تجربه زایمان
رفتم معاینه تحریکی تا دوروز درد خفیف داشتم روز زایمان دردام بیشتر شد تو این موقعه هم کارگرداشتیم واسه اونا هم غذا درست کردم خونه هم کامل تمیز کردن بعد به شوهرم گفتم درد دارم شوهرم گفت درد داری بعد اینجوری کار می‌کنی گفتم پوستم کلفت شده دیگه باور نمی‌کرد بهدش رفتم یه دوش گرفتم اومدم موهامو سشوار کشیدن آرایش کردم گفتم بریم راه افتادم به طرف بیمارستان معاینه کردن گفتن سه سانتی موقع زایمانته فقط مادکتر نداریم با آمبولانس من بفرستین نکنه توراه زایمان کنی شوهرم قبول نمی‌کرد می‌گفت یا اینجا زایمان کنه یا خودمون میریم یه بیمارستان دیگه اونا هم به زور منو نگه داشتن منم گفتم ما خودمون میریم .اوناهن گفتن پس اشکال نداره باید تعهد بدین شوهرم گفت تعهد نمی‌دم مشکل شماست که دکتر ندارید نه ما خلاصه با کلی بحث از بیمارستان زدیم بیرون دردام بیشتر میشد اما قابل تحمل بودن توان اوضاع کرمانشاه زده بودن عین رفتیم بیمارستان نظامی ها که فقط زایمان وزخمی قبول میکردم البته من نمیدونستم این شرایط و داره خلاصه بگم بیمارستان سوتو کور بود اون لحظه از ماشین پیاده شدم دویست قدم مونده بود نمی‌تونستم خودمو برسونم درد داشتم خودمو آویزون شوهر کردم رفتم زایشگاه ماما معاینه کرد گفت فوله با همون مانتو شلوار دستمو زود کشید گفت بدو لباس نمی‌خوای بچت داره میاد با دویین به طرف تخت زایمان رفتم همراه ماما اینم بگم تنها بودم همراه نداشتم .....؟اگه دوست داشتین فردا شب بقیشو میگم

۱۲ پاسخ

سلام کدام بیمارستان رفتی که دکتر نداشتن ؟ من میخوام برم حکیم

خداروشکر ک رسیدین ب دکتر و بیمارستان و بخیر گذشت



ولی من هیچ وقت فکرشم نمیکردم ی روزی تو این شرایط جنگ بخوایم زایمان کنیم واینقدر استرس بکشیم و .......

الان دقیقا داریم فیلم های دفاع مقدس رو زندگی می‌کنیم 😐😐😐😐😐

به سلامتی

مبارک باشه عزیزم اسم دکتر تحت نظرش بودین چی بود کدام بیمارستان رفتین

وای عزیزدلم بسلامتی زایمان کنی خوشحال شدم واست

ای جانم مبارکاباشه

میشه توصیف کنی دردش چه جور دردیه؟

اره بگو فردا

بازم شکر

اره بگو

وخوبه ک دردت قابل تحمل بوده ،اولین زایمانت بود

الهییییی ...خدا رو شکر بخیر گذشت

سوال های مرتبط

مامان پناه خانوم مامان پناه خانوم ۵ ماهگی
می‌خوام تجربه مو بگم از زایمان سزارین
پارت اول)
روز یکشنبه بود که کلیه من شروع کرد به درد کردن دردش خفیف بود فک میکردم به خاطر دسشویی رفتن زیاد باشع ولی نه روز دوشنبه دردش بیشتر شد و هی مدام دردش بیشتر میشد با کمپرس آب گرم میزاشتم ماساژ میدادم هیچ فرقی نمی‌کرد دردش انقدر زیاد بود که گریه میکردم از دردش منی که توی عمرم همچین دردی نکشیده بودم چون نمی‌دونستم چیع نصف شب ساعت ۳ اینا بود نمی‌تونستم بخوابم کلا یکم گشنم بود اومدم یه کیک کوچیک با شیر خوردم بعد هر کاری کردم شوهرم ماساژ داد کلیه سمت چپم رو ولی دردش همچنان بیشتر میشد دیگه طاقت نیاوردم ساعت ۵ صب اینا بود گفتم بریم دکتر اومدم از مامانایی گهواره پرسیدم که درمانگاه بهتره یا بیمارستان که گفتن بیمارستان خلاصه به شوهرم گفتم پاشو بریم بیمارستان بعد ۱۰ دقیقه شوهرم ماشین رو آورد منم با کلی درد لباسامو پوشیدم و رفتم سوار ماشین شدم رفتیم بیمارستان بهبود و من رفتم بخش اورژانس و آزمایشات و کارت ملی اینارو گرفت ازم بعد گفت برو اتاق بیایم برا معاینه و فلان بقیه ش تاپینگ بعد
مامان کیان🩵👼🏻 مامان کیان🩵👼🏻 ۷ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی:
من هفته۳۸و۶ روز بود که شب مثل همیشه رابطه بدون جلوگیری داشتیم و دو روز قبل هم معاینه تحریکی شده بودم من بعد اینکه رابطه تموم شد دیدم خیلیییی درد دارم هر پنج دقیقه یه بار همین که دیدم درد دارم دیگه اون شب نتونستم گل مغربی استفاده کنم ساعت ۲:۳۰ دردام شروع شد و تحمل میکردم بعد ساعت ۴ شد دیگه نتونستم تحمل کنم شوهرم و بیدار کردم و مامانمم و سه،چهار روز قبل همین درد که ترشحات قهوه‌ای داشتم گفته بودم از شهرستان بیاد خونه ما ارومیه
شوهرم و مامانم و بیدار کردم همه چیو برداشتیم و رفتیم بیمارستان با یه مامای بد اخلاق و ناز نازی روبرو شدم گفتم بهش درد دارم اومد معاینه کرد گف دو سانتی در واقع من سه روز قبل که معاینه تحریکی شده بودم دکترم گفته بود دو سانتی ولی من باور نداشتم به این ماما اومد آن اس تی وصل کرد گف درد داری ولی شدید نیستم منم همینجوری گذاشته بود زیر دستگاه خودش رفته بود خوابیده بود من دیگه دیدم شدید خوابم میاد خیلی گرسنمه و نیاز به دوش دارم دردام و هم میتونم تحمل کنم خودم و از زیر دستگاه کشیدم کنار و رفتم بیرون از اون اتاق رفتم دیدم یه مامای دیگه نشسته اونجا باهاش حف زدم و ساعت شش رفتم خونه اومدم خونه رفتم دوش گرفتم زیر آب ورزش کردم بعد یه چیزی خوردم و خوابیدم صبح ساعت ۱۲ بیدار شدم دیدم هیچ دردی ندارم بعد چن ساعت دردام باز شروع شد ولی خیلی کم بود باز شب شروع شد ولی هر سه دقیقه یه بار شده بود دردام تو خونه همش راه میرفتم و دردامو تحمل میکردم تا صبح ساعت ۷ دردامو تحمل کردم و ۷ رفتم حموم و ورزش کردم یه چیزی خوردم رفتیم بیمارستان گفتم درد دارم و من و بستری کردن شده بودن ۳۹و۱ روز خانم علیزاده بهترین ماما عامل زایمان بودن که بچمو ایشون به دنیا آوردن بقبه متن بعد
مامان برسام🐥 مامان برسام🐥 ۳ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی من
خب از اونجا که از ۴۰ هفته ۴ روز گذشته بود با نامه دکتر ۲۲ فروردین رفتم بیمارستان برای بستری بدون هیچ دردی شوهرم گفت نگهت نمیدارم به دلم افتاده برمیگردیم میگن چند روز دیگه بیا رفتیم پذیرش گفتن برو زایشگاه شرایط زایمان داشته باشی بستریت میکنن رفتم معاینه کرد گفت سه سانتی درد نداری؟ گفتم نه تعجب کردن و گفتن لگنت هم خوبه بستریت میکنیم از اونجا که خیلیا نگران معاینه ان درد غیر قابل تحملی نیست البته ماما خوب هم شرطه ، لباس دادن و عوض کردم گفتن اپیدورال میخوای گفتم تا بشه تحمل میکنم اگر واقعا نتونستم میگم بزنین گفتن پس به شوهرت بگو رضایت بده منم گفتم و پروندمو دادم و رفتم رو تخت بستری ، یه سرم غذایی وصل کردن و یه امپول زدن بهم و دستگاه برای قلب بچه وصل کردن به شکمم دردا کم کم شروع شد ولی قابل تحمل بود برام ماما هی رفت و برگشت گفت اپیدورال بیارم گفتم نه میترسم از سوزن تو کمرم بخوره نمیخوام تا دردام کم کم زیاد شد و رسیدم به ۶ سانت
#پارت ۱
مامان ماهلین مامان ماهلین ۷ ماهگی
زایمان من قسمت اول
40 هفته ام کامل شده بود البته ب حساب تاریخ پریودیم اما هیچ دردی نداشتم ...
دکترم گفت تا 5 روز دیگه وقت داری
40 هفته و س روز رفتم مطب برای معاینه ی ،ایشون معاینم کردن گفتن دهانه ی رحم 1 سانت باز شده اما من درد های خیلی خیلی خفیف داشتم ...با هم قبل از اینا در مورد زایمان بی درد حرف زده لودیم گفتن هنوزم زایمان بی درد میخوای؟گفتم شما باشین چیکار میکنین گفت میرم بی درد ک خیلی اذیت نشم
من بیشتر برای اینکه میگفتن روند زایمان کند میکنه میترسیدم با مشورت خانم خورشاهی تصمیم گرفتم بی درد زایمان کنم اما روز بعد پنجشنبه بود و تولد حضرت فاطمه ک گفتن دکتر بیهوشی نیستن و روز بعد هم جنعه بود . همین قضیه ک دکترها نیستن و.... ی روز در میون میرفتم ان اس تی تا کوچولو چک کنم
پنجشنبه ساعت 10 شب هم پیش دکتر غفوریان رفتم سونو بیو فیزیکال ک خاطرم از حال نی نی جم باشه
جمعه یکم دردام بیشتر شد ک 2 سانت بودم با دکترم شنبه صبح برای معاینه ی تحریکی هماهنگ کردم صبح رفتم تحریک شدم و گفتن تا ساعت 2 و اینا برو خونه 2 با هم میریم بیمارستان
خلاصه کنم چون زیاد میشه با جزییات بگم
ساعت 2 رفتم بیمارستان بستری بشم ک ماما بیمارستان گفتن باید معاینه بشی معاینه کرد و گفت بچه ی بریچ هس باید بری سونو دکترم گفت نمیخاد بری ب هر بهونه ای بود برگشتم بیمارستان امذ ماما اینقدر عصبانی شد ک من بستری نمیکنم و من گفتم باید میرفتی و...
حالا ما داشتیم زمان از دست میدادیم چون دکتر بیهوشی فقط تا 7 ونیم شب بیمارستان بود و اگر این تایم میگذشت دیگه زایمانم بی درد نبود🤦‍♀️
مامان 😇مهناکوچولو😇 مامان 😇مهناکوچولو😇 ۳ ماهگی
پارت دوم

منم شروع کردم تمیز کاری خونه تکونی میکزدم
انقدر تحرک داشتم که از دوشنبه دردام شروع شد دل درد شدید کمر درد وحشتناک گفتم لابدکار خیلی کردم از اونه
هرجور بود تحمل کزدم تا صبح که میخواستم برم بیمارستان صبح سه شنبه ساک خودمو نی نی رو برداشتم به همراه مادرشوهر و شوهرم راهی شدیم
دردام باز شروع شد منم با نفس های منظم کنترلش میکردم
وقتی رسیدم بیمارستان گفتم نامهه دارم ولی ازدیشب درد دارم شدیده معاینه که کرد برگشت گفت خانم چجوری انقدرارومی 🤔
گفتم چطور؟؟ گفت دهانه رحم ۳سانت ونیم بازه بچه سرش داره میاد تو لگن باید سریع بستری بشی
دیگه منو میگی استرس عجیبی افتاد تو جونم هم میترسیدم هم خوشحال بودم هم هیجان داشتم
خلاصه خانومه شماره یک ماما همراه داد گفت زنگ بزن بیاد بهت ورزش اینا بده تو زایمان گمگت کنه
گفت چون نزدیک ۴سانتی تاققبل ظهر زایمان میکنی😊
ماهم زنگ زدیم گفت ۴ سانت شد میام
منم گفتن اماده شم که برم زایشگاه
لباساموبالباسهایی که خریده بودن عوض کردم با مادرشوهرم خدافظی کردم رفتم زایشگاه
مامان نی نی مامان نی نی ۲ ماهگی
پارت ۲
من دیگه رفتم ی چیز شیرین گرفتم گفتم میرم همونجا پیش دکترم چون که قرار بود سه شنبه هم برم پیش دکترم نامه بگیرم بعد رفتم نوار قلب گرفت و منشی رفت داخل نشون داد گفت که دکتر میگه درد داری بیا ویزیت شو برو نامه بستری بگیر منم رفتم دوباره دکتر معاینه کرد گفت که نزدیک به سه سانتی ی مقدار هم معاینه تحریکی انجام داد خلاصه من هم درد هام شروع شد ولی کم گفتم شاید بخاطر معاینه هست اومدم خونه و خوابیدم دیدم نه دردا هی میاد سراغم زمان گرفتم دیدم هر ۱۰ دقیقه ی ربع بودن اصلا هم نمی‌تونستم بخوابم دیگه کم کم داشت خیلی میشد زنگ زدم ماما همراه گفت که هر پنج دقیقه شدن برو بیمارستان من هم هر پنج دقیقه شدن رفتم بیمارستان دیگه توی راه بیمارستان دردام هر ۲ الی۳ دقیقه شده بودن رفتم بیمارستان توی حیاط بیمارستان کیسه آبم پاره شد ماما همراه معاینه کرد گفت ۲.۵ سانتی الان کیسه آبت پاره شده دردات بیشتر میشه دقیقا هم همینطور شد گفت سر بچه خیلی خوبه تا قبل از ظهر هم زایمان میکنی و رفت گفت یکی از مامای های مرکز همین‌جاست شیفتش بود حواسش بهت هست هر وقت هم ۴ سانت شدی با خودم تماس بگیر
مامان معجزه(رادین) مامان معجزه(رادین) ۱۲ ماهگی
تجربه زایمان

پارت دوم#

روز چهارشنبه ۱۱ تیر از غروب بعد داشتن رابطه بدون جلوگیری دردام خیلی زیاد شد و فاصله کم اما باز قابل تحمل بود اما به وضوح مشخص بود تاثیرش . شب رو با قرص مسکن استامینوفن صبح کردم اما ساعت ۴ باز بیدار شدم نتونستم بخوابم درد کولیکی توی کمرم و قسمت لگن داشتم که می‌گرفت ول میکرد صبح شوهرم رو بیدار کردم که بریم بیمارستان اما چون بیمارستان خصوصی کمی از ما دور بود گفتم بریم دولتی معاینه بشم اول که آیا اصلا تغییر کردم یا نه بعد برم رفتم بیمارستان و اونجا گفتن ۲ سانتی نوار قلب بچه رو گرفتن خوب بود و گفتن فعلا زایمانی نیستی برو دردات بیشتر شد بیا منم ساعت یک ظهر آمدم خانه ماما بیمارستان گفت افاسمان خوبی داری عصر بیا دوباره معاینه شو اومدم ورزش کردم حمام کردم رو توپ کار کردم دردام بیشتر شد شدتش فاصله ش هم کمتر شد تقریبا زنگ زدم دکترم گفت برو بیمارستان خصوصی که بهت نامه دادم معاینه کنن رفتم اونجا معاینه شدم گفت ۲ فینگری تعجب کردم با این همه درد که بیشتر شده چرا هنوز ۲ سانتم اونجا هم نوار قلب دادم خوب بود اما چون درد داشتم و انقباض ثبت شد بستری شدم ساعت ۱۰ شب برای زایمان طبیعی عصر قبل از اینکه بیام بیمارستان دکترم گفت روغن کرچک بخور و مایعات و غذا نخور یا خیلی سبک منم روغن خورده بودم خیلی روان شدم اسهال معده مم خالی بود گفتن آبمیوه و کیک بخور برای nst دردام هی داشت بیشتر میشد با فاصله کمتر تا ساعت ۱۲ شب درد داشتم اومد برام آمپول فشار زد دوباره معاینه کرد گفت ۳ سانتی تقریبا و دردام خیلی زیاد بود اما باز یه جوری تحمل میکردم تا اینکه ده دقیقه بعدش اومد آمپول فشار زد یعنی ساعت شد ۱۲:۳۰ من حس کردم دارم میمیرم از درد وحشتناک بود زنگ زدن دکترم خودشو رسوند
مامان بهراد مامان بهراد ۷ ماهگی
تجربه زایمان
خلاصه که زنگ زدم مامانم گفتم آماده شو بریم برا زایمان
رفتم خونه دوش و این داستانا😂 شامم و هم دل سیررررر خوردم
وسیله ها رو برداشتم رفتیم بیمارستان حکیم برا پذیرش
رفتم داخل اورژانس مامایی خانمه گفت جانم بفرما
منم با خنده گفتم اومدم بزام😂😂😂😂
گفت جاااان چند هفته ای از کجا می‌دونی که میزایی و این سوالا جواب دادم گفتم سه سانتم باور نکرد گفت برو برا معاینه 🥴😐
رفتم معاینه گفت آره سه سانتی ولی درد داری؟ گفتم آره انقباض دارم ولی برام قابل تحمله و زود فول میشم برا زایمان
بازم باور نکرد 😐😐😐 گفت برو آن اس تی رفتم و انقباض نشون داد گفت برو پذیرش شدی 😐🥴 فقط چهل دقیقه وقت منو گرفتن😂😂😂😂😂

دیگه رفتم بالا و ماما همراهم با من رسید و ساعت ده رفتم زایشگاه تا ساعت یک دردام خوب بود قابل تحمل از یک تا دو صبح که زایمان کردم اوووووج درد هام بود که با گاز انتونوکس خیلی خوب تحمل میشد برام
حتما حتما گاز انتونوکس بگیرید خوبه

مامام گفت برات بیحسی بزنن خودم نخواستم چون دیسک دارم و اینکه روند زایمان و چند ساعت عقب می‌انداخت ارزش نداره
دیگه دو فول شدم و زایمان کردم ❤️❤️❤️❤️❤️


سوالی چیزی بود بپرسید جواب میدم بهتون ❤️❤️❤️❤️