#پارت۵
وارد بخش زایشگاه شدم شوهرم و اجازه ندادن بیاد من رفتم داخل گفت بخواب تا معاینت کنم خوابیدم رو تخت معاینم کرد گفت خانم سرکلاژی هستی گفتم بله گفت با اینکه سرکلاژی هستی ولی یک سانت رحمت از زیر سرکلاژ بازه و اورژانسی میفرستیمت اهواز باید حتماً بری الان باید بستری بشی چون زایمان زود رس داری منم گفتم چرا اهواز گفت بخاطر اینکه بچت اگه به دنیا بیاد ریه هاش هنوز تشکیل نشده باید بره تو دستگاه که ما اینجا این دستگاه رو نداریم اگه همین الان نری اهواز بچت به دنیا بیاد میمیره رفت بیرون شوهرمو صدا کرد همین حرفارو به شوهرمم زدن اونم از استرس نمیدونست چیکار کنه اون یه پرستاره هم اومد بهم همین حرفارو زد که حتماً برم اهواز منم از استرس گریم گرفته بود ترسیده بودم که نکنه بلایی سر بچم بیاد خلاصه پرستاره گفت فقط همین الان برو وسایل خودت و بچت و بردار و برو بعد اینکه دستگاه های انقباض و ازم باز کردن پوشم و بهم دادن و رفتم تو ماشین دردم بهتر شده بود به شوهرم گفتم منو نبر اهواز بزار بعد ظهر برم پیش دکتر خودم ببینم اون چی میگه گفتم من فعلا دردم کم شد صبر کن تا ساعت ۵ که برم پیش دکتر خودم اولش قبول نکرد گفتم اگه به موقعی دوباره دردم گرفت ببرم اهواز هرچی تو بگی ولی الان نبرم، قبول کرد.
رفتم خونه مادر شوهرم استراحت کردم ظهر بعد ظهر زنگ زدم به دکتر خودم نوبت گرفتم رفتم پیشش بهش ماجرا هارو تعریف کردم گفت اصلا همچین چیزی نیست همیشه این پرستارا کارشونه به جون مردم استرس بندازن بهش گفتم پس برام آمپول تشکیل ریه رو بنویس که بخرم برام بزنی گفت گرون میشه گفتم اشکالی ندارم فدای یه تار موی بچم برام ۷ تا آمپول نوشت بعد آزمایش خونمو که چند روز قبلش گرفته بودم دید ۴ گانه رو گفت تو که عفونت ادراری داری شدید....

۰ پاسخ

سوال های مرتبط

مامان 🩵Michael🩵 مامان 🩵Michael🩵 ۶ ماهگی
# پارت۷
خلاصه رفتیم خونه ۱۴ روز گذشت رفتم ۳۸ هفتگی
من دوشنبه ۲۷ بهمن زایمان کردم جمعه قبل زایمانمم رفتیم با خانواده دورهمی بیرون آخرین مسافرت بارداریم رو رفتم و اومدم خونه شنبش دردام شروع شد منم آدمی بودم اگه دردام جوری نمیشد که تا پتو گاز نمیزدم به شوهرم زنگ نمیزدم بیاد دنبالم ببرتم بیمارستان میزاشتم دردام شدید که شد زنگ میزدم ، دردهام شروع شد دیگه ساعت ۱ خیلی درد داشتم جوری که از درد زنگ زدم به شوهرم اومد لباسامو پوشوند بردم بیمارستان رفتم بخش زایشگاه شوهرم خوشحال گفت الان زایمان می‌کنی بدون هیچ ساکی نه ساک برا خودم نه بچه فقط پوشه پروندم رو برده بودم
معاینم کرد بهم دستگاه های انقباض و وصل کرد پرستاره گفت رحمت ۲ و نیمه بخوای میتونی همین امروز زایمان کنی بهش گفتم نه من هنوز اتاق بچم خورده ریز داره هنوز نچیدم
گفت باشه ولی باید خیلی مراقبت کنی ولی اول صبر کن از یه دکتر بپرسم ببینم میتونم مرخصت کنم بری خونه یا باید بستری نگهت دارم
گفتم من یه مامای خصوصی می‌خوام از کجا بیارم گفت اینجا یه مامای خیلی خوبی داریم عالیه و خوش اخلاق و با حوصله میخوای بهش زنگ بزنم از طرف من بهش معرفیت کنم گفتم آره بهم گفت باشه بهم گفت چون هیچی نخوردی برو یه چیز شیرین بخور و بیا دوباره دستگاه هارو بهت وصل کنم بچت خوابه باید بیدار بشه
رفتم تو ماشین به زور یه شیرینی خوردم یه ۲۰ دقیقه هم پیاده روی کردم رفتم بالا بهم گفت من با ماما هماهنگی کردم ولی خودت زنگش بزن بهش بگو گفت بیا اول زنگش بزن بعد بیا تا دوباره دستگاه هارو بهت وصل کنم انقباض و صدای قلب بچه رو بشنویم بگیرم
گفتم باشه .
مامان لیام😍😍 مامان لیام😍😍 ۴ ماهگی
تجربه زایمان پارت سوم
ساعت ۶ بود که بردنم برا سونو که وزن و زد ۴۴۴۰ دیگه خوشحال اوندم که گفت نه هنوز مونده تا ۵ برو دوسه روز گوشت و غذاهای خوب بخور تا ببریم اتاق عمل 😐دیگه عصبانی شدم گفتم که دیگه اینجا نمیمونم و باگریه رفتم بیرون
خواهر شوهرم ازم خواست بمونم تا همون ماماعه بیاد ببینیم اون چی میگه یه ساعتی هم منتظرش بودیم تا اومد که باهاش حرف زدم که گفت قانون بیمارستانه حالا باهام بیا داخل تا راضیش کنم رفتم داخل دکتره هیچجوره کوتاه نمیومد بهش گفتم ۳۰ گرم خیلی مهمه که داری با جون بچم بازی میکنی من کیسه ابم پاره شده نمیتونم ریسک کنم و برم تا دوسه روز دیگه اگه بلایی سر بچم بیاد مقصرش تویی که عصبانی شد گفت همین الان بستریت میکنم تا سه روز امپول فشار و.. عذابت میدم اگه نتونستی میبرمت سزارین دیگه نتونستم بمونم و باز با گریه اومدم بیرون و رفتم پیش شوهرم کلی گریه کردم گفتم منو از اینجا ببر ماماعه اومد بیرون و باهام حرف زد گفت باهاش بد حرف زدی بیا ازش معذرت خواهی کن و راضیش میکنم بستریت کنه و امپول فشار نزنه😐قبول نکردم شوهرم داد زد گفت حالا برو بستری شو بهتر تا بری خونه. اونم خیلی استرس داشت بهش حق میدم. شوهرم رفت پیش دکتره بازم همون حرفو تکرار کرد. گفتم میرم خونه ماماعه گفت برو دردت گرفت بیا بستریت میکنم
مامان ويهان👼🏻💎 مامان ويهان👼🏻💎 ۱۴ ماهگی
در اینجا سوال یا تجربه‌خودتون رو بنویسید (((تجربه زایمانم))))
پارت اول:
طبق سونو تاریخ زایمانم ۲۹خرداد بود
چندروزی بود احساس میکردم شورتم‌خیس میشه ۱۷خرداد رفتم مطب دکترم بهش گفتم اونم معاینم کرد گفت ۱سانتی و احتمال نشتی کیسه اب داری از قبل هم فشارم گرفته بود فشارم بالا بود بعدش معاینه تحریکی برام انجام داد واقعا دردم گرفت منی که آستانه تحملم بالاس گفت ۳۸هفته و ۳روزی نامه میدم برو زایشگاه که زایمان کنی
من از قبل ماما همراه گرفته بودم به ماماهم زنگ زدم جریانو بهش گفتم اونم گفت سریع برو زایشگاه و به همکارم که شیفته زنگ‌میزنم‌ هواتو داشته باشه منم خودمو میرسونم
ساعت ۸:۳۰شب رسیدم زایشگاه همکار ماما همراهم مجدد فشارمو گرفت گفت فشارت بالاست معاینم کرد گفت کیسه ابت نشتی نداره (چقد از معاینه متنفرم واقعا درد داره)😢
گفت باید بستری بشی همسرم اومد وسایلامو برد و لباس بیمارستان پوشیدم که بستریم کنن همون موقع زنگ مامانم زدم که بیاد ،منو بردن تو یه اتاق تک نفره چون از قبل گفته بودم اتاق تک میخوام ،دستگاه وصل کردن برای نوار قلب بچه و سرم وصل کردن
گفتن باید ۴سانت بشی تا ماماهمراهت بیاد که اینو من نمیدونستم 😓خلاصه مامانم اومد پیشم بهم سر زد نمیزاشتن خیلی پیشم باشه گوشی هم ازم گرفتن گفتم زنگ ماماهم بزنین بیاد گفتن فعلا نمیشه باید ۴سانت بشی
دوبار معاینم کردن بعد منو تو یه اتاقی بردن پزشک شیفت اومد معاینم کرد یه چیزی داخل رحمم کرد گفت این اسمش ایزیه باعث میشه دهانه رحمت باز بشه
مامان 👑شاه پسر مامان 👑شاه پسر ۹ ماهگی
پارت سوم زایمان:
رفتن گفتن خواهر شوهرم اومد یکم باهام حرف زد بهم آب داد گفت بیا پایین یکم ورزش کن بزار زایمان کنی گفتم نمیتونم برو بگو داداشت بیاد منو ببرین بیمارستان بوعلی ماما گفت ببرش زیر اب گرم خواهرشوهرم گفت بزار برم برات حوله بیارم از تو ساک اون رفت منم رفتم زیر آب گرم که دیدم خواهرم اومد گفتم چجوری اومدی داخل گفت با داد و بیداد اومدم بعدش ماما اومد گفت بخواب معاینه ات کنم معاینه کرد گفت ۴ سانتی به خواهرم گفت تو بمون پیشش کمکش کن ورزش کنه ساعت نزدیکه ۱۱ بود خواهرم اومد پیشم دیگه بهم آبمیوه و خرما اینا داد باهام ورزش کرد تا ساعت ۱۲ دکتر اومد معاینه کرد گفت ۷ سانتی برو روی تخت سجده بخواب تو دردات نفس عمیق بکش هر چقدر گفتم نمیتونم سجده برم خیلی درد دارم گفت گوش‌ندی خواهرت رو بیرون میکنی تو از صبح هرچی میگیم‌گوش نمیدی دیگه خواهرم کمک کرد و رفتم رو تخت ولی واقعا غیر قابل تحمل بود درداش ،یکم دیگه ماما اومد معاینه کرد گفت سر بچت معلومه سجده رو انجام بده و هر وقت حس مدفوع داشتی صدام بزن تا ساعت ی ربع به ۲ سجده و نفس های عمیق انجام دادم که ی دفعه انگار مدفوع داشتم به خواهرم گفتم برو بگو بیاد دارم حس میکنم داره میاد ماما اومد نگاه کرد گفت اره دیگه وقت زایمانته بیا پایین تا بریم اتاق زایمان به خواهرم گفت برو بیرون پیش بقیه به دنیا اومد خبر میدیم بهتون ✨️
مامان 🩵Michael🩵 مامان 🩵Michael🩵 ۶ ماهگی
#پارت۱۰
قبل اینکه ماما خودم برسه دکتر شیفت که از صبح تا شب تایم کاریش اومد معاینم کرد ولی وحشی بی عصاب خوابالو ، اینقدر دردم گرفت از معاینش که از دردی که داشتم میگرفتم از انقباضاتم بهم گفت چخبرته خانم مثل سوسولا ، بهش گفتم چه طرز حرف زدنه نمی‌بینی مگه درد دارم توام میای محکم دست تو می‌کنی داخلم دهنش و بست که نخواد دهن به دهن بشه رفت پیش یه دختر دیگه ای اونم مثل من شیکم اولی بود ولی اون کیسه آبش نشتی داشت معاینش کرد ۴ سانت و نیم بود .
ماما خودم رسید لباس عوض کرد اومد خیلی خوش برخورد یکم ژل زد معاینم کرد آروم که دردم نگیره گفت ۲ سانت و نیمی خیلی خوبه یکم با دستش ته مونده کیسه ابمو و خالی کرد بعد رفت انژیوکت برام زد خونم رو گرفت ، بهش گفتم این دکتره هم هست گفت آره گفتم اگه این بیاد بالا سرم من عمرا زیر دست این زایمان کنم من اینو نمی‌خوام گفت باشه پس زودتر با روش هایی که میگم باهام همکاری کن تا نیاد😂دوباره این دکتره با ریخت خابالوش اومد به مامام گفت من یعنی چون کیسه ابم پاره شده بود زودتر از اون یکی دختره که کیسه آبش نشتی داشت زایمان میکنم. مامام بعدشم بهم گفت بیا بریم تو تختت استراحت کن بخواب تا زودتر زایمان کنی خلاصه ساعت ۱۰ رب رفتم تو اتاق خودم مامام تمام وسایلمو چید لباس زایمان و تنم کرد میز آرامش رو چید عود دستگاه بخور شمع خوراکی هامو چید آب میوه آناناس ، آجیل ، آب ، موز ، کیسه آب گرمم و رفت آب گرم کرد اومد روغن بادوم بوی شیرین که خریده بودمم گذاشت رو میز به شوهرم اون سرم هایی که نیاز داشتمم نوشت رفت برام آورد سرمم وصل کرد ولی هیچ آمپولی نزد یعنی آمپول فشار اصلا برام نزد چون من انقباضاتم داشت شدید میشد منم با تکنیک نفس کشیدن و فوت کردنی که بهم میگفت درد هامو کنترل میکردم...
مامان 🩵Michael🩵 مامان 🩵Michael🩵 ۶ ماهگی
#پارت ۶
گفتم نمی‌دونم گفت دردات مال همین عفونت ادراریت هم هست می‌دونستی گفتم نه والا من تازه جواب ازمایشم رو گرفتم شما دیدید گفت این ۷ تا آمپول رو بگیر با دوتا قرص یکی سفیکسیم یکی دیگه هم بود خشک کننده بودن رفتم از داروخونه خریدم بردم براش نشونش دادم ۴ تا آمپول رو بهم همون شب زد گفت این ۳ تا هم فردا بیا برات بزنم گفتم باشه دیگه فرداش هم رفتم آمپول هام رو زدم یک هفته بعدش هم رفتم تو ۳۶ هفتگی ولی خب بخاطر اینکه هنوز عکس بارداریم رو نگرفته بودم رفتم عکسای بارداریم رو هم گرفتم تا ۳۶ هفته ۳ روزگی رفتم برای سرکلاژم دکتر سونو آخریم رو دید که مال لگن و چرخش بچه بود دید بچه سرش پایینه داخل سونوم نوشته بودن لگنم هم سرکلاژم رو باز کرد دکترم معاینمم کرد گفت لگنت کاملا برای زایمان طبیعی خوبه و الان هم بچت کاملا تشکیل شده و میتونی زایمان کنی ولی خب دکترم چون زایمان طبیعی انجام نمی‌داد فقط سزارین میکرد یکم برا طبیعی ترسیده بودم گفتم نمیشه سزارینم کنید گفت چون سنت کمه لگنت به این خوبی که من دیدم باز میشه چرا میخوای خودتو از الان نابود کنی گفتم من نابود شدم سرکلاژم که کردی از این سوزنه خب دیگه کمر نشده برام گفت اون سوزن یه بار زدی اگه الان بازم بخوای بزنی تازه اون دوز بی حسی که برات زدم برای سرکلاژت چون سر ۱۵ دقیقه تموم شد کم بود برا سزارین ۷ لایه شیکمت پاره میشه دوز بیشتری بیحسی میخواد تازه کلی عوارض هم داره گفت بیا برو برات قرص گل مغربی نوشتم ولی چون تو دهانه رحمت الان ۲ سانت بازه نمی‌خواد بخوری هر ۱۲ ساعت ۱ دونه سوراخ کن داخل بزار پیاده روی کن رابطه داشته باش ورزش کن پله برو بالا پایین گفت ولی اگه سعی کنی بتونی تحمل کنی ۳۸ هفتگی زایمان کنی خیلی بهتره بچه رسیده تر میشه
مامان ماهـ🌙لین مامان ماهـ🌙لین ۶ ماهگی
پارت ۲
بعد ب پرستاره گفت برو دستگاه سونوگرافی رو از تو اتاق عمل بیار رفت آوردش گفت اینکه سفالیکه زنگ بزنید ب همون دکتر تا بیاد ازش سونوگرافی بگیره از همینجا منم ترسیدم گفتم خودم گفتم ک بزنه بریچ گفت پول دادی گفتم بعد سرشو چرخوند سمت پرستاره بهش گفت چن نفر دیگه بهش پول دادن تا بزنه بریچ گفتم بخدا من پول ندادم خودمم گفتم ک بزنه اون بنده خدا هم گفت ک چک میکنن من گفتم ن چون از طبیعی میترسم بعد گفت ی وجب بچه مارو سرکار گذاشته و رفت بعدش دکتر یار احمدی اومد گفت بزار معاینت کنم معاینه کرد گفت ی سانتی بستریش کنید ب دکتره گفتم نمیشه عملم کنی میترسم از طبیعی دردشو نمیتونم تحمل کنم گفت معاینه تحریکی انجام میدن زایمان نکردی نمیزارم بشه ۱ بعدظهر ب شرفم قسم میبرمت اتاق عمل گفتم باشه بعد مامانم و شوهرم رفتن کارای بستری رو انجام دادن و منو بر ن تو اتاق زایمان پرستاره ب مامانم گفت میتونی پیشش بمونی مامانمم اومد تو اتاقه پیشم بعد هی میومدن ان اس تی میگرفتن و معاینه میکردن خیلی درد داشت بعد دردامو میتونستم تحمل کنم ۴ صبح بود ک دیگه نتونستم....
پارت بعد
نوزاد
کولیک
مامان ماهـ🌙لین مامان ماهـ🌙لین ۶ ماهگی
منم تجربه زایمانو بگم براتون 🤭
۱۴ بهمن من نوبت سونوگرافی داشتم چون چن روز قبلش رفته بودم بیمارستان برام سونوگرافی نوشتن ک ببینن بچه در چه وضعیه چهاردهم ک رفتم سونوگرافی دکتر گفت همه چیش خوبه سفالیک هم هست گفتم نمیتونی کاری کنی ک سزارین بشم گفت میتونم تو جواب سونوگرافی بزنم بریچ ولی بیمارستان با دستگاه سونوگرافی حتما چک میکنن بعد عمل میکنن گفتم ن نمیزارم گفت باشه بعد از مطبش خارج شدیم رفتم سمت مطب دکترم جوابو نشونش دادم گفت پنجشنبه برو بستری شو تا دکتر یار احمدی عملت کنه گفتم باشه خودم میدونستم بچم سفالیکه و بریچ نیست دلشوره گرفته بودم ک اگ تو اتاق عمل با تیغ سرشو ببرن چی خلاصه این فکرا میومد تو سرم تا اینکه ساعت ۷ بود اومدیم خونه مامانم اینا هم شام خونمون بودن من یهو دردم گرفت ولی دردم زیاد نبود تحمل کردم درد رو تا ده و نیم
ده و نیم رفتیم بیمارستان مامانمم باهام اومد با شوهرم بعد ک رفتیم بیمارستان رفتیم سمت زایشگاه بعد ‌پرستاره اومد با ماما اونشب اونا شیفت بودن بعد جواب سونوگرافی رو دادم بهش گفت بخاب تا معاینت کنم منم خابیدم بعد معاینه کرد گفت سر بچه پایینه چجوری زده بریچ
ادامه پارت بعد❤️
کولیک
نوزاد
مامان هستی مامان هستی ۲ ماهگی
مامان سیدرضا جان مامان سیدرضا جان ۳ ماهگی
پارت۱۳#
شروع کردم به راه رفتن پرستاره دید منو گفتم میخام برم پیش پسرم آن ای سیو میشه؟گفت اول یکم همینجا راه برو اگه مشکل نداشتی برو بخش نوزادان گفتم باشه،یکم راه رفتم با کمک مامانم اصلا درد خودم برام مهم نبود فقط میخواستم زودتر برم پیش پسرم ،روسری سرم کردم رفتم پشت در آن ای سیو درزدم رفتم داخل گفتم پسرمنو اینجا آوردن میشه بیام گفت اسمت چیه گفتم لیلا حسینی گفت آره بیا دمپایی و گام بپوش دستاتم بشور ضدعفونی کن بیا داخل فقط خودت تنها گفتم باشه مامانم پشت در واستاد من رفتم داخل آهسته آهسته رفتم داخل چشمام دنبال پسرم بود گفتم پسرم کجاست گفت بیا اینجا رفتم جلو تر روی تخت پسرم لخت فقط یه پوشک تنشه یه لوله هم دهنش وصله و به پاهاش سرم وصل کردن و دستاشم سوراخ سوراخ کردن همینجور اشکام میومد گفتم بچم مشکلش چیه گفتن ریه اش نارس هست و ما دارو زدیم آزمایش گرفتیم تا سه روز باید بستری باشه گفتم یعنی تا فردا خوب نمیشه گفت نه باید باشه تا ببینیم چی میشه گفتم شیر نخورده بچم گفتن عزیزم سرم وصل کردیم شیر نمیخاد بچت الان هم بچت نیازی نداره پیشش باشی میتونی بری استراحت کنی لازم شدی خبرت میکنیم
مامان فاطمه مامان فاطمه ۱۶ ماهگی
سلام مامانا بیاید از تجربه زایمانم بهتون بگم چه زایمان بدی داشتم 😭۹روز مونده به زایمانم شروع کردم به شیاف گذاشتن شیاف گل مغربی روز اول که گذاشتم هیچ دردی نداشتم روز دوم یکم درد داشتم روز سوم که گذاشتم بیشتر شد رفتم زایشگاه معاینم کرد گفت یک سانت نیم باز شدی گفتمش دارم شیاف استفاده میکنم گفت خوبه استفاده کن روز چهارم دردام بیشتر شد هر ۵دقیقه میگیره ول می‌کنه وقتی که درد میگیره فقد ام البنین صدا میزدم نه دردام بیشتر شد رفتم زایشگاه گفت هنوز همون یک سانت بازی گفتم خو آمپول فشار بزنین گفت نمیشه هنوز چند روز وقت داری گفتم چکار کنم گفت برو خونه درداتو بکش من ماما خصوصی داشتم ولی اون فقد سزاریان میکرد با گریه رفتم پیشش گفتم چنتا بیمارستان رفتم میگن نمیشه آمپول فشار بزنیمت چون وقت داری من آمدم که سزاریانم کنی دیگه نمی‌کشم گفت بزار معاینات کنم معاینم کرد گفت آره هنوز یک سانت باز هستی ۲۰میلیون واریز کن به حسابم نامه بستری بهت بدم منم زود واریز کردم رفتم بیمارستان بستری شدم گفت فردا اولین نفر خودت سزاریان میکنم ساعت دو شب بود دردام بیشتر و بیشتر شد گفتن بزار معاینات کنیم نذاشتم ولی من داشتم می مردم از درد 😔ولی خودمو نشون ندادم ترسیدم ساعت چهار صبح خواستم برم دسشویی نتونستم بشیم آمدم با گریه گفت چته گفتم حس میکنم بچم داره میاد زود معاینم کرد پنج سانت باز شده بودم زود به دکترم زنگ زدن آمد ساعت پنج سزاریانم کرد سر تخت که بودم
مامان 🎀آهو جونم🎀 مامان 🎀آهو جونم🎀 ۸ ماهگی
مامان 🩵Michael🩵 مامان 🩵Michael🩵 ۶ ماهگی
#پارت۸
منم زنگ زدم به ماما بهم گفت هزینش رو گفت پرستاره بهم گفت ۲ سانت و نیم بازی بزار امروز زایمانت کنم راحت بشی چون میتونی الان زایمان کنی درد هم داری گفتم نه من به پرستار تون هم گفتم چون اتاق بچم یکم خورده ریز دیگه داره بچینم امشب می‌خوام اتاقش رو تموم کنم منم وسایل هامو جمع کنم خرید بهداشتی های برای زایمانمم انجا کاربر ۰م بدم بعداً گفت باشه عزیزم بعد ظهر بیا تا بهت لیست وسایل و خوراکی هایی که باید بیاری رو بگم و شرایط رو قبول کردم و رفتم اتاق انقباض هام رو گرفت و قلب بچه رو هم گرفت همه چی خوب بود دیگه گذاشت برم... بعد به شوهرم گفتم می‌خوام مامای خصوصی بگیرم (البته من میخواستم خصوصی زایمان کنم با اپیدورال هزینش بهم گفتن۲۵ ملیون یکم تو این شرایط که من داشتم نصف هزینش رو نداشتم ) بعد این مامایی هم که من گرفتم بهم گفت زایمان طبیعی خیلی خوب با اپیدورال اما افراد کمی هستن بتونن باما اون همکاری که می‌خوایم سر زایمان رو با ما انجام بدن چون بی حسی اپیدورال دیگه هیچ درد شما احساس نمیکنی و اگه نتونید اون همکاری که ما بخوایم رو با ما انجام بدید سزارین میشید و افراد کمی هستن که بتونن با اپیدورال زایمان طبیعی داشته باشن خلاصه شوهرم موافقت کرد.
بعد ظهر هم دوباره با شوهرم اومدیم بیمارستان با شوهرم رفتیم داخل زایشگاه با مامام صحبت کردیم هزینه رو بهمون گفت تخفیف داد لیست نوشت که چه خوراکی هایی بیارم مثل موز و آجیل بهم گفت لباس چه بردارم کیسه آب گرم روغن بادوم بوی شیرین دار شمع چون میرزا آرامش هم داشتم و اتاقمم تا موقع زایمان خصوصی بود و در اختیار خودم و.....و اتاق زایمان منم نشون داد ولی خدایی تا اتاق زاییدنم و دیدم خیلی ترسیدم و استرس گرفتم شما هم همینطوری بودید؟