۱ پاسخ

ادامش هم بزار
مشتاقم بخونم

سوال های مرتبط

مامان 👼اقا مَهدی🩵 مامان 👼اقا مَهدی🩵 ۵ ماهگی
تجربه زایمان
پارت دو
چرخیدنم تو خونه بیدار شد بهم گفت بریم بیمارستان گفتمش نه صبر کن بعدش منم رفتم دوش اب گرم گرفتم در امد از حموم دیگه نتونستم تکون بخورم شوهرم گفت لباس بپوش تا بریم بیمارستان من درحال لباس پوشیدم یه دفعه بالا اوردم خیلی بد بالا اوردم
ما طبقه بالا خونه مادرشوهرم هستیم مادرشوهرم پاینه و شوهرم استرس گرفتش دست پاچه شد از بالا صدای مادرش میزد که زینب مخواد زایمان کنه اینم ساعت ۷صبح یا ۶صبح بود بعد خلاصه مخواستم برم بیمارستان مادرشوهرم قبول نکرد گفت بیشتر پیاده رو کن که تحویلت بگیرن بستری بشی منم با دردام از روی پله ها میرفتم و هی تو کوچه رفت و امد میکردم شد ساعت ۱۱به شوهرم گفت دیگه تحمل ندارم بیا بریم رفتیم بیمارستان نوار قلب گذاشتن برام معاینم کردم و نوار قلب گذاشتن که دردام مرتب بود و رحمم و تقریبا ۴سانت باز بود بعدش بهم گفتن برو ۲ساعتی پیاده کن و بیا ساعت ۴عصر اینجا باش اابته منم دم دقیقه میرفتم دشویی اسهال داشتم اما چیزی در نیومد دیگه شکمم خالیه خالیه فقط ترشح امد زیاد و تو این ۲ساعت پیاده میکردم بزوررر دیگه تا ۴دوباره
مامان مامان بچه ها مامان مامان بچه ها ۱۴ ماهگی
تجربه زایمان
رفتم معاینه تحریکی تا دوروز درد خفیف داشتم روز زایمان دردام بیشتر شد تو این موقعه هم کارگرداشتیم واسه اونا هم غذا درست کردم خونه هم کامل تمیز کردن بعد به شوهرم گفتم درد دارم شوهرم گفت درد داری بعد اینجوری کار می‌کنی گفتم پوستم کلفت شده دیگه باور نمی‌کرد بهدش رفتم یه دوش گرفتم اومدم موهامو سشوار کشیدن آرایش کردم گفتم بریم راه افتادم به طرف بیمارستان معاینه کردن گفتن سه سانتی موقع زایمانته فقط مادکتر نداریم با آمبولانس من بفرستین نکنه توراه زایمان کنی شوهرم قبول نمی‌کرد می‌گفت یا اینجا زایمان کنه یا خودمون میریم یه بیمارستان دیگه اونا هم به زور منو نگه داشتن منم گفتم ما خودمون میریم .اوناهن گفتن پس اشکال نداره باید تعهد بدین شوهرم گفت تعهد نمی‌دم مشکل شماست که دکتر ندارید نه ما خلاصه با کلی بحث از بیمارستان زدیم بیرون دردام بیشتر میشد اما قابل تحمل بودن توان اوضاع کرمانشاه زده بودن عین رفتیم بیمارستان نظامی ها که فقط زایمان وزخمی قبول میکردم البته من نمیدونستم این شرایط و داره خلاصه بگم بیمارستان سوتو کور بود اون لحظه از ماشین پیاده شدم دویست قدم مونده بود نمی‌تونستم خودمو برسونم درد داشتم خودمو آویزون شوهر کردم رفتم زایشگاه ماما معاینه کرد گفت فوله با همون مانتو شلوار دستمو زود کشید گفت بدو لباس نمی‌خوای بچت داره میاد با دویین به طرف تخت زایمان رفتم همراه ماما اینم بگم تنها بودم همراه نداشتم .....؟اگه دوست داشتین فردا شب بقیشو میگم
مامان ماهان و مهراد🩵 مامان ماهان و مهراد🩵 ۲ ماهگی
پارت اول زایمان طبیعی دومم،که گفتم خیلی سخت بود🙂

شب بود ساعت ده و نیم که من شام آوردم بخوریم،یه شام خوشمزه هم پخته بودم چون خیلی دلم اون غذارومیخاست،نمیگم چی بود که هوس نکنین،سر شام حالم بده شد هی دل‌درد گرفتم هی گفتم چیزی نیس ارومیه،چون دل‌درد زیاد می‌گرفتم،ولی این دلدرده فرق داشتهی می‌گرفت شدید میشد ول میکرد،سفره رو جمع کردیم وایسادم ظرفاروبشورم دیدم اصن پاهام داره می‌لرزه یه درد عجیبی می‌پیچید تو کمر و دلم،خلاصه سریع به شوهرم گفتم که بریم بیمارستان حالا چیزی هم نبود نبود فقط بریم یه چکاپ بشم،چون مسیرمون تا بیمارستان یکم دور بود،سریع حاظر شدیم پسر اولمو که دوسالشه گزاشتیم خونه مادر همسرم و ساک هارو برداشتیم و رفتیم تهران بیمارستان،رسیدیم من رفتم تریاژ،فشارم و چک کرد خوب بود هفته مو پرسید گفتم ۳۸هسام،منو فرستاد بلوک زایمان،ساعت دوازده و نیم شب بود،رفتم و نشستم تا یکی بیاد منو معاینه کنه،همون موقع یه خانم دیگه داشت زایمان میکرددرگیر اون بودن،توجه زیادی به من نکردن،خلاصه اومدن سراغ من و سوال پرسیدن
بقیه پارت بعدی تا چند دقیقه دیگه می‌زارم 🫠❤️
مامان شاهین💙 مامان شاهین💙 ۷ ماهگی
پارت اول زایمان من👶
۱۵ شهریور ۱۴۰۴ ساعتای ۲تا ۴ برقای ما اینجا میره و منم توی اون تایم میخوابم همیشه از قضا وقتی اون روز بیدار شدم برقا اومده بود و خوشحال که میتونم کولر روشن کنم کارای خونه مو بکنم همسرم توی اتاق داشت با کامپیوترش کار میکرد که رفتم بهش یه سری بزنم یهویی دیدم خیس شدم گفتم شاید ادرارمه بعد دیدم داره از پاهام سرازیر میشه به شوهرم گفتم کیسه ابم پاره شد شوهرم گفت شاید اشتباه میکنی به دکترت زنگ بزن ببین چی میگه منم زنگ زدم گفت سریع خودتو برسون بیمارستان منم الان میام با شوهرم بلند شدیم وسیله های شاهینو برداشتیمو رفتیم سمت بیمارستان رفتم بلوک زایمان و قضیه رو بهشون گفتم منو بردن تو سریع یه ازمایش ادرار اول گرفتن ازم که نمیدونم برای چی بود بعد گفتن بخواب ان اس تی ازت بگیریم یهو دیدم دل دردای مثل پریودی دارم که هعی داره شدید میشه دستگاه ان اس تی ام هعی درد نشون میداد خیلی ترسیدم چون سزارین اختیاری. بودم گفتم الان میبرنم طبیعی اومدن ازم تست امینوشور گرفتن که جوابش مثبت شد گفتن سریع لباس بپوش بریم زایشگاه اونجا امپول ریه رو بزنیم دکترت سر عمله تموم بشه میاد ترو میبره اتاق عمل حسابی ذوق کردم از این حرفشون اومدن لباس بهم دادن گفتن میبریمت توی زایشگاه فعلا امپولتو بزنیم اونجا دوباره ان اس تی وصل کردن دیدن دردام دیگه غیرقابل تحمل شده برام مسکن زدن ولی حتی با مسکنم اروم نشد خیلی ترسیدن بچه مدفوع کنه میخواستن زود ببرنم اتاق عمل خیلی میترسیدم گفتم یه گوشی به من بدین ففط زنگ بزنم به مامانم که ماماعه گفت خوده مامانتو برات اوردن در حد ۲ دیقه ببینیش