بالاخره رسیدیم من همینجور میگفتم یعنی بستری میکنن نه نمیکنن اونآ دیدی الکی این همه راه اومدیم اون شبم سرد سرد مردمم دم در بیمارستان شلوغ کرده بودن
رفتم سمت زایشگاه رفتم داخل گفتم که 40هفته هستم البته 39هفته 4روز بود گفتم 40کاهش حرکت دارم مدارک دادم
حالا بچه تو شکمم فوتبال بازی می‌کرد ایناکارا کردن گفتن که آن سی تی بگیرین دیگه وصل کردن دوبار نوار گرفتن خوب خوب بود گفتن درد داری گغتم آره بعد اون دستگاهشون نشون میده گفتن تو که هیچ دردی نداری گفتم چرا دارم 😂😂پامو کردم تو یه کفش
بعد گفتن الان حرکاتشو متوجه نمیشی اینکه خوب حرکت داره گفتم نه من حرکتی حس نمیکنم
به شوهرم پیام دادم که اینا میگن نیاز به بستری نیست بعد شوهرم به دوستش گفت خانومش زنگ زد منو بستری کردن بالاخره منم همش می‌پرسیدم که تا فردا زایمان میکنم همش می‌پرسیدم پرستارا هم گفتن که معلوم نیست فکر میکردم مثل اون شب مرخص میکنن و همش دلهره داشتم

۲ پاسخ

حالا من ۳۹هفته ۵ روز رفته بودم بزور میخاستن نگهم دارن میگفتم بابا وسایلمو نیاوردم میگفتن بگو همراهیات بیاره دیر شده باید بزایی🫤با بدبختی فرار کردم🫤😂😂😂

اخرش چیشد زایمان کردی

سوال های مرتبط

مامان برسام🐥 مامان برسام🐥 ۲ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی من
خب از اونجا که از ۴۰ هفته ۴ روز گذشته بود با نامه دکتر ۲۲ فروردین رفتم بیمارستان برای بستری بدون هیچ دردی شوهرم گفت نگهت نمیدارم به دلم افتاده برمیگردیم میگن چند روز دیگه بیا رفتیم پذیرش گفتن برو زایشگاه شرایط زایمان داشته باشی بستریت میکنن رفتم معاینه کرد گفت سه سانتی درد نداری؟ گفتم نه تعجب کردن و گفتن لگنت هم خوبه بستریت میکنیم از اونجا که خیلیا نگران معاینه ان درد غیر قابل تحملی نیست البته ماما خوب هم شرطه ، لباس دادن و عوض کردم گفتن اپیدورال میخوای گفتم تا بشه تحمل میکنم اگر واقعا نتونستم میگم بزنین گفتن پس به شوهرت بگو رضایت بده منم گفتم و پروندمو دادم و رفتم رو تخت بستری ، یه سرم غذایی وصل کردن و یه امپول زدن بهم و دستگاه برای قلب بچه وصل کردن به شکمم دردا کم کم شروع شد ولی قابل تحمل بود برام ماما هی رفت و برگشت گفت اپیدورال بیارم گفتم نه میترسم از سوزن تو کمرم بخوره نمیخوام تا دردام کم کم زیاد شد و رسیدم به ۶ سانت
#پارت ۱
مامان فسقلی مامان فسقلی ۱۱ ماهگی
تجربه زایمان من پارت سوم
خلاصه هی اونا گفتن من گفتم دوباره ان اس تی گرفتن کلا نرمال بود و حتی همونجا پسرم تو شکمم تکون میخورد گفتم نمیشه یه هفته هم صبر کنم گفتن خیر بچه رسیده به خشکی شاید الان نفس نداره حتی شاید چند دقیقه زنده بمونه😢🥺
وای هی من استرس میکشیدم هی همسرم نگاه میکردم تو چشاش ترس بود
چون من هیچ وقت رضایت به طبیعی ندادم نمیتونست بگه بمون زایمان کن میگفتم چیکار کنم میگفت نمیدونم که پاشو بریم بین المللی اونجا ببیننت
گفتم من میرم بیمارستان بین المللی گفتن نه شاید تا اونجا نرسی😕
گفتم ولی من خوبما چیزیم نیست گفتن ولی سونو خوب نیست منو بردن اتاق اصلی زایشگاه رو نشون دادن که اینجا تنها میزایی ال و بل گفتم من مشکلم اینا نیست من نمیخام اینجا بمونم و طبیعی و معاینه رو قبول ندارم شد ساعت ۳ شب
همونجا یه خانومم بود گفتن چرا اینجوری میکنی توضیح دادم گفت من از صبح ۸ بار معاینه شدم درد نداره که بزار معاینت کنن گفتم من چندشم میشه