد دید دارم راه میرم. لباس جمع میکنم گفت مگه نگفتی درد داری چرا راه میری گفتم راه نرم گفت فاطمه درد زایمان نیست تورو خدا. ول کن الان میریم باز یه روز بستری مرخص میکنن گفتم ماما گفته برید بیا حداقل تا همین بیمارستان نزدیک خونه بریم جای که من میخواستم برم برای زایمان 1ساعت راه بود خلاصه آماده شدم زنگ زدم مادر شوهرم. رفتم همه اومدن ذوق داشتن بردار شوهرم جاری. ماشین پر من ناراحت که جا نیست من راحت نیستم. منظورم به جاریم بود که ت نیا. خلاصه رفتم ماما گفت راز بکش معاینه کنم. دراز کشیدم گفت شل کن شل کردم. معاینه کرد گفت آفرین5سانتی که داره 6میشه همین الان سریع برو زنگ زدم ماما همراه گفت برو کار های بستری بکن منم میام. رفتیم بیمارستان تا بستری . بشم ماما بهم پیام داد موقع درد. مثل این که گل بو میکنی نفس بکش از بینی بکش از دهان بده بیرون خیلی خوب بود آرامش بخش بود برام. رفتم لباس پوشیدم از این ور ما ما اومد. گفت چرا نشستی بلند شو قر بده منظورش ورزش بود منم بلند شدم. خیلی قر میدادم. رفتیم بلوک زایمان تا ماما شیفت که برای من بود دیدیم هم ماما همراه هم من گفتم وای خدایا به ما ما بعد اخلاق. چند روز پیش آمده بود بستری بشم باهاش دعوا کرده بودم ماما همراه گفت وایستا ببینم میتونم عوض کنم
مامان هیرمان مامان هیرمان ۲ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت چهارم
حدود ساعت ۹بود که دیگه دردام به صورت منظم هر یه ربع بود تا اینکه پسر خواهر شوهرم همراه نامزدش اومدن پیشم تا قیافه منو دیدن گفتم چت شده منم خیلی عادی گفتم خوبم یه کم درد دارم هی بهم گفتن پاشو بریم بیمارستان و من اهمیت ندادم تا اینکه نامزد پسر خواهر شوهرم فشارم رو گرفت رو ۱۵بود به بیمارستان زنگ زد گفت باید حتما بیاریدش چک بشه با اصرار اونا من آماده شدم که بریم بیمارستان از ساعت ۹دیگه دردام هر ده دقیقه یکبار شده بود همون موقع به مامانم و همسرم زنگ زدم همسرم حرکت کرد مامانم هم با ابجیم حرکت کردن ما هم رفتیم به سمت بیمارستان دنا
تو مسیر یه کم ترافیک بود من دیگه تو ماشین دردام شد هر دو دقیقه و دردام تازه شدید شد تا قبل از اون خیلی دردام کم بود و قابل تحمل ولی از ۹/۳۰ به بعد دردام شدید شد تا رسیدیم بیمارستان حدود ساعت ۱۰بود منو سریع بردن اتاق تریاژ تا معاینه کرد گفت ۹ سانت هستی همون موقع زنگ زدن به دکترم . منو خوابوندن شروع کردن لباسمو عوض کردن سرم بهم وصل کردن . دستگاه بهم وصل کردن و نوار قلب بچه رو چک میکردن یه یه ربع که گذشت دکترم هم اومد بالای سرم و از دیدنش خیلی خوشحال شدم بعد از دکتر هم مامانم و همسرم اومدن بالای سرم خیلی قوت قلب گرفتم . دستم تو دست همسرم مامانم صورتمو نوازش میکرد یه پرستار پایین پام بود و موقع دردا بهم میگفت فقط زور بزن دکتر هم پایین پام ایستاده بود و هی باهام حرف میزد یه نیم ساعتی که تو این وضعیت بودم دکتر اعلام کرد که سر بچه اومد تو لگن و همسرم منو برد تو اتاق زایشگاه منو خوابوند و خودش رفت چون دیگه اونجا اجازه ورود نداشت
مامان بچه مامان بچه ۱ ماهگی
مامان 👼اقا مَهدی🩵 مامان 👼اقا مَهدی🩵 ۴ ماهگی
تجربه زایمان
پارت دو
چرخیدنم تو خونه بیدار شد بهم گفت بریم بیمارستان گفتمش نه صبر کن بعدش منم رفتم دوش اب گرم گرفتم در امد از حموم دیگه نتونستم تکون بخورم شوهرم گفت لباس بپوش تا بریم بیمارستان من درحال لباس پوشیدم یه دفعه بالا اوردم خیلی بد بالا اوردم
ما طبقه بالا خونه مادرشوهرم هستیم مادرشوهرم پاینه و شوهرم استرس گرفتش دست پاچه شد از بالا صدای مادرش میزد که زینب مخواد زایمان کنه اینم ساعت ۷صبح یا ۶صبح بود بعد خلاصه مخواستم برم بیمارستان مادرشوهرم قبول نکرد گفت بیشتر پیاده رو کن که تحویلت بگیرن بستری بشی منم با دردام از روی پله ها میرفتم و هی تو کوچه رفت و امد میکردم شد ساعت ۱۱به شوهرم گفت دیگه تحمل ندارم بیا بریم رفتیم بیمارستان نوار قلب گذاشتن برام معاینم کردم و نوار قلب گذاشتن که دردام مرتب بود و رحمم و تقریبا ۴سانت باز بود بعدش بهم گفتن برو ۲ساعتی پیاده کن و بیا ساعت ۴عصر اینجا باش اابته منم دم دقیقه میرفتم دشویی اسهال داشتم اما چیزی در نیومد دیگه شکمم خالیه خالیه فقط ترشح امد زیاد و تو این ۲ساعت پیاده میکردم بزوررر دیگه تا ۴دوباره
مامان دیارا 💕 مامان دیارا 💕 ۱۳ ماهگی
#تجربه_زایمان_من
🔺قسمت هشتم
رفتم پیش دکتر دیگه گفت آره سن بارداریت کم هست
و اگر یه درصد هم احتمال داشته باشه بچت بره تو دستگاه خیلی اذیت خواهی شد و برای بچه هم مشکل سازه
گفت تنها راهش اینه من آب دور جنین و الان بکشم بیرون و بدیم آزمایشگاه اگه تایید کنه جنین سالم هست منم نامه میدم به بیمارستان
.
جواب آزمایش اومد و گفت بچه کامل رسیده
گفت میتونی نامه رو ببری بیمارستان
.
ساعت شده بود ۷ ونیم شب خیلی داغون بودیم
به همسرم گفتم سر راه بریم بیمارستان همین الان کارای پذیرش بکن که فردا اومدیم دیگه معطلمون نکنن منو سریع بستری کنن
.
رفتیم تو بیمارستان پذیرش گفت باید تاییدیه بگیرین از دکتری که می‌خوان جراحی انجام بدن
دکتر خودش هم الان تو اتاق عمله برید دمه در یه تاییدیه بگیرین
.
همسرم من با ویلچر برد که امضا بگیریم از دکتر
.
دکتر تا منو دید گفت خداروشکر جواب آزمایشات خوبه
بیا داخل تا همین الان عملت کنم
من اینجوری بودم که😐 الااااااااان
من نه کیف آوردم نه کارای پذیرش کردیم
.
گفت دیگه نباید صبر کرد
ساعت ۸ من رفتم داخل که سوند و اینام وصل کنن
.
۹ ونیم اینا نوبت زایمان شد و منو جراحی کردن
.
و نگم از وقتی که بچمو همونجا گذاشتن بغلم😭خیلی گریه کردم
تا بچم اومد تو بغلم آروم شدیم هردومون 😭❤️
.
.
خلاصه منو وارد بخش کردن و شب اول خیلی اذیت شدم
بشدت تشنه شدم و بدنم درد میکرد
دلم میخواست تکون بخورم ولی نمیشد
.
فردا صبحش که باید راه میرفتم خیلی وحشتناک بود
ولی تونستم
تمام ترسم این بود که باید میرفتم دستشویی و میگفتم اگه کلیم بگیره باید چیکار کنم
خدارو شکر درد کلیم شدید نبود قابل تحمل بود
.
فقط میخواستم برگردم خونه
....
مامان تپلی مامان تپلی ۳ ماهگی
پارت۲


اومدیم خونه فرداش بازم دردم می‌گرفت ول میکرد یهو شدید میشد گاهی هم سفت میشد به شوهرم گفتم من درد دارم بریم بیمارستان گفت نه زوده گفتم آخه درد دارم انقدر ناامید بودم از زایمان که تصمیم گرفتیم رفتیم ان اس تی دادیم برگردیم بریم یه ساک دیگه بخریم برای خودم بعدش بریم بستنی بخوریم رفتم اونجا گفت درد نشون نمیده ان اس تی بزار معاینه کنم معاینه کرد گفت چند سانت بودی گفتم دو سانت گفت الان. رو به سه سانتی معاینه تحریکی انجام داد بازم اینسری بجای ترشح خونی خود خون بود که ازم میومد گفت طبیعیه نگران نباش پاشو برو راه برو تا ساعت ۸ باز بیا معاینه کنم رفتم پیاده روی کردم بعد برگشتم گفت سه سانت شدی دکتر بیاد معاینه می‌کنه اگر گفت بستری بستریت میکنیم دکتر اومد گفت سه سانته بستری کنید خودم باورم نمیشد عذاب وجدان گرفته بودم دلم میخواست دکتر بگه نه برو خونتون نه اینکه بگه بستری شو وقتی به شوهرم گفتم تعجب کرده بود می‌گفت تو بزور میخوای بچه. و بدنیا بیاری الان وقتش نیست بیا بریم خونه گفتم الان نمیشه دکتر گفته باید بستری بشم دیگ اومد رضایت داد و کارای بستریمو انجام داد دخترمم باهامون بود چون فکر نمی‌کردیم بستری بشم برده بودیمش اونم های میومد بغلم می‌گفت مامان کجا میری ازم پیشم نرو وقتی رفتم دوباره بخش زایمان دخترم دنبالم میومد می‌گفت مامانمو می‌خوام نبردیش منم میام اشک تو چشمام جمع شده بود رفتم لباس زایشگاه رو دادن پوشیدم بردنم تو بلوک زایمان یه خانمی بود انقدر داد میکشید ناخودآگاه با اینکه تجربه دومم بود می‌ترسیدم میگفتم نکنه سر این یکی اینجوری بشم ماما اومد معاینه کرد گفت چهارشانه شدی ورزش لگنی بهم داد سرم زد بهم آمپول فشار و زد داخل سرم