خب منم از تجربه زایمانم بگم،،،،،1
پنجشنبه نصف شب درد داشتم ولی کم بود، شوهرم صبح گفت چند روزه نرفتیم ان اس تی بیا بریم بیمارستان کاشانی، حقیقتا چون هربار میرفتم انقباض نداشتم، دلم نمیخواست برم بیمارستان
رفتم بیمارستان نه انقباضی نه دهانه رحمی باز شده بود، گفتم واقعا راهی نداره من بستری شم؟چون قند دارم خیلی میترسم، گفت برو سونو بیوفیزکال بده اگه چیری باشه که لازم باشه بستری بشی بهت میگه
رفتم سونوگرافی ،گفت نمره از ۸ ،۸ هست، من گفتم چون هفته اخرم و اینکه شکم اولم،بیمارستان بستریم نمیکنه، بعد دکتر گفت ولی باید بستریت کنن،گفتم چرا، گفت بچه مدفوع کرده
نمیدونستم ذوق کنم یا نه
شروع کردم بغض کردن
رفتیم بیمارستان، گفتم که باید بستری شم گفت کی گفت، گفتم توی سونو نوشته نگاه کن که مدفوع کرده، چون به دکتر گفتم بنویس توی سونو که بهم گیر ندن😅بعد گفت پس بشین تا کارت رو انجام بدم مامای بیمارستان
یخورده نشستیم بعد به شوهرم گفتم برو ساندویچ بگیر گرسنم شده، بعد تا وسط راه برو گفتن بگو شوهرت بیاد بره برای تشکیل پرونده، دیگه نشد از ظهر پنجشنبه چیزی بخورم تا بعد زایمان، گفتن بریم برای آماده شدن
پارت اول

۵ پاسخ

منم از ۸ غروب سه شنبه چیزی نخورده بودم تا ۶ غروب چهارشنبه مردم از گشنکی😁

مبااارک باشه عزیزم.
مگه تو سونو مدفوع کنه مشخصه؟

خب ادامه اش🫢

بسلامتی عزیزم ❤️
خداروشکر که خودت و نی نی سلامت هستین

ادامه اش هم بگو چی شد اخرش سزارین شدی؟

سوال های مرتبط

مامان سبحان🧿❤️ مامان سبحان🧿❤️ ۳ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی ، پارت ۱
تجربه من از زایمان طبیعی
۲۶ اردیبهشت شنبه ساعت ۵ بود شوهرم از سر کار آمد بهش گفتم بریم بیمارستا معاینه بشم ببینم چند سانتم شوهرم گفت ول کن بعدا میریم با اسرار خودم رفتیم رفتم داخل گفت برو یه چیز شیرین بخور بیا ان اس تی بگیرم بعد خودم گفتم معاینه کن گفت درد داری الکی گفتم آره ، بعد رفتم آمدم ان اس تی کرد گفت ۲ دقیقه یه بار انقباض داری و معاینه کرد گفت ۲ سانت بازی با اینکه اصلا درد نداشتم معاینه زیاد درد نداشت قابل تحمل بود بعد زنگ زد دکتر گفت خطرناکه درد داره نگه دار بستری شه منم استرس گرفتم گفتم نه میرم فردا بیام درد ندارم گفت نه خطرناکه گفتم شب میام گفت نه انقباض داری میری رضایت بده برو هرچی خدای نکرده شد پای خودت ، شوهرم گفت بریم ولی اونجوری گفت من ترسیدم گفتم باشه میمونم شوهرم فرستادن بره وسایل بستری را بخره بیاد منم شدیدا استرس گرفتم زنگ زدم مامانم آماده شو شوهرم بیاد دنبالت منو نگه داشتن ، بعد شوهرم رفت آمدن،
بقیه اش تایپک بعد🌹
مامان حبه ی قندم✨🔗♥ مامان حبه ی قندم✨🔗♥ ۱۴ ماهگی
تجربه زایمانم🎀

ساعت ۱۲و نیم شب بوود را افتادیم بریم بیمارستان خیالم راحت یود خونه تمیز همه کارامم کرده بودم شوهرم منو از زیر قرآن رد کرد و اومدیم سوار شدیم ی حسی میگفت ک میرم با نی نی برمیگردم از یطرفی هم درد نداشتم میگفتم خدایا برنگردم بدون نی نی دیگ خسته شدم از انتطار دل تو دلم نبود فقط ببینمش خلاصه رسیدیم اول بیمارستان بهارلو نامه رو نشون دادم گفتن درد داری گفتم نه گفتن بستری نمی‌کنیم که یا کیسه آبت پاره شده باشه بستری میکنیم یا درد داشته باشی بد گفت بشین تا صدات کنم بیای معاینت کنم اومدم بیرون ب شوهرم گفتم بیا بریم بیمارستان اکبرآبادی با اینکه خیلی بد تعریف کرده بودن ازش ولی گفتم برم خودم ببینم چجوری رفتیم اونجا ک گفتم اینجوری دکترم نامه داد گفت برو هرجا خواستی بستری شو و س سانتم فقط ی کم شکمم درد میکنه گفت اینجوری ک بستری نمیشی گقتم دکترم گفتم تا ۴ صبح امشب دیگ کیسه آبم پاره میشه🤣گفت چقد مطمعن!!بد گفتم الان چیکار کنم برم گفت نه بشین مدارکت بده تا دکتر بیاد معاینت کنه
مامان گردو مامان گردو ۳ ماهگی