می‌خوام تجربه مو بگم از زایمان سزارین
پارت اول)
روز یکشنبه بود که کلیه من شروع کرد به درد کردن دردش خفیف بود فک میکردم به خاطر دسشویی رفتن زیاد باشع ولی نه روز دوشنبه دردش بیشتر شد و هی مدام دردش بیشتر میشد با کمپرس آب گرم میزاشتم ماساژ میدادم هیچ فرقی نمی‌کرد دردش انقدر زیاد بود که گریه میکردم از دردش منی که توی عمرم همچین دردی نکشیده بودم چون نمی‌دونستم چیع نصف شب ساعت ۳ اینا بود نمی‌تونستم بخوابم کلا یکم گشنم بود اومدم یه کیک کوچیک با شیر خوردم بعد هر کاری کردم شوهرم ماساژ داد کلیه سمت چپم رو ولی دردش همچنان بیشتر میشد دیگه طاقت نیاوردم ساعت ۵ صب اینا بود گفتم بریم دکتر اومدم از مامانایی گهواره پرسیدم که درمانگاه بهتره یا بیمارستان که گفتن بیمارستان خلاصه به شوهرم گفتم پاشو بریم بیمارستان بعد ۱۰ دقیقه شوهرم ماشین رو آورد منم با کلی درد لباسامو پوشیدم و رفتم سوار ماشین شدم رفتیم بیمارستان بهبود و من رفتم بخش اورژانس و آزمایشات و کارت ملی اینارو گرفت ازم بعد گفت برو اتاق بیایم برا معاینه و فلان بقیه ش تاپینگ بعد

۲ پاسخ

کدوم بیمارستان رفتی؟

چیزی نگی تو دلمون خالی بشه، پس فردا نوبت دارم به امید خدا😄

سوال های مرتبط

مامان Dayanooo 🚗 مامان Dayanooo 🚗 ۳ ماهگی
تجربه سزارین ، بیمارستان عرفان نیایش ، خانم دکتر آذری آزاد : (پارت یکم)

خیلی از من خواستید تجربمو بگم چون خیلیاتون با خانم دکتر پیش میرید یا همین بیمارستان میخواید برید ، من سیزده اردیبهشت نامه بستری سزارین داشتم ولی از سوم یه درد خیلی زیادی هر نیم ساعت یکساعت میپیچید تو کمر و زیر دلم و تا صبح از درد شدید چندبار بیدار شدم ، صبح درد شده بود هر نیم ساعت بعد ده دقیقه … خلاصه لباس پوشیدم رفتم بیمارستان ، ان اس ای دادم که انقباضاتمو دستگاه نشون داد و پرستارا هم با دست انقباضاتمو حس کردن و تایید کردن ولی وقتی خانم دکتر اومدن بالا سرم معاینه واژینال کردن و گفتن احتمالا عفونته و بهتره انتی بیوتیک بخوری هر یک شبی که بچه تو دلت باشه بهتره و ریسک دستگاه رفتن بچه کم میشه ، خلاصه من برگشتم خونه و همون شب دردام بیشتر و بیشتر و شدیدتر شد ، گفتم شاید عفونته تحمل کردم ولی تا صبح یک دقیقه هم نخوابیدم از درد اخر ساعت ۸ اینا رفتم بیمارستان انقدر دردام زیاد بود گریه میکردم داد میزدم شوهرم انقد ماساژ داده بود کمرم زخم شده بود …
مامان معجزه(رادین) مامان معجزه(رادین) ۱۲ ماهگی
تجربه زایمان

پارت دوم#

روز چهارشنبه ۱۱ تیر از غروب بعد داشتن رابطه بدون جلوگیری دردام خیلی زیاد شد و فاصله کم اما باز قابل تحمل بود اما به وضوح مشخص بود تاثیرش . شب رو با قرص مسکن استامینوفن صبح کردم اما ساعت ۴ باز بیدار شدم نتونستم بخوابم درد کولیکی توی کمرم و قسمت لگن داشتم که می‌گرفت ول میکرد صبح شوهرم رو بیدار کردم که بریم بیمارستان اما چون بیمارستان خصوصی کمی از ما دور بود گفتم بریم دولتی معاینه بشم اول که آیا اصلا تغییر کردم یا نه بعد برم رفتم بیمارستان و اونجا گفتن ۲ سانتی نوار قلب بچه رو گرفتن خوب بود و گفتن فعلا زایمانی نیستی برو دردات بیشتر شد بیا منم ساعت یک ظهر آمدم خانه ماما بیمارستان گفت افاسمان خوبی داری عصر بیا دوباره معاینه شو اومدم ورزش کردم حمام کردم رو توپ کار کردم دردام بیشتر شد شدتش فاصله ش هم کمتر شد تقریبا زنگ زدم دکترم گفت برو بیمارستان خصوصی که بهت نامه دادم معاینه کنن رفتم اونجا معاینه شدم گفت ۲ فینگری تعجب کردم با این همه درد که بیشتر شده چرا هنوز ۲ سانتم اونجا هم نوار قلب دادم خوب بود اما چون درد داشتم و انقباض ثبت شد بستری شدم ساعت ۱۰ شب برای زایمان طبیعی عصر قبل از اینکه بیام بیمارستان دکترم گفت روغن کرچک بخور و مایعات و غذا نخور یا خیلی سبک منم روغن خورده بودم خیلی روان شدم اسهال معده مم خالی بود گفتن آبمیوه و کیک بخور برای nst دردام هی داشت بیشتر میشد با فاصله کمتر تا ساعت ۱۲ شب درد داشتم اومد برام آمپول فشار زد دوباره معاینه کرد گفت ۳ سانتی تقریبا و دردام خیلی زیاد بود اما باز یه جوری تحمل میکردم تا اینکه ده دقیقه بعدش اومد آمپول فشار زد یعنی ساعت شد ۱۲:۳۰ من حس کردم دارم میمیرم از درد وحشتناک بود زنگ زدن دکترم خودشو رسوند
مامان دخملم مامان دخملم ۲ ماهگی
خب اینم تجربه من از زایمان طبیعی

دیروز ساعت شش صب با درد های خیلی خفیف پریودی بیدار شدم فک کردم سردمه چون نمیگرفت ول نمیکرد یکسره بود ولی کم تا ساعت هفت بعد ساعت هفت ک رفتم حموم اب گرم و اسکات اینا یهو دردام شروع به گرفتن و ول کردن کردن و نامنظم و کم بودن دوربرای ساعت ۱ اینا دردام یواش یواش بیشتر شد و منظم گرفت و ول کرد منم هر راه میرفتم پیاده روی میکردم ساعت دو رفتم زایشگاه گفت انقباض داری تقریبا دو سانت بودم شوهرم اومد خواهر شوهرم برداشتیم وسایلم جمع کردیم اومدیم بیمارستان ساعت ۴ بیمارستان اومدیم دردام هی بیشتر میشد تو بیمارستان گفتن ک ۳ سانتم و منو بستری کردم منم هی راه میرفتم ورزش میکردم معاینه کردن کیسه ابم سوراخ شد و دوربرای ساعت ۱۱ شب پنج سانت شدم با درد گفتن ببرین اتاق زایمان چون میتونشتم طبیعی بیارم خب رفتم دستگاه ان اس تی بستن سرم بستن معاینه کردن سر بچه هنوز اماده نبود پایین نبود زیاد هر وقت دردم میومد زور میدادم به خودم تا بچه پایین بیاد خلاصه دوربر ساعت ۱ سر بچه اومد
مامان آریَن🩵🥹 مامان آریَن🩵🥹 ۱ ماهگی
سلام‌مامان خانوما گل❤️
میخوام بعد از ۲۲ روز از تجربه زایمان طبیعی خیلی خلاصه براتون بگم
(پارت اول)
توی ۳۹ هفته بودم که قشنگ دیگه از بارداری خسته شده بودم و همش دعا دعا میکردم که دیگه زودتر زایمان کنم
یه دردهای کاذبی هم داشتم ولی دائمی نمیشد
شاید یه ساعت در روز میومد سراغم و کلا تموم میشد میرفت
اخرین آیتم من آرایشگاه رفتن بود
بعد از آرایشگاه رفتن اومدم خونه دوش گرفتم و بیشتر کلافه شدم که چرا درد ها نمیان سراغم
تصمیم گرفتم برم بیمارستان و الکی بگم که سردردمو و الکی بگم لکه بینی دارم
و البته بگم که حرکات بچه هم کم شده بود
خلاصه که به شوهرم زنگ زدم گفتم بیا گفت کار دارم با اسنپ برو و تنهایی رفتم بیمارستان
همه این این علائم رو گفتم و بهم گفتن سریع برو NST
وقتی رفتم واقعا حرکات بچه کم شده بود و بهم گفتن بیا سنو
وقتی رفتم اتاق سونوگرافی بهم گفتن اب دور جنین کم شده باید بستری شی
اون لحظه هم خوشحال بودم هم ترسیده بودم
هم میخندیدم و هم‌گریه میکردم
مامان مامان بچه ها مامان مامان بچه ها ۱۳ ماهگی
تجربه زایمان
رفتم معاینه تحریکی تا دوروز درد خفیف داشتم روز زایمان دردام بیشتر شد تو این موقعه هم کارگرداشتیم واسه اونا هم غذا درست کردم خونه هم کامل تمیز کردن بعد به شوهرم گفتم درد دارم شوهرم گفت درد داری بعد اینجوری کار می‌کنی گفتم پوستم کلفت شده دیگه باور نمی‌کرد بهدش رفتم یه دوش گرفتم اومدم موهامو سشوار کشیدن آرایش کردم گفتم بریم راه افتادم به طرف بیمارستان معاینه کردن گفتن سه سانتی موقع زایمانته فقط مادکتر نداریم با آمبولانس من بفرستین نکنه توراه زایمان کنی شوهرم قبول نمی‌کرد می‌گفت یا اینجا زایمان کنه یا خودمون میریم یه بیمارستان دیگه اونا هم به زور منو نگه داشتن منم گفتم ما خودمون میریم .اوناهن گفتن پس اشکال نداره باید تعهد بدین شوهرم گفت تعهد نمی‌دم مشکل شماست که دکتر ندارید نه ما خلاصه با کلی بحث از بیمارستان زدیم بیرون دردام بیشتر میشد اما قابل تحمل بودن توان اوضاع کرمانشاه زده بودن عین رفتیم بیمارستان نظامی ها که فقط زایمان وزخمی قبول میکردم البته من نمیدونستم این شرایط و داره خلاصه بگم بیمارستان سوتو کور بود اون لحظه از ماشین پیاده شدم دویست قدم مونده بود نمی‌تونستم خودمو برسونم درد داشتم خودمو آویزون شوهر کردم رفتم زایشگاه ماما معاینه کرد گفت فوله با همون مانتو شلوار دستمو زود کشید گفت بدو لباس نمی‌خوای بچت داره میاد با دویین به طرف تخت زایمان رفتم همراه ماما اینم بگم تنها بودم همراه نداشتم .....؟اگه دوست داشتین فردا شب بقیشو میگم
مامان نی نی مامان نی نی ۱۰ ماهگی
تجربه سزارین پارت پنجم
بعد از این که به هوش اومدم و تونستم خیلی ناواضح حرف بزنم سراغ پمپ درد را گرفتم که متوجه شدم شوهرم یادش رفته بگه پمپ درد میخام. کلی گریه و التماس کردم. گفتم درد دارم و توروخدا پمپ درد واسم بزارید ولی گفتن پزشک بیهوشی رفته و دیگه نمیتونیم.😑

با درد زیاد منتقل شدم بخش. چون قبل از سزارین هپارین میزدم خونریزیم زیاد بود. و مرتب ماساژ رحم انجام میدادند. دوبار داخل ریکاوری- یکبار حین تحویل از اتاق عمل به بخش - چهار بار مامای بخش - فردای عمل هم یکبار دکترم.
بدون پمپ درد واقعاً دردش غیر قابل تحمل بود. از چیزی که تصور میکردم طولانی تر و شدیدتر بود. و برای مسکن فقط شیاف و 1cc آپوتل بهم زدند.😑 درصورتی که بیمارستان دولتی شهرمون همون اول که بیمار از اتاق عمل وارد بخش میشه پتدین به بیمار میزنند. ولی خصوصی فقط پمپ درد داشت که شوهرم یادش رفته بود به پذیرش اتاق عمل بگه و رضایت بده. با هر بار ماساژ رحم من داد و بیداد میکردم و التماس میکردم که بسه دیگه.برای این که دست ماما را نگیرم مادر شوهرم دوتا دستام را محکم می‌گرفت و ماما ماساژ رحمی انجام میداد و من جیغ میزدم😭... برای من مثل شکنجه بود.
مامان نیلا مامان نیلا ۸ ماهگی